استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

یک آیه در روز

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ یک آیه در روز از بلاگ یک آیه در روز دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



855) سوره اعراف (7) آیه84 وَ أَمْطَرْنا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَانْ

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
855) سوره اعراف (7) آیه84
وَ أَمْطَرْنا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمینَ
30 ربیع الاول 1440
ترجمه
و بار م بر سر ایشان چه بارانی! پس بنگر که چگونه بود عاقبت مجرمان!
نکات ادبی
الْمُجْرِمینَ
قبلا بیان شد که ماده «جرم» را در اصل به معنای «قطع » می دانند، چنانکه به چیدن میوه از درخت «جَرْم» و «جِرَام‏»، و به میوه چیده شده «ثمر جریم» گویند و از مهمترین کاربردهای این ماده، کاربرد آن در معنای «جُرم» و «گناه» است و به فرد گنا ار «مُجرم» گویند، و این کاربرد بقدری شایع است که برخی از اهل لغت بر این باورند که اساسا ماده «جرم» نه در مورد هرگونه قطع ی، بلکه در خصوص «قطع ی که بر خلاف اقتضای حق باشد» به کار می رود؛ و به این جهت به «گناه»، «جُرم» گفته می شود که موجب انقطاع انسان از خداوند می گردد.
در تفاوت «ذنب» و «جُرم» گفته اند به گناه از این جهت «ذنب» گفته می شود که دنباله ناپسندی (از مذمت دیگران تا عقوبت) در پی دارد [کلمه «ذنب» به معنای دم هم هست] ، اما از این جهت «جُرم» گفته می شود که شخص را از آنچه انجامش برعهده او واجب است قطع و جدا می کند.
از کاربردهای شایع این ماده، کاربرد آن در باب افعال (إجرام) است (کلمه «مُجرِم» هم اسم فاعل از همین باب است) و در تفاوت «جَرم» (لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى‏ أَلاَّ تَعْدِلُوا؛ مائده/8) و «إِجرام» (فَانْتَقَمْنا مِنَ الَّذینَ أَجْرَمُوا؛ روم/47) گفته اند که در إجرام، تاکید بر فاعلِ جُرم، و ملاحظه نقش او در کاری است که به وقوع پیوسته است.
جلسه 634 http://yekaye.ir/al-kahf -53/
حدیث
1) از صادق ع روایت شده است که رسول الله ص فرمودند:
هر با پسر نوجوانی مقاربت کند، روز قیامت در حالی آورده می شود که جُنُب است و آب دنیا او را پاک نکرده، و خداوند بر او غضب کرده، او را لعنت می کند و جهنم برایش آماده شده و بدجایگاهی است.
سپس فرمود: همانا وقتی مردی بر مردی وارد می شود عرض به لرزه درمی آید؛ و همانا مردی که خود را در اختیار مردان قرار دهد، خداوند او را بر پل جهنم زندانی می کند تا اینکه کار حسابرسی از خلایق بسر آید؛ سپس دستور می دهد که او را به جهنم درافکنند؛ پس در هر طبقه ای عذاب شود و همین طور طبقه به طبقه سقوط کند تا به پایین ترین طبقه برسد و از آن خارج نگردد.
الکافی، ج‏5، ص544
عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ أَبِی بَکْرٍ الْحَضْرَمِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص
مَنْ جَامَعَ غُلَاماً جَاءَ جُنُباً یَوْمَ الْقِیَامَةِ لَا یُنَقِّیهِ مَاءُ الدُّنْیَا وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ‏ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِیراً.
ثُمَّ قَالَ: إِنَّ الذَّکَرَ لَیَرْکَبُ الذَّکَرَ فَیَهْتَزُّ الْعَرْشُ لِذَلِکَ وَ إِنَّ الرَّجُلَ لَیُؤْتَی فِی حَقَبِهِ فَیَحْبِسُهُ اللَّهُ عَلَی جِسْرِ جَهَنَّمَ حَتَّی یَفْرُغَ مِنْ حِسَابِ الْخَلَائِقِ ثُمَّ یُؤْمَرُ بِهِ إِلَی جَهَنَّمَ فَیُعَذَّبُ بِطَبَقَاتِهَا طَبَقَةً طَبَقَةً حَتَّی یُرَدَّ إِلَی أَسْفَلِهَا وَ لَا یَخْرُجُ مِنْهَا.

2) از صادق ع روایت شده است:
رسول الله ص لعنت کرد مردانی که خود را شبیه ن می کنند؛ و نی که خود را شبیه مردان می کنند.
سپس فرمود: آنان مردانِ بازند و نیز نی که با هم نکاح می کنند.
الکافی، ج‏5، ص550
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ وَ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِی خَدِیجَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
لَعَنَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْمُتَشَبِّهِینَ مِنَ الرِّجَالِ بِالنِّسَاءِ وَ الْمُتَشَبِّهَاتِ مِنَ النِّسَاءِ بِالرِّجَالِ.
قَالَ: وَ هُمُ الْمُخَنَّثُونَ وَ اللَّاتِی یَنْکِحْنَ بَعْضُهُنَّ بَعْضاً.

3) روایت شده است که برده ای را به نزد عمر بردند که ارباب خود را به قتل رسانده بود و او دستور داد که وی را بکشند.
حضرت علی ع او را خواست و از او پرسید: آیا تو اربابت را کشتی؟
گفت: بله.
فرمود: چرا او را کشتی؟
گفت: او بر من چیره شد و به زور با من کرد.
به اولیای مقتول فرمود: آیا وی را دفن کرده اید؟
گفتند: بله.
فرمود: چه موقع او را دفنن کردید؟
گفتند: الان.
به عمر فرمود: این جوانک را در زندان نگه بدار و در موردش اقدامی نکن تا سه روز بگذرد.
سپس به اولیای مقتول فرمود: شما هم بعد از سه روز حاضر شوید.
چون سه روز گذشت آنان حاضر شدند و حضرت علی ع دست عمر را گرفت و بیرون آمدند و بر سر قبر آن مقتول رسیدند. حضرت علی ع به اولیای مقتول فرمود: این قبر رفیق شماست؟
گفتند: بله.
فرمود: آن را بشکافید. پس شکافتند تا به سنگ لحد رسیدند. فرمود: مرده را بیرون آورید. به کفنهای درون قبر نگریستند و او را نیافتند و ایشان را از مساله خبردار د.
حضرت علی ع فرمود: الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر. نه دروغ گفتم و نه به من دروغ گفتند. خودم از رسول الله ص شنیدم که می فرمود: هر از امت من که کار قوم لوط را انجام دهد و بر این امر بمیرد تا زمانی که در قبرش گذاشته شود به او مهلت می دهند. سپس بعد از اینکه او را در قبر نهادند بیش از سه روز نمی گذرد تا اینکه زمین او را به زمره قوم لوطی که هلاک شدند پرتاب می کند و با آنان محشور می گردد.
مناقب آل أبی طالب علیهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏2، ص: 364؛ شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار (ابن حیون)، ج‏2، ص: 320
أَبُو الْقَاسِمِ الْکُوفِیُّ وَ الْقَاضِی النُّعْمَانُ فِی کِتَابَیْهِمَا قَالا:
رُفِعَ إِلَی عُمَرَ أَنَّ عَبْداً قَتَلَ مَوْلَاهُ فَأَمَرَ بِقَتْلِهِ فَدَعَاهُ عَلِیٌّ ع فَقَالَ لَهُ أَ قَتَلْتَ مَوْلَاکَ؟
قَالَ نَعَمْ.
قَالَ فَلِمَ قَتَلْتَهُ؟
قَالَ غَلَبَنِی عَلَی نَفْسِی وَ أَتَانِی فِی ذَاتِی!
فَقَالَ لِأَوْلِیَاءِ الْمَقْتُولِ أَ دَفَنْتُمْ وَلِیَّکُمْ؟
قَالُوا نَعَمْ.
قَالَ وَ مَتَی دَفَنْتُمُوهُ؟
قَالُوا السَّاعَةَ.
قَالَ لِعُمَرَ احْبِسْ هَذَا الْغُلَامَ فَلَا تُحْدِثْ فِیهِ حَدَثاً حَتَّی تَمُرَّ ثَلَاثَةُ أَیَّامٍ؛ ثُمَّ قَالَ لِأَوْلِیَاءِ الْمَقْتُولِ إِذَا مَضَتْ ثَلَاثَةُ أَیَّامٍ فَاحْضُرُونَا.
فَلَمَّا مَضَتْ ثَلَاثَةُ أَیَّامٍ حَضَرُوا فَأَخَذَ عَلِیٌّ ع بِیَدِ عُمَرَ وَ خَرَجُوا ثُمَّ وَقَفَ عَلَی قَبْرِ الرَّجُلِ الْمَقْتُولِ فَقَالَ عَلِیٌّ لِأَوْلِیَائِهِ: هَذَا قَبْرُ صَاحِبِکُمْ؟
قَالُوا نَعَمْ.
قَالَ احْفِرُوا. فَحَفَرُوا حَتَّی انْتَهَوْا إِلَی اللَّحْدِ. فَقَالَ: أَخْرِجُوا مَیِّتَکُمْ! فَنَظَرُوا إِلَی أَکْفَانِهِ فِی اللَّحْدِ وَ لَمْ یَجِدُوهُ؛ فَأَخْبَرُوهُ بِذَلِکَ.
فَقَالَ عَلِیٌّ: اللَّهُ أَکْبَرُ اللَّهُ أَکْبَرُ؛ وَ اللَّهِ مَا کَذَبْتُ وَ لَا کُذِبْتُ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یَقُولُ مَنْ یَعْمَلْ مِنْ أُمَّتِی عَمَلَ قَوْمِ لُوطٍ ثُمَّ یَمُوتُ عَلَی ذَلِکَ فَهُوَ مُؤَجَّلٌ إِلَی أَنْ یُوضَعَ فِی لَحْدِهِ فَإِذَا وُضِعَ فِیهِ لَمْ یَمْکُثْ أَکْثَرَ مِنْ ثَلَاثٍ حَتَّی تَقْذِفَهُ الْأَرْضُ إِلَی جُمْلَةِ قَوْمِ لُوطٍ الْمُهْلَکِینَ فَیُحْشَرُ مَعَهُمْ.

4) از صادق ع روایت شده است:
هنگامی که قوم لوط د آنچه د، زمین به پیشگاه پروردگارش گریست تا حدی که اشک هایش به آسمان رسید؛ و آسمان هم گریست تا حدی که اشکهایش به عرش رسید؛ پس خداوند به آسمان وحی فرمود که آنان را سنگباران کن؛ و یه زمین وحی فرمود که آنان را در خود فرو ببر.
ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص264؛ تفسیر العیاشی، ج‏2، ص159[1]
أَبِی ره قَالَ حَدَّثَنِی سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ غَزْوَانَ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:
لَمَّا عَمِلَ قَوْمُ لُوطٍ مَا عَمِلُوا بَکَتِ الْأَرْضُ إِلَى رَبِّهَا حَتَّى بَلَغَتْ دُمُوعُهَا إِلَى السَّمَاءِ وَ بَکَتِ السَّمَاءُ حَتَّى بَلَغَتْ دُمُوعُهَا إِلَى الْعَرْشِ فَأَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَى السَّمَاءِ أَنِ احْصِبِیهِمْ وَ أَوْحَى إِلَى الْأَرْضِ أَنِ اخْسِفِی بِهِمْ.

5) از صادق ع روایت شده است که حرمت مقاربت با ، بسیار بزرگتر از حرمت کاری است؛ که همانا خداوند امتی را به خاطر حرمت اولی هلاک فرمود؛ اما هیچ ی را به خاطر حرمت دومی هلاک نفرمود.
الکافی، ج‏5، ص544
عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مَرَّارٍ عَنْ یُونُسَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ‏:
حُرْمَةُ الدُّبُرِ أَعْظَمُ مِنْ حُرْمَةِ الْفَرْجِ إِنَّ اللَّهَ أَهْلَکَ أُمَّةً بِحُرْمَةِ الدُّبُرِ وَ لَمْ یُهْلِکْ أَحَداً بِحُرْمَةِ الْفَرْجِ.
تدبر
1) «وَ أَمْطَرْنا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمینَ»
بعد از اینکه در آیه قبل از نجات حضرت لوط سخن گفت در این آیه به عذ که بر آنان فرستاده شد اشاره می کند و می فرماید «و بار م بر سر ایشان، چه بارانی!» و در جای دیگر شرح داد که این باران، بارانی از سِجّیل (سنگ-گِل) بود: «وَ أَمْطَرْنا عَلَیْهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجِّیل‏» (حجر/84) آن هم سِجّیلی فشرده و درهم تنیده: «وَ أَمْطَرْنا عَلَیْها حِجارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُود» (هود/82) و اینجاست که باید عاقبت مجرمان را نظاره گر بود.

2) «وَ أَمْطَرْنا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمینَ»
در اینجا برای نزول عذاب بر آنان، از تعبیر «مطر» که عموما برای بارش باران استفاده می شود، استفاده شد؛ چرا؟
الف. این با چنانکه در آیات دیگر آمده، بارش سجیل (سنگ-گِل) است و می خواهد نشان دهد که این سجیل ها به تعداد بسیار زیاد و پیاپی بر سر آنان فرود آمد؛ همانند اینکه از آسمان سنگ ببارد. (مجمع البیان، ج‏4، ص685)
ب. با توجه به آیات دیگر، می دانیم که این بارش، نه بارش آب، بلکه بارش سنگ بوده است؛ اما همین که تعبیر «سجیل» را در این آیه نیاورد و فقط بر تعبیر با تاکید کرد، چه بسا می خواهد با آوردن واژه باران - که بارش آن عامل تطهیر و پاکی بوده است - به طور غیرمستقیم بر پاک و تطهیر زمین اشاره کند؛ گویی آنان با این عمل شنیع خود آلودگی ای در زمین پدید آورده بودند و خداوند با بارشی آن آلودگی را پاک کرد.
ج. چه بسا می خواهد با این تعبیر نشان دهد که باطن و حقیقتِ این عذاب خداوند، رحمتی بر جهانیان بوده است؛ در واقع، این بارش، که آن ناپاکان را از روی زمین پاک می کرد، اگرچه برای خود ناپاکان، مصداق غضب و عذاب بود، اما برای جهان و جهانیان رحمت است.
د. [می خواهد نشان دهد] تغییر راه فطرت، ( ى جنسى از طریق ، و ‏بازى،) تغییر نعمت را به دنبال دارد. به جاى باران، سنگ مى‏بارد؛ چنانکه در دعاى کمیل مى‏خوانیم «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی تُغَیِّرُ النِّعَم: خدایا ببخش و بیامرز گناهانی را که نعمتها را تغییر می دهد‏» (تفسیر نور، ج‏4، ص113)
ه. ...

3) «کانَتْ مِنَ الْغابِرینَ؛ وَ أَمْطَرْنا عَلَیْهِمْ مَطَراً»
ابتدا آنان را «غابرین: برجای ماندگان» خواند و سپس از نزول عذاب بر آانان سخن گفت؛ عذ که آنان را به جهان دیگر منتقل کرد.
می دانیم که تعبیر «برجای مانده» را در مورد ی به کار می برند که در مسیری باشد و دیگران بروند و او بماند.
چه بسا می خواهد نشان دهد که اینان به جای همراهی با حضرت لوط ع در موقعیتی که داشتند برجای ماندند؛ و اگر ی با اراده خود رفتن به سوی خدا را انتخاب نکند، با عذاب او را بدانسو می برند.

4) «وَ أَمْطَرْنا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمینَ»
قهر و غضب الهى مخصوص آ ت نیست، گاهى نیز در همین دنیاست و انسان را گاهی به عذاب استیصال [عذ که دست انسان از همه جا بریده می شود] مبتلا می کند. (مجمع البیان، ج‏4، ص685؛ تفسیر نور، ج‏4، ص113)

5) «فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمینَ»
از تاریخ و سرنوشت دیگران عبرت بگیریم. قهر خداوند مخصوص یک دسته از مجرمان نیست، همه مجرمان به هوش باشند که سنّت الهى استثنا بردار نیست. (تفسیر نور، ج‏4، ص113)

6) «وَ أَمْطَرْنا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمینَ»
در ، یکی از مجازات هایی که برای انی که مرتکب عمل شنیع لواط و اقدام گرایانه می شوند، قرار داده است «سنگسار» است. چه بسا، این آیه به نحوی به فلسفه این مجازات اشاره دارد؛ چرا که خداوند انی را که مرتکب این عمل شدند با سنگباران عذاب نمود؛ و سپس هشدار داد که این عاقبت چنین مجرمانی است.
7)
اگر قوم لوط به خاطر عمل گرایانه شان عذاب شدند؛ و خداوند آنان را بدین سبب مجرم خواند و تصریح کرد که از عاقبت این مجرمان عبرت بگیرید، پس اگر هر جامعه دیگری هم این عمل در میانشان عادی و رایج شود، باید منتظر عذاب الهی باشند.
تطبیق بر روز
برخی می گویند اگر خداوند گرایان را چنین عذاب می کند پس چرا بر جوامع غربی که دچار این رویه شده اند عذ نازل نمی شود؟
در پاسخ به چند نکته باید توجه کرد:
الف. قوم لوط این گونه نبود که همان روز اولی که به این کار اقدام د عذاب شوند. در برخی روایات تاریخی آمده که حضرت لوط چهل سال قومش را مورد انذار قرار داد تا عذاب الهی سر رسید. در واقع، ابتدا باید اتمام حجت شود؛ و اتمام حجت، یک امر یک شبه نیست.
ب. این گناه در میان آنان فراگیر شده بود. قرآن کریم در آیات دیگر، به مجادله حضرت ابراهیم با فرشتگان الهی درباره قوم لوط اشاره ای کرده و در برخی روایات [و نیز در کتاب مقدس یان) در توضیح این آمده که وی از خداوند خواست که عذاب را به تاخیر بیندازد چون احتمالا مومنانی در این شهر هستند و از رقم 50 نفر احتمال داد و همین طور این رقم را کاهش داد تا اینکه فرشتگان گفتند جز یک خانه (ذاریات/36؛ که علی القاعده همان خانه حضرت لوط ع است)، ی نیست که این گونه نباشد. در واقع، عذاب استیصال زمانی سرمی رسد که فراگیری گناه خیلی جدی شده باشد؛ در حالی که امروزه علی رغم تبلیغات شدیدی که برای عادی سازی این عمل شنیع انجام می شود و حتی آن را در زمره قرار داده اند و انسان های شرافتمندی را که با عادی شدن این عمل شنیع مخالفت می کنند را ضد معرفی می کنند، با این حال، آمارهای خودشان از تعداد بسیار کم افرادی که خود را گرا می دانند (مثلا در کمتر از 2 درصد[2])؛ و از همینها هم تعداد بسیار کمی به ازدواج گرایانه اقدام می کنند. (حدود 10 درصد از اینها، یعنی کمتر از 2/. درصد از آن جامعه[3]).[4]
ج. اگرچه طبق توضیح فوق، نزول عذاب استیصال [عذ که همه را نابود کند و راه فراری نگذارد] بسیار بعید است، اما مراتبی از عذاب خداوند در این جوامع مشاهده می شود. ساده ترینش همین شیوع بیماری های بی سابقه ای همچون ایدز در جهان است، که اولا عامل اصلی انتقال آن روابط است و ثانیا طبق آمارهای رسمیِ همان کشورها با اینکه آمار گرایان حدود 2 درصد این جوامع هم نمی شود، شیوع این بیماری ها در گرایان چندین برابر افراد غیر ت؛ به طوری که در بر اساس تحقیقاتی که انجام شده، احتمال ابتلای به hiv در مردان گرا 50 برابر بیش از مردان طبیعی می باشد و مرگ و میرهای ناشی از آن هم در میان اینها 15 برابر بیشتر بوده است.[5] از این گذشته، شیوع این روابط، بشدت پایه های زندگی اجتماعی این جوامع را سست کرده است، به طوری که امروزه بسیاری از متفکران غربی، این اقدام را نه از باب دغدغه دینی، بلکه از زاویه مضرات اجتماعی شدیدی که در جامعه شان به ارمغان آورده، مورد نقد قرار می دهند. (مثلا مراجعه کنید به مقاله "debating homo uality :understanding two views" نوشته ی peter sprig در https:// s.frc.org/ef/ef11j33.pdf )

جمع بندی حکایت قوم لوط در سوره اعراف (آیات 80-84)
«وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمینَ؛ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ؛ وَ ما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ؛ فَأَنْجَیْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ کانَتْ مِنَ الْغابِرینَ؛ وَ أَمْطَرْنا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمینَ»
1) این آیات بوضوح نشان می دهد مهمترین گناه قوم لوط که عامل عذاب آنها شد، همین شیوع عمل لواط (رفتار گرایانه) در میان آنان بوده است. حضرت لوط ابتدا آنان را به خاطر انجام «ال » مذمت می کند (که گفته شد که کاربرد این واژه در مورد روابط غیرمجاز بسیار متداول است) و سپس تصریح می کند که آنان مردانشان به جای اینکه روابط را با ن انجام دهند، به سراغ مردان می رفتند؛ و این مطلب را با تاکیدات متعدد («إنّ» ، حرف «لـ» بر روی فعل، و آوردن جمله اسمیه) مورد تاکید قرار می دهد؛ و سپس با «مسرف» خواندن آنان تاکید می کند که آنان انی اند که «از حد و اندازه ای که خداوند مقرر فرموده، می کنند و به حق خویش راضی نیستند». سپس از نجات حضرت لوط از میان اینان سخن می گوید و نهایتا از عذاب آنان؛ و آنان را «مجرم» می خواند و عذاب را ناشی از «مجرم» بودنشان می شمرد.
آیا این همه تصریح کافی نیست که یقین کنیم رفتارهای گرایانه آنان بود که ایشان را سزاوار چنان عذ کرد؟

2) با اینکه نوک پیکان مواخذه حضرت لوط متوجه انی بود که عمل گرایانه انجام می دادند، اما وقتی عذاب آمد، علاوه بر آنان، زن لوط را هم دربرگرفت؛ در حالی که او قطعا خودش رفتار گرایانه نداشته است؛ بلکه از این جهت با آنان عذاب شد که کار آنان را تایید می کرد؛ و خداوند او را هم جزء مجرمانی که باید از عاقبتشان عبرت گرفت معرفی کرد. در واقع، انی هم که از گرایان دفاع می کنند، از منظر الهی واقعاً در زمره آنان محسوب می شوند.


[1] . عیاشی با سند دیگری مطلب را به صادق ع می رساند: عن الس ی عن أبی جعفر عن أبیه. اما عبارات دقیقا همین است.
[2] . https://www.statista.com/statistics/248822/american-adults-who-identify-as-lesbian-gay-or-bi ual-by-gender/
[3] . https://news.gallup.com/poll/212702/lgbt-adults-married- -spouse.aspx
[4] . این در حالی است که در به عنوان یک کشوری که این عمل شنیع را در سال 2013 قانونی کرده ، خودشان علی رغم تبلیغات فراوان، ادعا می کنند آمار انی را که م ع قانونی شدنِ این کار شده اند ظرف 20 سال گذشته از حدود 27 درصد به 64 درصد رسیده https://www.statista.com/statistics/217962/opinion-of-legalization-of-same- -marriages-in-the-us/
[5] . dyana bagby, "gay, bi men 50 times more likely to have hiv: cdc reports hard data at national hiv prevention conference," washington blade, august 28, 2009.



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/936/855) سوره اعراف (7) آيه84 وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَراً فَانْ/




جمعبندی حکایت قوم لوط در سوره اعراف (آیات 80-84)

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
«وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمینَ؛ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ؛ وَ ما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ؛ فَأَنْجَیْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ کانَتْ مِنَ الْغابِرینَ؛ وَ أَمْطَرْنا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمینَ»
1) این آیات بوضوح نشان می دهد مهمترین گناه قوم لوط که عامل عذاب آنها شد، همین شیوع عمل لواط (رفتار گرایانه) در میان آنان بوده است. حضرت لوط ابتدا آنان را به خاطر انجام «ال » مذمت می کند (که گفته شد که کاربرد این واژه در مورد روابط غیرمجاز بسیار متداول است) و سپس تصریح می کند که آنان مردانشان به جای اینکه روابط را با ن انجام دهند، به سراغ مردان می رفتند؛ و این مطلب را با تاکیدات متعدد («إنّ» ، حرف «لـ» بر روی فعل، و آوردن جمله اسمیه) مورد تاکید قرار می دهد؛ و سپس با «مسرف» خواندن آنان تاکید می کند که آنان انی اند که «از حد و اندازه ای که خداوند مقرر فرموده، می کنند و به حق خویش راضی نیستند». سپس از نجات حضرت لوط از میان اینان سخن می گوید و نهایتا از عذاب آنان؛ و آنان را «مجرم» می خواند و عذاب را ناشی از «مجرم» بودنشان می شمرد.
آیا این همه تصریح کافی نیست که یقین کنیم رفتارهای گرایانه آنان بود که ایشان را سزاوار چنان عذ کرد؟

2) با اینکه نوک پیکان مواخذه حضرت لوط متوجه انی بود که عمل گرایانه انجام می دادند، اما وقتی عذاب آمد، علاوه بر آنان، زن لوط را هم دربرگرفت؛ در حالی که او قطعا خودش رفتار گرایانه نداشته است؛ بلکه از این جهت با آنان عذاب شد که کار آنان را تایید می کرد؛ و خداوند او را هم جزء مجرمانی که باید از عاقبتشان عبرت گرفت معرفی کرد. در واقع، انی هم که از گرایان دفاع می کنند، از منظر الهی واقعاً در زمره آنان محسوب می شوند.



