استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

حریری به رنگ آبان

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ حریری به رنگ آبان از بلاگ حریری به رنگ آبان دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



بیست سالگی...

درخواست حذف اطلاعات
چند روز پیش از واقعه: از دبیرخونه زنگ زدن گفتن خانوم حریرستونی براتون بستهٔ پستی اومده. شمال بودم. و یکشنبهٔ هفتهٔ بعدش رفتم و بسته رو گرفتم؛ یه بستهٔ پستی دوست داشتنیِ پاییزی. وقتی رفتم تو اتاق و بازش و ع ها رو دیدم هی لبخندم گنده تر می شد. مهدیس یکی از مهربون ترین دوست های وبلاگی منه. یک نامه برام نوشت و سلول های بدنم رو قلبی قلبی کرد. چندتا از رفقا هم لطف و تبریک پیشاپیش گفتن. یک روز پیش از واقعه: دراز کشیده بودم رو تخت و سرم تو گوشی بود. در اتاق از پشت سرم باز شد و یهو یکی گفت: «تولـــدت مباااارک» گردنم صد و هشتاد درجه چرخید. با تعجب به هم اتاقی سرماخورده ام نگاه می که تو یه بشقاب چهارتا شیرینی نارنجکی گذاشته و شمع بیست، و خندون داره نگاهم می کنه. یک تولد دانشجویی دو نفره. بعدش هم بهم یه گیتار الکتریک چوبی کوچولو هدیه داد. تو استوریش نوشت نتونستم واست گیتار یاماها c70 ب م ولی این رو قبول کن. :)) روز واقعه: صبح مسیر خوابگاه تا دانشکده رو با نم نم بارون گذروندم و تا ساعت نه و نیم، سر کلاس شه بودم. داشت در مورد بحران های معرفتی و اخلاقی و روانی و معنوی صحبت می کرد. خیلی سعی نخوابم. بعدش اومدم خوابگاه و ظهر حرکت . تو مترو به این فکر می که «دلم برای بیست و دو تنگ شده» و «چرا الان حس می کنم فشارم افتاده؟» :| و بعدش... همش تو شوک بودم! بازم مگه ی میاد؟ آره حورا. پریسا و زهرا هم شاید بیان./ اصلا می دونی چرا جمع شدیم؟ نه!/ تولدت مبارک./ ما با بچه ها فلان قدر پول گذاشتیم و می تونی همش رو کتاب ب ی! ت شدم. و حسی بین خج و خوشحالی داشتم. به این فکر می که زندگی درست آدم رو از جایی که انتظارش رو نداره غافلگیر می کنه. تو لیست هدیه دهندگان آدم هایی بودن که تنها یک بار دیده بودمشون ولی یک عالمه حس خوب رو روز تولدم به همراه اون کتاب ها بهم هدیه دادن. نمی دونستم چطور تشکر کنم که حق مطلب ادا شه. تمام سلول های بدنم گل گلی شده بود؛ پر از مهر و قدردانی! وقتی تو کتاب فروشی بودیم بهم می گفتن بگو چه کت دوست داری و نمی دونم چرا قفل زبونم وا نمی شد که بگم چون هدیه اس دوست دارم خودتون انتخاب کنین. خلاصه ما با کلی کتاب از اون فروشگاه اومدیم بیرون. و من هنوز باورم نمی شد یهویی این همه کتاب هدیه گرفتم! :| :)) بقیه اش کنار ساختمون محبوب من یعنی تئاترشهر گذشت. به صرف چای و قهوه و صحبت در مورد کتاب و نویسنده ها و یادگاری نوشتن تو کتاب های من و چندتا ع و نو ردازی و... . کنار بلاگرها بودن و هم صحبتی باهاشون همیشه خاطرات خوب ساخته. وقتی با سارا داشتیم می رفتیم خوابگاه، بهش گفتم این یکی از بهترین تولدهاییه که آدم می تونه تجربه کنه؛ روز تولدی که با بلاگرها بگذره و ارمغانش کلی کتاب باشه. همون موقع بود که صدای دف و سه تار به گوشمون رسید. رفتیم جلوتر و ایستادیم و محو شدیم. با خودم گفتم این یه پایان بی نظیر واسه امروزه . سه تا جوون هنرمند با دف و سه تار و صداشون چه ! دلم می خواست وقت رفتن داد بزنم بگم: «عااااالی بودیییین! مرسی که روز تولدم رو قشنگ تر کردین.» :))
پی نوشت اول: نهایت سپاس و قدردانی رو دارم از دوستانی که زحمت کشیدن و بهم این همه کتاب نازنین هدیه دادن. هولدن لیست رو نوشته و من از رو همون می نویسم که ی جا نمونه. خیلی خیلی خیلی خیلی ممنون از زهرا مکرر، مجتبی جمشیدی، چارلی نازنین، امید ظریفی، حورا رضایی، ماهی، عارفه، امین زمر، محیا ساعدی، مینا، زهرا یگانه، سارا رستاک، فریبا، مرضیه، لیلا، پریسا و هولدن. امیدوارم بتونم روزی این محبتتون رو جبران کنم. و خب تشکر ویژه از سارا و حورا و هولدن و زهرا و پریسا که امروز بنده رو ایز اندر ایز و به نمایندگی از بچه ها(که جای همشون خالی ولی تو دلمون سبز بود) هدیه ها رو بهم دادن. :) پی نوشت دوم: اون لالوها که کنار تئاترشهر بودیم، به ماه مه آلود نگاه می و عشق چهارنفر دیگه تو دلم می جوشید و با خودم می گفتم چقدر جاشون خالیه الان و چقدر دلتنگشونم... پی نوشت سوم: امروز ما را کشتند که تو چرا اینقدر غمگین می نویسی و حوصلمون رو سر بردی و حریری به رنگ محرم و خون و عاشورا و اینا شدی! :| :دی پی نوشت چهارم: می خواستم ع بذارم ولی گویا برای اینترنتم مشکلی پیش اومده که نمی شه! :| پی نوشت پنجم: الان کنار سارای قشنگ هستم؛ سارای نازنین و مهربون. که از سر شب کلی زحمت به خودش داده و علاوه بر مهمون نوازی هاش، چایی بس دبش و خوش رنگ با شیرینی و شامی دبش تر بهم داده. دستش درد نکنه خلاصه! :)) پی نوشت ششم: بیست سالگی یه چیزی مثل قدم زدن کنار ساحله... خوشحالم که یک سال بیشتر فرصت زندگی بهم داده شد. :)



منبع : http://abaan.blog.ir/post/426




تو چراغ خود بیفروز...

درخواست حذف اطلاعات
اینجا هوایش سرد است؛ خیلی سرد. راهروها دلگیرند و پله ها یخ! ملال می آورَد با خودش این آپارتمان. هیچ چیز ویژه و گرمی ندارد برای دل بستن؛ مگر درختان حیاطش. امروز صبح صدای باران می آمد و همه جا نمناک بود. به یاد آوردم سرزمین سبزم را. دلتنگ شدم. و اجازه دادم سیمین غانم صدایش را در کوچه کوچهٔ ذهنم بدواند: «من از اون آسمون آبی می خوام/ من از اون مهت می خوام/ دلم از خاطره های بد جدا/ من از اون وقت های بی ت می خوام» نگاهی به آسمان سربی رنگ انداختم. آهنگِ غم انگیز اما حال خوب کنی بود. با خودم «به غم دامن زدن دیوانگیست؛ که دل به سرما می میرد و باید گرم نگهش داشت.» از روی تخت بلند شدم و بخاری برقی را روشن . اتاق گرم تر و هوا مطلوب تر شد. «من می خوام یه دسته گل به آب بدم/ آرزوهام رو به یک حباب بدم/ سیبی از شاخهٔ حسرت بچینم/ بندازم رو آسمون و تاب بدم» برای خودم و هم اتاقی چای دم . عسل کوهستانیِ شمال یار پاییز و زمستان من است. عطر چای و عسل مشامم را پر کرد. یک قلپ نوشیدم. مایع گرم و شیرین انگار راه به قلبم باز کرده بود. چشمانم را بستم تا در جان جاری شدنش را بهتر حس کنم. «گل ایوون بهاره دل من/ یه بیابون لاله زاره دل من». هم اتاقی صدایم زد و گفت: «حریر، حریر، بدو بیا». نگاهش و رفتم جایی که ایستاده بود؛ کنار پنجره. رد انگشت اشاره اش را گرفتم. جانم! دو قمری روی شاخهٔ کاج نشسته بودند؛ پف کرده و چسبیده به هم و عاشقانه. «من از اون آسمون آبی می خوام/ من از اون مهت می خوام/ دلم از خاطره های بد جدا/ من از اون وقت های بی ت می خوام» لبخند زدم. کمی نگاهشان و دوباره رفتم سراغ چایِ عسلی خودم. در دل گفتم: «به هرحال هر ی دلش به چیزی گرم است؛ دل آن دوتا به هم، دل من به چای و دل سیمین به معشوقش.» « مثل یک دسته گل اقاقیا/ دلم آواز می کنه بیا بیا/ تو می ری پشت علف ها گم می شی/ من می مونم و گل اقاقیا».
پی نوشت اول: تو دلت به چه گرم است رفیق؟ پی نوشت دوم: آهنگ شاید به حال و هوای پست نیاید اما لحظه ها را همانطور که بود، نوشتم. بشنوید:
متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">



منبع : http://abaan.blog.ir/post/427




کمی دوستانه تر!

درخواست حذف اطلاعات
۱. آشپزی گرچه شیرین است اما پیوسته انجام دادنش بس ملال آور و دهان صاف کن است بدین شکل که هنوز لقمهٔ آ ناهار را نخورده باید فکر کنی که برای شام چه تدارک ببینی و هنوز شام را تمام نکرده باید فکر صبحانه و ناهار فردا باشی! :| ۲. بعدها در زندگی نامهٔ ما سه نفر بنویسید آن ها اولین جلسات ادبی و حلقه های علمی خود را کف ایستگاه مترو و در خانه ای که از بالایش قطار رد می شد، تشکیل دادند، و فک ملّتِ توی خانه از صحبت هایشان افتاد! :)) ۳. امروز هم اتاقی گفت هوا خوب است و برویم قدم بزنیم. رفتیم. پاییز ما خیلی دلبر است. پر از درخت و طوفان رنگ و رنگ. هم اتاقی داشت از اینکه چقدر از ماشین پرشیای سفید خوشش می آمد می گفت. آ ش بحثمان کشید به حوالی طبیعت و سفر. پرسید این دو را دوست دارم؟ و من صادقانه گفتم خیلی! بیشتر از آدم ها دوستشان دارم. بعد هم حسرت خوردیم که کاش پولش را داشتیم و می رفتیم جهانگرد می شدیم. ۴. شما هم وقتی آهنگ «کی بهتر از تو» عارف پخش می شود یاد عروسی و عروس و داماد می افتید؟ :| :)) ۵. همزمان خواندن چند کتاب را دوست ندارم اما متاسفانه نمی شود مطالعه را کنار گذاشت و باید درس را کنار باقی کتاب ها خواند. در نتیجه من الان یک عالمه کتاب درحال خواندن دارم! :/ ۶. دلم می خواهد یک مسابقه مثل صندلی داغ یا مسابقه های دیگر برگزار کنم اما متاسفانه وقت ندارم. از زندگی معمول خودم هم عقبم حتی! :| ۷. یک هم کلاسی پنجاه ساله داریم که هربار به ما می گوید: «مگه شما خوابگاهی ها چیکار می کنین؟ هیچی! کار ندارین راحت می تونین درس بخونین. ما کار خونه داریم سختمونه.» بله ما کاری نداریم! فقط از صبح که بیدار می شویم باید صبحانه آماده کنیم که از گشنگی نمیریم و دو ساعت بعد تدارک ناهار ببینیم، هی ظرف بشوییم، لباس ها را عینهو عهد عتیق با دست توی تشت بشوییم، فکر عصرانه و شام و تمیز اتاق و خاک گرفتن آینه و کمد باشیم و درس هم بخوانیم و هی برای خواندن کتاب های متفرقه و دیدن وقت کم بیاوریم. :| بله کاری نداریم که! نشسته ایم یک گوشه و کتاب دستمان است و دو خدمتکار با بادبزن های پر طاووس ما را باد می زنند و دست و پایمان را ماساژ می دهند و برایمان غذا حاضر می کنند و می گویند: «عزیزم تو نگران هیچی نباش فقط درست رو بخون بیست بگیری!» :| ۸. رفته بودم بوفه. چهار قلم جنس یدم و شد سی و پنج تومان. دختر کنار دستم گفت: «وای تو که چیزی ن یدی، چقدر همه چیز گرون شده.» بعد که وسایل خودش را حساب کرد گفت: «آقا من دلم بابام رو می خواد! حسابم خالی شد. اون ها می ن آدم حس نمی کنه. اینجا هی من میام قیمت ها رو می بینم فشارم می افته.» خندیدیم و در دل گفتم بیچاره پدرها که هی ج می کنند و دم نمی زنند. ۹. در حیاط خوابگاه راه می رفت و با تلفن حرف می زد و بلند بلند داد می کشید. مشخص بود دارد با یک مرد حرف می زند. می گفت: «من دنبال پولتم؟ من؟ آره جون خودت. من اینقدر دارم که نیازی به دو زار پول تو نداشته باشم. من به اندازهٔ خودم دارم. خوب می پوشم خوب می گردم. تو همینم نداری. آره دارم و می خوام طرف مقابل هم مثل من داشته باشه. من به اندازهٔ خودم و بیشتر از اون هم دارم ولی تو به اندازهٔ من هم نداری! هه! آره! اینجوریه... » از کنارش گذشتم. چرا بلد نیستیم وقت تمام شدن یک رابطه همدیگر را له نکنیم و عین آدم از هم جدا شویم؟ چرا باید همه چیز را به روی هم بیاوریم و گند بزنیم به هیکل همدیگر؟ چرا اینقدر نفهمیم؟ تازه این ها هیچ! دارایی را به رخ کشیدن چه لذتی دارد؟ من دارم تو نداری گفتن ها چه لذتی دارد؟ اصلا می فهمیم غرور یعنی چه؟ حرمت یعنی چه؟ کاری به آن دختر و ش ندارم اما نداشتنِ یک مرد را به رخش کشیدن وحشتناک ترین کار دنیاست. ۱۰. خب! حالا بعد از این پست می خواهم بروم سیب زمینی سرخ کرده با سس کچاپ بخورم چون حوصله ام سر رفته از بس این چند روز غذا درست ! :| :دی



منبع : http://abaan.blog.ir/post/428




که دلم می تپد برای شما...

درخواست حذف اطلاعات
از کلاس برمی گشتم. هندزفری در گوشم بود و ایهام می خواند: «سوختم، چه آتشی نگاه تو دارد...» و به پاییز نگاه می ؛ به پاییزی که دلبرانه خودش را ریخته بود پای درخت ها. هوا دل نشین بود و آهنگ مرا با خودش به دنیای دیگری می برد. «جانا، به غم نشانده ای دل ما را/ بیا و دریاب منِ تنها را/ که خسته ام از این زمانه...» وارد حیاط خوابگاه که شدم چشمم خورد به فروشگاه پوشاک. ناگهان یاد چیزی افتادم و به آنجا رفتم. از دخترک فروشنده پرسیدم: «روسری نخی ساده دارین؟» و او گفت: «بله!» و روسری های مشکی و نوک مدادی و سبز یشمی و زرشکی و کالباسی را جلویم گذاشت. تیره نمی خواستم و بین این ها تنها گزینهٔ مناسب زرشکی بود که بیاید به... لبخند زدم. روسری را سرسری گذاشتم روی مقنعه و به دخترک گفتم: «بهم میاد؟» می دانستم که رنگ قرمز و زرشکی بهم می آید. چرا پرسیدم؟ نمی دانم! احتمالا می خواستم تایید بگیرم. یدم را حساب و از فروشگاه خارج شدم. قلبم می زد برای یک روسری سادهٔ زرشکی. وقتی هدف خاصی پشت ید چیزی باشد، هرگاه نگاهش کنی یاد آن هدف می افتی و قلبت عطر گلاب می گیرد. و من از لحظهٔ یدش تا نمی دانم کِی، هربار که ببینمش یاد یک چیز می افتم؛ یاد اینکه زرشکی تنها گزینهٔ مناسب بود که بیاید به مشکیِ چادرم؛ چادری که قرار است فردا در حرم حضرت معصومه و جمکران سر کنم. پی نوشت اول: شب که با هم اتاقی در اتاق بودیم، روسری و چادر را گذاشتم و ازش پرسیدم: «چطوره؟» چنددقیقه نگاهم کرد و هیچ نگفت. یکهو لبخند زد و لب باز کرد: «از معدود آدم هایی هستی که با چادر قشنگ تری.» چرخیدم و دوباره در آینه به خودم نگاه . نفس عمیق... . می توانستم حرفش را باور کنم چون او هیچ وقت میانه اش با چادر و حجاب خوب نبوده و نیست. و گذشته مقابل چشمانم جان گرفت... . پی نوشت دوم: استوری حرم را ببینم و بگویم «سلامم رو برسون» و دو روز بعد اطلاعیهٔ اردوی قم و جمکران را ببینم و ثبت نام کنم، اگر «جواب سلام دادن» نیست پس چیست؟ در دلم نور دوید انگار... پی نوشت سوم: که دلم می تپد برای شما...