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/937/جمعبندي حکايت قوم لوط در سوره اعراف (آيات 80-84)/




854) سوره اعراف (7) آیه83 فَأَنْجَیْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْر

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
854) سوره اعراف (7) آیه83
فَأَنْجَیْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ کانَتْ مِنَ الْغابِرینَ
29 ربیع الاول 1440
ترجمه
پس او و خانواده اش را نجات دادیم؛ جز همسرش را که در زمره ماندگان بود.
اختلاف قرائت[1]
نکات ادبی
الْغابِرینَ
در مورد ماده «غبر» برخی بر این باورند که در اصل بر دو معنای متغایر دل دارد: یکی باقی ماندن، و دیگری رنگ تیره؛ و «غبار» را هم به خاطر این رنگ تیره اش غبار نامیده اند (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص408) اما بسیاری از اهل لغت، معنای اصلی این ماده را همان معنای اول می دانند و گفته اند وجه تسمیه «غبار» هم آن است که بعد از برخاستن گرد و خاک، بر روی اشیاء باقی می ماند؛ و به مناسبت رنگ تیره آن، برای اشاره به رنگ تیره هم به کار رفته است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص601؛ حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص190)
بدین ترتیب معنای اصلی این ماده آن چیزی است که بعد از گذشتن و رفتن چیزهایی که همراهش است، برجای می ماند (مفردات ألفاظ القرآن، ص601) و بدین ترتیب، تفاوتش با کلماتی مانند «بقاء» و «مکث» (= درنگ ) این است که دو شرط دارد: یکی اینکه از جمله و در زمره امور دیگری بوده باشد؛ و دوم اینکه از آن امورِ همراه خود بازمانده و جدا شده باشد. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص190)
اسم فاعل این ماده «غابر» می باشد که در قرآن کریم 7 بار به صورت «الْغابِرینَ» به کار رفته و در تمامی موارد، در مورد زن حضرت لوط ع است که در میان قومش باقی ماند و با آنان به عذاب مبتلا شد.
«غَبَرَة» از غُبار گرفته شده، به معنای غباری است که بر روی چیزی نشسته باشد ویا به معنای چیزی است که به رنگ غبار (رنگ تیره) در آمده باشد و در آیه «وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ عَلَیْها غَبَرَةٌ» (عبس/40) برخی آن را کنایه از اینکه از شدت غم، رنگ رخسارشان تغییر کرده، دانسته؛ و آن را شبیه آیه «ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا» (نحل/58) قلمداد کرده اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص601) و برخی آن را همان باقی ماندن غبار بر رخسار آنان دانسته اند که منظور غبار تعلقات مادی و دنیوی است که باطنش در قیامت مجسم گردیده است؛ و این معنا مناسبت دارد با محجوب و ظلمانی بودن رخساره آنان؛ و تقابل آن با آیه «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ» (عبس/38) را مؤید این معنا دانسته اند. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص190)
ماده «غبر» در قرآن کریم فقط 8 بار آمده است.
کانَتْ مِنَ الْغابِرینَ
این جمله «صفت» برای «امرأته» است. درباره اینکه علی رغم اینکه «إمرأة» به معنای «زن» است و فعل مربوطه هم به صورت مونث (کانت) آمده، چرا تعبیر «الغابرات» به کار نرفته، برخی گفته اند چون آیه اشاره به باقی ماندن او در میان مردان قوم لوط است که به عذاب گرفتار شدند (یعنی: او از زمره آن مردان باقی مانده بود) (مجمع البیان، ج‏4، ص684)؛ و می تواند مذکر بودن تعبیر «الغابرین» از باب اینباشد که کل قوم لوط (اعم از زن و مرد) در عذاب ماندند؛ چرا که برای اشاره به جماعتی که اعم از زن و مرد هستند، جمع مذکر به کار می رود (یعنی: از زمره باقی ماندگان بود).
حدیث
1) از صادق ع روایت شده است که رسول الله ص فرمودند:
از دنیا جز بلا و فتنه نماند؛ و نجات نیافت آن که نجات یافت جز به واقعاً پناهنده شدن [به خدا] .
مصباح الشریعة، ص113
قَالَ الصَّادِقُ ع قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَمْ یَبْقَ مِنَ الدُّنْیَا إِلَّا بَلَاءٌ وَ فِتْنَةٌ وَ مَا نَجَا مَنْ نَجَا إِلَّا بِصِدْقِ الِالْتِجَاء.

2) صادق ع وصایایی به محمد بن نعمان احول داشت. در فرازی از آن وصایا آمده است:
قطعا نجات می یابد که خودداری اش از اء طولانی شود و بر آزاری که در حکومت باطل می بیند صبر و استقامت پیشه کند؛ اینان اند نجیبان و برگزیده و اولیاء واقعی و اینان اند که مومن اند.
تحف العقول، ص309
قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ [محمد بن النعمان الأحول] قَالَ لِیَ الصَّادِقُ ع‏:
إِنَّمَا یَنْجُو مَنْ أَطَالَ الصَّمْتَ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ صَبَرَ فِی دَوْلَةِ الْبَاطِلِ عَلَی الْأَذَی أُولَئِکَ النُّجَبَاءُ الْأَصْفِیَاءُ الْأَوْلِیَاءُ حَقّاً وَ هُمُ الْمُؤْمِنُون‏.

3) از صادق ع روایت شده است:
خداوند از زمان حضرت آدم ع هیچ بنده ای را نستود مگر بعد از اینکه او را مبتلا ساخت و او در این ابتلاء حق عبودیت را بجا آورد؛ پس کراماتی که خداوند عنایت می کند در حقیقت پایان هایی است که ابتدایش بلاء است و بدایاتی است که پایانش بلاست. [یعنی: هر اکرام و کرامتی از جانب خداوند، شامل حال ی می شود؛ یا در پایان ابتلائات است و یا مقدمه ای برای ابتلائات الهی.]
مصباح الشریعة، ص184
قَالَ الصَّادِقُ ع ... مَا أَثْنَی اللَّهُ عَلَی عَبْدٍ مِنْ عِبَادِهِ مِنْ لَدُنْ آدَمَ ع إِلَی مُحَمَّدٍ ص إِلَّا بَعْدَ ابْتِلَائِهِ وَ وَفَاءِ حَقِّ الْعُبُودِیَّةِ فِیهِ فَکَرَامَاتُ اللَّهِ فِی الْحَقِیقَةِ نِهَایَاتٌ بِدَایَاتُهَا الْبَلَاءُ وَ بِدَایَاتٌ نِهَایَاتُهَا الْبَلَاء.
تدبر
1) «فَأَنْجَیْناهُ وَ أَهْلَهُ ...»
ابتدا در این آیه فرمود که او و اهلش را نجات دادیم، و سپس در آیه بعد فرمود که عذاب را بر آنان نازل کردیم؛
پس، نجات حضرت لوط، در درجه اول، نه نجات از عذاب، بلکه نجات از زیستن در میان چنین مردمی بود.
این نشان می دهد که زیستن حضرت لوط در میان مردمی که به عمل بی شرمانه لواط (رفتار گرایانه) اقدام می د، و تحمل چنین انسان های پستی، خودش بزرگترین عذاب برای یک انسان خداجوست؛ و البته این گونه نیست که خداوند بندگان خوبش را در میان بدکاران به حال خود رها کند.

2) «فَأَنْجَیْناهُ وَ أَهْلَهُ ...»
در بحث از آیه قبل (تدبر6) گفته شد « گرایان، ابتدا با شعار (اینکه هر حق دارد هر کاری دلش می خواهد انجام دهد) وارد میدان می شوند؛ اما اگر عمل پیدا کنند، و حقوق اولیه دیگران را هم سلب کرده، دیگران را مجبور به پیروی از کار خود خواهند کرد، و کارشان به جایی خواهد رسید که به انی که بخواهند پاک بمانند اجازه حضور در جامعه نخواهند داد!»
این آیه می گوید آنان بقدری اوضاع را بر پاکان تنگ خواهد کرد که خود خداوند برای نجات پاکان اقدام می کند!

3) «فَأَنْجَیْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ ...»
خداوند تنها از نجات حضرت لوط و برخی از اعضای خانواده اش سخن گفت؛
این نشان می دهد که هیچ از آن قوم به او ایمان نیاورده بود؛
و موید این برداشت آن است که فرشتگان وقتی به سراغ این قوم می رفتند گفتند «فَما وَجَدْنا فیها غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمین: در آنجا جز خانه ای از مسلمانان نیافتیم‏» (ذاریات/36) (المیزان، ج8، ص184)

4) «فَأَنْجَیْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ ...»
در ، عامل نجات انسان رابطه مکتبی است، نه خویشاوندی.
پس، سرنوشت هر در گرو عمل خود اوست. (تفسیر نور، ج‏4، ص112)

5) «فَأَنْجَیْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ ...»
زن حضرت لوط ع، با او نجات نیافت و در زمره قوم لوط شد.
این تاکیدی است بر این واقعیت که حساب انسان ها از هم جدا بدانیم، هرچند نسبت همچون زن و شوهری با هم داشته باشند: ممکن است ی زن یک الهی باشد، اما جهنمی باشد.
پس،
از طرفی حسابِ بستگانِ بزرگان را از حساب خودشان جدا کنیم [بدی ِ نزدیکان آنها را به حسابِ خود آنها نگذاریم]
و از طرف دیگر نباید موقعیّت و قداست ی موجب توجیه خلافکاری‏های بستگان او شود. (تفسیر نور، ج‏4، ص112)

6) «... إِلاَّ امْرَأَتَهُ کانَتْ مِنَ الْغابِرینَ»
خداوند همسر لوط را در زمره همان مردم لواط کار و گرا معرفی کرد. با اینکه می دانیم که این زن، هیچگاه اقدام به رفتار همجسنگرایانه نکرده است.
(این مطلب در بسیاری از روایات تاکید شده که هیچ ی نبوده که همسرش روابط ی نامشروع داشته باشد؛ و علت برشمردن وی در زمره آن قوم، این بود که با آنان همدست بود؛ بدین معنا که اگر حضرت لوط ع ی را به خانه اش می برد، آنان را خبردار می کرد، چنانکه در مورد فرشتگان الهی که بر آنها وارد شدند، نیز همین کار را کرد؛ و این روایات، کاملا در راستای این آیه شریفه است که خداوند هیچگاه اجازه ازدواج زن ویا مرد بدکاره با مرد ویا زنی که پاکدامن اند، نمی دهد: «الْخَبیثاتُ لِلْخَبیثینَ وَ الْخَبیثُونَ لِلْخَبیثاتِ وَ الطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّباتِ» (نور/26)
این نشان می دهد که ی که از گرایان دفاع می کند، نزد خداوند همانند آنهاست و اگر عذ نازل شود، همراه آنان عذاب خواهد شد؛ چنانکه المومنین ع فرمود: «الرَّاضِی بِفِعْلِ قَوْمٍ کَالدَّاخِلِ فِیهِ مَعَهُم‏: ی که به کار قومی راضی باشد، مانند ی است که در آن کار همراه آنان وارد شده است.» (نهج البلاغه، حکمت 154)
(این مضمونی است که از اغلب اهل بیت ع روایت شده است چنانکه تنها در وسائل الشیعه (ج16، ص137-143) در یک باب، 17 حدیث با همین مضمون از اکرم ص و ائمه اطهار ع روایت شده است.)
ثمره اجتماعی
انی که از اقدام گرایی دفاع می کنند، طبق منطق قرآن کریم، در زمره بازان به حساب می آیند!

7) «فَأَنْجَیْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ کانَتْ مِنَ الْغابِرینَ»
در این آیه، ابتدا از نجات خانواده حضرت لوط، به همراه او سخن گفت؛ سپس به نجات نیافتن همسر وی اشاره کرد؛ و البته بلافاصله تاکید نمود که همسر لوط هم طرفدار همجسنگرایان بود.
این نشان می دهد:
اولا بقیه اهل خانواده وی (که طبق روایات، دو دخترش بودند) نیز همفکر او بودند.
ثانیا زیستن در میان مردمان گرا، نه تنها بر ان الهی بسیار سنگین و دشوار است، بلکه بر انی که همانند او فکر می کند نیز دشوار است؛ تا حدی که همان طور که رهایی از زندگی با آنان را برای ش به نجات دادنِ وی تعبیر می کند، همین تعبیر را برای همفکران وی نیز می آورد.

8) «... امْرَأَتَهُ کانَتْ مِنَ الْغابِرینَ»
چرا همسر حضرت لوط ع را در زمره «غابرین» (برجای ماندگان)[2] برشمرد؟
الف. «غابرین» به معنای «برجای ماندگان»، یعنی خود قوم لوط است؛ آنگاه از این جهت این تعبیر آمد که:
الف.1. او در میان انی که از حضرت لوط تخلف ورزیدند باقی ماند. (مجمع البیان، ج4، ص685)
الف.2. او در میان انی که در عذاب خدا گرفتار شدند، باقی ماند. (حسن و قتاده، به نقل از مجمع البیان، ج4، ص685) در واقع، این تعبیر، کنایه از هلاک شدنِ اوست (المیزان، ج8، ص185)
الف.3. او هم در باطن خویش، همانند قوم لوط، کافر بود؛ و دلش با آنان بود. (تفسیر الصافی، ج‏2، ص218)
تبصره
کافر بودن زن لوط در آیات قرآن به تصریح بیان شده است : «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ» (تحریم/10) اما نکته اساسی این است که توجه کنیم که تعبیر «کفر» در قرآن کریم، متفاوت از کاربرد این تعبیر در اصطلاح امروزی است. امروزه به هر که منکر خدا باشد کافر می گویند، در حالی که در قرآن کریم منافقان مصداق «الذین کفروا» می داند (ذلِکَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا؛ منافقون/3) و در عین حال تاکید می کند که آنان نه تنها خدا را قبول دارند، بلکه اندکی هم به یاد خدا می افتند: « إِنَّ الْمُنافِقینَ یُخادِعُونَ اللَّهَ ... وَ لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَلیلا» (نساء/142) در واقع، در منطق قرآن کریم، هر که حقیقتی از اصول دین را بفهمد با این حال بدان تن ندهد، کفر ورزیده است؛ و چنانکه قبلا اشاره شدمشکل قوم لوط هم این بوده است که به دعوت شان درباره خودداری از لواط کفر ورزیده، بر انجام این عمل اصرار ورزیدند.
ب. مقصود از «غابرین» در اینجا « انی که سن شان خیلی زیاد است و در میان نسل ها باقی مانده اند» باشد؛ یعنی صرفاً توصیفی از این زن، به عنوان یک زن سالخورده، که ربطی به نجات نیافتنش ندارد (یعنی: لوط و خانواده اش نجات یافتند، جز زن او، که از زمره سالخوردگان بود)؛ چنانکه در جای دیگر تعبیر «عجوزاً فی الغابرین» را به کار برد که «عجوز» به فرد بسیار سالخورده می گویند. (ابوعبیده، به نقل از البحر المحیط، ج5، ص102)[3]
تبصره
احتمال فوق، اگر به عنوان احتمالی که بخواهد معنای اول را نفی کند در نظر گرفته شود، اصلا قابل دفاع نیست؛ اما اگر از باب استعمال یک لفظ در چند معنا بخواهد قلمداد شود؛ یعنی خداوند با این تعبیر «غابرین» هم به ماندن این زن در میان هلاک شدگان اشاره کرده، و هم به سالخورده بودن این زن، می تواند احتمال قابل توجهی باشد؛ آنگاه شاید یکی از علل اشاره به سن او، این باشد که دلبستگی او را به قوم خویش نشان دهد؛ یعنی چه بسا خداوند با این تعبیر، به ریشه باقی ماندنِ وی در میان آن قوم بدکار نیز اشاره می کند: او سالیان سال با آنها زیسته، و دیگر زشتی کار آنان را نمی دید و نمی توانست از آنان دل بکَنَد.

9) «... کانَتْ مِنَ الْغابِرینَ»
برای قوم «لوط» که همسر حضرت لوط هم بدانان ملحق شد، تعبیر «غابرین» به کار برد. چرا؟
الف. چون حضرت لوط و همفکرانش از میان این قوم رفتند و آن قوم ماندند و عذاب آنان را در برگرفت.
ب. چنانکه در نکات ادبی گذشت، «غابر» ی است که بعد از اینکه همراهانش می روند، بر جای می ماند. مسیر زندگی انسان، حرکتی به سوی خداوند است (یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی‏ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیه‏؛ انشقاق/6) و هر ی از طرف خداوند آمده تا مردمش را همراه خویش به سوی خدا ببرد؛ و این در مورد حضرت لوط ع هم صادق است. او تمام کوشش خود را کرد که آنان دست از آن گناه شرم آور بردارند و با او سوی خدا بیایند؛ اما آنان دست برنداشتند، و او به رفتنش ادامه داد و اینان در موقعیتی که داشتند برجای ماندند تا عذاب خدا بدانان رسید.
ج. ...


[1] . اغلب قرائات کلمه آ این آیه را به صورت «الْغابِرینَ» قرائت کرده اند؛ اما در برخی از قرائات شاذه، به صورت «الغُبُر» (که آن هم جمعِ م ر «غابر» است) قرائت شده است. (معجم القرائات، ج3، ص101)
[2] . در برخی تفاسیر، در ذیل آیه
[3] . و قال أبو عبیدة: إِلَّا امْرَأَتَهُ اکتفى به فی أنها لم تنج ثم ابتدأ وصفها بعد ذلک بصفة لا تتعلق بها النجاة و لا الهلکة و هی أنها کانت ممن أسن و بقی من عصره إلى عصر غیره فکانت غابرة أی متقدّمة فی السن کما قال: إلا عجوزا فی الغابرین إلى أن هلکت مع قومها انتهی.



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/935/854) سوره اعراف (7) آيه83 فَأَنْجَيْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْر/




853) سوره اعراف (7) آیه82 وَ ما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
853) سوره اعراف (7) آیه82
وَ ما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ
27 ربیع الاول 1440
ترجمه
و جواب قومش چیزی نبود جز اینکه گفتند آنان را از سرزمین تان بیرون کنید؛ قطعاً آنان مردمانی اند که می خواهند پاک باشند!
اختلاف قرائت[1]
نکات ادبی
یَتَطَهَّرُونَ
ماده «طهر» به معنای پاکی و پاکیزگی و زوال پلیدی می باشد (معجم مقاییس اللغه، ج‏3، ص428) و نقطه مقابل «نجس» و «قذر» (= پلیدی) می باشد؛ و شامل پاکی از هرگونه آلودگی مادی و معنوی می باشد، چنانکه برای پاکی از نجاست، پلیدی ها، حیض، جنابت، نیت ها و عقاید فاسد و اخلاق رذیله به کار می رود ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص153) و بدین ترتیب، تفاوت «طهارت» با «نظافت» (که در فارسی هر دو را پاکیزگی ترجمه می کنیم) در این است که طهارت هم در امور جسمانی و هم در امور معنوی به کار می رود اما نظافت عمدتا ناظر به امور ظاهری (بدن و لباس و ...) می باشد (الفروق فی اللغة، ص259).
وقتی این ماده در ح ثلاثی مجرد به کار می رود (طَهَارَة و طُهْر) خود پاکی و منزه بودن از پلیدی مد نظر است؛ و وقتی در باب تفعّل و افتعال می رود (تطهّر و اطّهار) طهارت را اختیار و پاک شدن مد نظر است و وقتی به باب تفعیل (تَطْهِیر) می رود، چیزی را طاهر و پاک ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص153)
با این ملاحظه، اکنون می افزاییم که ح ثلاثی مجرد این ماده، بویژه با مصدر «طُهْر» (پاکی، پاکیزگی) وقتی در مورد ن به کار می رود نقطه مقابل «حیض» است و تعبیر «طَهُرَتِ [یا طَهَرَتِ] المرأة» به معنای برای وقتی که حیض او قطع می شود و از حیض پاک می شود، گفته می شود.
وقتی به باب افتعال (اطّهار) می رود (وَ إِنْ کُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا؛ مائده/6) به معنای غسل می باشد (کتاب العین، ج‏4، ص19)؛ و در آیه «فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِی الْمَحیضِ وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّی یطهرن فَإِذا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ ...» (بقره/222)، عبارت «حَتَّی یطهرن» هم به صورت «یَطْهُرْنَ» قرائت شده که به معنای «از حیض پاک شدند» است و هم به صورت «یَطَّهَّرْنَ» قرائت شده که به معنای «غسل د» می باشد‏ (مفردات ألفاظ القرآن، ص525)
وقتی به باب تفعیل می رود به معنای پاک است، که هم کاربردش در تطهیر مادی رایج است: «طَهِّرا بَیْتِی» (بقره/125) «وَ ثِیابَکَ فَطَهِّرْ» (مدثر/4) و هم در تطهیر معنوی و :‏ «لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً» (احزاب/33) ؛ «یا مَرْیَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ» (آل عمران/42) «یا عیسی‏ إِنِّی مُتَوَفِّیکَ وَ رافِعُکَ إِلَیَّ وَ مُطَهِّرُکَ مِنَ الَّذینَ کَفَرُوا» (آل عمران/55) ؛ «لَهُمْ فِیها أَزْواجٌ‏ مُطَهَّرَةٌ» (نساء/57، بقرة/25» ویا در وصف قرآن کریم: «مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ» (عبس/14) ؛ «یَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً» (بینه/2) ؛ «لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»‏ (واقعة/79)
وقتی این ماده به باب تفعّل می رود (رِجالٌ یُحِبُّونَ أَنْ یَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرینَ؛ توبه/108) غالبا در معنای منزه بودن و خویشتنداری از گناه و هر امر ناپسندی می باشد (معجم مقاییس اللغه، ج‏3، ص428) هرچند می تواند برای طهارت با آب هم به کار رود (کتاب العین، ج‏4، ص19) چنانکه در آیه «فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِی الْمَحیضِ وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّی یَطْهُرْنَ فَإِذا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَیْثُ أَمَرَکُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ َّوَّ نَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرینَ» (بقره/222) کلمه «الْمُتَطَهِّرین» بر هر دو معنا می تواند دل داشته باشد. (کلمه «مُطَّهِّرین» هم در اصل «مُتَطَهِّرین» بوده است که «ت» در «ط» ادغام شده است)
البته در آیه «إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ» (أعراف/82) که سخن قوم لوط به لوط است، اگرچه می تواند در همین معنای «پاک بودن از بدی ها و گناهان» باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص525)؛ و نیز برخی از مشاهیر لغت این را به معنای خاص «پاک بودن از رابطه لواط» معرفی کرده اند (تهذیب اللغة (ازهری)، ج‏6، ص100)، اما چنانکه عموم اهل لغت تذکر داده اند این گونه تعبیر در اینجا از باب ت ّم (مس ه ) است، بویژه که حضرت لوط قبلا به آنها پیشنهاد داده بود که به جای این کار، با دخترانش ازدواج کنند و تعبیر کرده بود که «هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ‏» (هود/78) (مفردات ألفاظ القرآن، ص525؛ لسان العرب، ج‏4، ص506؛ مجمع البحرین، ج‏3، ص379؛ الطراز الأول، جلد8، ص322؛ تاج العروس، ج‏7، ص150)؛ شبیه تعبیر «جا آب کشیدن» در فارسی، که ظاهرش مدح است اما حقیقتش مس ه است.
«طَهور» دل بر ثبوت طهارت برای چیزی می کند (شبیه ذلول) (وزن «فعول» مبالغه ای را می رساند که وزن «فعیل» چنین میزان از مبالغه را نمی رساند؛ در عوض در وزن «فعیل» ثبات و رسوخ مستمری هست که در وزن «فعول» نیست) ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص154) و در قرآن کریم دو بار به کار رفته است: «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً» (إنسان/21) «وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً» (فرقان/48). برخی علاوه بر اینکه پذیرفته اند که این کلمه می تواند صفت [ مبالغه] [2] باشد (همانند رسول)، از سیبویه نقل کرده اند که می تواند مصدر باب تفعل باشد (تطهّرتُ تطهّراً و طَهورا مانند توضأت وضوءاً) (مفردات ألفاظ القرآن، ص526) و از احمد بن یحیی ثعلب نقل شده که گفته «طهور» چیزی است که که هم خودش پاک است و هم پاک کننده می باشد (الطاهر فی نفسه، المُطَهِّر لغیره‏). اما بر این سخن اشکال گرفته شده که «مُطَهِّر لغیره» (پاک کننده دیگری) بودن، از خود لفظ درنمی آید، چون در این صورت باید از «تطهیر» گرفته شده باشد در حالی که وزن فعول برای باب های افعال و تفعیل به کار نمی رود (مفردات ألفاظ القرآن، ص526) و این از لوازم عرفی و شرعیِ این تعبیر است (یعنی چون در کلام شارع، طهور بودن آب، به معنای اینکه «آب خودش پاک است و پاک کننده»، افراد گمان کرده اند که معنای لفظ «طهور» این است) ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص154) و برخی هم گفته اند اقتضای مبالغه بودن آن، این معنا شده است؛ در واقع، «طاهر» بر دو قسم است، یکی طاهری که طه فقط به خودش می رسد؛ و دیگری طاهری که طه بقدری زیاد است که به دیگری هم می رسد و دیگری هم در اثر برخورد با او طاهر می شود. (مفردات ألفاظ القرآن، ص527)
ماده «طهر» و مشتقات آن جمعا 31 بار در قرآن کریم به کار رفته است.
جلسه 203 http://yekaye.ir/al-furqan-025-48/
حدیث
1) از المومنین ع روایت شده است:
خیری نیست در قومی که نه خودشان اهل نصیحت اند و نه نصیحت کنندگان را دوست دارند.
تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص225
لَا خَیْرَ فِی قَوْمٍ لَیْسُوا بِنَاصِحِینَ وَ لَا یُحِبُّونَ النَّاصِحِینَ.