منبع : http://abaan.blog.ir/post/429




م آن لحظه که مشتاق به یاری برسد...

درخواست حذف اطلاعات
یک. ایستاده بودم جلوی ضریح و نسیم در دلم می پیچید. قلبم خالی خالی، رهای رها، آرامِ آرام، و روشن روشن بود. آرامش گم شدهٔ سالیان دور را یافتم؛ یک گوشه ای حوالی ضریح بانو... . دو. آن ی که امروز وسط بازار قم کیف کارت هایش را باز کرد و کارت عابربانکش را پیدا نکرد و فهمید در خوابگاه جا گذاشته که بود؟ من، من، من، من! جا دارد از خودم با لحن غلیظی بپرسم: «عاشقی؟؟؟» و جواب بدهم: «بله گویا!» سه . جمکران... وارد صحن شدیم. و من سعی داشتم به خودم بقبولانم که بله! اینجا جمکران است دخترم. تو داری در جمکران نفس می کشی دخترم. باور کن دخترم. تاب بیاور این حجم از آرامش را دخترم. چهار. یک قرار وبلاگی ناگهانی! تصور کنید بانوچه ای از جنوب ایران و حریری از شمال ایران، در یک روز و یک ساعت در مکانی مشترک هستند. به هم زنگ می زنند. بانوچه حریر را پیدا می کند و بعد... اصلا بماند برای خودم؛ مخصوصا بخش عکاسیمان! :)) پنج. دلم می خواهد یک روز کامل را در قم و جمکران، یک گوشه بنشینم و به آدم ها نگاه کنم. به حال و هوایشان. و بعد... در ذهنم برایشان قصه بسازم. شش. وقتی یک شکمو به شهر های زیارتی برود نتیجه اش چیست؟ نتیجه اش این سوهان ها و پشمک ها و نبات ها و باسلوق ها و نخود کشمش هاست که به همه شان ناخنک زده است و با حسرت به پشمک زعفرانی اش نگاه می کند و می گوید: «خودت رو کنترل کن تموم می شه ها!» هفت. در حرم حضرت معصومه(سلام الله علیها) تا می توانستم دعا و نائب ا یاره بودم. اول از همه اویی که سلامم را به بانو رسانده بود و بعد چندنفر دوست نازنین و نور و نوا و خانواده و باقی رفقای وبلاگی و انی که در پست قبل کامنت گذاشته بودند. ان شاءالله به زودی این زیارت قسمت تو هم بشود رفیق. :) هشت. و این شماره! همین غروب نزدیک بود یک سفر مشهد هم برایم رقم بخورد که متاسفانه زمانش با امتحانات میان ترم یکی شد و نشد که بشود. و ما همچنان چای می خوریم و حسرت اسان را.. .



منبع : http://abaan.blog.ir/post/430




ذهنِ خطرناک!

درخواست حذف اطلاعات
گفت: «اگر من عاشق ی بشوم حتما به دستش می آورم. چرا وقتی از یکی خوشمان آمده بهش نگوییم و او را برای خودمان نکنیم؟» گفتم: «همیشه که نمی شود طرف را به دست آورد. اصلا شاید از تو خوشش نیاید و بگوید دنیای ما دوتا فرق می کند و نمی خواهمت. آن وقت می خواهی چه کنی؟ فرمول ریاضی نیست که هر ی را خواستی قطعا بهش برسی.» گفت: «نه او حق ندارد مرا دوست نداشته باشد. نخواهد مرا؟ غلط کرده. یک کاری می کنم بخواهد. دنیای متفاوت چه مس ه ایست؟ اگر با من فرق داشت تغییرش می دهم. باید تغییر کند و شبیه من شود.» گفتم: «چرا فکر می کنی آدم ها خمیربازی اند و باید تغییرشان داد؟ یکی از اشتباهات رایج در ازدواج همین است. که می خواهند همدیگر را تغییر بدهند و باب میل کنند. این درست نیست. دو جنس مخالف با تفاوت های بسیاری به هم می رسند و درست ترین رفتار این است که بخشی از تفاوت ها را بپذیرند و بخش دیگر را کمی تغییر دهند تا به تعادل برسند؛ هردو نه فقط یکی! نمی شود تو خودت باشی و بخواهی او را زیر سلطه بگیری! مگر تغییر دادن آدم ها اینقدر آسان است؟» گفت: «بله خیلی آسان! ازدواج می کنیم و بعدش با کمی سردی و بی محلی درستش می کنم. من خودم بلدم چه کنم.» گفتم: «اویی که سرد برخورد می کند و دوست داشتنی می شود کولر است نه آدمیزاد! اگر طرفت یکی مثل من باشد با کم محلی و سیاست و این مس ه بازی ها نه تنها به عجز و ماس نمی افتد که نهایتا دو روز حالش بد است و تو را برای همیشه کنار می گذارد. کمی از دایرهٔ خودت بیرون بیا و بفهم که هر آدمی دنیای متفاوت خودش را دارد، در آن دنیا بزرگ شده، پایه های دنیایش محکم است، و تو نمی توانی به طور کلی آن را بکوبی و از نو بسازی! اگر هم شدنی باشد خیلی طول می کشد. و تو اگر بخواهی در این مدت طولانی هر تغییری را با کم محلی و سردبودن به انجام برسانی، آن رابطه را به جهنمی دونفره تبدیل می کنی.»
پی نوشت اول: نپذیرفت و بحث را با جملهٔ «بیخیال حوصلهٔ بحث ندارم» تمام کرد. پی نوشت دوم: مادامی که حرف می زد، به این فکر می که نشسته ام کنار یک آدم زنک که دارد خودخواهانه به عشق نگاه می کند و برای زیر سلطه گرفتن طرف مقابل، به شیوه های کبری خانم و صغری خانم معتقد است. پی نوشت سوم: سرم را به شیشهٔ اتوبوس تکیه دادم و صدای آهنگ را کمی بالا بردم و به این فکر که چقدر آدم ها عجیب و غریبند.



منبع : http://abaan.blog.ir/post/431




رک!

درخواست حذف اطلاعات
هی رفیق! ممکن است پنج دقیقهٔ دیگر بیفتی و بمیری، با دلایلی مس ه مثل پ آب در گلو، افتادن و خوردن محکم سرت به لبهٔ تخت و مبل و... . ممکن است سکتهٔ قلبی کنی یکهو یا هرچیز دیگر. این اتفاق ها هم ممکن است برای تو بیفتد هم پدر و مادر و دوستان و دور و بری هایت؛ پس قدر الان و زنده بودنت را بدان و به آن هایی که دوستشان داری «دوستت دارم» را بگو. ممکن است پنج دقیقهٔ بعد نباشی و همین لحظهٔ معمولی که الان داری و فرصت تمام دوستت دارم ها را از دست بدهی.



منبع : http://abaan.blog.ir/post/432




عطر گل محمدی...