2) از صادق ع روایت شده است که اکرم ص فرمودند:
نید نزد دعوت کننده ای که شما را از یقین به شک، و از اخلاص به ریا، و از تواضع به کبر، و از نصیحت و خیرخواهی به دشمنی، و از زهدورزی به رو آوردن به دلخواه ها دعوت می کند.
مصباح الشریعة، ص21
قَالَ الصَّادِقُ ع ... قَالَ النَّبِیُّ ص:
لَا تَجْلِسُوا عِنْدَ کُلِّ دَاعٍ مُدَّعٍ یَدْعُوکُمْ مِنَ الْیَقِینِ إِلَی الشَّکِّ وَ مِنَ الْإِخْلَاصِ إِلَی الرِّیَاءِ وَ مِنَ َّوَاضُعِ إِلَی الْکِبْرِ وَ مِنَ النَّصِیحَةِ إِلَی الْعَدَاوَةِ وَ مِنَ ا ُّهْدِ إِلَی الرَّغْبَةِ.

3) از المومنین ع روایت شده است:
بیشترین [بزرگترین] بدی عبارت است از خوار و کوچک شمردنِ رنجش حاصل از موعظه فرد مهربان و خیرخواه؛ و مغرور شدن به شیرینی حاصل از مدح فرد چاپلوس کینه توز.
تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص226
أَکْبَرُ [أَکْثَرُ] الشَّرِّ فِی الِاسْتِخْفَافِ بِمُولِمِ عِظَةِ الْمُشْفِقِ النَّاصِحِ وَ الِاغْتِرَارِ بِحَلَاوَةِ ثَنَاءِ الْمَادِحِ الْکَاشِحِ.

4) از المومنین ع روایت شده است:
ی که امر زشت و قبیح را نیکو شمرد و از سخن نصیحت گر اعراض کند، توفیق نیابد.
تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص226
لَمْ یُوَفَّقْ مَنِ اسْتَحْسَنَ الْقَبِیحَ وَ أَعْرَضَ عَنْ قَوْلِ النَّصِیحِ.

5) از المومنین ع روایت شده است:
چگونه از نصیحت و خیرخواهی بهره مند شود ی که از امور شرم آور لذت می برد؟!
تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص226
کَیْفَ یَنْتَفِعُ بِالنَّصِیحَةِ مَنْ یَلْتَذُّ بِالْفَضِیحَةِ؟!
تدبر
1) «وَ ما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ»
قوم لوط، نصیحت و خیرخواهی وی را با سفاهت پاسخ دادند (مجمع البیان، ج4، ص685)
در واقع، جواب شایسته به حضرت لوط ع این بود که:
یا به حقانیت سخن وی اعتراف کنند؛ ویا چرایی نادرست بودن سخن او را نشان دهند.
همین که به جای پاسخ، به تهدید روی می آورند دل بر سفاهت و بی خِرَدیِ آنان دارد. (المیزان، ج8، ص184)
در واقع، آن گرایان وقتی که نه پاسخی به اعتراض لوط بر رفتارشان داشتند، و نه بهانه ای برای بیرون لوط، پاک و منزه بودن لوط را بهانه ا اج آنان قرار دادند!
ظاهرا خداوند با اشاره به این پاسخ آنها می خواهد نشان دهد که:
اعمال ناشایست و خلاف عفت، چنان عقل را تعطیل می کند که طهارت و پاکی افراد را دلیلی برای مجازات آنها می شمرد!

2) «وَ ما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ»
اینکه به جای اینکه بگویند «از شهر بیرون برو!» گفتند «او را از شهرتان بیرون کنید» نشان می دهد که این سخن را خطاب به هم گفتند، نه به خود لوط؛ اما چرا؟
الف. چنان به قدرت وبرتری خویش مغرور بودند که لوط را عددی حساب نمی د که مخاطب کلام خود قرار دهند.
ب. خودشان از بی منطقی خود در برابر حضرت لوط کاملا آگاه بودند؛ از این رو، پاسخی برای وی نداشتند؛ پس به هم رو د که به جای پاسخ دادن به وی، این مزاحم را از شهر خارج کنید!
ج. چه بسا می خواهد نشان دهد که چگونه فضاسازی رسانه ای د! همانند شبکه های ی ای، به صورت غیرمستقیم، ا اج آل لوط را به مردم القاء نمودند. (تدبر دریافتی از یکی از اعضای محترم کانال)
د. ...

3) «وَ ما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ»
چرا برای ا اج او از شهری که خود لوط در آن می زیست، گفتند او را «از شهرتان» بیرون کنید؛ و نگفتند «از شهر خودش» یا «از این شهر» ویا ... ؟
الف. از باب بی اعتنایی و کوچک شمردن حضرت لوط؛ که در مقابل آنان کاری نمی تواند د؛ در واقع، با این تعبیر می خواستند بگویند اینجا شهر شماست؛ و اینها آمده اند اینجا ن شده اند؛ و لوط هم که در اینجا عشیره و حامیانی ندارد؛ پس، با خیال راحت کار خود را ادامه دهید، که آنان در مقابل شما نمی توانند کاری از پیش ببرند. (المیزان، ج8، ص184)
ظاهراً قرآن کریم با این تعبیر می خواهد نشان دهد که:
گرایان وقتی در مقابل سخن حق پاسخی ندارند، به تهدید رو می آورند.
ب. شاید می خواهند نوعی استدلال ناسیونالیستی- لیبرالیستی ارائه کنند: اینجا شهر شماست؛ و هر کاری که دلتان بخواهد در شهر خودتان می توانید انجام دهید. اگر آنها از رفتار شما خوششان نمی آید، مشکل خودشان است و آنان باید از این شهر بروند؛ نه اینکه شما را به دست برداشتن از کارتان وادار کنند.
ج. مجرمان، برای پاکان حقّی در اجتماع قائل نیستند. (تفسیر نور، ج‏4، ص111)
د. ...

4) «وَ ما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ»
در نهی از منکر، باید آماده‏ی تبعید و پذیرش مشکلات بود. (تفسیر نور، ج‏4، ص111)

5) «وَ ما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ»
هر گاه در جامعه‏ای فساد زیاد شد، پاکان را منزوی می‏کنند و نهی از منکر و پاک بودن، جرم محسوب می‏شود. (تفسیر نور، ج‏4، ص111)

6) «وَ ما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ»
گرایان، ابتدا با شعار (اینکه هر حق دارد هر کاری دلش می خواهد انجام دهد) وارد میدان می شوند؛ اما اگر عمل پیدا کنند، و حقوق اولیه دیگران را هم سلب کرده، دیگران را مجبور به پیروی از کار خود خواهند کرد، و کارشان به جایی خواهد رسید که به انی که بخواهند پاک بمانند اجازه حضور در جامعه نخواهند داد!

7) «وَ ما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا ... إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ»
قوم لوط، بر لوط و پیروانش ده می گرفتند که چرا با پرهیز از عمل شنیعِ ، خود را پاک نگه می دارند؟!
در واقع، به خاطر طهارت پیشگی، که شایسته مدح است، بر آنان عیب می گرفتند. (ابن عباس و مجاهد و قتاده، به نقل مجمع البیان، ج4، ص685)
یعنی، انی که به روال های خلاف فطرت رو می آورند بقدری فطرتشان منحرف می شود که افراد را به خاطر پاکی و طهارت پیشگی شان مقصر می شمرند!

8) «قالُوا ... إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ»
قوم لوط، با آنکه به گناه عادت کرده بودند، امّا حضرت لوط و یاران او را پاک می‏دانستند. (تفسیر نور، ج‏4، ص111)
یعنی حتی گرایان هم در عمق وجود خویش می فهمند که این عمل زشت و ناپاک است و انی که از این عمل خودداری می کنند اهل پاکی و طهارت اند.

9) « قالُوا ... إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ»
در نگاه اول، به نظر می رسد قوم لوط با به کار بردن تعبیر «یَتَطَهَّرُونَ» در مورد لوط و پیروانش، می خواستند بگویند که آنها اهل لواط نیستند؛ اما ای از مفسران، معانی دیگری را هم در مورد این تعبیر احتمال داده اند؛ مانند اینکه منظور از این تعبیر آن است که:
- آنان انی اند که تنها در ح طُهر (و نه در حال حیض) سراغ همسرانشان می روند؛
- یا اینکه آنان انی اند که به غسل جنابت اهتمام می ورزند [با توجه به اینکه معروف است که قوم لوط به غسل اهتمامی نداشتند]. (به نقل از البحر المحیط، ج‏5، ص102)
وجه این احتمالات آن است که «تطهّر» بر طهارتی بیش از «طُهر» و پاکی دل دارد (چنانکه در مورد زن حائض، اگر حیضش تمام شود تعبیر «طَهُرَت» به کار می برند؛ اما اگر علاوه بر آن، غسل هم کند، تعبیر «تَطَهَّرَت» به کار می برند)؛ و قوم لوط می خواهند بگویند اینها نه تنها اهل لواط نیستند، بلکه اهل غسل جنابت و عدم در ایام حیض و ... هم هستند؛ به تعبیر دیگر، می خواهند طعنه بزنند که اینها نه تنها کار ما را انجام نمی دهند، بلکه زیادی اهل طهارتند!

10) «وَ ما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا ... إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ»
طهارت پیشگی لوط و پیروانش را با فعل «یَتَطَهَّرُونَ» بیان د؛ و فعل مضارع نشان استمرار است.
شاید می خواهد بفهماند که مهم‏تر از پاکی، پاک ماندن و مأیوس نااهلان از اعمال نفوذ است. (تفسیر نور، ج‏4، ص111)

10) «وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمینَ؛ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ؛ وَ ما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ»
حضرت لوط اشکالی بر گرایان زمان خویش مطرح کرد که نشان می داد کار شما کاری خلاف فطرت آدمیان است:
ایشان فرمود چرا به کاری روی آورده اید که در میان جهانیان سابقه نداشته است؛ چرا که خداوند اساساً غریزه را برای ارتباط با جنس مخالف قرار داده است؛ شما چرا ن را رها کرده و به مردان روی آورده اید؟ و شاهد بر اینکه منظور ایشان، اعتراض بر خلاف فطرت بودن رفتار آنها بود، این است که با عبارت «قوم مسرفون» عملا بیان کرد که کار شما « وج از حد صحیحِ» استفاده از غریزه است.
استدلال وی جای هیچ پاسخی را برای آنان نگذاشت؛ از این رو، تنها جو که دادند این بود که وی را به بیرون از شهر خود تهدید د! و با پاک معرفی حضرت لوط ع، عملا به ناپاکی خود گواهی دادند.
نکته تخصصی انسان شناسی
آیا استدلال حضرت لوط درباره غیرفطری بودنِ این رفتار قوم لوط، استدلال موجهی بود؟
م عان گرایی، یکی از مهمترین ادله مخالفان گرایی را «غیرطبیعی بودن این رفتار» برشمرده ؛ و کوشیده اند در آن مناقشه کنند. خلاصه مناقشه آنان این است که:
اولا این رفتار وما «غیرطبیعی» نیست، چرا که موجه ترین معنای «غیرطبیعی» این است که چیزی «خلاف غایت طبیعی و کارکرد اصلی این اندام» باشد؛ و «تولید نسل» تنها یکی از کارکردهای غریزه است؛ و «لذت بردن» هم کارکرد دیگر این غریزه است؛ و روابط گرایانه هم درصدد استفاده از این کارکرد است؛
و ثانیاً غیرطبیعی بودن، دلیل غیراخلاقی بودن نمی شود؛ چرا که منطقاً از «هست» نمی توان به «باید» رسید. (آرش نراقی، و مساله گرایی، ص5-14)
و نهایتا نتیجه گرفته اند اکنون که در ادله مخالفان گرایی مناقشه شد، پس «لواط» [یا به تعبیر آنان، «انجام رفتار گرایانه»] «حقِ» انسان هایی است که دلشان می خواهد چنین کنند!
اما حق این است که این مناقشات مبتنی بر درک ناصو از مفهوم «غیرطبیعی» و «حق» بنا شده است:
وقتی درباره « » سخن می گوییم، زمانی سخنمان معقول است که برای بشر یک نحوه کرامت و شرافت خاصی باور داشته باشیم، تا آن کرامت و شرافت، برای او «حق»ی ایجاد کند که غیر او (مثلا حیوان) این «حق» را ندارد. آنگاه بر مبنای باور به چنین کرامتی برای «انسان»، «باید» «حق» انسان های دیگر را محترم بشماریم.
در اینجاست که مساله «فطرت» به عنوان «طبیعت خاص بشر» معنی و اهمیت پیدا می کند. یعنی تا معلوم نباشد چه چیزی در بشر هست که مایه کرامت وی شده، صرف دلخواه وی، هیچ «حق»ی را برای او اثبات نمی کند. مثلا خود اینان قبول دارند که اگر ی بخواهد به انسان دیگری تعدی کند (مثلا او را بیازارد یا بکُشد)، «حق» ندارد.
اما اگر صرفِ «دلخواه»، معیارِ «حق» باشد، چرا «حق ندارد»؟!
اگر بگویند چون شخص مقابل هم یک «انسان» است، سوال این است که معیار انسان بودن چیست که « مرا در تعدی به او» محدود کند؟ اگر معیار انسان، صرفاً همین پوست و گوشت و این بدن ویا بهره مندی وی از حیات است، این بدن زنده چه مزیتی مثلا بر بدن زنده و گیاه زنده هویج دارد که بین کشتن و خوردن گوشت او ویا کندن هویج و خوردن آن، با کشتن انسان تفاوت می گذارید؟! و اگر این حق، ناشی از «انسانیت» اوست، یعنی ویژگی منحصر به فردی که در انسان هست و در سایر موجودات زنده (حیوانات و گیاهان) نیست، پس تنها و تنها چیزی می تواند «حق» شمرده شود که در راستای آن ویژگی منحصر به فرد باشد.
حتی اگر «غیرطبیعی» را صرفا به معنای «برخلاف روال طبیعیِ اندام های بدن» در نظر بگیریم، و انسان را در حد حیوان فروبکاهیم، باز نمیتوان مناقشه فوق را وارد دانست؛ و صرف لذت بردن برای این مقصود کافی نیست؛ چون:
اولا قانونی جلوه دادن اینگونه لذت، سبب محو تدریجی غایت طبیعی می شود، و در تعارض و تزاحم با آن است؛
ثانیا رسیدن از «هست» به «باید»، تنها برای انی مانند هیوم که شناخت را تنها محصول روش تجربی می دانند، ناممکن است؛ وگرنه این انتقال بر یک مبنای بسیار دقیق منطقی استوار است (اگر کرامتی در انسان «واقعیت» نداشته باشد، آیا «باید» حق او را رعایت کرد، دلیلی خواهد داشت؟)؛
علاوه بر اینکه - همانطور که گذشت - اگر «غیرطبیعی» در عبارات فوق را، نه در معنای «طبیعت»ی که در گیاه و حیوان هم هست، بلکه به معنای «غیرفطری» یعنی آنچه برخلاف اقتضای روح و حقیقت ملکوتی بشر است، بدانیم، آنگاه واضح است که صرف «لذت بردن» مجوز «ذی حق شدن» نمی شود.
شاید به همین جهت بوده که قوم لوط، در مقابل اشکال حضرت لوط، دنبال چنین پاسخی برنیامدند، و عملا با پاسخی که دادند نشان دادند که معیارشان برای «حق داشتن» صرف «دلخواه»شان است؛ و از این رو، اگر دلشان بخواهد که ی را صرفاً به خاطر نقد رفتارشان از شهر بیرون کنند، این کار را هم می کنند.
در واقع، آنان با این پاسخ خود نشان دادند که وقتی «حق» هیچ ضابطه ای جز «دلخواه» نداشته باشد، پس تعدی ن به دیگران چرا ممنوع باشد؟!



[1] . « جَوابَ» در اغلب قرائتهای به همین صورت منصوب (خبر کان) قرائت شده است؛ اما در قرائت حسن (از قرائات اربعه عشر) به صورت مرفوع (جَوابُ) قرائت شده است که در این صورت «اسم کان» می شود و خبر کان، مصدر تاویل شده از «أن قالوا ...».
قال ابن عطیة: و قرأ الحسن جَوابَ بالرفع انتهى. (البحر المحیط، ج‏5، ص102)
یجوز فی قوله «جَوابَ قَوْمِهِ» الرفع إلا أن الأجود النصب و علیه القراءة (مجمع البیان، ج‏4، ص684)
[2] . برخی آن را اساسا صفت مشبهه دانسته اند که به صورت مصدری برای مبالغه هم به کار می رود: (طهورا، صفة مشبّهة من الثلاثیّ طهر یطهر، باب نصر و باب کرم، وزنه فعول بفتح الفاء. أو مصدر طهر استعمل صفة للمبالغة؛ الج فی إعراب القرآن، ج‏19، ص28)



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/934/853) سوره اعراف (7) آيه82 وَ ما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ/




852) سوره اعراف (7) آیه81 إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَ

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
852) سوره اعراف (7) آیه81
إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ
24 ربیع الاول 1440
ترجمه
همانا شما درآیید به مردان به ، به جای ن؛ بلکه شمایید گروهی اسراف پیشگان.
اختلاف قرائت

إِنَّکُمْ
این کلمه در قرائت اهل مدینه (نافع) و روایت حفص از عاصم (یکی از قراء سبعه در کوفه) و قرائت ابوجعفر (از قرائات عشر) و به صورت «إِنَّکُمْ» قرائت شده است که در این صورت این جمله مفسّر جمله قبل می باشد.
اما در قرائت اهل شام (ابن عامر) و اغلب قرائات کوفه (قرائت مشهور ائی، قرائت حمزه، و روایت شعبه از عاصم) و نیز برخی از قرائات عشر (قرائت خلف و روایت روح از یعقوب) به صورت «أ إِنَّکُمْ» قرائت شده (که همزه استفهام را اضافه دارد و جمله را به صورت استفهام انکاری درمی آورد)
که همین نوع قرائت در قرائت اهل مکه (ابن کثیر) و اهل بصره (ابوعمرو) و برخی از قرائات عشر (روایت رویس از یعقوب) همزه دوم لین داده و به صورت «أیِنّکم» ادا شده است؛ و در روایتی از قرائت ابوعمرو هم به صورت «آیِنّکم» ادا شده است (یعنی یک الف بعد از همزه اول اضافه شده، که قرائت زید، از قرائات غیرمشهور نیز هست).[1]
(مجمع البیان، ج‏4، ص682[2]؛ معجم القرائات، ج3، ص99-100)
نکات ادبی
شَهْوَةً
ماده «شهو» و کلمه «شهوة» به معنای اشتیاق نفس به چیزی (المصباح المنیر، ج‏1، ص326) و رغبت شدید از جانب نفس به امری که آن را ملایم با خود می داند ( حقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏6، ص175) و به تعبیر دیگر، برکنده شدن نفس است به سوی چیزی که دلش می خواهد (مفردات ألفاظ القرآن، ص468) و اینکه نفس چیزی را به خاطر لذتی که در آن هست بخواهد. (مجمع البیان، ج4، ص684) [3]
«شهوة» در اصل مصدر ثلاثی مجرد است که جمع آن «شهوات» می شود ( حقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏6، ص175)؛ والبته گاه در مورد چیزی که متعلق و میل قرار گرفته و یا در مورد قوه ای که انسان را به سوی شهوات می راند نیز به کار می رود، چنانکه در آیه «زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ»‏ (آل عمران/14) هر دو معنا محتمل است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص469)
این ماده وقتی به باب افتعال می رود (اشتهاء) دل می کند بر مطاوعه (= پذیرش) و اختیار و برگزیدن امری که مورد رغبت قرار گرفته؛ و چه بسا بتوان گفت که هرجا که رغبت شدید و تمایل اکیدی در کار باشد تعبیر «اشتها» به کار می رود: «وَ لَکُمْ فِیها ما تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ‏» (فصلت/31) «هُمْ فی‏ مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ» (انبیاء/102) ( حقیق، ج‏6، ص175 و 176)
« » و «اشتهاء» در قرآن
ماده «شهو» و مشتقات آن جمعا 13 بار در قرآن کریم به کار رفته است.
در کاربردهای قرآنی این واژه همواره برای لذات مادی و دنیوی ای که غالبا پیروی آنها با مذمتی همراه بوده از فعل ثلاثی مجرد و به صورت مصدر (شهوة) استفاده شده:
زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنینَ وَ الْقَناطیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِکَ مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ (آل عمران/14)
یُریدُ الَّذینَ یَتَّبِعُونَ الشَّهَواتِ أَنْ تَمیلُوا مَیْلاً عَظیماً (نساء/27)
إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ (آل عمران/81 و نمل/55)
فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ (مریم/59)
ولی درباره لذائذ ا وی (خواه آنچه به افراد می رسد یا لذایذ ا وی ای که از برخی افراد دریغ می شود) همواره به صورت فعل، آن هم در باب افتعال (اشتهی، یشتهی) استفاده شده است:
لا یَسْمَعُونَ حَسیسَها وَ هُمْ فی‏ مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ (انبیاء/102)
وَ حیلَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ ما یَشْتَهُونَ کَما فُعِلَ بِأَشْیاعِهِمْ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ کانُوا فی‏ شَکٍّ مُریبٍ (سبأ/54)
لَکُمْ فیها ما تَشْتَهی‏ أَنْفُسُکُمْ (فصلت/31)
فیها ما تَشْتَهیهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ (ز ف/71)
وَ أَمْدَدْناهُمْ بِفاکِهَةٍ وَ لَحْمٍ مِمَّا یَشْتَهُونَ (طور/22)
وَ لَحْمِ طَیْرٍ مِمَّا یَشْتَهُونَ (واقعه/21)
وَ فَواکِهَ مِمَّا یَشْتَهُونَ (مرسلات/42)
و تنها یک مورد هست که درباره دلخواه های دنیوی از فعل «یشتهی» استفاده شده است:
وَ یَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ وَ لَهُمْ ما یَشْتَهُونَ (نحل/57)
مرحوم مصطفوی در تفاوت شهوات دنیوی و اشتهاهای ا وی چنین توضیح داده که اولی دلخواهی است که باید برایش تلاش کرد و آن را به دست آورد (بویژه کلمه «اتبعوا الشهوات» قابل توجه است)؛ اما دومی دلخواه هایی است که حاضر و آماده و بالفعل است و تلاشی نیاز ندارد ( حقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏6، ص177)؛ و بعید نیست که بتوان همین را ضابطه تفاوت این دو واژه دانست؛ چنانکه در تنها موردی هم که درباره دنیا آمده، مصداقش آن چیزی است که دارند (دختران را برای خدا قرار می دهند و برای آنان پسران است که بدان میل دارند)
نقش نحوی «شَهْوَةً»
احتمالات متعددی برای نقش نحوی «شهوة» در این آیه مطرح است:
حال باشد؛ یعنی: سراغ مردان می روید در حال . (حوفی و ابن عطیه، به نقل از البحر المحیط، ج5، ص100)
مفعول له باشد، یعنی به خاطر (برای رانی) دنبال مردان می روید. (ابوالبقاء و زمخشری، به نقل از البحر المحیط، ج5، ص100)
مِنْ دُونِ النِّساءِ
به لحاظ نحوی، این عبارت می تواند حال باشد، یعنی «در حالی که ن را رها کرده اید» (البحر المحیط، ج5، ص100)؛
و می توان جار و مجرور را متعلق به «شهوة» دانست، یعنی « ِ به غیر ن» (حوفی، به نقل از البحر المحیط، ج5، ص100)؛ که اگر این طور باشد، عبارت «شهوةً من دون النساء» چه بسا بتوان گفت که این تعبیر معادل اصطلاح امروزیِ « گرایی» (میل مرد به غیر زن، میل به ) می باشد!
مُسْرِفُونَ
قبلا بیان شد که ماده «سرف» در اصل به معنای «از حد و اندازه » است، این ماده گاه در معنای «مورد غفلت قرار دادن» به کار می رود و مثلا می گویند «مررت بکم فَسَرَفْتُکُم‏: از شما عبور و شما را نشناختم و غفلت ورزیدم» و برخی توضیح داده اند که این معنا هم ناشی از این است که در آن حد و محلی که باید توقف می کرده، نایستاده و از آن حد عبور کرده است ویا از این باب که چیزی را در غیر جایگاه مناسب خود قرار داده ویا از این باب که یکی از موجبات اسراف، جهل و غفلت می باشد. همچنین برخی افزوده اند که «اسراف» نه برای هر گونه وج از حد، بلکه برای وج از حدی که به فساد منجر شود، به کار می رود.
این کلمه نقطه مقابل «میانه روی» (= اقتصاد) بوده و در مورد هر گونه کار انسان که از حد اعتدال خارج شود به کار می رود، هرچند مورد استع در خصوص « ج » بیشتر است (وَ الَّذینَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواماً؛ فرقان/67).
این ماده در قرآن کریم همواره در باب افعال به کار رفته است، و اسم فاعل آن «مُسْرِف» می باشد (وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفینَ؛ انعام/141 و اعراف/31)
جلسه 766 http://yekaye.ir/ya-seen-36-19/
قبلا درباره «اسراف» از منظر قرآن کریم (در جلسه 766، تدبر7) توضیحاتی تقدیم شد که به مناسبت این آیه، تکرار آنها مفید به نظر می رسد:
مسرف واقعی از منظر قرآن کریم کیست؟
معنای رایج کلمه اسراف، زیاده روی، و رعایت ن حد و اندازه در ج است: «وَ الَّذینَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواماً» (فرقان/67)
اگر چه آنچه ابتدا از این کلمه به ذهن خطور می کند، بیش از مقدار نیاز مصرف ، و زیاده روی شخصی در ج است (کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفینَ‏؛ اعراف/31)،
اما قرآن به ما می آموزد که از حیث اجتماعی نیز هرگونه به حقوق دیگران مصداق اسراف است «وَ ابْتَلُوا الْیَتامى‏ ... فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ وَ لا تَأْکُلُوها إِسْرافاً» (نساء/6)؛
بلکه ی که حقی که خداوند برای نیازمندان مقرر کرده ادا نمی کند، مسرف دانسته می شود «کُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ آتُوا حَقَّهُ یَوْمَ حَصادِهِ وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفینَ‏» (انعام/141)
البته در نکات ادبی اشاره شد که علی رغم فراوانیِ استعمال این ماده در خصوص « ج »، اما معنای اصلی این ماده، هرگونه زیاده روی و «از حد و اندازه » است، و هر گونه کار انسان، که از حد اعتدال خارج شود، اسراف است؛ و شاید بدین جهت است که در قرآن کریم، هر گناهی که نوعی عبور از حد و اندازه ای که خداوند مقرر فرموده، نیز مصداق اسراف معرفی شده است: « قُلْ یا عِبادِیَ الَّذینَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعا» (زمر/53) و «رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ إِسْرافَنا فی‏ أَمْرِنا» (آل عمران/147)،
و حتی اگر ی در قصاص، بیش از افرادی را که واقعا قاتل بوده اند، به قتل برساند، مرتکب «اسراف» شده است «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ» (اسراء/33)
و ظاهرا در همین راستاست که قوم لوط «مسرف» خوانده شدند، چرا که از حدی که خداوند در نظام طبیعت برای روابط قرار داده، عبور کرده (مفردات ألفاظ القرآن، ص408) و برای اشباع غریزه ، به جای رابطه با جنس مخالف، به سراغ خود می رفتند: «إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ» (اعراف/81 ؛ مسرف بودن قوم لوط در جای دیگری هم اشاره شده است: مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُسْرِفینَ؛ ذاریات/34)
در نکات ادبی اشاره شد که یکی از معانی ای که برای ماده «سرف» مطرح شده، جه و غفلت است؛ و این معنا نیز در قرآن کریم مورد توجه بوده، و افرادی را که وقتی سختی ها مرتفع می گردد خدا را فراموش می کنند مسرفانی خوانده که کارهای بدشان برایشان زینت داده شده است: «وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً فَلَمَّا کَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَأَنْ لَمْ یَدْعُنا إِلى‏ ضُرٍّ مَسَّهُ کَذلِکَ زُیِّنَ لِلْمُسْرِفینَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» (یونس/12)
شاید با همین ملاحظه است که در نگاه دینی، مساله اسراف در همین حد اعمال و کنش ها باقی نمی ماند، بلکه این غفلت و فراموشی یاد خدا، شخص را به ساحت کورباطنی و ایمان نیاوردن هم می کشاند: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکاً وَ نحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَمَةِ أَعْمَى؛ قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنىِ أَعْمَى‏ وَ قَدْ کُنتُ بَصِیرًا؛ قالَ کَذلِکَ أَتَتْکَ آیاتُنا فَنَسیتَها وَ کَذلِکَ الْیَوْمَ تُنْسى‏؛ وَ کَذلِکَ نَجْزی مَنْ أَسْرَفَ وَ لَمْ یُؤْمِنْ بِآیاتِ رَبِّه» (طه/124-127)
و بدین ترتیب، این امر یکی از عوامل اصلی مخالفت با انبیاء و بی اعتنایی به دعوت ایشان معرفی می شود: «لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَیِّناتِ ثُمَّ إِنَّ کَثیراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِکَ فِی الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ» (مائده/32) ؛ «قالُوا ما أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ ما أَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَکْذِبُونَ ... قالُوا ... بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ» (یس/15-19)
و البته این عناد آنان موجب نمی شود که خداوند ذره ای از ارائه حقایقی که باید به انسانها تذکر دهد، دست بردارد «أَ فَنَضْرِبُ عَنْکُمُ الذِّکْرَ صَفْحاً أَنْ کُنْتُمْ قَوْماً مُسْرِفینَ» (ز ف/5)
هر چند که انی را که مسرف اند هدایت نخواهد کرد «وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إیمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اللَّهُ وَ قَدْ جاءَکُمْ بِالْبَیِّناتِ مِنْ رَبِّکُمْ وَ إِنْ یَکُ کاذِباً فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَ إِنْ یَکُ صادِقاً یُصِبْکُمْ بَعْضُ الَّذی یَعِدُکُمْ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذَّابٌ» (غافر/28)
و همین روحیه شان را مایه گمراهی آنان قرار خواهد داد: وَ لَقَدْ جاءَکُمْ یُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَیِّناتِ فَما زِلْتُمْ فی‏ شَکٍّ مِمَّا جاءَکُمْ بِهِ حَتَّى إِذا هَلَکَ قُلْتُمْ لَنْ یَبْعَثَ اللَّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولاً کَذلِکَ یُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابٌ (غافر/34)
بر همین اساس، فرعون، که دعوی خ می کرد و تسلیم حقیقت نمی شد، مظهر عالی مسرفان است: « وَ إِنَّ فِرْعَوْنَ لَعالٍ فِی الْأَرْضِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفینَ‏» (یونس/83) ، «مِنْ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ کانَ عالِیاً مِنَ الْمُسْرِفین‏» (دخان/31)
و بدین سبب است که اسراف ورزیدن، هم در دنیا مایه هلاکت انسان می شود، «ثُمَّ صَدَقْناهُمُ الْوَعْدَ فَأَنْجَیْناهُمْ وَ مَنْ نَشاءُ وَ أَهْلَکْنَا الْمُسْرِفینَ‏» (انبیاء/9)
و هم در آ ت شخص را جهنمی می کند « أَنَّ الْمُسْرِفینَ هُمْ أَصْحابُ النَّارِ» (غافر/40)
پس، اگر تحلیل درستی از اسراف و زیاده روی داشته باشیم، درمی ی م که این زیاده روی، صرفا مساله ای نیست که ضررش به خود شخص برگردد، بلکه امری است که منجر به فساد در زمین می شود و بدین جهت است که باید بسیار مراقب باشیم که وضعمان طوری نشود که به خاطر فریفته شدن نسبت به برخی زرق و برق های ظاهری، عملا کارمان به جایی برسد که خواسته یا ناخواسته، از انی پیروی کنیم که در منطق قرآن کریم «مسرف» اند: «وَ لا تُطیعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفینَ‏؛ الَّذینَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَ لا یُصْلِحُونَ» (شعرا/151-152)