درخواست حذف اطلاعات
به آینده فکر می کنم؛ به چهل -پنجاه سال دیگر، به پیشرفت علم و تکنولوژی، به تغییر سبک زندگی مردم و در نهایت به مادربزرگ ها و پدربزرگ های آن زمان! فکر راجع به این موضوع همیشه به واهمه ای ختم می شود؛ واهمه از فراموش شدن خیلی چیزها، واهمه از اینکه دیگر آن ها یک گوشهٔ زیبایی های دنیا نباشند. تصور کنید دیگر مادربزرگ هایی را که پیراهن بلند گل گلی می پوشند و انگشتر فیروزه دارند، نبینیم. تصور کنید دیگر پدربزرگ هایی را که جلیقه می پوشند و عصا و تسبیح به دست دارند و همیشه خاطره ای از دوران سربازی و کوه و جنگل و دشت و صحرا برایمان تعریف می کنند، نبینیم. دنیا خیلی بیهوده و بی رنگ می شود، نه؟ بخشی از زیبایی دنیا به آن ها وابسته است؛ به چای نبات های مادربزرگ و بغل گرمش که همیشه عطر گل محمدی می دهد، به عیدی های لای قرآنِ پدربزرگ و نوازش هایش با آن دست زمخت مردانه که رنج کار و روزگار چشیده، به خنده هایشان، به موهای حنایی و بافته شدهٔ مادربزرگ، به چین و چروک های صورت پدربزرگ و نگاه مهربانش، به پولکی ها و شکلات هایی که مادربزرگ می چپاند توی قندان. بخشی از زیبایی های دنیا به آن ها وابسته است؛ به حرمت و منزلتی که دارند، به گرمای وجودشان. و من واهمه دارم؛ از اینکه در آینده ای نه چندان دور شهر از این انوار الهی خالی شود؛ که دیگر چنین آدم هایی را نبینیم، که بدون آن ها عطر گل محمدی از پیرهن دنیا می پرد... .
پی نوشت: بیایید اگر به پیری رسیدیم از این مادربزرگ پدربزرگ ها باشیم، خب؟ مثلا برای نوه کوچولویمان بلوز ببافیم، سرد زمستان آبگوشت بار بگذاریم و بچه هایمان را دعوت کنیم و به حاج آقا بگوییم نان سنگک ب د برای شام. خب؟



منبع : http://abaan.blog.ir/post/433




عصر چهارشنبه!

درخواست حذف اطلاعات
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد «حافظ» :)



منبع : http://abaan.blog.ir/post/434




زنگ فارسی، جلسهٔ هفتم: نگارش صحیح همزه.

درخواست حذف اطلاعات
[نگارش صحیح نشانهٔ همزه چگونه است؟] (قسمت اول) ادامه مطلب



منبع : http://abaan.blog.ir/post/435




تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست...

درخواست حذف اطلاعات
از دانشکده بیرون زدم و داشتم به انگشت های شست پاهایم که دردناک بودند و راه رفتنم را سخت می د، می دادم که یکی زد روی شانه ام و گفت «سلام حریر شاعر». برگشتم. چهره اش آنقدری آشنا بود که نیازی به فکر نداشته باشم. یکی از هم کلاسی های ترم اولم بود که تغییر رشته داد و حالا مددکاری اجتماعی می خواند. حال و احوال کردیم. گفت: «کم پی دختر؟ نکنه شوهر کردی؟!» بعد از لحظه ای فیس بودن، با ژستِ «من؟ شوهر؟ الان؟ شیب؟ بام؟» خندیدم و گفتم: «نه بابا ما از این هنرها نداریم اینقدر زود یکی رو عاشق خودمون کنیم.» با خنده گفت: «پس دست راست من رو سرت.» ابروهایم بالا پرید. تا خواستم چیزی بگویم دست چپش را بالا آورد و گفت: «شوهر ». نمی دانستم تعجب کنم یا از شکل خبردادنش بخندم. بغلش و تبریک گفتم و خداحافظی کردیم. و من تمام مسیر برگشت به خوابگاه را در فکر بودم؛ فکر تصویری که از زندگیمان در ذهن می سازیم و ناگهان با آمدن یک نفر همه اش به هم می ریزد و شکل تازه به خود می گیرد. یک نفر می آید و می نشیند میان تمام تصویر های زندگیمان، یک نفر که تمام «من» ها را «ما» می کند، یک نفر شبیه «تو».



منبع : http://abaan.blog.ir/post/385




قسمت ششم: نیم جهاز یک دانشجوی خوابگاهی!

درخواست حذف اطلاعات

وقتی می خواهید برای خوابگاه ید کنید همه چیز خیلی نمکین است. آدم یاد بازی های دوران کودکی می افتد که از هر وسیله ای یکی دوتا داشتیم و همه شان توی یک سبد جا می شد. آن روزها که درگیر ید برای خوابگاه بودم، ف ن نازنین در یک کامنت خصوصی لیستی از وسایل مورد نیاز را برایم فرستاده بود و من هم اکثرشان را تهیه . حالا که رسیده ایم به روزهای آ شهریور و خیلی هایتان احتمالا خوابگاهی هستید تصمیمم برای نوشتن از «روزهای اول » عوض شد و می خواهم لیستی از وسایلی که با خودم به خوابگاه بردم، برایتان بنویسم تا به درد شما هم بخورد. اگر دوست دانشجویی دارید که نمی داند برای خوابگاه باید چه وسایلی تهیه کند این پست را نشانش دهید. ادامه مطلب



منبع : http://abaan.blog.ir/post/379




ناکامی...

درخواست حذف اطلاعات
حس عجیبی در من می جوشد؛ حس عجیبِ صبح نشدن این شب، حس عجیب دلهره آوری که ضربان قلبم را تندتر از ح معمول کرده و ص مدام در من می گوید «آیا به نوبت دندان پزشکی فردا می رسم یا نه؟»، «آیا به نوبت فردا می رسم یا نه؟»، «آیا به فردا می رسم یا نه؟»، «آیا...



منبع : http://abaan.blog.ir/post/377




اینجا بهترین نقطهٔ زندگی است!

درخواست حذف اطلاعات

اگر از حال ما می پرسی باید بگویم خوبیم. صبح ها با هزار امید و آرزو از تخت خواب جدا می شویم، با لبخند به همه سلام می دهیم و سفرهٔ رنگینِ پر و پیمانِ صبحانه دلمان را به تب و تاب می اندازد. همه چیز برای شروع یک صبح خوشمزه مهیاست؛ یک صبح خوشمزه که آغاز روزی دل نشین است. الحمدالله کار خوبی هم داریم و رئیس های خوش اخلاق و حقوق و مزایای بسیار! کجای دنیا را می شناسی که با کمترین کار، بیشترین حقوق را بدهند؟ اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست، بهترین زمان ممکن برای زیستن. هزینهٔ رهن و اجارهٔ خانه ها پایین است و هیچ صاحب خانه ای اجاره را بالا نمی برد، کیفیت ماشین های داخلی به طرز شگفت انگیزی بالا رفته و قیمتشان پایین آمده. نه تنها خودرو که همه چیز ارزان است؛ از سیب زمینی و پیاز گرفته تا میوه و گوشت و همه و همه. راننده های تا ی دیگر از سیاست و اقتصاد حرف نمی زنند چون اقتصادمان در بهترین وضعیت ممکن است و مردان لایقی بر کرسی نشسته اند. مسئولین صادق و خدومی داریم که جانشان برای مردم این آب و خاک در می رود. آن ها بی هیچ چشم داشتی به مشکلات مردم رسیدگی می کنند. از رانت و بخور بخور و پارتی بازی و فساد مالی و وام های میلیاردی و احتکار هم هیچ خبری نیست؛ این ها فقط در قصه گویی های شبانهٔ مادربزرگ هاست. گفتم که! اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست، بهترین زمان ممکن برای زیستن. ما همگی خوشحالیم که فرزندان این آب و خاکیم، خوشحالیم که پیشرفت و صاحب نام شدنمان در همین مملکت امکان پذیر است. ما وجی بهترین نظام آموزشی جهانیم؛ نظام آموزشی ایده آلی که با ثبات هرچه تمام تر دهه هاست اجرا می شود و افراد باسوادی را تحویل جامعه داده تا سرنوشت کشور را به بهترین شکل ممکن رقم بزنند . اینجا همه عاشق علم و دانش اند و برای هر کودکی امکان تحصیل وجود دارد. همه از ته دل در انشاهایشان می نویسند علم بهتر از ثروت است چراکه ی دغدغهٔ ثروت ندارد و زندگی همه خوب می چرخد. بچه های کار سال هاست نسلشان منقرض شده؛ همه خانه و شغل خوب دارند و دیگر نیازی نیست هیچ بچه ای برای تأمین مخارج زندگی کار کند. گفتم که! اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست؛ بهترین زمان ممکن برای زیستن. در خاک این ممکلت خوب ترین مردمان جهان نفس می کشند؛ مردمی به دور از دروغ و ریا، مردمی سراسر مهر و صداقت و درست کاری. نه از ی خبری هست، نه و نه کودک آزاری. نه ی در خیابان مزاحم دیگری می شود و نه هیچ بر سر دیگری اسید می پاشد. همه آرام و مهربان اند، همه مشغول کار و زندگی و ب روزی اند. کارگرها الحمدالله وضعشان عالیست. حقوقشان بیشتر شده و دیگر هیچ پدری شرمندهٔ زن و بچه اش نیست، دیگر هیچ پدری غصهٔ جهاز دخترش، هزینه های عروسی فرزندش و سیسمونی نوه اش را نمی خورد. دل هیچ مادری خون نیست . علی برکت الله! همه دستشان به دهانشان می رسد. در کنار هم خوشبختیم، اعصابمان آرام است، سور و ساط میهمانی هایمان جور است و امکانات بسیاری برای تفریح داریم. دل ما جوان ها لبریز عشق و امید و شوق زندگی است. ازدواج آسان شده و دیگر هیچ جوانی از ترس هزینه های ازدواج مجرد نمی ماند. می بینی؟ اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست؛ بهترین زمان ممکن برای زیستن. وقتی صغیر و کبیر یک مملکت امید به زنده بودن و فعالیت داشته باشند آن مملکت قطعا روزگار خوش و آیندهٔ درخشانی خواهد داشت. مملکتی که فرزندانش برای دریافت حقوق بیشتر سراغ رشته های پردرآمد نمی روند و همه از سر عشق و در پی استعداد، در رشته های دلخواهشان درس می خوانند، قطعا طی سال های آینده بهشتی لبریز از افراد لایق خواهد شد. یکی از این فرزندان من هستم؛ من که عاشقانه نوشتن را انتخاب . انتخاب تا بنویسم، تا نعمتی که در من نهاده شده هرز نرود و رس م را به جا آورم. راستش مادرم می گوید من بی نظیرم و خیلی خوب می نویسم اما یک عیب بزرگ دارم. عیب بزرگم این است که همه چیز را وارونه می نویسم؛ مثل دیبی در مجموعهٔ کلاه قرمزی.
آری! اگر از حال ما می پرسی باید بگویم خوبیم... .



منبع : http://abaan.blog.ir/post/372




خداحافظ مجردی!

درخواست حذف اطلاعات
چی می تونه سر صبح نیش آدم رو ببره تا بناگوش؟ (برای دیدن ع در سایز اصلی روش کلیک کنین.) فقط اونجاش که می گه «فلافل یا چلوکباب! مسئله این است.» :)) با آرزوی خوشبختی برای جوانان این مرز و بوم و دعای عاقبت به خیری، شما هم از کارت عروسی های متفاوت و جالبی که دیدین بگین یکم شاد شیم دور هم. :دی



منبع : http://abaan.blog.ir/post/367




به یاد قدیم ترها و رنگی نوشت هایم...

درخواست حذف اطلاعات
وقتی پریشانی به سراغ آدمیزاد بیاید، دور ش دشوار است. ما می توانیم ساعت ها و روزها و ماه ها در غم بمانیم و با خنده دارترین جوک ها و دل شاد کن ترین لحظه ها هم از این مرداب خارج نشویم، که اتفاقات خوب تنها رهگذر مسیر غم آلوده مان باشند و در نهایت ما بمانیم و تنی که در تاریکی هبوط کرده. اما هرچقدر نابود غم سخت باشد، ش تن قامت شادی هایمان آسان است. به تلنگری و نگاهی و کلامی، حال خوبمان فرومی ریزد و دوباره ما می مانیم و حوض ناله هایمان. این قصه برای من تداعی گر یک باور است؛ باور اینکه در این دنیا گِلِ هرچیز گران بهایی را با ظرافت و شکنندگی سرشته اند، و حال خوب مثل نگین الماس روی انگشتر، ارزشمند و ظریف و نیازمند مراقبت است. باید حواسمان باشد؛ حواسمان باشد که خودمان نرویم و او جا بماند، که نیفتد روی زمین و ضربه بخورد؛ باید حواسمان باشد که نشکند، که همیشه سرجایش باشد. راستش را بخواهی رفیق، ما آدم ها شاید چشمان سالمی داشته باشیم اما خیلی وقت ها به کوری دچاریم؛ به ندیدن جای خالی شادی ها، به ندیدن چیزهایی که می توانند بهانهٔ لبخندمان شوند. تو بگو رفیق! چندبار بعد از بیدار شدن، بازی آفتابِ صبح و سایه را کنار پنجرهٔ اتاقت دیدی؟ چندبار از شیرینی چای شیرینِ صبحانه لبخند زدی؟ چند بار از اینکه هنوز پدر و مادرت را کنار خودت داری، غرق شوق و شکر شدی؟ چندبار از نسیم عصرهای تابستان لذت بردی؟ چندبار سرت را برای دیدن درخشش باشکوه ماه بالا گرفتی؟ به من بگو چندبار جهان را از منظر زیبایی دیدی؟ عیب من تو این است که نمی بینیم؛ که تصمیم می گیریم برای غم هایمان تا ابد سیاه پوش باشیم و اِلّا جهان ما هنوز هم بهانه دارد برای شاد مان؛ بهانه دارد برای فراهم بساط لبخندمان. بیا این بار چشم ها را بشوییم و جور دیگر ببینیم؛ بیا این بار دل به این بهانه ها بدهیم، دل به خندهٔ دوست داشتنی ک ن و بازی هایشان، به آن لحظه ای که خسته ایم و یک صندلی خالی در اتوبوس و مترو گیرمان می آید، به عطر آشنایی که ناگهان در خیابان به مشاممان می رسد و ما را به یاد عزیزی می اندازد؛ بیا دل بدهیم به لذت خوردن یک بشقاب قورمه سبزی، یک جرعه شربت بهارنارنج در روزهای گرم تابستان، یک ماچ آبدار و تف آلود از کودک یک ساله ای که تازه «بوس » را یاد گرفته. بیا از اینکه زنده ایم و فرصت تجربه داریم شاد باشیم؛ از اینکه هنوز هم می توانیم با دیدن معشوقمان تپش قلب بگیریم و با یک نگاهش از ذوق بمیریم، از اینکه هنوز صبح ها از کنار پنجرهٔ اتاقمان صدای گنجشک می آید و باران بی منت بر سرمان می بارد، از اینکه می توانیم بازیگوشی ماهی قرمزها را ببینیم و به شمعدانی ها نگاه کنیم. بیا دل به دل این لحظاتِ کوچکِ حال خوب کن بدهیم؛ که اگر این کار را روزی هزار بهانه برای لبخن ن داریم؛ هزار بهانه برای نش تن قامت شادی ها و حال خوبمان. شاید نشود مطلقا آسوده خاطر باشیم و به مشکلات فکر نکنیم اما می شود تلاش کنیم؛ تلاش برای حفظ نگین زیبای انگشترمان، برای حفظ لبخندی که بی شک شایستهٔ آنیم! :)



منبع : http://abaan.blog.ir/post/361




روز عید باشد و من باشم و تو...

درخواست حذف اطلاعات
عید قربان که می شود بیش از آنکه دلم بخواهد جوان باشم، هوای پیری و سالخوردگی به سرم می زند. دلم می خواهد باشیم و سی- چهل سال بعد و خانه ای نقلی و گرم. صبح زود وقتی هنوز تو خو و احتمالاً دندان ات توی لیوان است، من خواب را از چشمانم به پستوی خانه بیندازم و به حیاط بروم. شلنگ را بگیرم به جان باغچه. درخت انار و آلوچه و مالو را، درخت انگور دور دیوارهای حیاط را، بوتهٔ گل سرخ کنار دروازه را و حسن یوسف های روی ایوان را، غرق طراوت صبحگاهی کنم، کمی قربان صدقهٔ شمعدانی ها بروم و با ماهی های توی حوض درددل کنم، به فربه ای که قرار است به زودی بودنش تمام شود غذا بدهم و بعد بیایم کنار تو. و به این فکر کنم که تو حتی با یک دندان احتمالی هم برای من دوست داشتنی ترین و دلبرترین معشوق عالمی. بیدارت کنم و بگویم: «حاج آقا الانه که بچه ها برسن. به آ سِد حسین زنگ زدی بیاد؟» خمار و خواب آلود «آری» بگویی و از جایت بلند شوی. دوتایی صبحانه بخوریم و رخت و لباس بپوشیم و عطر بزنیم و عیدی نوه ها و بچه ها را کنار بگذاریم. زنگ در که به صدا در آمد، دستی به موهایت بکشم و مرتب ترشان کنم و برویم به استقبال. عید قربان که می شود بیش از آنکه دلم بخواهد جوان باشم، هوای پیری و سال خوردگی به سرم می زند؛ هوای اینکه حیاط خانه مان پر از سر و صدای بچه ها و عروس و دامادمان شود و نوه های عزیزمان؛ هوای اینکه عیدی ها را به ازای ماچ آبدار بهشان بدهیم و بعدش حیاط پر از شادی های ک نه و تبریک عید بزرگ ترها بشود. عید قربان باید کنار تو بگذرد و آدم هایی که درست کرده ایم و آدم کوچولوهایی که آن ها درست کرده اند، کنار آ سِد حسین که رَفیق دیرینه مان است و هرسال می آید تا را قربانی کند و گوشت ها را ببرد و برساند به دست آن هایی که باید. دلم هوای آن روزها را دارد؛ روزهایی که گاه و بی گاه میان هیاهوی صحبت ها و بازی بچه ها، نگاهمان به هم بیفتد و لبخند شویم، نگاهمان به هم بیفتد و خاطرات سالیان دراز در چشمانمان سوسو بزند، که عشقمان دیرینه باشد اما به طراوت حسن یوسف های روی ایوان.
عیدتون مبارک رفقا! :)



منبع : http://abaan.blog.ir/post/352




خودخوری!