[1] . و در روایت حلوانی از هشام (و نیز روایتی از ابوعمرو) به صورت «آ إنّکم» هم قرائت شده است.
[2] . قرأ أهل المدینة و حفص و سهل هنا «إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ» و کذلک مذهبهم فی الاستفهامین یجتمعان یکتفون بالاستفهام الأول عن الثانی فی کل القرآن و هو مذهب ال ائی إلا فی قصة لوط و الباقون بهمزتین الثانیة م ورة و حققهما أهل الکوفة إلا أن حفصا یفصل بینهما بألف و ابن کثیر و أبو عمرو و رویس یحققون الأولی و یلینون الثانیة إلا أن أبا عمرو یفصل بینهما بالألف.
الحجة: قال أبو علی کل واحد من الاستفهامین جملة مستقلة لا یحتاج فی تمامها إلی شی‏ء فمن ألحق حرف الاستفهام جملة نقلها به من الخبر إلی الاستخبار و من لم یلحقها بقاها علی الخبر فإذا کان کذلک فمن قرأ «إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ» جعله تفسیرا للفاحشة کما أن قوله لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ تفسیر الوصیة.
[3] . تکمله: مرحوم طبرسی بعد از اینکه توضیح می دهد که «شهوة» عبارت است از اینکه نفس چیزی را به خاطر لذتی که در آن هست بخواهد؛ می افزاید که تفاوتش با «اراده» در آن است که اراده آن جایی است که بر اساس حکمت به سراغ کاری برویم، اما آن میل درونی ای است که خدا در ما قرار داده؛ و گویی می توان گفت که ، محصول کار خدا در ماست ولی اراده، اراده ماست (و الشهوة مطالبة النفس بفعل ما فیه اللذة و لیست کالإرادة لأنها قد تدعو إلی الفعل من جهة الحکمة و الشهوة ضروریة فینا من فعل الله تعالی و الإرادة من فعلنا. مجمع البیان، ج4، ص684)؛ و ظاهرا مقصود ایشان از این عبارت، این است که "در «اراده» نوعی بررسی و تامل ذهنی شرط است، ولو این بررسی بسیار سریع رخ دهد، اما امری است که بدون تامل ذهنی انسان را به سوی چیزی سوق می دهد؛" اما اگر چنین برداشت شود که ایشان می خواهد بگوید که «اراده» امر منسوب به انسان، و « » امر کاملا طبیعی و منسوب به خداست، قطعا برداشت ناصو است؛ چرا که در همین آیه که ایشان این بحث را مطرح کرده، بوضوح « » در مورد امری به کار رفته که میل طبیعی و اصیل انسان بدان نیست؛ و اتفاقا در آیه بعد، حضرت لوط ع به همین استناد می کند که به چیزی میل کرده اید که خلاف طبیعتتان است؛ و این کارشان را «اسراف» یعنی وج از حد طبیعی می داند: «إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ» از این رو، واضح است که چنین تحلیلی آن هم در ذیل این آیه، قطعا مراد ایشان نبوده است.



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/932/852) سوره اعراف (7) آيه81 إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَ/




ادامه جلسه 852 سوره اعراف آیه 81

درخواست حذف اطلاعات

حدیث
1) روایت شده است که رضا در فرازی از نامه ای که در پاسخ سوالاتی که از ایشان شده بود مرقوم فرمودند نوشته بودند:
علت تحریم مرد بر مرد و زن بر زن به خاطر آن چیزی [اعضاء و اندام هایی] است که در ن قرار داده شده و آنچه که مردان بر آن سرشته شده اند؛ و نیز به خاطر این است که به هم درآمیختن مردان با مردان و ن با ن، انقطاع نسل و فساد در تدبیر و دنیا را در پی خواهد داشت.
علل الشرائع، ج‏2، ص550
حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْعَبَّاسِ قَالَ حَدَّثَنَا الْقَاسِمُ بْنُ الرَّبِیعِ الصَّحَّافُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ أَنَّ أَبَا الْحَسَنِ عَلِیَّ بْنَ مُوسَی الرِّضَا ع کَتَبَ إِلَیْهِ فِیمَا کَتَبَ مِنْ جَوَابِ مَسَائِلِهِ:
عِلَّةُ تَحْرِیمِ الذُّکْرَانِ لِلذُّکْرَانِ وَ الْإِنَاثِ لِلْإِنَاثِ لِمَا رُکِّبَ فِی الْإِنَاثِ وَ مَا طُبِعَ عَلَیْهِ الذُّکْرَانُ وَ لِمَا فِی إِتْیَانِ الذُّکْرَانِ الذُّکْرَانَ وَ الْإِنَاثِ الْإِنَاثَ مِنِ انْقِطَاعِ النَّسْلِ وَ فَسَادِ َّدْبِیرِ وَ خَرَابِ الدُّنْیَا.

2) روایت شده که از صادق ع درباره با ن از پشت سوال شد. فرمودند در قرآن آیه ای را نمی شناسم که آن را حلال کرده باشد جز یک آیه: «همانا شما درآیید به مردان به ، به جای ن.» (آل عمران/80)
تفسیر العیاشی، ج‏2، ص22
وَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ قَالَ:
سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع وَ ذُکِرَ عِنْدَهُ إِتْیَانُ النِّسَاءِ فِی أَدْبَارِهِنَّ فَقَالَ: مَا أَعْلَمُ آیَةً فِی الْقُرْآنِ أَحَلَّتْ ذَلِکَ إِلَّا وَاحِدَةً: «إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساء».

3) عطیه روایت کرده که نزد صادق درباره مردانی که مفعول واقع می شوند سوال .
فرمود: خداوند ی را نیازی به او داشته باشد [= خیری در او سراغ داشته باشد] به این بلا مبتلا نمی کند! همانا در پشت آنان رَحِم های وارونه ای هست و حیای پشت آنان همانند حیای ن است؛ و فرزندی از ابلیس که به او زوال گفته می شود در آنان مشارکت کرده؛ که هر از مردان که او در وی مشارکت کند مفعول واقع می شود و هریک از ن که او در وی مشارکت کند، ی است که ن بر او وارد شوند» و هر یک از مردان که اهل این کار باشد هنگامی که به چهل سالگی برسد رهایش نکند و آنان بازماندگان «سدوم» [= شهر قوم لوط] هستند؛ و منظورم از اینکه بازماندگان آنهایند نه این است که از فرزندان آنها باشند، بلکه یعنی از طینت و سرشت آنان هستند.
گفتم: آیا همان سدومی که [با عذاب خدا] زیر و رو شد؟
فرمود: بله؛ آنجا چهار شهر بود: سدوم و صریم و لدماء و عُمَیراء ...
الکافی، ج‏5، ص549؛ علل الشرائع، ج‏2، ص552
عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَعْبَدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ الدِّهْقَانِ عَنْ دُرُسْتَ بْنِ أَبِی مَنْصُورٍ عَنْ عَطِیَّةَ أَخِی أَبِی الْعُرَامِ قَالَ: ذَکَرْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع الْمَنْکُوحَ مِنَ الرِّجَالِ.
فَقَالَ لَیْسَ یُبْلِی اللَّهُ بِهَذَا الْبَلَاءِ أَحَداً وَ لَهُ فِیهِ حَاجَةٌ إِنَّ فِی أَدْبَارِهِمْ أَرْحَاماً مَنْکُوسَةً وَ حَیَاءُ أَدْبَارِهِمْ کَحَیَاءِ الْمَرْأَةِ؛ قَدْ شَرِکَ فِیهِمُ ابْنٌ لِإِبْلِیسَ یُقَالُ لَهُ زَوَالٌ؛ فَمَنْ شَرِکَ فِیهِ مِنَ الرِّجَالِ کَانَ مَنْکُوحاً؛ وَ مَنْ شَرِکَ فِیهِ مِنَ النِّسَاءِ کَانَتْ مِنَ الْمَوَارِدِ[1]؛ وَ الْعَامِلُ عَلَى هَذَا مِنَ الرِّجَالِ إِذَا بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً لَمْ یَتْرُکْهُ؛ وَ هُمْ بَقِیَّةُ سَدُومَ أَمَا إِنِّی لَسْتُ أَعْنِی بِهِمْ بَقِیَّتَهُمْ أَنَّهُ وَلَدُهُمْ وَ لَکِنَّهُمْ مِنْ طِینَتِهِمْ.
قَالَ قُلْتُ سَدُومُ الَّتِی قُلِبَتْ؟
قَالَ هِیَ أَرْبَعُ مَدَائِنَ- سَدُومُ وَ صَرِیمُ وَ لَدْمَاءُ وَ عُمَیْرَاءُ ...[2]
تبصره
در روایات توضیح داده شده که منظور از «شریک شدن در ی»، مواردی است که افراد در هنگام شویی برخی از آداب دینی شویی را رعایت نمی کنند؛ و با این کارشان، را در ثمره کار خویش (یعنی در فرزندی که می آورند) شریک می گردانند.

4) آیا گرایی و سرشتی درونی و غیرارادی است یا ناشی از رانی و لذت جویی؟
الف. عمرو می گوید: باقر ع فرمود: به خدا سوگند بر پُشتی های بهشتی تکیه نزند ی که از پشت با او کاری می کنند!
گفتم: فلانی آدم عاقل و دمندی است؛ ولی مردم را به خویش می خواند و خداوند او را مبتلا کرده است!
فرمود: آیا این کار را در مسجد جامع انجام می دهد؟!
گفتم: خیر.
فرمود: آیا جلوی درب منزلش انجام می دهد؟!
گفتم: خیر.
فرمود: پس کجا انجام می دهد؟!
گفتم: در خلوت و نهان.
فرمود: پس خداوند او را مبتلا نکرده است؛ او دنبال لذت بردن خویش است و چنین ی بر پشتی بهشتی تکیه نزند.
توضیح
ظاهرا او می خواهد بگوید این امری است که خدا در او قرار داده و در اختیار خودش نیست؛ حضرت هم با این سوالات وی را متوجه می کند که اگر امر غیراختیاری باشد در هر جایی از او سر می زند، همین که تنها در خلوت این کار را می کند نشان می دهد که محرک وی، نه امری غیرارادی، بلکه رانی و لذت جوییِ وی بوده است.
ب. و از صادق ع روایت شده است که:
در میان شیعیان ما، هر جور آدمی هم پیدا شود، ی که دستش را برای گ دراز کند، پیدا نشود؛ و نیز ی که [چشم] کبودِ سبزه رو [= کنایه از برخی خصلتها؛ طه/102] باشد؛ و نیز ی که از پشت با او کاری کنند.
ج. اسحاق بن عمار می گوید: به صادق ع عرض این افراد گرا را می بینید که به این بلیه مبتلا شده اند؛ گاهی فردی را می بینم که مومن است و به این بلیه مبتلا شده؛ اما مردم گمان می کنند که خداوند هیچ ی را که خیری در او سراغ داشته باشد به این بلا مبتلا نمی سازد.
بله، گاه فردی مبتلا می شود؛ اما به آنان مگر چرا که این سخن شما مایه آسودگی خیال آنان می شود.
گفتم: فدایت شوم! آنان توان صبر بر این امر را ندارند.
فرمود: آنان می توانند صبر کنند ولیکن با این کار دنبال لذت جویی هستند.
توضیح
در اینجا اسحاق بن عمار از روایاتی می پرسد که در میان مردم شیوع دارد و نمونه اش در بند الف گذشت. ع توضیح می دهند که راه نجات بر آنان بسته نیست؛ یعنی ممکن است شخصی مرتکب این کار شود ولی توبه کند و از این جهت مشمول انی نشود که خیری در آنان نیست؛ اما این را طوری بازگو نکن که افراد به این واقعیت (که اگر ی این گونه بماند خیری در او نخواهد بود) بی اعتنا شوند و به امید اینکه بعدا توبه می کنند بی دغدغه به این کار روی آورند.
اسحاق در ادامه می خواهد انجام این کار توسط افرادی که وی آنها را مومن می داند توجیه کند و می گوید: این دست خودشان نیست؛ یک میل درونی در آنها هست و توان مقاومت در برابر آن را ندارند. حضرت هم در پاسخ، وجود چنین میلی را انکار نمی کنند؛ اما می فرماید توان مقاومت دارند (شبیه مضمونی که در حدیث ب گذشت) و علت اصلی اینکه آنان چنین بدعاقبت می شوند این است که دنبال لذت جویی شان هستند.
الکافی، ج‏5، ص550-551
الف. عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ زَکَرِیَّا بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَمْرٍو عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:
أَقْسَمَ اللَّهُ عَلَى نَفْسِهِ أَنْ لَا یَقْعُدَ عَلَى نَمَارِقِ الْجَنَّةِ مَنْ یُؤْتَى فِی دُبُرِهِ.
فَقُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فُلَانٌ عَاقِلٌ لَبِیبٌ یَدْعُو النَّاسَ‏ إِلَى نَفْسِهِ قَدِ ابْتَلَاهُ اللَّهُ.
قَالَ فَقَالَ فَیَفْعَلُ ذَلِکَ فِی مَسْجِدِ الْجَامِعِ؟
قُلْتُ لَا.
قَالَ فَیَفْعَلُهُ عَلَى بَابِ دَارِهِ؟
قُلْتُ لَا.
قَالَ فَأَیْنَ یَفْعَلُهُ؟
قُلْتُ إِذَا خَلَا.
قَالَ فَإِنَّ اللَّهَ لَمْ یَبْتَلِهِ‏ هَذَا مُتَلَذِّذٌ لَا یَقْعُدُ عَلَى نَمَارِقِ الْجَنَّةِ.
ب. أَحْمَدُ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
مَا کَانَ فِی شِیعَتِنَا فَلَمْ یَکُنْ فِیهِمْ ثَلَاثَةُ أَشْیَاءَ مَنْ یَسْأَلُ فِی کَفِّهِ وَ لَمْ یَکُنْ فِیهِمْ أَزْرَقُ أَخْضَرُ وَ لَمْ یَکُنْ فِیهِمْ مَنْ یُؤْتَى فِی دُبُرِهِ.
ج. الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع هَؤُلَاءِ الْمُخَنَّثُونَ مُبْتَلَوْنَ بِهَذَا الْبَلَاءِ فَیَکُونُ الْمُؤْمِنُ مُبْتَلًى وَ النَّاسُ یَزْعُمُونَ أَنَّهُ لَا یُبْتَلَى بِهِ أَحَدٌ لِلَّهِ فِیهِ حَاجَةٌ؟!
قَالَ نَعَمْ قَدْ یَکُونُ مُبْتَلًى بِهِ، فَلَا تُکَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ یَجِدُونَ لِکَلَامِکُمْ رَاحَةً.
قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ فَإِنَّهُمْ لَیْسُوا یَصْبِرُونَ.
قَالَ هُمْ یَصْبِرُونَ وَ لَکِنْ یَطْلُبُونَ بِذَلِکَ اللَّذَّةَ.[3]

تدبر
1) «إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ»
این آیه در ادامه آیه قبل، نشان می دهد مهمترین گناه قوم لوط که حضرت لوط از آن در آیه قبل با تعبیر «ال » یاد کرد این بود که مردانشان به جای اینکه روابط را با ن انجام دهند، به سراغ مردان می رفتند؛ و این مطلب را با تاکیدات متعدد (هم حرف «إنّ» برای تاکید است و هم حرف «لـ» که بر روی فعل آمده است؛ و هم آوردن جمله به صورت جمله اسمیه) مورد تاکید قرار می دهد؛ یعنی دقیقا همان چیزی را که امروزه عده ای به نام گرایی درصدد ترویج آن هستند و از کارهای شنیعِ این افراد به عنوان «حق اقلیت های » دفاع می کنند!
این آیه بوضوح تمام نشان می دهد که:
اولا آنچه قوم لوط انجام می دادند و مورد مؤاخذه شدید حضرت لوط بود، دقیقا همین ارتباط با بود، نه چیزی دیگر؛ و
ثانیا این کارشان به هیچ عنوان حقی برای آنان ایجاد نمی کرد؛ بلکه آنها با این کارشان مصداق «مسرف» یعنی ی که «از حد و اندازه ای که خداوند مقرر فرموده، می کند و به حق خویش راضی نیست» معرفی شده است.
سوء استفاده گرایان از قرآن
گرایان در دوره مدرن، فعالیتهایشان را از حوالی 1970 آغاز د و با جوسازی های رسانه ای توانستند در بسیاری از کشورهای غربی جو عمومی جامعه را از مخالفت با خویش بازدارند به این بهانه که اینها هم اقلیتی هستند که باید آزاد باشند!
یکی از مهمترین موانع ایشان، باورهای دینی جوامع بود. اغلب انسان هایی که در کشورهای غربی (اروپا و ) زندگی می کنند متدین به یکی از ادیان ابراهیمی، بویژه دین یت هستند و در تمامی ادیان ابراهیمی، نه تنها عمل گرایانه (لواط) بشدت نهی شده؛ بلکه حکایت قوم لوط و عذ که خداوند بر قوم لوط نازل کرد نیز به تفصیل مطرح شده است؛ از این رو، یکی از پروژه های آنان تحریف این داستان بود. بدین منظور از روشی که در یهودیان رایج است استفاده د. علی رغم تصریحات کتاب مقدس، خاخام ها گناه اصلی عذاب قوم لوط را اموری همچون برخورد بد آنان با غریبه ها و ... قلمداد شده، و نه لواط؛ و این روشی بود که ابتدا در تحریف برداشت یت (مثلا مقاله what does the bible say about homo uality نوشته sam allberry ) و سپس در تحریف داستان قرآن (مثلا مقاله what the qur"an says about homo uality که موسسه حمایت از گرایان edudivers تهیه شده) می توان مشاهده کرد؛ و متاسفانه برخی از انی که خود را مسلمان می خوانند نیز سعی می کنند همان محتواها - یعنی تردید انداختن در اینکه واقعا هدف از عذاب قوم لوط چه بوده - را در مورد قرآن کریم تکرار کنند.
مثلا یکی از آنان می نویسد: «در آنجا که لوط قوم خود را به علّت ارتکاب «کار زشت» یا «ال » مورد نکوهش قرار می دهد، مفسّران آن کار زشت یا « » را معادل «عمل لواط» تفسیر می کنند. اما روایت قرآنی و نیز ای قرائن برون متنی نشان می دهد که قوم لوط مرتکب انواع گناهان فاحش می شدند، و هیچ دلیلی وجود ندارد که آن « » را که عامل اصلی عذاب ایشان بوده است معادل عمل « گرایانه» در میان مردان قوم تلقی کنیم؛ از قضا از منظر قرآنی، در صدر گناهان قوم لوط کفرورزی و انکار نبوّت لوط و سایر ان الهی قرار داشته است» (آرش نراقی، قرآن و مساله حقوق اقلیتهای ، ص4) و در ادامه به آیاتی که درباره تکذیب حضرت لوط توسط قومش سخن می گوید اشاره می کنند و آیات 12 تا 14 سوره ص که فلسفه عذاب همه اقوام (از جمله قوم لوط) را تکذیب ان معرفی می کند.
در حالی که:
اولاً تکذیب « » چه معنایی دارد جز تکذیب پیام او؟ و چنانکه در جلسه قبل، تدبر 1 گذشت، اتفاقا قرآن کریم از حضرت لوط ع، برخلاف سایر انبیاء، سخنی درباره مبارزه وی با کفرورزیدن و بت پرستی نقل نکرده است؛ و پیام اصلی او را همین «نهی از لواط و عمل گرایانه» برشمرده است. آنگه چگونه از نازل شدن عذاب به خاطر تکذیب این (یعنی تکذیب پیام او) نتیجه می گیرد که عذاب آنها ربطی به لواط ندارد!
ثانیا در این آیه که بلافاصله بعد از کلمه «ال » آمده، صریحا این «ال » به عنوان رانی با مردان تفسیر شده است؛ و اتفاقا در سه آیه بعد، تصریح می کند که عذاب نازل شد و ببین عاقبت این «مجرمان» چه شد؟ آیا اینکه ابتدا می گوید «ال » بعد می گوید «با ، به جای ن، به سراغ مردان می رفتند» و بعد آنان را «مجرم» می خواند و عذاب را ناشی از «مجرم» بودنشان می شمرد، به اندازه کافی واضح نمی کند که این عذاب به خاطر همین عمل گرایانه بوده است؟![4]

2) «إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ»
چنانکه در نکات ادبی اشاره شد احتمالات متعددی برای نقش نحوی «شهوة» در این آیه مطرح است، که از هر احتمال معنای خاصی را استنتاج کرد:
الف. اگر «شهوة» حال باشد؛ آنگاه یعنی: سراغ مردان می روید در حال ، یعنی چنان حال بر شما غلبه کرده که متوجه قبح کارتان نیستید. (حوفی و ابن عطیه، به نقل از البحر المحیط، ج5، ص100)
ب. اگر مفعول له باشد، آنگاه یعنی به خاطر دنبال مردان می روید، یعنی چیزی جز محرک رفتن شما به سوی مردان نیست؛ و چه مذمتی بالاتر از این، که همچون حیوانات شده اید که به جای اینکه با عقل و بررسی به کاری اقدام کنید، صرفا به خاطر اقدام می کنید. (ابوالبقاء و زمخشری، به نقل از البحر المحیط، ج5، ص100)
ج. ...