درخواست حذف اطلاعات
من مردمانی را می شناسم که روزها تخم مرغ معمولی را رنگ می کنند و به جای تخم مرغ محلی، گران تر می فروشند و شب ها که می نشینند پیش هم، می گویند مسئولینمان همه شده اند و دارند پدرمان را در می آورند! روزگار غریبی است آقا...



منبع : http://abaan.blog.ir/post/344




چیه خب؟ در و دیوارها و تلوزیون رو کردین پر از اسمش و ع حرمش. دلم خون شده...

درخواست حذف اطلاعات
دِلتَنگَم و با هیچ کَسَم مِیلِ سُخَن نیست کَس دَر هَمِه آفاق بِه دِلتَنگیِ مَن نیست
«وحشی بافقی»



منبع : http://abaan.blog.ir/post/332




یک روز نویسنده می شوم یا نه؟

درخواست حذف اطلاعات
بهانۀ نوشتن این پست چالشی است که جناب صفایی نژاد مرا به آن دعوت کرده. موضوع از این قرار است که «اگر روزی نویسندۀ کتاب شدیم، دوست داریم در چه ژانر و موضوعی بنویسیم؟» اگر این سوال را کمی قبل تر از من می پرسیدند با شوق فراوان و هزار آب و تاب و عشق و اعتماد به نفس، برایتان از آرزوهایم می گفتم و اینکه دوست دارم داستان هایی در فلان موضوعات بنویسم و... . اما امروز که اینجا پشت میز تحریرم نشستم و کلیدهای کیبورد را پشت سر هم فشار می دهم از خودم و قلمی که مدت هاست چیز به دردبخوری ننوشته، ناامیدم. فقط می توانم به آینده فکر کنم و بگویم اگر روزی خواستم اولین کتابم را چاپ کنم، رمان و داستان خواهد بود. شاید مجموعۀ داستان کوتاه یا همچه چیزی. و از چه خواهم نوشت؟ یا از پس کوچه های جامعه می نویسم و درد مردم یا امید به زندگی را می پاشم به واژه هایم و از دستان چروک مادربزرگ می گویم و شمعدانی های کنار حوض فیروزه و چادر گل گلی دختر همساده... . دعوت از آووکادو و هلما. :)



منبع : http://abaan.blog.ir/post/326




از دیده های تابستانی!

درخواست حذف اطلاعات

inception را دیدم و احساس می کنم مغزم بین زمین و هوا معلق است! من هیچ وقت طرفدار هایی نبودم که در پایان رهایت می کنند اما این یکی را دوست داشتم. آمیختن رویا و واقعیت شاید دل نشین است و شاید وحشتناک!



منبع : http://abaan.blog.ir/post/325




ص نیست الّا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ...

درخواست حذف اطلاعات
یک. نشسته ام توی اتاق و مامان و بابا دارند در مورد اولین کلمه هایی که بچه های خودشان و فامیل گفتند، صحبت می کنند. مامان می گوید حریر هشت-نه ماهه بود که یک روز کنار تخت ایستاد و گفت: «داداسی». بله! اولین کلمه ای که من گفتم داداشی بود؛ ی که حسرت نداشتنش تا 19 سالگی ام کش آمده و تا لب گور با من خواهد بود. اویی هم که در طفولیت داداشی خطابش حالا پسر جوانی است و می خواهد چند سال دیگر بیاید خواستگاری ام و جواب نه بگیرد تا من چند سال بعدترش به پسر یا دخترم از تجربه هایم بگویم و اینکه هیچ پسر مردمی برایت داداشی نمی شود؛ دوست می شود اما داداشی نه! دو. آنقدر در خودم ماندم و ماندم و ماندم که دارم در این «خود» می پوسم. ارتباطم با آدم های دنیا مثل طن شده که شل و سفت می شود و در نهایت هیچ نیست که بتوانم پیش او همان طوری باشم که پیش خودم هستم و با او همان طوری حرف بزنم که با خودم حرف می زنم. این خیلی مهم است؛ اینکه یک نفر را داشته باشی تا با او مثل خودت حرف بزنی. البته این جمله از من نیست و پیش تر بزرگی یا نویسنده ای چیزی حرفش را زده. خلاصه که به قول یکی از رفقا دارم زندگی را سخت می گیرم. :) سه. خنده های بازیگری جوان در یک خارجی پاک مرا به هم ریخت! خنده اینقدر دلنشین و دل آب کن؟ اسم بازیگر و را هم نپرسید، نمی گویم! :| چهار. این پست را تمام کرده بودم و می خواستم دکمۀ ذخیره و انتشار را بزنم که ناگهان برق رفت. زندگیمان افتاده دست یک مشت نکبت! چرا نمی آیند اعلام کنند از فلان ساعت تا فلان می خواهیم برق را قطع کنیم؟ اگر داستانی که شروعش هم اینطور به فنای عظمی می رفت یحتمل از شدت عصبانیت می مردم! پنج. نمی خواهم دوباره یک پست جدا با موضوع «هرچه می خواهد دل تنگت بگو» بگذارم و کامنت ناشناسش را فعال کنم اما بیایید برایم حرف بزنید از هر موضوعی. حتی سوال کنید یا... نمی دانم! تیک ناشناس هم فعال است. (خطاب به یک سری ها: در استفاده از امکان نظر ناشناس باجنبه باشید.)



منبع : http://abaan.blog.ir/post/324




پسران برتر از گل!

درخواست حذف اطلاعات

«وَ ما رأیتُ اِلّا جَمیلاً» از همان روزهای اول برایتان جوک ساختند؛ از همان روزهای اول همه جا پر شده بود از سخنِ «این چه ترکیبیه» و «اگه من برم بازی کنم احتمال بردمون بیشتره» و... . حتی پیراهن هایتان سوژه شد و کت و شلوار پوشیدنتان و ژستی که جلوی دوربین گرفتید. می گفتند این ها بیشتر شبیه کارمند بانک هستند تا فوتبالیست. گذشت و گذشت. تحریم ها شروع شد. تو گویی ناف این ملت خسته را با تحریم بریده اند اما... مهم نیست. !no boots, no problem. مراکش را بردیم. خیلی ها گفتند گل به خودی که شادی ندارد اما نگفتند مقاومت و گل نخوردن شادی دارد. شما دل یک ملتِ آشفتهٔ زیر چرخِ افتصاد له شدهٔ غمگین ترین را شاد کردید؛ آنقدر شاد که تمام کوچه پس کوچه های ایران آن شب دِلِی دِلِی می خواندند. مردم می زدند، می یدند، می خندیدند. و این معجزهٔ فوتبال است؛ معجزهٔ شما شیربچه های ایرانی! ما بردیم و به صدر ج «گروه مرگ» رفتیم. شما بردید و به صدر ج «گروه مرگ» رفتید. همه می دانستند بازی بعدی دشوار است. همه می دانستند اسپانیا کم تیمی نیست . پانزده بار در جام جهانی حضور داشته و چندین بار در میدان های مختلف قهرمان شده. دل ها می تپید و اما در چشم ها ستاره سوسو می زد. امید زنده بود . و بالا ه لحظهٔ موعود رسید. بازی شروع شد و این ایران بود که می درخشید. یازده نفر می دویدند و میلیون ها نفر زیرلب خدا را صدا می زدند. ما جنگیدیم؛ جانانه جنگیدیم، دفاع کردیم، حمله کردیم، گل خوردیم، دروازهٔ «خشم سرخ» را شکافتیم هرچند گل مردود اعلام شد و داغ به دل همگی گذاشت. و در نهایت و در ظاهر باختیم؛ یک- صفر، اما این بار واقعا چیزی از ارزش های ما کم نشد. بازشدن دروازهٔ اسپانیا، لایی خوردن پیکه، رنگ رخسارهٔ حریف در انتهای بازی و خطرهایی که آفریدیم؛ این ها همه یعنی برد، این ها همه یعنی ما «می توانم» را ثابت کردیم. ی که ب پیروز از میدان بیرون رفت اسپانیا نبود، ما بودیم و شما پسران برتر از گل سرزمینِ من، که افتخار و آبروی ایرانید. ❤



منبع : http://abaan.blog.ir/post/317




یا رفیق من لا رفیق له...