3) «إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ؛ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ»
حرف «بل» اصطلاحا برای «اضراب» (کنار زدن مطلب قبلی، و مطرح مطلبی بیش از مطلب قبلی) می باشد.
درباره اینکه چرا در اینجا این تعبیر آمده و مثلا با حرف «و» مطلب به مطلب قبلی عطف نشد، می توان گفت که اینجا در مقام توبیخ و مواخذه آنان است و بیان اینکه مساله صرفا یک دلخواه و نیست؛ بلکه آنچه ریشه این دلخواه های شماست اسرافکاری شماست؛ به تعبیر دیگر، مساله فقط این نیست که افرادی رانی هستید [چرا که کاران هم افرادی رانند] بلکه علت اینکه رانی تان را تا مردان هم گسترش داده اید این است اساساً بنایتان برگذشتن از همه حدود است؛ شبیه همان که در جای دیگر فرمود: «وَ تَذَرُونَ ما خَلَقَ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ أَزْواجِکُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ عادُون» (شعراء/166)‏ (البحر المحیط، ج5، ص101). به تعبیر دیگر، می خواهد بفرماید گرایی فقط رانی نیست؛ بلکه اساسش روالهای طبیعی و متعارفی که خداوند قرار داده را به هم زدن است.[5]

4) «إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ»
می دانیم که آوردن اسم فاعل، به جای فعل، در زبان عربی، دل بر ثبوت و استقرار شدید مطلب دارد؛
پس، اینکه کار آنان - که یک نوع اسراف و وج از حد است - را با تعبیر «مسرفون» آورد؛ و نفرمود «بل انتم تسرفون» بدین جهت است که بر ثبوت اسراف در وجود آنان تاکید کند (البحر المحیط، ج5، ص101)
یعنی نشان دهد که انی که به عمل گرایانه روی می آورند، انحرافشان صرفاً یک انحراف ساده و موقت نیست؛ بلکه انحراف و از حد و اندازه خود گذشتن، در وجودشان تثبیت شده است.

5) «إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ»
ى از غیر راه طبیعى، اسراف است و ى که راه طبیعى و فطرى را کنار بگذارد، مسرف است. (تفسیر نور، ج‏4، ص110)

6) «دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ»
لواط، به حقوق ن در جامعه است. (تفسیر نور، ج‏4، ص110)


[1] . در علل الشرایع به جای «کانت من الموارد» نوشته «کَانَ عَقِیماً مِنَ الْمَوْلُود».
[2] . قَالَ فَأَتَاهُنَّ جَبْرَئِیلُ ع وَ هُنَّ مَقْلُوعَاتٌ إِلَى تُخُومِ الْأَرْضِ السَّابِعَةِ فَوَضَعَ جَنَاحَهُ تَحْتَ السُّفْلَى مِنْهُنَّ وَ رَفَعَهُنَّ جَمِیعاً حَتَّى سَمِعَ أَهْلُ سَمَاءِ الدُّنْیَا نُبَاحَ کِلَابِهِمْ ثُمَّ قَلَبَهَا .
[3] . در در الکافی، ج‏5، ص548-550 روایاتی دیگری نیز آمده که نشان می دهد که این مساله هم ابعاد درونی دارد و هم ابعاد لذت جویی؛ و ابعاد درونی اش موجب این نمی شود که لذت جویی اش مباح شود:

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَى عَنْ طَلْحَةَ بْنِ زَیْدٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ مَنْ قَبَّلَ غُلَاماً مِنْ شَهْوَةٍ أَلْجَمَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ بِلِجَامٍ مِنْ نَارٍ.
مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَى عَنْ طَلْحَةَ بْنِ زَیْدٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ مَنْ أَمْکَنَ مِنْ نَفْسِهِ طَائِعاً یُلْعَبُ بِهِ أَلْقَى اللَّهُ عَلَیْهِ شَهْوَةَ النِّسَاءِ.
مُحَمَّدٌ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْعَزْرَمِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع‏ إِنَّ لِلَّهِ عِبَاداً لَهُمْ فِی أَصْلَابِهِمْ أَرْحَامٌ کَأَرْحَامِ النِّسَاءِ قَالَ فَسُئِلَ فَمَا لَهُمْ لَا یَحْمِلُونَ فَقَالَ إِنَّهَا مَنْکُوسَةٌ وَ لَهُمْ فِی أَدْبَارِهِمْ غُدَّةٌ کَغُدَّةِ الْجَمَلِ أَوِ الْبَعِیرِ فَإِذَا هَاجَتْ هَاجُوا وَ إِذَا سَکَنَتْ سَکَنُوا.
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ وَ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِی خَدِیجَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَعَنَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْمُتَشَبِّهِینَ مِنَ الرِّجَالِ بِالنِّسَاءِ وَ الْمُتَشَبِّهَاتِ مِنَ النِّسَاءِ بِالرِّجَالِ قَالَ وَ هُمُ الْمُخَنَّثُونَ وَ اللَّاتِی یَنْکِحْنَ بَعْضُهُنَّ بَعْضاً.
أَحْمَدُ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِیِّ عَنِ ابْنِ الْقَدَّاحِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ إِلَى أَبِی فَقَالَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّی ابْتُلِیتُ بِبَلَاءٍ فَادْعُ اللَّهَ لِی فَقِیلَ لَهُ إِنَّهُ یُؤْتَى فِی دُبُرِهِ فَقَالَ مَا أَبْلَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهَذَا الْبَلَاءِ أَحَداً لَهُ فِیهِ حَاجَةٌ ثُمَّ قَالَ أَبِی قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی لَا یَقْعُدُ عَلَى إِسْتَبْرَقِهَا وَ حَرِیرِهَا مَنْ یُؤْتَى فِی دُبُرِهِ.
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ مُوسَى بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عُمَرَ بْنِ عَلِیِّ بْنِ عُمَرَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَخِیهِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ عُمَرَ بْنِ یَزِیدَ قَالَ: کُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع وَ عِنْدَهُ رَجُلٌ فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنِّی أُحِبُّ الصِّبْیَانَ فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع فَتَصْنَعُ مَا ذَا قَالَ أَحْمِلُهُمْ عَلَى ظَهْرِی فَوَضَعَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع یَدَهُ عَلَى جَبْهَتِهِ وَ وَلَّى وَجْهَهُ عَنْهُ فَبَکَى الرَّجُلُ فَنَظَرَ إِلَیْهِ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع کَأَنَّهُ رَحِمَهُ فَقَالَ إِذَا أَتَیْتَ بَلَدَکَ فَاشْتَرِ جَزُوراً سَمِیناً وَ اعْقِلْهُ عِقَالًا شَدِیداً وَ خُذِ السَّیْفَ فَاضْرِبِ السَّنَامَ ضَرْبَةً تَقْشِرُ عَنْهُ الْجِلْدَةَ وَ اجْلِسْ عَلَیْهِ بِحَرَارَتِهِ فَقَالَ عُمَرُ فَقَالَ الرَّجُلُ فَأَتَیْتُ بَلَدِی فَاشْتَرَیْتُ جَزُوراً فَعَقَلْتُهُ عِقَالًا شَدِیداً وَ أَخَذْتُ السَّیْفَ فَضَرَبْتُ بِهِ السَّنَامَ ضَرْبَةً وَ قَشَرْتُ عَنْهُ الْجِلْدَ وَ جَلَسْتُ عَلَیْهِ بِحَرَارَتِهِ فَسَقَطَ مِنِّی عَلَى ظَهْرِ الْبَعِیرِ شِبْهُ الْوَزَغِ أَصْغَرُ مِنَ الْوَزَغِ وَ سَکَنَ مَا بِی.
مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ مُوسَى بْنِ الْحَسَنِ عَنِ الْهَیْثَمِ النَّهْدِیِّ رَفَعَهُ قَالَ: شَکَا رَجُلٌ إِلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع الْأُبْنَةَ فَمَسَحَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع عَلَى ظَهْرِهِ فَسَقَطَتْ مِنْهُ دُودَةٌ حَمْرَاءُ فَبَرَأَ.

[4] . تأسف بارتر اینکه در پاورقی 6 که بعد از عبارت « تفسیر می کنند» آورده، نوشته است «احتمالاً طبری نخستین مفسّری است که تعبیر قرآنی « » را در روایت قرآنی قوم لوط با «عمل لواط» معادل فرض می کند، و آیات مربوطه را بر مبنای این معادله تفسیر می نماید» احتمالی که صرفاً برای القای منظور نادرست خویش صورت گرفته است و مصداق بارز یک مغالطه عامدانه می باشد؛ چرا که بیان این احتمال چنین القا می کند که این حرف در یک زمان خاص شروع شده است و قبل از آن چنین دیدگاهی وجود نداشته است؛ در حالی تفسیر طبری (متوفی 310) از اولین تفاسیر مکتوبی است که باقی مانده است؛ و طبیعی است که با این لحاظ بسیاری از حرفها را می شد گفت که «وی اولین مفسری است که گفته» که هیچ دل ی ندارد که قبلی ها نگفته اند؛ چرا که تفاسیر قبلی مکتوبی که موجود است بسیار مختصر بوده و اغلبشان در ذیل این آیه، چون مطلب واضح بوده، هیچ توضیحی نداده اند؛ ولی اگر به سراغ تفاسیری که از صحابه و تابعین (چه رسد به ائمه اطهار ع) برویم بوضوح آنان این را همان عمل لواط دانسته اند (مثلا حسن بصری، به نقل از مجمع البیان، ج4، ص685) و اگر سراغ کتب حدیثی برویم، دهها و بلکه صدها روایت در شیعه و سنی که سالها قبل از طبری از طریق صحابه و تابعین و ائمه اطهار ع ثبت شده همگی بر اینکه این واقعه درباره لواط بوده اتفاق نظر دارند.
[5] . درباره وجه آن در اینجا دیدگاه های دیگری هم مطرح شده است که به قوت دیدگاه فوق نیست:
الف. برای پایان دادن به مطلب قبل، و شروع در مطلب جدید است؛ یعنی شما چنان کردید؛ و اکنون می افزاییم که شما افرادی هستید که از حدتان کرده اید. (حوفی، به نقل از البحر المحیط، ج5، ص101)
ب. اضراب از یک مطلب محذوف است؛ یعنی اینکه چنین کردید عد نورزیدید، بلکه از حد هم گذر کردید. (به نقل از البحر المحیط، ج5، ص101)
ج. رد عذرخواهی محتمل آنان است؛ یعنی نه تنها رانی کردید، بلکه با این کارتان جای هیچ عذری نگذاشتید چرا که در این رانی هم اسراف کاری نمودید. (کرمانی، به نقل از البحر المحیط، ج5، ص101)



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/933/ادامه جلسه 852 سوره اعراف آيه 81/




ادامه جلسه 581 (سوره اعراف آیه 80)

درخواست حذف اطلاعات


2) ابوبصیر می گوید: به باقر ع عرض : آیا درست است که رسول الله ص مرتباً از بخل به خداوند پناه می برد؟
فرمود: بله ای ابومحمد! در هر صبح و شام؛ و ما نیز از بخل به خداوند پناه می بریم که خداوند می فرماید «و ی که حرص و بخل نفس خویش را نگه دارد آنان اند که رستگاران اند» () و به تو خبر دهم از عاقبت بخل؟ همانا قوم لوط اهل آبادی ای بودند که بسیار بر طعام حریص بودند. و این بخل ورزیدن آنان را به دردی گرفتار کرد که دوا نداشت!
گفتم: به چه عاقبتی گرفتارشان کرد؟
فرمود: همانا قوم لوط در مسیر کاروانهای شام و مصر بودند؛ و کاروانها بر آنان فرود می آمدند و اینان از آنان پذیرایی می د. چون آن کاروانها زیاد شدند بخل ورزی و پست و لئیم بودن به آنان فشار آورد و بخل آنان را وادار کرد که وقتی میهمانی بر آنان وارد می شود به اینکه با عمل شنیعی انجام دهند او را بی آبرو کنند؛ و آنان این کار را با میهمانان انجام می دادند تا بدین ترتیب از ی که بر آنان وارد می شد انتقام بگیرند. این کارشان در آن آبادی شیوع پ یدا کرد و دیگر مردمان پرهیز داشتند که بر آنان وارد شوند؛ پس این بخل آنان را به بلایی مبتلا کرد که نمی توانستند آن را از خویش دفع کنند بدون اینکه واقعا رغبتی بدان داشته باشند تا حدی که کار به جایی رسید که این را از مردان در سرزمین ها [ِ دیگر] طلب می د و برایش اجرتی قرار می دادند.
س پس فرمود: و چه دردی است بخل ورزیدن و چه بد عاقبت است و چه اندازه زشت و قبیح است نزد خداوند متعال!
گفتم فدایت شوم. آیا اهالی شهر لوط همه شان این چنین کاری می د؟
فرمود: بله، به جز اهل خانه ای از آنان از مسلمین. آیا سخن خداوند را نشنیده ای که فرمود «پس بیرون کردیم هرکه از مومنان را که در آنجا بود؛ پس جز خانه ای از مسلمین نیافتیم» (ذاریات/35-36)
سپس باقر ع فرمود: حضرت لوط سی سال در قومش درنگ کرد و آنان را به خداوند متعال می خواند از عذابش هشدار می داد؛ و آنان قومی بودند که برای قضای حاجت که می رفتند نظافت نمی د و بعد از جنابت هم خود را تطهیر نمی نمودند؛ و حضرت لوط ع پسر حضرت ابراهیم ع بود و همسر ابراهیم ع، ساره، خواهر حضرت لوط ع بود؛ و حضرت لوط ع و حضرت ابراهیم ع هر دو مرسل بودند؛ و خود لوط ع فردی سخاوتمند و اهل اکرام بود و وقتی میهمان بر او وارد می شد بخوبی پذیرایی می کرد و آنان را از قوم خود برحذر می داشت. قومش چون چنین دیدند به او گفتند «آیا ما تو را از جهانیان نهی نکردیم» (حجر/70) که میهمانی را که بر تو وارد می شود این چنین پذیرایی و احترام نکنی؟ اگر این بار چنین کردی میهمانی که بر تو وارد شود را با عمل شنیع خود، بی آبرو، و تو را خوار خواهیم کرد.
و از این رو بود که وقتی میهمانی بر حضرت لوط وارد می شود وی برای اینکه مبادا قومش بخواهند با او عمل شنیعی انجام دهند آمدن آنان را مخفی نگه می داشت بدین جهت که عشیره و خویشاوندانی [که او را در برابر قومش یاری کنند] نداشت.
و حضرت لوط ع و حضرت ابراهیم ع همواره منتظر نزول عذاب بر قومشان بودند چرا که هر دو نزد خداوند متعال منزلت شریفی داشتند؛ و خداوند متعال هر بار که می خواست قوم لوط را عذاب کند مودت و خلیل بودن حضرت ابراهیم و محبت حضرت لوط مانع می شد و عذابشان را به تاخیر می انداخت.
علل الشرائع، ج‏2، ص548-550؛ تفسیر العیاشی، ج‏2، ص245-247؛ قصص الأنبیاء ع (للراوندی)، ص118-119
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَی بْنِ عِمْرَانَ الْمُتَوَکِّلِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ:
قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ ع کَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص یَتَعَوَّذُ مِنَ الْبُخْلِ؟
فَقَالَ نَعَمْ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ فِی کُلِّ صَبَاحٍ وَ مَسَاءٍ وَ نَحْنُ نَتَعَوَّذُ بِاللَّهِ مِنَ الْبُخْلِ یَقُولُ اللَّهُ‏ «وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏» وَ سَأُخْبِرُکَ عَنْ عَاقِبَةِ الْبُخْلِ إِنَّ قَوْمَ لُوطٍ کَانُوا أَهْلَ قَرْیَةٍ أَشِحَّاءَ عَلَی الطَّعَامِ فَأَعْقَبَهُمُ الْبُخْلُ دَاءً لَا دَوَاءَ لَهُ فِی فُرُوجِهِمْ.
فَقُلْتُ وَ مَا أَعْقَبَهُمْ؟
فَقَالَ إِنَّ قَرْیَةَ قَوْمِ لُوطٍ کَانَتْ عَلَی طَرِیقِ السَّیَّارَةِ إِلَی الشَّامِ وَ مِصْرَ فَکَانَتِ السَّیَّارَةُ تَنْزِلُ بِهِمْ فَیُضِیفُونَهُمْ فَلَمَّا کَثُرَ ذَلِکَ عَلَیْهِمْ ضَاقُوا بِذَلِکَ ذَرْعاً بُخْلًا وَ لُؤْماً فَدَعَاهُمُ الْبُخْلُ إِلَی أَنْ کَانُوا إِذَا نَزَلَ بِهِمُ الضَّیْفُ فَضَحُوهُ مِنْ غَیْرِ شَهْوَةٍ بِهِمْ إِلَی ذَلِکَ؛ وَ إِنَّمَا کَانُوا یَفْعَلُونَ ذَلِکَ بِالضَّیْفِ حَتَّی یَنْکُلَ النَّازِلُ عَنْهُمْ فَشَاعَ أَمْرُهُمْ فِی الْقَرْیَةِ وَ حَذِرَهُمُ النَّازِلَةُ فَأَوْرَثَهُمُ الْبُخْلُ بَلَاءً لَا یَسْتَطِیعُونَ دَفْعَهُ عَنْ أَنْفُسِهِمْ مِنْ غَیْرِ شَهْوَةٍ لَهُمْ إِلَی ذَلِکَ حَتَّی صَارُوا یَطْلُبُونَهُ مِنَ الرِّجَالِ فِی الْبِلَادِ وَ یُعطُونَهُمْ عَلَیْهِ الْجُعْلَ.
ثُمَّ قَالَ فَأَیُّ دَاءٍ أَدْأَی مِنَ الْبُخْلِ وَ لَا أَضَرُّ عَاقِبَةً وَ لَا أَفْحَشُ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَی؟!
قَالَ أَبُو بَصِیرٍ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ فَهَلْ کَانَ أَهْلُ قَرْیَةِ لُوطٍ کُلُّهُمْ هَکَذَا یَعْمَلُونَ؟
فَقَالَ نَعَمْ إِلَّا أَهْلُ بَیْتٍ مِنْهُمْ مِنَ الْمُسْلِمِینَ أَ مَا تَسْمَعُ لِقَوْلِهِ تَعَالَی‏ «فَأَخْرَجْنا مَنْ کانَ فِیها مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فَما وَجَدْنا فِیها غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ»؟
ثُمَّ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع إِنَّ لُوطاً لَبِثَ فِی قَوْمِهِ ثَلَاثِینَ سَنَةً یَدْعُوهُمْ إِلَی اللَّهِ تَعَالَی وَ یُحَذِّرُهُمْ عَذَابَهُ؛ وَ کَانُوا قَوْماً لَا یَتَنَظَّفُونَ مِنَ الْغَائِطِ وَ لَا یَتَطَهَّرُونَ مِنَ الْجَنَابَةِ؛ وَ کَانَ لُوطٌ ابْنَ‏ خَالَةِ إِبْرَاهِیمَ؛ وَ کَانَتِ امْرَأَةُ إِبْرَاهِیمَ سَارَةُ أُخْتَ لُوطٍ؛ وَ کَانَ لُوطٌ وَ إِبْرَاهِیمُ نَبِیَّیْنِ مُرْسَلَیْنِ مُنْذِرَیْنِ؛ وَ کَانَ لُوطٌ رَجُلًا سَخِیّاً کَرِیماً یَقْرِی الضَّیْفَ إِذَا نَزَلَ بِهِ وَ یُحَذِّرُهُمْ قَوْمَهُ.
قَالَ فَلَمَّا رَأَی قَوْمُ لُوطٍ ذَلِکَ مِنْهُ قَالُوا لَهُ إِنَّا «نَنْهَاکَ عَنِ الْعَالَمِینَ» لَا تقری [تَقْرِ] ضَیْفاً یَنْزِلُ بِکَ إِنْ فَعَلْتَ فَضَحْنَا ضَیْفَکَ الَّذِی یَنْزِلُ بِکَ وَ أَخْزَیْنَاکَ! فَکَانَ لُوطٌ إِذَا نَزَلَ بِهِ الضَّیْفُ کَتَمَ أَمْرَهُ مَخَافَةَ أَنْ یَفْضَحَهُ قَوْمُهُ؛ وَ ذَلِکَ أَنَّهُ لَمْ یَکُنْ لِلُوطٍ عَشِیرَةٌ.
قَالَ وَ لَمْ یَزَلْ لُوطٌ وَ إِبْرَاهِیمُ یَتَوَقَّعَانِ نُزُولَ الْعَذَابِ عَلَی قَوْمِهِمْ فَکَانَتْ لِإِبْرَاهِیمَ وَ لِلُوطٍ مَنْزِلَةٌ مِنَ اللَّهِ تَعَالَی شَرِیفَةٌ وَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی کَانَ إِذَا أَرَادَ عَذَابَ قَوْمِ لُوطٍ أَدْرَکَتْهُ مَوَدَّةُ إِبْرَاهِیمَ وَ خُلَّتُهُ وَ مَحَبَّةُ لُوطٍ فَیُرَاقِبُهُمْ فَیُؤَخِّرُ عَذَابَهُمْ.
ادامه این روایت داستان آمدن فرشتگان نزد حضرت ابراهیم ع را به تفصیل مطرح کرده که آن را بعدا در ضمن آیات مربوطه خواهیم آورد؛ ان شاءالله.[1]
همچنین روایتی دیگر در علل الشرائع، ج‏2، ص550-551؛ قصص الأنبیاء علیهم السلام (للراوندی)، ص117-118[2] و
روایت دیگری در قصص الأنبیاء علیهم السلام (للراوندی)، ص120[3] آمده است که داستان قوم لوط را به تفصیل شرح می دهد و مطلب را از همین مساله بخیل بودن آنان شروع می کند و به شرح مفصل چگونگی آمدن فرشتگان و وقایعی که رخ داد می پردازد، که ان شاءالله در ذیل آیات دیگر مطرح خواهد شد.[4]
تبصره
درباره اینکه چرا قوم لوط چنین شدند چنانکه مشاهده شد دو گونه روایت شده است؛ که یکی آنان را پیش از این واقعه مردمی خوب می شمرد و دیگری آنان را مردمی بخیل؛ ممکن است بتوان این گونه بین این دو جمع کرد که روایت اول ناظر به خوب بودن از حیث رعایت مسائل است؛ نه خوب بودن از همه جهات؛ ویا اینکه این بخل هم از ابتدا نبوده، بلکه همان آفتی بوده که آنان را بدان گرفتار کرد و از این طریق مقدمات انحرافشان را فراهم آورد؛ بویژه که بخلی که حضرت از آن سخن می گوید ظاهرا اعم از بخل اصطلاحی است (یعنی، همه مراتب دنیادوستی) که حتی اهل بیت ع نیز خود را از خطر آن در امان نمی دیدند و دائما از خداوند در امان ماندن از آن را طلب می د.

تدبر
1) «وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمینَ»
سوره اعراف، با بیان اینکه از آنچه خداوند نازل کرده پیروی کنید آغاز شد و بعد از داستان آفرینش حضرت آدم ع و کاری که ابلیس با او کرد، دوباره بر اینکه از هدایت خدا پیروی کنید تاکید کرد و بعد از آیاتی درباره وضعیت نهایی انسانها در قیامت، به شروع حکایاتی از این هدایت، یعنی برخی از انی که خداوند فرستاده بود، رفت. ابتدا مطلب را با حضرت نوح ع شروع کرد که «لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلی‏ قَوْمِه‏ قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّه‏ ...» (اعراف/59)؛ سپس هود: «وَ إِلی‏ عادٍ أَخاهُمْ هُودا قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّه‏ ...» (اعراف/65) و صالح «وَ إِلی‏ ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّه‏ ...» (اعراف/73)؛ تا در این آیه به «لوط» می رسد؛ و می بینیم که تعبیر تغییر می کند؛ و می فرماید «وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ...» و دوباره به سراغ بعدی (شعیب) که می رود به همان سیاق قبل برمی گردد: « وَ إِلی‏ مَدْیَنَ أَخاهُمْ شُعَیْباً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ...» (اعراف/85) و البته درباره دو دیگری هم که در ادامه بحث کرده، یعنی حضرت موسی ع و حضرت محمد ص سیاق متفاوت می شود: موسی: «ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسی‏ بِآیاتِنا إِلی‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَظَلَمُوا بِها ... وَ قالَ مُوسی‏ یا فِرْعَوْنُ إِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمینَ...» (اعراف/103-104) حضرت محمد ص: « قُلْ یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ جَمیعاً الَّذی لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض‏ ...» (اعراف/158).
در مورد حضرت موسی ع و حضرت محمد ص، می دانیم که اینها دو اولوالعزمی بودند که موفق به ایجاد جامعه دینی شدند؛ و از این رو، کار شان علاوه بر «دعوت به توحید» ، «تلاش عملی برای برقراری عد » هم بود؛ و طبیعی است که ادبیات تبلیغی اینان متفاوت شود؛ اما تمامیِ انبیای پیش از حضرت موسی ع، چون به تشکیل جامعه دینی (یعنی هسته اولیه ای که بتوانند با کمک آنها قدرت را به دست بگیرند و عملا در مسیر عد گام بردارند) موفق نشدند، کار اکثرشان در حد همان دعوت به توحید باقی ماند. (در میان آنها تنها یکی لوط است که با لواط مبارزه می کند و دیگری شعیب است که بر کم فروشی اعتراض می کند)
در این میان، نکته جالب توجه، تفاوت حضرت لوط با بقیه انِ شبیه خویش است. یعنی همه انِ قبل از تاسیس جامعه دینی، محور دعوتشان، تنها دعوت به توحید بود (حتی حضرت شعیب هم که بر کم فروشی مردمان خود می وشید، محور دعوتش را «اعبدوا الله» قرار داده بود)؛ و بلکه دعوت به توحید (عبودیت خداوند واحد) ترجیع بند دعوت تمامی ان الهی بوده است (وَ لَقَدْ بَعَثْنا فی‏ کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوت؛ نحل/36)؛
اما با اینکه حکایت حضرت لوط در 14 سوره از سوره های قرآن کریم آمده است؛ هیچگاه اینکه او مردمش را به (توحید و عبودیت الله) فراخوانده باشد مشاهده نمی شود و سخنانش تنها ناظر به برحذر داشتن از آن عمل شنیع بوده است:
از او در قرآن کریم، غیر از برحذر داشتن مستقیم از آن عمل شنیع، تنها یکبار تعبیر «أَ لا تَتَّقُونَ ... فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطیعُونِ» (شعراء/161-163) آمده است که بلافاصله در آیات بعدی معلوم می شود مصداق دعوت وی به تقوا نیز پرهیز از همان عمل بوده است؛ و در همانجا هم تصریح می کند که من با این عمل شما مشکل دارم: «قالَ إِنِّی لِعَمَلِکُمْ مِنَ الْقالین»؛( شعراء/168).
همچنین در حدی که جستجو شد، در هیچیک از روایاتی هم که درباره قوم لوط آمده، خبری درباره بت پرستی آنان گزارش نشده است؛ و چنانکه دیدیم در برخی روایات، از اینکه آنان -تا پیش از ورود در این عمل شنیع- از بهترین انسانها هم بودند، سخن به میان آمده است. (حدیث1)
اگر اینها را اضافه کنیم به اینکه اینان معاصر حضرت ابراهیم ع بودند و مردمی که حضرت ابراهیم ع به دعوت آنان اقدام کرد، ی ره بت پرست بودند و از آن مردم، جز «لوط» ی به وی ایمان نیاورد؛ و آنگاه لوط وارد قوم دیگری می شود که حتی یکبار هم آنان را از بت پرستی برحذر نمی دارد، این مطلب بسیار تقویت می شود که اینان با اینکه مردمانی خداپرست بودند، به این عمل شنیع روی آوردند؛ و از این روست که حضرت لوط تنها با این عمل آنان درگیر شد و تنها به خاطر این عملشان بود که عذاب شدند.

2) «وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمینَ»
در مورد تمام انی که تا پیش از لوط در این سوره ذکر شد، صرفا اشاره کرد که آنان را به قومشان فرستادیم و آنان چه مطالبی گفتند؛ اما در مورد لوط،
اولا صرفا با «لوطاً» تعبیر کرد (که این تعبیر، علاوه بر اینکه می تواند معنایش همان «فرستادیم»ی باشد که در موارد قبل ذکر شد؛ این ظرفیت را دارد که به معنای «یاد کن لوط را» باشد؛ چنانکه بسیاری از علمای نحو* بر این مطلب تصریح کرده اند و بسیاری از مترجمان** نیز این آیه را این چنین ترجمه کرده اند.
و ثانیاً تعبیر «إذ: هنگامی که» را آورد یعنی درباره لوط، «این هنگام که او این اعتراض را کرد» موضوعیت دارد.
پس،
محور اصلی داستان حضرت لوط، اعتراضی است که بر عمل شنیع قوم خود کرد؛
پس،
اعتراض بر کار گرایان، مصداق عمل به یک رس الهی است.
پی نوشت ها:
* مثلا اخفش، به نقل از مجمع البیان، ج4، ص685؛ ویا ابن عطیه و زمخشری، به نقل از البحر المحیط، ج5، ص99
** مثلا ترجمه های مکارم ، مشکینی، مجتبوی، قرائتی (تفسیر نور)، شعرانی، انصاریان، اشرفی، برزی، ثقفیِ تهرانی (روان جاوید)، خسروی، ِ (تفسیر آسان)، رضایی، صفی علیشاه، طاهری، عاملی، جلال الدین فارسی، قرشی (احسن الحدیث)، بانو مجتهده امین (مخزن العرفان)، مصباح زاده و ...

3) «وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ...»
حضرت لوط کاری که قومش انجام می دادند را با تعبیر «الفاحشة» یاد کرد.
«فاحشة» به عملی می گویند که قبح و زشتی اش بسیار شدید و آشکار است (نکات ادبی)، به طوری که هیج انسان اخلاق مداری آن را روا نمی بیند و کاری است که انجامش به دستور و مصداق پیروی از اوست: « الشَّیْطانُ ... یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ» (بقره/248)
و اینکه حرف «الـ» هم بر آن افزود، شدت این قبح را بیشتر می کند زیرا یا «الـِ» معرفه است، که می خواهد بگوید آن امر « »ای است که « » بودنش چنان نزد عقول آدمیان آشکار است که کاملا معروف و شناخته شده می باشد؛ و یا «الـِ» جنس است که در این گونه موارد برای مبالغه در مطلبی به کار می رود، گویی از شدت « » بودن مصداق همه فواحش است، برخلاف « » که با اینکه قُبحش بسیار آشکار است قرآن کریم هنگام نهی از آن، آن را بدون «الـ» آورده؛ یعنی یک ای است در میان فواحش: «وَ لا تَقْرَبُوا ا ِّنی‏ إِنَّهُ کانَ فاحِشَةً» (اسراء/32) (البحر المحیط، ج5، ص99)
پس عمل گرایان قبح و زشتی اش بسیار شدید و آشکار است، کاری است بشدت قبیح تر از کاری (که قرآن بارها بر مجازات شدید انجام دهندگانش اصرار کرده؛ مثلا: نور/1)؛ و مصداق واضح پیروی از است.
تاملی در وضعیت معاصر
وضعیت انسان و اخلاق و حقوق وی در دوره مدرن چه اندازه سقوط کرده که امروزه برخی با ادعای فلسفه اخلاق، از عمل گرایان دفاع می کنند و انجام عمل گرایانه را یکی از حقوق انسان وانمود می نمایند؛ و اسف بارتر اینکه بسیاری از افراد را در جوامع با خود همراه کرده اند تا حدی که انجام این عمل را رسماً در بسیاری از کشورها قانونی اعلام کرده اند.

4) «وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمینَ»
آن گونه که حضرت لوط بیان کرده، قوم لوط نخستین انی بودند که عمل گرایانه انجام دادند.

5) «أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمینَ»
ابداع کنندگان اعمال زشت، مرتکب گناهی بزرگتر و مستحقّ ملامتی بیشتر می‏باشند. (تفسیر نور، ج‏4، ص110)



[1] . قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع فَلَمَّا اشْتَدَّ أَسَفُ اللَّهِ عَلَى قَوْمِ لُوطٍ وَ قَدَّرَ عَذَابَهُمْ وَ قَضَى أَنْ یُعَوِّضَ إِبْرَاهِیمَ مِنْ عَذَابِ قَوْمِ لُوطٍ بِغُلَامٍ علیهم [عَلِیمٍ‏] فَیُسَلِّیَ بِهِ مُصَابَهُ بِهَلَاکِ قَوْمِ لُوطٍ فَبَعَثَ اللَّهُ رُسُلًا إِلَى إِبْرَاهِیمَ یُبَشِّرُونَهُ بِإِسْمَاعِیلَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ لَیْلًا یَفْزَعُ مِنْهُمْ وَ خَافَ أَنْ یَکُونُوا سُرَّاقاً فَلَمَّا رَأَتْهُ الرُّسُلُ فَزِعاً مَذْعُوراً فَقالُوا سَلاماً قَالَ سَلَامٌ‏ إِنَّا مِنْکُمْ وَجِلُونَ قالُوا لا تَوْجَلْ إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ‏ نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ عَلِیمٍ‏ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع وَ الْغُلَامُ الْعَلِیمُ هُوَ إِسْمَاعِیلُ بْنُ هَاجَرَ فَقَالَ إِبْرَاهِیمُ لِلرُّسُلِ‏ أَ بَشَّرْتُمُونِی عَلى‏ أَنْ مَسَّنِیَ الْکِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ قالُوا بَشَّرْناکَ بِالْحَقِّ فَلا تَکُنْ مِنَ الْقانِطِینَ‏ فَقَالَ إِبْرَاهِیمُ‏ فَما خَطْبُکُمْ‏ بَعْدَ الْبِشَارَةِ قالُوا إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى‏ قَوْمٍ مُجْرِمِینَ‏ قَوْمِ لُوطٍ إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْماً فَاسِقِینَ لِنُنْذِرَهُمْ عَذَابَ رَبِّ الْعَالَمِینَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع فَقَالَ إِبْرَاهِیمُ لِلرُّسُلِ‏ إِنَّ فِیها لُوطاً قالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِیها لَنُنَجِّیَنَّهُ وَ أَهْلَهُ‏ أَجْمَعِینَ إِلَّا امْرَأَتَهُ قَدَّرْنا إِنَّها لَمِنَ الْغابِرِینَ‏ قَالَ‏ فَلَمَّا جاءَ آلَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ قالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ قالُوا بَلْ جِئْناکَ بِما کانُوا فِیهِ‏ قَوْمُکَ مِنْ عَذَابِ اللَّهِ‏ یَمْتَرُونَ وَ أَتَیْناکَ بِالْحَقِ‏ لِتُنْذِرَ قَوْمَکَ الْعَذَابَ‏ وَ إِنَّا لَصادِقُونَ فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ‏ یَا لُوطُ إِذَا مَضَى لَکَ مِنْ یَوْمِکَ هَذَا سَبْعَةُ أَیَّامٍ وَ لَیَالِیهَا بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ‏ إِذَا مَضَى نِصْفُ اللَّیْلِ‏ وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلَّا امْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصِیبُها ما أَصابَهُمْ‏ وَ امْضُوا مِنْ تِلْکَ اللَّیْلَةِ حَیْثُ تُؤْمَرُونَ‏ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع فَقَضَوْا ذلِکَ الْأَمْرَ إِلَى لُوطٍ أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِینَ‏
قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع فَلَمَّا کَانَ یَوْمُ الثَّامِنِ مَعَ طُلُوعِ الْفَجْرِ قَدَّمَ اللَّهُ تَعَالَى رُسُلًا إِلَى إِبْرَاهِیمَ یُبَشِّرُونَهُ بِإِسْحَاقَ وَ یُعَزُّونَهُ بِهَلَاکِ قَوْمِ لُوطٍ وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ‏ وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِیمَ بِالْبُشْرى‏ قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ یَعْنِی ذَکِیّاً مَشْوِیّاً نَضْجاً فَلَمَّا رَأى‏ إِبْرَاهِیمُ‏ أَیْدِیَهُمْ لا تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قالُوا لا تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى‏ قَوْمِ لُوطٍ وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَبَشَّرُوهَا بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ یَعْقُوبَ‏ فَضَحِکَتْ‏ یَعْنِی فَتَعَجَّبَتْ مِنْ قَوْلِهِمْ‏ قالَتْ یا وَیْلَتى‏ أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هذا بَعْلِی شَیْخاً إِنَّ هذا لَشَیْ‏ءٌ عَجِیبٌ قالُوا أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَتُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع فَلَمَّا جَاءَتْ إِبْرَاهِیمَ الْبِشَارَةُ بِإِسْحَاقَ وَ ذَهَبَ عَنْهُ الرَّوْعُ أَقْبَلَ یُنَاجِی رَبَّهُ فِی قَوْمِ لُوطٍ وَ یَسْأَلُهُ کَشْفَ الْبَلَاءِ عَنْهُمْ فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَى‏ یا إِبْراهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَ إِنَّهُمْ آتِیهِمْ‏ عَذَابِی بَعْدَ طُلُوعِ الشَّمْسِ مِنْ یَوْمٍ مَحْتُومٍ‏ غَیْرُ مَرْدُودٍ.
[2] . حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَکِّلِ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مَالِکِ بْنِ عَطِیَّةَ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع‏:
أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص سَأَلَ جَبْرَئِیلَ کَیْفَ کَانَ مَهْلِکُ قَوْمِ لُوطٍ فَقَالَ إِنَّ قَوْمَ لُوطٍ کَانُوا أَهْلَ قَرْیَةٍ لَا یَتَنَظَّفُونَ مِنَ الْغَائِطِ وَ لَا یَتَطَهَّرُونَ مِنَ الْجَنَابَةِ بُخَلَاءَ أَشِحَّاءَ عَلَى الطَّعَامِ وَ إِنَّ لُوطاً لَبِثَ فِیهِمْ ثَلَاثِینَ سَنَةً وَ إِنَّمَا کَانَ نَازِلًا عَلَیْهِمْ وَ لَمْ یَکُنْ مِنْهُمْ وَ لَا عَشِیرَةٌ لَهُ وَ لَا قَوْمٌ وَ إِنَّهُ دَعَاهُمْ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى وَ إِلَى الْإِیمَانِ بِهِ وَ اتِّبَاعِهِ وَ نَهَاهُمْ عَنِ الْفَوَاحِشِ وَ حَثَّهُمْ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ فَلَمْ یُجِیبُوهُ وَ لَمْ یُطِیعُوهُ وَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَمَّا أَرَادَ عَذَابَهُمْ بَعَثَ إِلَیْهِمْ رُسُلًا مُنْذِرِینَ عُذْراً نُذْراً فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ أَمْرِهِ بَعَثَ إِلَیْهِمْ مَلَائِکَةً لِیُخْرِجُوا مَنْ کَانَ فِی قَرْیَتِهِمْ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فَمَا وَجَدُوا فِیها غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ‏ فَأَخْرَجَهُمْ مِنْهَا وَ قَالُوا لِلُوطٍ أَسْرِ بِأَهْلِکَ مِنْ هَذِهِ الْقَرْیَةِ اللَّیْلَةَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ‏ وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ وَ امْضُوا حَیْثُ تُؤْمَرُونَ‏ فَلَمَّا انْتَصَفَ اللَّیْلُ سَارَ لُوطٌ بِبَنَاتِهِ وَ تَوَلَّتِ امْرَأَتُهُ مُدْبِرَةً فَانْقَطَعَتْ إِلَى قَوْمِهَا تَسْعَى بِلُوطٍ وَ تُخْبِرُهُمْ أَنَّ لُوطاً قَدْ سَارَ بِبَنَاتِهِ وَ إِنِّی نُودِیتُ مِنْ تِلْقَاءِ الْعَرْشِ لَمَّا طَلَعَ الْفَجْرُ یَا جَبْرَئِیلُ حَقَّ الْقَوْلُ مِنَ اللَّهِ بِحَتْمِ عَذَابِ قَوْمِ لُوطٍ فَاهْبِطْ إِلَى قَرْیَةِ قَوْمِ لُوطٍ وَ مَا حَوَتْ فَاقْلَعْهَا مِنْ تَحْتِ سَبْعِ أَرَضِینَ ثُمَّ اعْرُجْ بِهَا إِلَى السَّمَاءِ فَأَوْقِفْهَا حَتَّى یَأْتِیَکَ أَمْرُ الْجَبَّارِ فِی قَلْبِهَا وَ دَعْ مِنْهَا آیَةً بَیِّنَةً مِنْ مَنْزِلِ لُوطٍ عِبْرَةً لِلسَّیَّارَةِ فَهَبَطْتُ عَلَى أَهْلِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِینَ فَضَرَبْتُ بِجَنَاحِیَ الْأَیْمَنِ عَلَى مَا حَوَى عَلَیْهِ شَرْقِیُّهَا وَ ضَرَبْتُ بِجَنَاحِیَ الْأَیْسَرِ عَلَى مَا حَوَى عَلَیْهِ غَرْبِیُّهَا فَاقْتَلَعْتُهَا یَا مُحَمَّدُ مِنْ تَحْتِ سَبْعِ أَرَضِینَ إِلَّا مَنْزِلَ لُوطٍ آیَةً لِلسَّیَّارَةِ ثُمَّ عَرَجْتُ بِهَا فِی خَوَافِی جَنَاحِی حَتَّى أَوْقَفْتُهَا حَیْثُ یَسْمَعُ أَهْلُ السَّمَاءِ زُقَاءَ دُیُوکِهَا وَ نُبَاحَ کِلَابِهَا فَلَمَّا طَلَعَتِ الشَّمْسُ نُودِیتُ مِنْ تِلْقَاءِ الْعَرْشِ یَا جَبْرَئِیلُ اقْلِبِ الْقَرْیَةَ عَلَى الْقَوْمِ فَقَلَبْتُهَا عَلَیْهِمْ حَتَّى صَارَ أَسْفَلُهَا أَعْلَاهَا وَ أَمْطَرَ اللَّهُ‏ عَلَیْهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجِّیلٍ‏ مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ وَ ما هِیَ‏ یَا مُحَمَّدُ مِنَ الظَّالِمِینَ‏ مِنْ أُمَّتِکَ‏ بِبَعِیدٍ قَالَ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص یَا جَبْرَئِیلُ وَ أَیْنَ کَانَتْ قَرْیَتُهُمْ مِنَ الْبِلَادِ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ کَانَ مَوْضِعُ قَرْیَتِهِمْ فِی مَوْضِعِ بُحَیْرَةِ طَبَرِیَّةَ الْیَوْمَ وَ هِیَ فِی نَوَاحِی الشَّامِ قَالَ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص أَ رَأَیْتَکَ حِینَ قَلَبْتَهَا عَلَیْهِمْ فِی أَیِّ مَوْضِعٍ مِنَ الْأَرَضِینَ وَقَعَتِ الْقَرْیَةُ وَ أَهْلُهَا فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ وَقَعَتْ فِیمَا بَیْنَ بَحْرِ الشَّامِ إِلَى مِصْرَ فَصَارَتْ تُلُولًا فِی الْبَحْرِ.
[3] . وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ دَاوُدَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ص قَالَ: لَمَّا جَاءَتِ الْمَلَائِکَةُ ع فِی هَلَاکِ قَوْمِ لُوطٍ مَضَوْا حَتَّى أَتَوْا لُوطاً وَ هُوَ فِی زِرَاعَةٍ لَهُ قُرْبَ الْمَدِینَةِ فَسَلَّمُوا عَلَیْهِ فَلَمَّا رَآهُمْ رَأَى هَیْئَةً حَسَنَةً وَ عَلَیْهِمْ ثِیَابٌ بِیضٌ وَ عَمَائِمُ بِیضٌ فَقَالَ لَهُمُ الْمَنْزِلَ قَالُوا نَعَمْ فَتَقَدَّمَهُمْ وَ مَشَوْا خَلْفَهُ فَنَدِمَ عَلَى عَرْضِهِ عَلَیْهِمُ الْمَنْزِلَ فَالْتَفَتَ إِلَیْهِمْ فَقَالَ إِنَّکُمْ تَأْتُونَ شِرَاراً مِنْ خَلْقِ اللَّهِ وَ کَانَ جَبْرَئِیلُ قَالَ اللَّهُ لَهُ لَا تُعَذِّبْهُمْ حَتَّى تُشْهِدَ عَلَیْهِمْ ثَلَاثَ شَهَادَاتٍ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ هَذِهِ وَاحِدَةٌ ثُمَّ مَشَى سَاعَةً فَقَالَ إِنَّکُمْ تَأْتُونَ شِرَاراً مِنْ خَلْقِ اللَّهِ فَقَالَ هَذِهِ ثِنْتَانِ ثُمَّ مَشَى فَلَمَّا بَلَغَ الْمَدِینَةَ الْتَفَتَ إِلَیْهِمْ فَقَالَ إِنَّکُمْ تَأْتُونَ شِرَاراً مِنْ خَلْقِ اللَّهِ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ هَذِهِ ثَلَاثٌ ثُمَّ دَخَلَ وَ دَخَلُوا مَعَهُ مَنْزِلَهُ فَلَمَّا أَبْصَرَتْ‏ بِهِمُ امْرَأَتُهُ أَبْصَرَتْ هَیْئَةً حَسَنَةً فَصَعِدَتْ فَوْقَ السَّطْحِ فَصَفَقَتْ فَلَمْ یَسْمَعُوا فَدَخَّنَتْ فَلَمَّا رَأَوُا الدُّخَانَ أَقْبَلُوا یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ حَتَّى وَقَفُوا بِالْبَابِ فَقَالَ لُوطٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی‏ ثُمَّ کَابَرُوهُ حَتَّى دَخَلُوا عَلَیْهِ قَالَ فَصَاحَ جَبْرَئِیلُ یَا لُوطُ دَعْهُمْ یَدْخُلُوا قَالَ فَدَخَلُوا فَأَهْوَى جَبْرَئِیلُ إِصْبَعَیْهِ‏ وَ هُوَ قَوْلُهُ تَعَالَى‏ فَطَمَسْنا أَعْیُنَهُمْ‏ ثُمَّ قَالَ جَبْرَئِیلُ‏ إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ‏ .
[4] . در تفسیر العیاشی، ج‏2، ص: 22 نیز روایتی آمده که به این آیه ناظر می باشد:
عن یزید بن ثابت قال سأل رجل أمیر المؤمنین ع أن یأتی النساء فی أدبارهن فقال: سفلت سفل الله بک، أ ما سمعت الله یقول «أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِینَ»



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/931/ادامه جلسه 581 (سوره اعراف آيه 80)/




851) سوره اعراف (7) آیه 80 وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَ

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
851) سوره اعراف (7) آیه 80
وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمینَ
22ربیع الاول 1440
ترجمه
و لوط را، هنگامی که به قوم خویش گفت: آیا آن کار ناشایستی را می آورید که هیچ یک از جهانیان بدان بر شما سبقت نگرفته است؟!
نکات ادبی
لوطاً
ماده «لوط» در اصل بر چسبیدن (لصوق) (معجم مقاییس اللغه، ج‏5، ص221) و یا پیچیده شدن در چیزی که همراه با چسبیدن به آن باشد (اللفّ مع اللصوق) ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏10، ص286) دل دارد؛ چنانکه تعبیر «لُطتُ الحوض» وقتی به کار می رود که حوض را گِل اندود کنند و تعبیر «هذا ألوط بقلبی من ذاک» به معنای آن است که «این بیش از آن به دلم می چسبد» و به پوست درخت هم از این جهت که به ساقه درخت چسبیده «لیطة» گویند (مجمع البیان، ج‏4، ص684) چنانکه « یاط» به اینکه شخصی بچه ای را که از آنی خودش نیسست به خود بچسباند و به خود منسوب کند، گویند؛ و البته فعل «لاط» به معنای اصرار هم به کار می رود (کتاب العین، ج‏7، ص451؛ المحیط فی اللغة، ج‏9، ص214) و ظاهرا به همین مناسبت است که «لَوط» به معنای «رداء» (ابن الاعر ، به نقل از تهذیب اللغة، ج‏14، ص19) و یا مطلقِ لباس (ثوب، ازار یا رداء) (خزاعی، به نقل از کتاب الجیم، ج‏3، ص221) هم به کار می رود.
«لُوط» اسم عَلَم است و نام ی از نزدیکان حضرت ابراهیم ع بوده است، و فرّاء [و راغب اصفهانی در: مفردات ألفاظ القرآن، ص750] این اسم را مشتق از همین ماده و برگرفته از تعبیر «لَاطَ الشی‏ء بقلبی: به دلم چسبید‏» دانسته اند [یعنی شخص اصطلاحاً تو دل برو و دوست داشتنی] (به نقل از اعراب القرآن (نحاس)، ج‏2، ص62) در مقابل، زَجّاج معتقد است که این اسم، اسم جامد (غیرمشتق) است و ربطی به ماده «لوط» در عربی ندارد؛ زیرا چنین نامی در عرب مرسوم نیست و حضرت لوط ع هم یکی از ان غیرعرب بوده و معنا ندارد که اسم او از یک کلمه عربی مشتق شود (به نقل از مجمع البیان، ج‏4، ص684 و اعراب القرآن (نحاس)، ج‏2، ص62) البته با توجه به اینکه برخی توضیح داده اند که خود ماده «لوط» هم از زبان عبری به زبان عربی وارد شده و در زبان عبری به همین معنای «پیچیدن و پوشاندن و غلاف» بوده، که به معنای عربیِ این ماده بسیار نزدیک است ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏10، ص286) چه بسا بتوان اشتقاق این اسم از این ماده را روا دانست، اما اشتقاقی که در اصل در زبان عبری انجام شده است.
فعل «لاطَ یَلوطُ» که مصدر آن «لِواط»[1] می باشد به معنای لواط (کاری که قوم لوط انجام می داد) هم می باشد[2]؛ که شاید گمان شود که از اصل ماده «لوط» گرفته شده است؛ اما عموم اهل لغت[3] بر این باورند که وجه تسمیه آن از این جهت است که ی که این کار را می کند، عملِ قوم لوط را انجام داده است؛ در واقع قوم لوط چنان می د و مردم از اسم ی که برای انذار آنان فرستاده شد کلمه ای برای اشاره به عمل زشت آنان ساختند. (کتاب العین (خلیل)، ج‏7، ص452؛ الصحاح (جوهری)، ج‏3، ص1158؛ المحکم و المحیط الأعظم (ابن سیده)، ج‏9، ص238؛ لیث، به نقل از لسان العرب، ج‏7، ص396؛ و ...). در واقع، این تعبیر نه از عمل انجام دهندگان آن عمل، بلکه از اسم ی که آنان را از آن عمل نهی می کرد ساخته شده است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص751) و به ی که به انجام لواط معروف باشد «مِلواط» گویند (شمس العلوم، ج‏9، ص6142)
اسم «لوط» با اینکه از اسامی غیر عربی (عجمی) و اسم خاص (عَلَم) است (که علی القاعده باید غیرمنصرف باشد) اسم منصرف است (و به همین جهت است که در این آیه تنوین گرفته) و دلیلش این است که اسامی این گونه که سه حرفی باشند و حرف وسطش ن باشد (مانند نوح، هند) در غایت (خفیف بودن) می باشد و از این رو با آنها معامله اسم منصرف می شود. (الصحاح، ج‏3، ص1158؛ مجمع البیان، ج‏4، ص684)
به لحاظ نحوی، «لوطاً» را مفعول به برای فهل محذوف دانسته اند که آن فعل می تواند به قرینه آیات قبل «ارسلنا: فرستادیم» باشد؛ و یا می تواند «اذکر: به یاد آور» باشد. (اعراب القرآن (نحاس)، ج‏2، ص61؛ الکشاف، ج‏2، ص125)
الْفاحِشَةَ
قبلا بیان شد که ماده « » در اصل دل بر زشتی و قبح و شناعت در چیزی می کند، به طوری که در مورد هر چیزی که از حد خودش کند (که به نحوی موجب کراهت شود) «فاحش» گفته می شود؛ و تفاوتش با «قبح» در این است که اولا « » قبحش شدیدتر است و ثانیا «قبح» را در مورد صورت و ظاهر هم به کار می برند، مثلا می گویند فلانی «قبیح المنظر» است، در حالی که را غالبا فقط در مورد سخن ویا فعل قبیح به کار می برند.
بدین ترتیب «فاحشة» (الشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ؛ بقره/268) عملی است که زشتی آن شدید است؛ و «فواحش» هم جمع «فاحشة» است «وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَن» (انعام/151)
این کلمه بسیاری از اوقات به طور خاص در مورد «روابط نامشروع» (اعم از و لواط[4]) به کار می رود: «لا تُخْرِجُوهُنَّ مِنْ بُیُوتِهِنَّ وَ لا یَخْرُجْنَ إِلاَّ أَنْ یَأْتینَ بِفاحِشَةٍ مُبَیِّنَة» (طلاق/1) ، «وَ لا تَقْرَبُوا ا ِّنی‏ إِنَّهُ کانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبیلاً» (اسراء/32) ، «أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمینَ» (اعراف/80)
جلسه 248 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-28/

حدیث
1) از باقر ع روایت شده است که قوم لوط از بهترین اقوامی بودند که خداوند آفریده بود، پس بشدت برای انحراف آنان همت گماشت؛ و از خوبی و فضیلتشان این بود که وقتی برای کار می رفتند همه با هم می رفتند و نشان را باقی می گذاشتند. پس چون ابلیش بدانان حسد ورزید (و تصمیم بر منحرف شان گرفت) چنین کرد که وقتی که آنان از سر کار برمی گشتند ابلیس تمام آنچه انجام داده بودند اب می کرد.
بالا ه آنها به همدیگر گفتند بیایید کمین بگذاریم تا بفهمیم چه ی است که کالاهای ما را اب می کند.
پس کمین د و دیدند پسرک نوجوانی در غایت زیبایی می آید و چنین می کنند.
او را گرفتند و گفتند تو بودی که بارها و بارها کالاهای ما را اب می کردی؟
گفت: آری.
پس او را گرفتند و نظرشان این شد که او را فردا به قتل برسانند و امشب وی را نزد یکی از مردان خویش گذاشتند.
چون شب شد فریادی زد.
آن مرد به او گفت: چه خبر است؟
گفت: پدرم همیشه شبها مرا روی شکمش می خواباند!
گفت: مشکلی نیست. بیا و روی شکم من بخواب.
پس وی مرتب آن مرد را تحریک کرد تا اینکه به او یاد داد که چگونه با وی چنان کند؛ پس یکبار ابلیس با او چنان کرد و بار دیگر او با ابلیس چنان کرد. و وقتی آن مرد یاد گرفت بناگاه ابلیس فرار کرد.
صبح شد و مردم جمع شدند و سراغ آن پسر را گرفتند؛ وی با اعجاب و اشتیاق برایشان تعریف کرد و کاری بدانها آمدخت که آن را بلد نبودند. پس بدین کار روی آوردند تا حدی که دیگر مردان به همدیگر اکتفا می د [سراغ ن نمی رفتند] و کار به جایی رسید که در کمین رهگذران می نشستند و با آنان چنان می د و وضعیت به گونه ای شد که دیگر مردم از به شهر و دیار آنان پا نمی گذاشتند. سپس ن خود را ترک گفتند و به پسران نوجوان روی آوردند.
ابلیس چون دید که کارش در میان مردان رواج یافت، به سراغ ن رفت و خود را به صورت زنی درآورد و گفت: خبر دارید که مردان شما با همدیگر چه کار می کنند؟
گفتند: بله. دیده ایم! و لوط هم هرچه می گوید گوش نمی دهند.
گفت: شما هم می توانید با هم چنین کنید و «مساحقه» را به آنان آموخت و آنها هم انجام دادند تا حدی که دیگر ن هم به مردان رغبتی نداشتند فقط سراغ هم می رفتند؛ و در تمام این مدت حضرت لوط آنان را اندرز می داد و نصیحت می کرد و آنان را از این کار برحذر می داشت.
چون با آنان اتمام حجت شد خداوند جبرئیل و میکائیل و اسرافیل را به شکل پسران نوجوان زیبارویی به سوی آنان گسیل داشت. پس آنان به لوط رسیدند در حالی که مشغول زراعت بود. گفت: کجا می خواهید بروید که من از شما زیباتر ندیده ام؟
گفتند: سرور ما ما را به سراغ صاحب این شهر فرستاده است.
گفت: آیا سرور شما به شما خبر نداده که اهل این شهر چه کار می کنند؟ فرزندانم! با خدا سوگند که اینان مردان را گیر می اندازند و با آنان چه می کنند؟
گفتند: سرور ما به ما دستور داده که از وسط آن برویم.
گفت: پس من با شما کاری دارم؟
گفتند: آن چیست؟
گفت: تا تاریک شدن هوا همینجا بمانید.
پس آنان همانجا نشستند و لوط دخترش را فرستاد و گفت: برای آنان نان و آبی بیاور و عبائی بیاور تا از سرما خود را بپوشانند. چون دخترش به راه افتاد باران گرفت و وادی ای در آنجا پر از آّب شد. لوط [با خود] گفت الان است که بچه های برای بازی به اینجا هجوم آورند. پس به آنان گفت: برخیزید که برویم؛ و لوط سعی می کرد از کنار دیوار راه برود اما جبرئیل و میکائیل و اسرافیل از وسط جاده می آمدند.
لوط گفت: فرزندانم! از اینجا بیایید!
گفتند: سرورمان دستور داده که از وسطش برویم! و مساله این بود که لوط تاریکی را غنیمت می شمرد [می خواست طوری حرکت کنند که دیده نشوند]
ابلیس بر آنان گذشت و بچه ای را از دامن مادرش گرفت و در چاهی انداخت و بر اثر داد و فریادها اهل شهر جلوی درب خانه لوط جمع شدند و چون چشمشان به آن نوجوانان در خانه او افتاد گفتند: لوط! تو هم به کارهای ما وارد شدی؟!
گفت: «اینان میهمانان من هستند؛ مرا در مورد میهمانانم بی آبرو نکنید!
گفتند: آنان سه نفرند. یکی را برای خودت بردار و دو تا را به ما بده! و خواستند وارد خانه اش شوند.
لوط گفت: ای کاش اهل بیتی داشتم که شما را از من بازمی داشتند.
[ ] فرمود: و آنان به در خانه هجوم آوردند و در را ش تند و لوط را به کناری افکندند.
جبرئیل گفت «ما رسولان پروردگار توییم؛ هرگز به تو دست نخواهند یافت، پس مشتی خاک برگرفت و به صورت آنان پاشید و صورتهایشان درهم شد و تمام اهل شهر کور شدند.
لوط به آنان گفت: ای رسولان خداوند! در مورد آنان چه دستوری دارید؟
گفتنددستور داریم که سحرگاه آنان را بگیریم!
گفت: من درخواستی از شما دارم.
گفتند: درخواستت چیست؟
گفت: همین الان آنان را بگیرید. من میترسم برای پروردگارم در مورد آنان بدا رخ دهد [یعنی می ترسم خداوند دستور جدید بدهد و آنان را رها کند]
گفتند: لوط! «موعد آنان صبح است؛ آیا صبح نزدیک نیست» (هود/81) برای ی که می خواهد بگیرد؟ پس تو دخترانت را بردار و برو و همسرت را رها کن.
باقر ع فرمود: خداوند لوط را رحمت کند. نمی دانست چه انی با او در خانه اش هستند و نمی دانست که او یاری شده است، آنگاهی که می فرمود «ای کاش توانی علیه شما داشتم یا به تکیه گاه مستحکمی تکیه می » (هود/80)؛ چه تکیه گاهی مستحکمتر از جبرئیل که با او بود؟! و خداوند به حضرت محمد ص فرمود «و این از ظالمیان دور نیست» (هود/83) یعنی از ظالمان امت تو اگر که کار قوم لوط را انجام دهند؛ و رسول الله ص فرمود هر که به سراغ با مردان برود، نمیرد مگر اینکه مردان را به با خود بخواند.
المحاسن، ج‏1، ص110-111؛ الکافی، ج‏5، ص544-546؛ ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص264-266
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ قَالَ أَخْبَرَنِی زَکَرِیَّا بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَمْرٍو عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:
کَانَ قَوْمُ لُوطٍ مِنْ أَفْضَلِ قَوْمٍ خَلَقَهُمُ اللَّهُ فَطَلَبَهُمْ إِبْلِیسُ الطَّلَبَ الشَّدِیدَ وَ کَانَ مِنْ فَضْلِهِمْ وَ خَیْرَتِهِمْ أَنَّهُمْ إِذَا خَرَجُوا إِلَی الْعَمَلِ خَرَجُوا بِأَجْمَعِهِمْ وَ یَبْقَی النِّسَاءُ خَلْفَهُمْ فَلَمَّا حَسَدَهُمْ إِبْلِیسُ لِعِبَادَتِهِمْ کَانُوا إِذَا رَجَعُوا خَرَّبَ إِبْلِیسُ مَا یعلمون [یَعْمَلُونَ‏].
قَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ تَعَالَوْا حَتَّی نَرْصُدَ هَذَا الَّذِی یُخَرِّبُ مَتَاعَنَا.
فَرَصَدُوهُ فَإِذَا هُوَ غُلَامٌ أَحْسَنُ مَا یَکُونُ مِنَ الْغِلْمَانِ. فَقَالُوا أَنْتَ الَّذِی تُخَرِّبُ مَتَاعَنَا مَرَّةً بَعْدَ مَرَّةٍ؟
فَقَالَ نَعَمْ.
فَأَخَذُوهُ فَاجْتَمَعَ رَأْیُهُمْ عَلَی أَنْ یَقْتُلُوهُ فَبَیَّتُوهُ عِنْدَ رَجُلٍ فَلَمَّا کَانَ اللَّیْلُ صَاحَ.
فَقَالَ لَهُ مَا لَکَ؟
قَالَ کَانَ أَبِی یُنَوِّمُنِی فِی بَطْنِهِ.
فَقَالَ لَهُ تَعَالَ فَنَمْ فِی بَطْنِی.
قَالَ فَلَمْ یَزَلْ یَدْلُکُ الرَّجُلَ حَتَّی عَلَّمَهُ أَنْ یَعْمَلَ بِنَفْسِهِ. فَأَوَّلًا عَمِلَهُ إِبْلِیسُ وَ الثَّانِیَةَ عَمِلَهُ هُوَ. ثُمَّ انْسَلَّ فَفَرَّ مِنْهُمْ وَ أَصْبَحُوا فَجَعَلَ الرَّجُلُ یُخْبِرُ بِمَا فَعَلَ بِالْغُلَامِ وَ یُعَجِّبُهُمْ مِنْهُ شَیْ‏ءٌ لَا یَعْرِفُونَهُ فَوَضَعُوا أَیْدِیَهُمْ فِیهِ حَتَّی اکْتَفَی الرِّجَالُ بَعْضُهُمْ بِبَعْضٍ.
ثُمَّ جَعَلُوا یَرْصُدُونَ مَارَّ الطَّرِیقِ فَیَفْعَلُونَ بِهِمْ حَتَّی تَرَکَتْ مَدِینَتَهُمُ النَّاسُ. ثُمَّ تَرَکُوا نِسَاءَهُمْ فَأَقْبَلُوا عَلَی الْغِلْمَانِ.
فَلَمَّا رَأَی إِبْلِیسُ أَنَّهُ قَدْ أَحْکَمَ أَمْرَهُ فِی الرِّجَالِ دَارَ إِلَی النِّسَاءِ فَصَیَّرَ نَفْسَهُ‏ امْرَأَةً ثُمَّ قَالَ إِنَّ رِجَالَکُنَّ یَفْعَلُونَ بَعْضُهُمْ بِبَعْضِ
قُلْنَ نَعَمْ قَدْ رَأَیْنَا ذَلِکَ.
فَقَالَ وَ أَنْتُنَّ افْعَلْنَ کَذَلِکَ. وَ عَلَّمَهُنَّ الْمُسَاحَقَةَ فَفَعَلْنَ حَتَّی اسْتَغْنَتِ النِّسَاءُ بِالنِّسَاءِ وَ کُلَّ ذَلِکَ یَعِظُهُمْ لُوطٌ وَ یُوصِیهِمْ.
فَلَمَّا کَمَلَتْ عَلَیْهِمُ الْحُجَّةُ بَعَثَ اللَّهُ جَبْرَئِیلَ وَ مِیکَائِیلَ وَ إِسْرَافِیلَ فِی زِیِّ غِلْمَانٍ عَلَیْهِمْ أَقْبِیَةٌ فَمَرُّوا بِلُوطٍ وَ هُوَ یَحْرِثُ.
قَالَ أَیْنَ تُرِیدُونَ فَمَا رَأَیْتُ أَجْمَلَ مِنْکُمْ قَطُّ.
قَالُوا أَرْسَلَنَا سَیِّدُنَا إِلَی رَبِّ هَذِهِ الْمَدِینَةِ.
قَالَ أَ وَ لَمْ یَبْلُغْ سَیِّدَکُمْ مَا یَفْعَلُ أَهْلُ هَذِهِ الْمَدِینَةِ یَا بَنِیَّ إِنَّهُمْ وَ اللَّهِ یَأْخُذُونَ الرِّجَالَ فَیَفْعَلُونَ بِهِمْ حَتَّی یَخْرُجَ الدَّمُ.
فَقَالُوا أَمَرَنَا سَیِّدُنَا أَنْ نَمُرَّ وَسَطَهَا.
قَالَ فَلِی إِلَیْکُمْ حَاجَةٌ.
قَالُوا وَ مَا هِیَ قَالَ تَصْبِرُونَ هَاهُنَا إِلَی اخْتِلَاطِ الظِّلَامِ. فَجَلَسُوا قَالَ فَبَعَثَ ابْنَتَهُ فَقَالَ جِیئِینِی لَهُمْ بِخُبْزٍ وَ جِیئِینِی لَهُمْ بِمَاءٍ فِی الْقُرْعَةِ وَ جِیئِینِی لَهُمْ بِعَبَاءٍ یَتَغَطَّوْنَ بِهَا مِنَ الْبَرْدِ.
فَلَمَّا أَنْ ذَهَبَتْ إِلَی الْبَیْتِ أَقْبَلَ الْمَطَرُ وَ امْتَلَأَ الْوَادِی فَقَالَ لُوطٌ السَّاعَةَ یَذْهَبُ بِالصِّبْیَانِ الْوَادِی قَالَ فَقُومُوا حَتَّی نَمْضِیَ.
فَجَعَلَ لُوطٌ یَمْشِی فِی أَصْلِ الْحَائِطِ وَ جَعَلَ جَبْرَئِیلُ وَ مِیکَائِیلُ وَ إِسْرَافِیلُ یَمْشُونَ فِی وَسَطِ الطَّرِیقِ.
فَقَالَ یَا بَنِیَّ امْشُوا هَاهُنَا.
فَقَالُوا أَمَرَنَا سَیِّدُنَا أَنْ نَمُرَّ فِی وَسَطِهَا. وَ کَانَ لُوطٌ یَسْتَغْنِمُ الظَّلَامَ.
وَ مَرَّ إِبْلِیسُ فَأَخَذَ مِنْ حَجْرِ امْرَأَةٍ صَبِیّاً فَطَرَحَهُ فِی الْبِئْرِ فَتَصَایَحَ أَهْلُ الْمَدِینَةِ کُلُّهُمْ عَلَی بَابِ لُوطٍ. فَلَمَّا نَظَرُوا إِلَی الْغِلْمَانِ فِی مَنْزِلِهِ قَالُوا یَا لُوطُ قَدْ دَخَلْتَ فِی عَمَلِنَا؟!
فَقَالَ‏ هؤُلاءِ ضَیْفِی فَلا تَفْضَحُونِ‏ فِی ضَیْفِی.
قَالُوا هُمْ ثَلَاثَةٌ خُذْ أَنْتَ وَاحِداً وَ أَعْطِنَا اثْنَیْنِ.
قَالَ ع فَأَدْخَلَهُمُ الْحُجْرَةَ وَ قَالَ لُوطٌ لَوْ أَنَّ لِی أَهْلَ بَیْتٍ یَمْنَعُونَنِی مِنْکُمْ.
قَالَ ع وَ تَدَافَعُوا عَلَی الْبَابِ فَکَسَرُوا بَابَ لُوطٍ وَ طَرَحُوا لُوطاً.
قَالَ جَبْرَئِیلُ‏ إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ‏ فَأَخَذَ کَفّاً مِنْ بَطْحَاءَ فَضَرَبَ بِهَا وُجُوهَهُمْ وَ قَالَ شَاهَتِ الْوُجُوهُ فَعَمِیَ أَهْلُ الْمَدِینَةِ کُلُّهُمْ.
فَقَالَ لَهُمْ لُوطٌ یَا رُسُلَ رَبِّی بِمَا أَمَرَکُمْ فِیهِمْ؟
قَالُوا أَمَرَنَا أَنْ نَأْخُذَهُمْ بِسِحْرٍ.
قَالَ فَلِی إِلَیْکُمْ حَاجَةٌ!
قَالُوا وَ مَا حَاجَتُکَ.
قَالَ تَأْخُذُونَهُمُ السَّاعَةَ فَإِنِّی أَخَافُ أَنْ یَبْدُوَ لِرَبِّی فِیهِمْ.
فَقَالُوا یَا لُوطُ «إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ»‏ لِمَنْ یُرِیدُ أَنْ یَأْخُذَ فَخُذْ أَنْتَ بَنَاتَکَ وَ امْضِ وَ دَعِ امْرَأَتَکَ.
قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع رَحِمَ اللَّهُ لُوطاً لَمْ یَدْرِ مَنْ مَعَهُ فِی الْحُجْرَةِ وَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّهُ مَنْصُورٌ حِینَ یَقُولُ «لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلی‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ» أَیُّ رُکْنٍ أَشَدُّ مِنْ جَبْرَئِیلَ مَعَهُ فِی الْحُجْرَةِ قَالَ اللَّهُ لِمُحَمَّدٍ ص نَبِیِّهِ‏ «وَ ما هِیَ‏ مِنَ الظَّالِمِینَ بِبَعِیدٍ» أَیْ مِنْ ظَالِمِی أُمَّتِکَ أَنْ عَمِلُوا مَا عَمِلَ قَوْمُ لُوطٍ. وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ أَلَحَّ فِی وَطْءِ الرِّجَالِ لَمْ یَمُتْ حَتَّی یَدْعُوَ الرِّجَالَ إِلَی نَفْسِهِ‏ .[5]


[1] . در اغلب کتب لغت (مثلا: لسان العرب، ج‏7، ص: 396؛ تاج العروس، ج‏10، ص: 404؛ مجمع البحرین، ج‏4، ص272؛ الإفصاح، ج‏1، ص199) به همین صورت «لِواط» اعراب گذاری شده است؛ تنها در شمس العلوم (حمیری)، ج‏9، ص6145 مصدرش را به صورت «لَواطة» آورده است.
[2] . و ظاهرا این معنا با همین ماده در باب افعال (لاوطَ، به نقل از لسان العرب، ج‏7، ص396 و القاموس المحیط، ج‏2، ص582) ویا تفعیل (لوَّط، به نقل از مفردات ألفاظ القرآن، ص751) و یا تفعّل (تَلَوَّطَ، به نقل از القاموس المحیط، ج‏2، ص582) نیز به کار می رود (تاج العروس، ج‏10، ص404).
[3] . در تمامی 39 کتب لغتی که در نرم افزار «قاموس النور 2» گردآوری شده، حتی یک مورد هم یافت نشد که ی عمل لواط را مستقیماً به ماده «لوط» برگرداند؛ اغلب اهل لغت، در ذیل این ماده، یا اصلا اشاره ای به این معنا نکرده اند؛ و یا اگر هم هست همین نکته فوق را گفته اند.
[4] و مساحقه: وَ اللاَّتی‏ یَأْتینَ الْفاحِشَةَ مِنْ نِسائِکُمْ (نساء/15)
ویا هرگونه روابط دیگری که آن را ممنوع کرده باشد: وَ لا تَنْکِحُوا ما نَکَحَ آباؤُکُمْ مِنَ النِّساءِ إِلاَّ ما قَدْ سَلَفَ إِنَّهُ کانَ فاحِشَةً وَ مَقْتاً وَ ساءَ سَبیلاً (نساء/22)
[5] . نحوه گمراه قوم لوط به طور مختصر در روایتی در الکافی، ج‏5، ص544؛ علل الشرائع، ج‏2، ص548 ؛ قصص الأنبیاء علیهم السلام (للراوندی)، ص119 آمده است:
عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَحَدِهِمَا ع‏ فِی قَوْمِ لُوطٍ ع «إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِینَ‏ فَقَالَ إِنَّ إِبْلِیسَ أَتَاهُمْ فِی صُورَةٍ حَسَنَةٍ فِیهِ‏ تَأْنِیثٌ‏ عَلَیْهِ ثِیَابٌ حَسَنَةٌ فَجَاءَ إِلَى شَبَابٍ [شُبَّانٍ] مِنْهُمْ فَأَمَرَهُمْ أَنْ یَقَعُوا بِهِ فَلَوْ طَلَبَ إِلَیْهِمْ أَنْ یَقَعَ بِهِمْ لَأَبَوْا عَلَیْهِ وَ لَکِنْ طَلَبَ إِلَیْهِمْ أَنْ یَقَعُوا بِهِ فَلَمَّا وَقَعُوا بِهِ الْتَذُّوهُ ثُمَّ ذَهَبَ عَنْهُمْ وَ تَرَکَهُمْ فَأَحَالَ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ.



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/930/851) سوره اعراف (7) آيه 80 وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَ/




شروع داستان قوم لوط

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
داستان قوم لوط در قرآن
اوا دیماه درس- گفتگویی خواهم داشت با موضوع «دین، اخلاق و حقوق » که به طور مشخص قرار است موضوع « گرایی» را مورد بحث قرار دهیم؛ بنده به عنوان مخالف، و آقای آرش نراقی به عنوان م ع. (اینجا)

بر این اساس، به نظرم رسید فعلا ادامه بحث از آیات سوره آل عمران را متوقف کنم؛ و برای دوره محدودی، بررسی آیات مربوط به داستان قوم لوط را محور بحثهای روزانه این کانال قرار دهم.