درخواست حذف اطلاعات
نشسته ام توی اتاق. صدای مامان و آقای توی تلوزیون می آید که جوشن کبیر می خوانند. بغضی روی دلم جا خوش کرده و گلویم سنگین است. دارم فکر می کنم این همه سال قدر اشک ریختیم و دعا خو م و توبه کردیم که چه؟ نه آدم شدیم و نه از کارهایمان دست کشیدیم. دعاها را خو م و استغفار ها را کردیم و بعد از چند روز فراموشمان شد. شدیم همان آدم سابق با همان نقاط تاریک زشت درونمان و آب از آب تکان نخورد. هزار غلط اضافه را تکرار کردیم، دروغ گفتیم، غیبت کردیم، گند زدیم و... . اگر قرار است همانی که بودیم باشیم، این گریه زاری ها و توبه ها چه سودی دارد؟ چرا فقط همین چند شب یادمان می افتد خدا داریم؟ چرا همین چند شب که یادمان می افتد خدا داریم، فقط ازش چیز میز می خواهیم؟ هم ما را ببخشد، هم دعای فک و فامیل و دوست و آشنا را مستجاب کند، هم به مشکلات ما و مملکت و جهان رسیدگی کند و... . چرا؟ اصلا چرا این خدا از دست ما خسته نمی شود؟
پی نوشت: البته که این شب ها ارزشمند است. عبادت هایتان قبول درگاه حق. ما را هم بابت کارهای کرده و نکرده حلال کنید. ماس دعا...



منبع : http://abaan.blog.ir/post/303




آمدی یوسف گم گشته به کنعان؛ درود!

درخواست حذف اطلاعات
هنوز باور ندارم اتفاق افتادنت را. نه! نمی توانم؛ نمی توانم باور کنم. من که یک عمر فلسفه و منطق چیدم و نیامدنت را اثبات چگونه اینقدر ناگهانی بپذیرم حضورت را؟ چگونه باور کنم از خم کوچه ی فاصله ها گذشتی و حالا در مرکزی ترین نقطه ی آغوشم به خواب رفته ای؟ چگونه باور کنم این لحظه را؟ این لحظه ی باشکوه را که با هر نفس کشیدنم عطر زلف مشکینت در جانم می پیچد؟ باورش سخت است مرد، باورش سخت است ای مستجاب ترین دعای من؛ که از دورترین فاصله ها بیایی و دنیایم را زیر و رو کنی، که حالا مخاطب تمام "الهی قربانت شوم" های من باشی، که شناسنامه هایمان مزین به ناممان باشد، که تو مرد من باشی و من بانوی تو... . راستی! چگونه پیدایم کردی؟ چگونه فهمیدی حالا وقت آمدنت هست؟ که قدم زدن های تنهایی در هوای عاشقانه ی بهار دارد مرا از پا در می آورد؟ که چای نبات های دنیا دیگر برایم شیرین نیست؟ از کجا فهمیدی دلی دارد بی تو از تپش می افتد؟ نمی دانم، نمی دانم چگونه ضرب آهنگ قلبم را شنیدی و شتابان به اقلیم من آمدی اما، اما جای خوبی از این قصه ظهور کردی؛ تو آمدی و شمعدانی ها شکفتند، تو آمدی و آسمان و زمین لبخند شدند، تو آمدی و عشق را به خانه ی کوچکم آوردی. و حالا، درست همین حالا، آرام به خواب رفته ای و با هر نفس کشیدنت بودنت را در من "باور" می کنی؛ که بپذیرم هستی، هستی و قرار است بودنت تمام نشود، که قرار است بودنت تا ابد تمام نشود... .
عنوان: مصرعی از غزل تقدیمی به یکی از رفقا! :)



منبع : http://abaan.blog.ir/post/301




حریر در سرزمین عجایب!

درخواست حذف اطلاعات
به دعوت هاتف، در چالشی شرکت می کنم تحت عنوان "چند چیز عجیب من" که باید در اون از عجایب خودمون حرف بزنیم؛ یعنی هر رفتار و عادت عجیبی که داریم. شال و کلاه و وارد سرزمین خودم شدم تا ببینم چه چیزهای عجیبی دارم؟ به نظرم اکثر مواردی که دوستان گفتن خیلی عجیب نیست؛ مال منم همینطور ولی خب... می گم دیگه! تشخیص عجیب بودن یا نبودنش با شما. :دی ۱. لیوان، قاشق و چنگال و هرچیزی که دهنی باشه استفاده نمی کنم. :/ ۲. اگر غذایی بیفته رو زمین نمی خورم مگر میوه ها که می شورمشون! مورد داشتیم هندونه رو هم شستم. :| ۳. چندتا دفتر دارم که جمله های قشنگ و شعر و این ها رو توشون می نویسم. تا اینجاش رو خیلی ها انجام می دن. ولی من قسمت تک مصرع ها، تک بیت ها، غزل ها و متن ها رو جدا می کنم و هر کدوم بخش مخصوص به خودشون رو دارن. مثلا ۵ صفحه متن و یک صفحه تک مصرع و... این شکلی. :دی ۴. پفک و نون بربری، پفک و بستنی؛ این ها رو چندبار خوردم و دوست داشتم. :دی ۵. به یکی پیام و کامنت بدم جواب نده اعصابم به هم می ریزه و به نظرم میاد که این ناشی از اهمیت ندادن و بی توجهیه! و بعد از اینکه این قضیه چندبار تکرار شه دیگه بهش پیام یا کامنت نمی دم مگر در موارد ضروری یا اینکه کم کم دور می شم ازش. :) ۶. از قهر به شدت بدم میاد؛ به شدت! قهر و آشتی به نظرم خیلی مس ه و بچگانه است. از آدم های اهل قهر و ناز هم همیشه فاصله می گیرم. ترجیح می دم ناراحت شیم و عین آدم به هم بگیم و به نتیجه برسیم یا نرسیم. قهر و جواب ندادن و این ها اصلا تو کتم نمی ره. کفرم در میاد و طرف رو می ذارم کنار کلا! :/ ۷. اگه بارون شدیدی شروع به با کرد و شما یه دختر رو دیدین که داره آروم و با لبخند قدم می زنه، شک نکنین اون حریره! ۸. نمی تونم یه صد تومنی به ی بد ار باشم؛ حتی رفقام. حس می کنم یکی گلوم رو گرفته و دارم خفه می شم. :| ۹. اگر من و شما رو به روی هم ایستاده باشیم و شما حرف نزنین و هی سکوت کنین، من هم حرف زدن یادم می ره و در نتیجه از وضعیت مضحکی که توش گیر کردیم خنده ام می گیره! :| ۱۰. ترجیح می دم با آدم هایی دوست باشم یا رفت و آمد کنم که اطلاعاتشون بالاست ولی کلاسشون نه! از آدم های خاکی و خودمونی خوشم میاد. اصلا نمی تونم با آدم هایی که ژست می گیرن یا فکر می کنن فقط خودشون می دونن و بقیه نفهمن، ارتباط برقرار کنم. کلا از سخت گرفتن و قر و فر خوشم نمیاد؛ مثلا ترجیح می دم به جای رستوران های شیک کندوان و خوراک بره، بریم بشینیم کنار رودخونه یه غذای ساده بخوریم ولی باهم راحت باشیم و دلمون خوش باشه. ۱۲. اگه زیاد تو سرما بمونم و یخ بزنم، راه رفتنم سخت می شه و از بس دندونام به هم می خوره دیگه نمی تونم درست و حس حرف بزنم. :/ ۱۳. میزان صدای تلوزیون حتما باید رو عدد زوج باشه! :| ۱۴. از کلمه ی "خانومی" و "جونم" خوشم نمیاد ولی "خانومم" و "جانم" رو دوست دارم. یا مثلا دوست ندارم ی "عزیز" خطابم کنه درحالیکه با "عزیزم" و "حریر عزیز" مشکلی ندارم. :/ ۱۵. سرکار گذاشتن رو اصلا دوست ندارم. چه در مورد خودم و چه در مورد دیگران. اصلا یه جور توهین می دونم این رو. خیلی عصبانی می شم بابتش! :| ۱۶. حداقل ماهی یه بار باید سرم رو از تخت یا پنجره آویزون کنم. حس خوبی داره :دی
خب بسه دیگه! زیاد خودم رو لو دادم. اگه همینطور ادامه بدم یه رساله العجایب حریری ازش در میاد. :)) باتشکر از هاتف که دعوتم . شما هم اگر دوست دارین می تونین شرکت کنین. :)



منبع : http://abaan.blog.ir/post/288




قسمت سوم: زیباتر از شه ام...

درخواست حذف اطلاعات
صبح زیبایی بود و خورشید تابان، دل و جان شهر را می نوازید. با پدر توی ماشین نشسته بودیم و به سمت می رفتیم. نگاهم به خیابان و آدم ها بود و در دلم دلهره ی ثبت نام می جوشید. نمی دانستم چگونه انجام می شود اما خیالم از بابت مدارک آسوده بود. همه چیز را آماده کرده بودم و تا صبح هزاربار چک که مبادا چیزی جا بماند. ادامه مطلب



منبع : http://abaan.blog.ir/post/287




رای گیری سوالات صندلی داغ!

درخواست حذف اطلاعات
خب دوستان، صندلی داغ برتر یا در واقع بهترین پاسخ دهنده به سوالات صندلی داغ مشخص شده. (به افتخارش کف و جیغ و سوت بلبلی) ولی الان اسمش رو نمیگم. نتیجه ی اون رو به همراه نتیجه ی رای گیری سوال ها باهم منتشر می کنم. این از این. حالا می ریم سراغ سوال ها. من سوالات رو اینجا می ذارم و شما "شماره ی سوالی که به نظرتون بهتر از بقیه هست" رو خصوصی برای من می فرستین. هر شخص می تونه یک سوال رو انتخاب کنه.
۱. چه چیزهایی ح رو خوب می کنه و تو رو به وجد و شعف میاره؟ دست کم ده مورد به ترتیب اثر گذاری از بیشتر به کمتر. ۲. دوست داشتی کی باشی که الان نیستی؟ ۳. (خودت پسری) تا حالا شده به یک پسر حس داشته باشی؟ ۴. تو دوران از ی خوشت اومده بود که دلت بخواد ازت خواستگاری کنه؟ ۵. اگه قرار بود زندگیت ساخته بشه دوست داشتی کدوم نامه نویس بنویسه، کدوم کارگردان بسازه و کدوم بازیگر نقش تو رو بازی کنه؟ و سه بازیگر دیگه ی رو هم بگو. ۶. در جست و جوی چی هستی؟ (اشاره به هدر وبلاگ) ۷. اگر بخوای خدا رو در یک جمله تعریف کنی، بدون استناد به هیچ کتاب مقدسی، چجوری تعریف می کنی؟ ۸. اگه خدا تو خلقت ازت م می خواست، چه پیشنهادی می دادی؟ ۹. مهم ترین شخص زندگیت کیه؟ به این فکرکردی که خودت مهم ترین شخصیت زندگیت باشی؟ ۱۰. سنی هست که فکر کنی تا اون موقع دیگه تو زندگیت به ثبات رسیدی؟ ۱۱. اگر الان ازت بخوام یه شعر بخونی، چه شعری می خونی؟ ۱۲. بزرگ شدن رو به طور کلی دوست داری؟ با همه چیزش؛ خستگی، کم آوردن جسمانی و تغییر چهره؟ ۱۳. اگر تو سازمان ملل سخنرانی کنی، چی می گی؟ ۱۴. اتفاق یا شخصی که زندگیت رو به دو قسمت قبل و بعد تقسیم کرد؟ ۱۵. نظرت در مورد ساعت و زمان؟ دنیایی که بدون ساعت باشه رو بیشتر دوست داشتی یا با ساعت؟ ۱۶. از بین صداهای طبیعت چه ص رو بیشتر دوست داری؟ ۱۷. اگر همزمان چند پاسخ جدید و چند نظر جدید داشته باشی، اول کدوم رو می خونی؟ نظر یا پاسخ؟ ۱۸. اگر قرار بود برای خلقت یه پیشنهاد به خدا بدی، چه پیشنهادی می دادی؟ ۱۹. خودت از خودت چه سوالی داری که بپرسی؟ ۲۰. چرا وبلاگ نویس شدی؟ ۲۱. چی شد که بارسایی شدی؟ از چندسالگی طرفداریت شروع شد؟ ۲۲. بین بسته شدن وبلاگ شما و نارخاتون ارتباطی بود؟ ۲۳. هدفت از نوشتن وبلاگ چیه؟ ۲۴. چرا ی تنهایی؟ (اشاره به عنوان وبلاگ) ۲۵. شما این مراد ما رو ندیدی؟ خبری؟ نشونی؟ ۲۶. یه نفر که خیلی دوست داری ازش ع بگیری؟ ۲۷. فکر می کنی بعد از مرگ به بهشت می ری یا جهنم؟ ۲۸. تا حاله دوست داشتی پسر باشی؟
پی نوشت: از دوستانی که به صندلی داغ من رای دادن و سوال های من رو انتخاب ممنونم اما من جزو این رای گیری ها نیستم و شرمنده که مجبورتون برین سراغ صندلی داغ ها و سوال های دیگه :دی نکته نوشت: تا روز وقت دارین به سوال ها رای بدین.



منبع : http://abaan.blog.ir/post/285




صندلی داغ یا چگونه از رئیس انتقام بگیریم :))

درخواست حذف اطلاعات
بله! از اتاق فرمان اشاره می کنن: "حریر که صندلی داغ می گرفتی همه عمر/ دیدی که چگونه صندلی داغ حریر گرفت؟" ولی من می دونم شماها مهربون تر از این حرف هایین و سوال های سخت نمی پرسین. :)) خلاصه آمدیم و نشستیم دیگر! بسم الله :)



منبع : http://abaan.blog.ir/post/282




عشق من رو به عشقش هدیه داد :)

درخواست حذف اطلاعات
تولد بود؛ تولد دختری ریزنقش که موهای بلند مایی داشت و پیراهن قرمزش کمی بالاتر از زانوها به پایان می رسید. زیبایی خیره کننده ای نداشت. خوب بود؛ یک خوب گندم گون . و حالا تولد ۱۹ سالگی اش را در جمعی دوستانه جشن می گرفت. بعد از بزن و بکوب و شمع فوت و کیک خوردن، نوبت به کادوها رسید . دوستش کنار او ایستاده بود و یکی یکی هدیه ها را نشان همه می داد؛ دفتر، ماگ، دستبند و... . نوبت به کادوی آ که رسید، گفتند چشم هایت را ببند. صورتش را با دست هایش پوشاند. منتظر ماند. هیکل نیمای لاغر و قدبلندِ گیتار به دست در انتهای راهرو نمایان شد. همه هیجان زده بودند. دوست داشتند ببینند ع العمل دخترک مو مایی چیست؟ نیما جلو آمد. دست ها از جلوی چشمان معشوقش برداشته شد. دخترک... باورش نمی شد! مات و مبهوت به نیما نگاه می کرد؛ به نیما و گیتار زیبای توی دستش. عاقبت با دست و جیغ بقیه به خودش آمد. دوید جلو و نیما را در خودش غرق کرد. وَ غرق شد در آن آغوش مردانه ی مهربان. در آن لحظه همه لبخند بودند، ذوق بودند، مهربانی بودند. صحنه ی عشق زیباست. جدا که شدند نیما گیتار را گذاشت توی دستش. دخترک توان ایستادن نداشت. با چشم های اشک آلود و لبخند بر لب نشست روی زمین. می خندید. همه می خندیدند. نیما هم می خندید. دخترک بلند شد. چند قدم برداشت. دوباره نشست. شده از شادی زیاد توان ایستادن نداشته باشید؟ که از ذوق و خوشحالی بلرزید؟ که یکی را داشته باشید که از ذوق لرزاندنتان را بلد باشد؟ که یک نیما داشته باشید؟ و یا این ها هیچ... شده حال ی را اینگونه خوب کنید؟ که به یک هدیه سر و جان و دلش شاد کنید؟



منبع : http://abaan.blog.ir/post/278