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/929/شروع داستان قوم لوط/




844) سوره آل عمران (3) آیه 173 الَّذینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِن

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
844) سوره آل عمران (3) آیه 173
الَّذینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ
11 صفر 1440
ترجمه
همان انی که مردم به آنها گفتند: همانا مردم علیه شما گرد آمده اند؛ پس، از آنان بترسید! پس، به لحاظ ایمان فزونی یافتند و گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است.
اختلاف قرائت
در قرائتی از باقر ع، این آیه به صورت «[أ لم تر إلى] فلان و فلان لقوا علیاً و عماراً فقالا إن أبا سفیان و عبد الله بن عامر و أهل مکة قد جمعوا لکم فاخشوهم و زادهم إیمانا و قالوا حسبنا الله و نعم ال ‏» قرائت شده است، یعنی اسم افراد ذکر شده است؛ که متن کامل روایت در «شأن نزول» خواهد آمد. (تفسیر العیاشی، ج‏1، ص206)
تذکر
قبلا توضیح داده شد که اختلاف قرائات صرفا! در حد اعراب و حروف نبوده، بلکه گاه در حد عبارات و کلمات بوده است و ظاهرا این روایت، به مصداقی از چنین اختلاف قرائتی اشاره می کند؛ بویژه که ع در این روایت، ابتدا قرائت رایج را به عنوان «ذلک قول الله» (و نه به عنوان سخن تحریف شده) مطرح می کند و سپس تعبیر «نزلت ...» را مطرح می فرمایند.
نکات ادبی
فَاخْشَوْهُمْ
قبلا بیان شد که ماده «خشی» در اصل دل بر نوعی خوف و ترس می کند و البته با توجه به اینکه در برخی آیات در کنار «خوف» مطرح شده (لا تَخافُ دَرَکاً وَ لا تَخْشى‏؛ طه/77) به هر گونه ترسی گفته نمی شود:
برخی «خشیت» را خوفی دانسته اند که همراه با نوعی تعظیم نسبت به امر مورد نظر باشد، اما دیگران با توجه به برخی از کاربردهای قرآنی این واژه مانند «فَخَشِینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً» (کهف/80) «تَخْشَوْنَ کَسادَها» (توبه/24) «ذلِکَ لِمَنْ خَشِیَ الْعَنَتَ‏ منکم» (نساء/25) «خَشْیَةَ إِمْلاقٍ‏» (اسراء/31) و «خَشْیَةَ الْإِنْفاق» (اسراء/100)‏ با این تحلیل مخالفت کرده، و گفته اند که معنای این ماده «مراقبت و محافظت ی است که همراه با خوف باشد» و به لحاظ معنایی به ماده «خشع» نیز نزدیک است (خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّه‏؛ /21)
اگرچه مرحوم مصطفوی با توجه به نکات فوق، محور معنای خشیت را «مراقبت» قرار داده که البته همراه با ترس باشد، اما به نظر می رسد که این معنایی که ایشان مطرح کرده، معنای «اتقاء» است و به نظر می رسد تعبیر بهتر این است که بگوییم محور معنای «خشیت» خوف است، و البته خوفی است که شخص را به مراقبت و اجتناب وادارد. در واقع در هر دو کلمه «خشیت» و «اتقاء» دو معنای خوف و مراقبت وجود دارد اما در خشیت محور اصلی خوف است و در اتقاء محور اصلی مراقبت است.
جلسه 728 http://yekaye.ir/al-fater-35-28/
الْوَکیلُ
قبلا بیان شد که ماده «وکل» در اصل دل دارد بر اعتماد و تکیه به دیگری در کار خود؛ و «وک » (واگذاری کار به دیگری و وی را نایب خود در انجام امری) کلمه ای است که در زبان فارسی هم با آن آشناییم.
« » بر وزن فعیل و به معنای مفعول است؛ یعنی ی که مورد وک قرار گرفته است. و لذا دغدغه اصلی این است که منافع موکلش رعایت شود. گاه انجام کار به نیابت از موکل را عهده دار می شود و گاه از کاری که موکلش انجام داده دفاع می کند و مسئولیت آن را توجیه می نماید.
تعبیر « » 24 بار در قرآن کریم آمده است که در تمامی آنها تاکید است که تنها و تنها خداست که « » حقیقیِ انسان است و نباید غیر خدا را گرفت، و حتی ص را هم خدا فرستاده، به عنوان « » نفرستاده است. (وَ ما أَرْسَلْناکَ عَلَیْهِمْ وَکیلاً؛ اسراء/54) و البته این به معنای آن است که غیر از خداوند متعال هیچ نمی تواند مستقلا تکیه گاه و کارساز شخص دیگری باشد؛ وگرنه اگر توجه شود که همه کارها نهایتا به خداوند برمی گردد، اشکالی ندارد که بگوییم خداوند برخی را برای برخی از کارها می کند؛ چنانکه در آیات قرآن، مواردی از «ت » افراد توسط خداوند مطرح می شود: «فَإِنْ یَکْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَکَّلْنا بِها قَوْماً لَیْسُوا بِها بِکافِرینَ» (انعام/89) «یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ» (سجده/11).
جلسه 422 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-3/
شأن نزول
برای این آیه دو شأن نزول روایت شده است:
1. در بحث از شأن نزول آیه قبل اشاره شد که ابوسفیان تصمیم به بازگشت گرفت که البته افرادی مانند عکرمه پسر ابوجهل، خالد بن ولید، عمرو عاص و حارث بن هشام بر این بازگشت و حمله مجدد اصرار داشتند، بویژه می گفتند حالا که فرد شجاع و قدرتمند آنان حمزه را کشته ایم چرا به آنان مجال دهیم؛ و اشاره شد که اکرم ص نیروهای مجروح را برای مقابله با حمله احتمالی ابوسفیان بسیج کرد و به سمت حمراء الاسد حرکت داد.
در روایات آمده خبر حرکت آنان به ابوسفیان رسید و او ترسید و شخصی را دید که در حرکت به مدینه است؛ وی را خواست و به او وعده اموال زیادی داد به این شرط که وقتی به مسلمانان رسید آنان را بترساند و خبر دهد که قریش با لشکری عظیم در حال تدارک حمله دوباره هستند. او آمد و به مسلمانان را در حال حرکت دید و به آنها گفت: قریش لشکر عطیمی جمع کرده و بزدوی طلایه داران لشکر آنان به شما خواهند رسید؛ و خود با لشکریانش به سوی مکه گریخت.
اما برخلاف انتظار، آن جماعتی که به دستور ص حرکت کرده بودند گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است! آنگاه جبرئیل از طرف خداوند نازل شد و خبر هزیمت لشکر قریسش را آورد و این آیات نازل شد که:
همان انی که مردم به آنها گفتند: همانا مردم علیه شما گرد آمده اند؛ پس، از آنان بترسید! پس، به لحاظ ایمان فزونی یافتند و گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است. پس به نعمتی و فضلی از خداوند بازگشتند و هیچ گزندی بدانان نرسید و ...» (تفسیر القمی، ج‏1، ص124-126[1]؛ مجمع البیان، ج2، ص888-889[2])
و در روایات متعددی از شیعه و سنی از قول ابورافع نقل شده که گوینده این سخنان (که خدا مار را بس است و ...) المومنین ع بود.
(کنز الفوائد، ج‏2، ص19[3]؛ مناقب آل أبی طالب، ج‏1، ص194[4]؛
کشف الغمة فی معرفة الأئمة، ج‏1، ص317؛ کشف الیقین فی فضائل أمیر المؤمنین ع، ص375؛ نهج الحق و کشف الصدق، ص198؛ تأویل الآیات الظاهرة، ص131[5])
2. شأن نزول دیگری که برای این آیه مطرح شده، ظاهرا مربوط به جریان اعلام برائت از مشرکین است:
از باقر ع روایت شده است که هنگامی که اکرم ص المومنین ع و عمار یاسر را به سوی اهل مکه فرستاد، برخی گفتند: چرا این جوانک را فرستاد و بهتر بود که دیگری را به مکه می فرستاد چرا که مکه پر است از بزرگان و رجال قریش؛ به خدا سوگند که کافر شدن بهتر از این وضعیتی است که برای ما پیش آمده! پس به سراغ حضرت علی ع و عمار رفتند و آنان را از اهل مکه و اینکه آنان علیه ایشان شدت به ج خواهند داد و کار را بر ایشان دشوار خواهند کرد، ترساندند؛ پس حضرت علی ع فرمود: «خداوند ما را کافی است و چه نیکو کارگزاری است» و به راه خود ادامه دادند؛ پس چون به مکه وارد شدند خداوند ش را از سخن آنها به حضرت علی ع و پاسخ وی بدانها آگاه کرد و نامهای آنان را در کتابش نازل کرد و این همان سخن خداوند است که فرمود: آیا ندیدید « انی را که مردم به آنها گفتند: همانا مردم علیه شما گرد آمده اند؛ پس، از آنان بترسید! پس، به لحاظ ایمان فزونی یافتند و گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است؛ پس به نعمتی از خداوند و به فضلی برگشتند که هیچ گزندی بدانان نرسید و از رضایت خداوند پیروی نمودند و خداوند صاحب فضل عظیم است.» و آیه این طور نازل شد: : آیا ندیدید «فلانی و فلانی را که با علی و عمار دیدار د و گفتند: همانا ابوسفیان و عبدالله بن عامر و اهل مکه علیه شما گرد آمده اند؛ پس، از آنان بترسید! پس، به لحاظ ایمان فزونی یافتند و گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است».
تفسیر العیاشی، ج‏1، ص206[6]و 279[7]
نکته تخصصی درباره نحوه نزول قرآن کریم
تصور اغلب افراد این است که تمامی آیات قرآن تنها یکبار نازل شده اند؛ در حالی که شواهدی وجود دارد که گاه یک آیه چه بسا در دو موقعیت مستقل نازل شده باشد؛ و چه بسا روایاتی که بیان می دارد هر سال جبرئیل یکبار کل آیات نازل شده از قرآن را بر عرضه می کرد و در سال پایانی عمر ایشان دوبار عرضه شد (که در ادبیات محققان این رشته این واقعه به «عرضه اخیره» معروف است) نیز مویدی بر این مدعا باشد. اگر این سخن درست باشد چه بسا یکی از عللی که شأن نزول های متعددی برای یک آیه مطرح شده؛ و یا گاه شأن نزولی برای یک آیه مکی مطرح شده که عموما آن سوره را مدنی دانسته اند ویا بالع ، همین امر بوده است؛ ر این صورت، از درست بودن یک شأن نزول به لحاظ قراین تاریخی، منطقا نمی توان نادرست بودن شأن نزول دوم را نتیجه گرفت.
در مورد فوق نیز چه بسا بتوان هر دو شأن نزول را درست دانست.
حدیث
1) از صادق ع روایتی نقل شده در اظهار تعجب ایشان از ی که از چهار چیز فرار می کند، که چرا به چهار چیز پناهنده نمی شود. مورد اول آن[8] چنین است:
در عجبم از ی که می ترسد، چگونه است که پناه نمی برد به این آیه شریفه که «حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ: خداوند ما را بس است و او نیکو کارگزاری است»؛ چرا که شنیدم خداوند عز و جل بعد از این فرمود: «پس به نعمتی از خداوند برگشتند و نیز به فضلی؛ و هیچ گزندی به آنان نرسید.» (آل عمران/173)
الأمالی( للصدوق)، ص6؛ من لا یحضره الفقیه، ج‏4، ص392؛ مجمع البیان، ج‏2، ص889
حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْرُورٍ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ عَمِّهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ قَالَ حَدَّثَنِی جَمَاعَةٌ مِنْ مَشَایِخِنَا مِنْهُمْ أَبَانُ بْنُ عُثْمَانَ وَ هِشَامُ بْنُ سَالِمٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ حُمْرَانَ عَنِ الصَّادِقِ ع قَالَ:
عَجِبْتُ لِمَنْ فَزِعَ مِنْ أَرْبَعٍ کَیْفَ لَا یَفْزَعُ إِلَى أَرْبَعٍ؛ عَجِبْتُ لِمَنْ خَافَ کَیْفَ لَا یَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ فَإِنِّی سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ بِعَقَبِهَا فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ ...[9]


ادامه مطلب در برگه بعد

[1] . فَلَمَّا دَخَلَ رَسُولُ اللَّهِ الْمَدِینَةَ نَزَلَ عَلَیْهِ جَبْرَئِیلُ فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکَ أَنْ تَخْرُجَ فِی أَثَرِ الْقَوْمِ وَ لَا یَخْرُجْ مَعَکَ إِلَّا مَنْ بِهِ جِرَاحَةٌ، فَأَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ ص مُنَادِیاً یُنَادِی یَا مَعْشَرَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ مَنْ کَانَتْ بِهِ جِرَاحَةٌ فَلْیَخْرُجْ وَ مَنْ لَمْ یَکُنْ بِهِ جِرَاحَةٌ فَلْیُقِمْ، فَأَقْبَلُوا یَضْمِدُونَ جِرَاحَاتِهِمْ وَ یُدَاوُونَهَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَى نَبِیِّهِ «وَ لا تَهِنُوا فِی ابْتِغاءِ الْقَوْمِ إِنْ تَکُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ یَأْلَمُونَ کَما تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ ما لا یَرْجُونَ» وَ هَذِهِ الْآیَةُ فِی سُورَةِ النِّسَاءِ وَ یَجِبُ أَنْ تَکُونَ فِی هَذِهِ السُّورَةِ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ إِنْ یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَ تِلْکَ الْأَیَّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النَّاسِ وَ لِیَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَتَّخِذَ مِنْکُمْ شُهَداءَ فَخَرَجُوا عَلَى مَا بِهِمْ مِنَ الْأَلَمِ وَ الْجِرَاحِ فَلَمَّا بَلَغَ رَسُولُ اللَّهِ ص بِحَمْرَاءِ الْأَسَدِ وَ قُرَیْشٌ قَدْ نَزَلَتِ الرَّوْحَاءَ قَالَ عِکْرِمَةُ بْنُ أَبِی جَهْلٍ وَ الْحَارِثُ بْنُ هِشَامٍ وَ عَمْرُو بْنُ عَاصٍ وَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِیدِ نَرْجِعُ فَنُغِیرُ عَلَى الْمَدِینَةِ فَقَدْ قَتَلْنَا سَرَاتَهُمْ وَ کَبْشَهُمْ یَعْنِی حَمْزَةَ فَوَافَاهُمْ رَجُلٌ خَرَجَ مِنَ الْمَدِینَةِ فَسَأَلُوهُ الْخَبَرَ فَقَالَ تَرَکْتُ مُحَمَّداً وَ أَصْحَابَهُ بِحَمْرَاءِ الْأَسَدِ یَطْلُبُونَکُمْ جِدَّ الطَّلَبِ فَقَالَ أَبُو سُفْیَانَ هَذَا النَّکَدُ وَ الْبَغْیُ قَدْ ظَفِرْنَا بِالْقَوْمِ وَ بَغَیْنَا وَ اللَّهِ مَا أَفْلَحَ قَوْمٌ قَطُّ بَغَوْا، فَوَافَاهُمْ نُعَیْمُ بْنُ مَسْعُودٍ الْأَشْجَعِیُّ فَقَالَ أَبُو سُفْیَانَ أَیْنَ تُرِیدُ قَالَ الْمَدِینَةَ لِأَمْتَارَ لِأَهْلِی طَعَاماً، قَالَ هَلْ لَکَ أَنْ تَمُرَّ بِحَمْرَاءِ الْأَسَدِ وَ تَلْقَى أَصْحَابَ مُحَمَّدٍ وَ تُعْلِمَهُمْ أَنَّ خُلَفَاءَنَا وَ مَوَالِیَنَا قَدْ وَافَوْنَا مِنَ الْأَحَابِیشِ حَتَّى یَرْجِعُوا عَنَّا وَ لَکَ عِنْدِی عَشَرَةُ قَلَائِصَ أَمْلَؤُهَا تَمْراً وَ زَبِیباً قَالَ نَعَمْ، فَوَافَى مِنْ غَدِ ذَلِکَ الْیَوْمِ حَمْرَاءَ الْأَسَدِ، فَقَالَ لِأَصْحَابِ مُحَمَّدٍ ص أَیْنَ تُرِیدُونَ قَالُوا قُرَیْشَ، قَالَ ارْجِعُوا فَإِنَّ قُرَیْشاً قَدْ أَجْنَحَتْ إِلَیْهِمْ خُلَفَاؤُهُمْ وَ مَنْ کَانَ تَخَلَّفَ عَنْهُمْ وَ مَا أَظُنُّ إِلَّا وَ أَوَائِلُ الْقَوْمِ قَدْ طَلَعُوا عَلَیْکُمُ السَّاعَةَ، فَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ وَ نَزَلَ جَبْرَئِیلُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ ارْجِعْ یَا مُحَمَّدُ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ أَرْهَبَ قُرَیْشاً، وَ مَرُّوا لَا یَلْوُونَ عَلَى شَیْ‏ءٍ وَ رَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِلَى الْمَدِینَةِ وَ أَنْزَلَ اللَّهُ الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِیمٌ الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ یَعْنِی نُعَیْمَ بْنَ مَسْعُودٍ فَهَذَا اللَّفْظُ عَامٌّ وَ مَعْنَاهُ خَاصٌّ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیم‏.
[2] . اصل مطلب مرحوم طبرسی در ضمن آیه قبل گذشت. فقط ایشان افزوده است: «الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ» فی المعنى بالناس الأول ثلاثة أقوال (أحدها) أنهم الرکب الذین‏ دسهم أبو سفیان إلى المسلمین لیجنبوهم عند منصرفهم من أحد لما أرادوا الرجوع إلیهم عن ابن عباس و ابن إسحاق و قد مضت قصتهم (و الثانی) أنه نعیم بن مسعود الأشجعی و هو قول أبی جعفر ع و أبی عبد الله‏ ع (و الثالث) أنهم المنافقون عن السدی‏.
[3] . قَالَ سُبْحَانَهُ الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ. وَ کَانَ سَبَبُ نُزُولِ هَذِهِ الْآیَةِ أَنَّ رَجُلًا قَالَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع قَبْلَ وَقْعَةِ أُحُدٍ إِنَّ أَبَا سُفْیَانَ قَدْ جَمَعَ لَکُمْ الْجُمُوعَ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ.
[4] . فَقَالَ أَبُو سُفْیَانَ لِرَکْبٍ مِنْ عَبْدِ الْقَیْسِ بَلِّغُوا مُحَمَّداً إِنِّی قَتَلْتُ صَنَادِیدَکُمْ وَ أَرَدْتُ الرَّجْعَةَ لِأَسْتَأْصِلَکُمْ فَقَالَ النَّبِیُّ ع حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ قَالَ أَبُو رَافِعٍ قَالَ ذَلِکَ عَلِیٌّ فَنَزَلَ الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ الْآیَةَ.
[5] . نَقَلَ ابْنُ مَرْدَوَیْهِ مِنَ الْجُمْهُورِ عَنْ أَبِی رَافِعٍ أَنَّ النَّبِیَّ ص وَجَّهَ عَلِیّاً ع فِی نَفَرٍ فِی طَلَبِ أَبِی سُفْیَانَ فَلَقِیَهُ أَعْرَابِیٌّ مِنْ خُزَاعَةَ فَقَالَ لَهُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ یَعْنِی أَبَا سُفْیَانَ وَ أَصْحَابَهُ وَ قالُوا یَعْنِی عَلِیّاً ع وَ أَصْحَابَهُ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ فَنَزَلَتْ هَذِهِ الْآیَاتُ إِلَى قَوْلِهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیم‏
[6] . عن جابر عن محمد بن علی ع قال لما وجه النبی ص أمیر المؤمنین و عمار بن یاسر إلى أهل مکة قالوا بعث هذا الصبی و لو بعث غیره إلى أهل مکة و فی مکة صنادید قریش و رجالها و الله الکفر أولى بنا مما نحن فیه، فساروا و قالوا لهما و خوفوهما بأهل مکة و غلظوا علیهما الأمر، فقال علی ع: حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ و مضیا، فلما دخلا مکة أخبر الله نبیه ص بقولهم لعلی و بقول علی لهم، فأنزل الله بأسمائهم فی کتابه و ذلک قول الله: أ لم تر إلى «الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیمٍ» و إنما نزلت أ لم تر إلى فلان و فلان لقوا علیا و عمارا فقالا إن أبا سفیان و عبد الله بن عامر و أهل مکة قد جمعوا لکم فاخشوهم و زادهم إیمانا و قالوا حسبنا الله و نعم ال ‏.
[7] . عن جابر قال قلت لمحمد بن علی ع قول الله فی کتابه «الَّذِینَ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا» قال: هما و الثالث و الرابع و عبد الرحمن و طلحة و کانوا سبعة عشر رجلا قال: لما وجه النبی ص علی بن أبی طالب ع و عمار بن یاسر رحمه الله إلى أهل مکة قالوا بعث هذا الصبی و لو بعث غیره یا حذیفة إلى أهل مکة و فی مکة صنادیدها و کانوا یسمون علیا الصبی لأنه کان اسمه فی کتاب الله الصبی لقول الله: «و من أحسن قولا ممن دعا إلى الله و عمل صالحا و هو صبی و قال إننی من المسلمین» فقالوا: و الله الکفر بنا أولى مما نحن فیه، فساروا فقالوا لهما و خوفوهما بأهل مکة فعرضوا لهما و غلظوا علیهما الأمر، فقال علی ص: حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ و مضى، فلما دخلا مکة أخبر الله نبیه بقولهم لعلی و بقول علی لهم، فأنزل الله بأسمائهم فی کتابه، و ذلک قول الله أ لم تر إلى الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ» إلى قوله: «وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیمٍ» و إنما نزلت أ لم تر إلى فلان و فلان لقوا علیا و عمارا فقالا إن أبا سفیان و عبد الله بن عامر و أهل مکة قد جمعوا لکم فاخشوهم فقالوا حسبنا الله و نعم ال ، و هما اللذان قال الله: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا» إلى آ الآیة فهذا أول کفرهم‏ ...
[8] . یک مورد دیگرش قبلا در جلسه 621، حدیث2 گذشت: http://yekaye.ir/al-kahf -40/
[9] . وَ عَجِبْتُ لِمَنِ اغْتَمَّ کَیْفَ لَا یَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ فَإِنِّی سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ بِعَقَبِهَا وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ وَ عَجِبْتُ لِمَنْ مُکِرَ بِهِ کَیْفَ لَا یَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ فَإِنِّی سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ بِعَقَبِهَا فَوَقاهُ اللَّهُ سَیِّئاتِ ما مَکَرُوا وَ عَجِبْتُ لِمَنْ أَرَادَ الدُّنْیَا وَ زِینَتَهَا کَیْفَ لَا یَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ فَإِنِّی سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ بِعَقَبِهَا إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مالًا وَ وَلَداً. فَعَسى‏ رَبِّی أَنْ یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِنْ جَنَّتِکَ وَ عَسَى مُوجِبَةٌ.



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/918/844) سوره آل عمران (3) آيه 173 الَّذينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِن/




ادامه آیه 174 سوره آل عمران

درخواست حذف اطلاعات


2) محمد بن فرج می گوید: جواد ع به من نامه ای نوشت و این دعا را تعلیم داد و فرمود: هر بعد از صبحش چنین دعا کند حاجتی نخواهد مگر اینکه برایش میسر گردد و خداوند آنچه را که مهم می شمرد کفایت کند:
به نام خداوند و صلوات خداوند بر حضرت محمد ص و خاندانش «و کارم را به خداوند واگذار نمودم که خداوند به بندگانش بیناست؛ پس خدا او را از عواقب سوء آنچه نیرنگ مى‏ د حمایت فرمود.» (غافر/44-45) «معبودى جز تو نیست، منزّهى تو، راستى که من از ستمکاران بودم. پس [دعاى‏] او را برآورده کردیم و او را از اندوه رهانیدیم، و مؤمنان را چنین نجات مى‏دهیم» (انبیاء/87-88) «خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است. پس به نعمتی از خداوند و فضلی [ از جانب او] بازگشتند، در حالی که هیچ گزندی ب ان نرسیده بود» (آل عمران/173-174) هر آنچه خداوند بخواهد [همان خواهد شد] که هیچ دگرگونی و قدرتی نیست مگر به خداوند علی عظیم؛ هر آنچه خدا بخواهد [همان خواهد شد] نه هر آنچه مردم بخواهند؛ هر آنچه خدا بخواهد [همان خواهد شد] هرچند مردم خوش نداشته باشند؛ پروردگار مرا بس است درقبال پرورده شدگان؛ آفریدگار مرا بس است در قبال آفریدگان؛ روزی دهنده مرا بس است در قبال روزی داده شدگان؛ بس است ی که مرا همواره از زمانی که بوده ام بس بوده است؛ «بس است مرا خداوندی که هیچ معبودی جز او نیست، بر او توکل نمودم و او پروردگار عرش عطیم است» (توبه/129)
الکافی، ج‏2، ص547-548؛ من لا یحضره الفقیه، ج‏1، ص326-327
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفَرَجِ قَالَ: کَتَبَ إِلَیَّ أَبُو جَعْفَرٍ ابْنُ الرِّضَا ع بِهَذَا الدُّعَاءِ وَ عَلَّمَنِیهِ وَ قَالَ مَنْ قَالَ [دعا] فِی دُبُرِ صَلَاةِ الْفَجْرِ لَمْ یَلْتَمِسْ حَاجَةً إِلَّا تَیَسَّرَتْ لَهُ وَ کَفَاهُ اللَّهُ مَا أَهَمَّهُ:
بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ «وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ فَوَقاهُ اللَّهُ سَیِّئاتِ ما مَکَرُوا» «لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ» «حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ» ما شاءَ اللَّهُ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ[1] مَا شَاءَ اللَّهُ لَا مَا شَاءَ النَّاسُ مَا شَاءَ اللَّهُ وَ إِنْ کَرِهَ النَّاسُ حَسْبِیَ الرَّبُّ مِنَ الْمَرْبُوبِینَ حَسْبِیَ الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ حَسْبِیَ الرَّازِقُ مِنَ الْمَرْزُوقِینَ حَسْبِیَ الَّذِی لَمْ یَزَلْ حَسْبِی مُنْذُ قَطُّ[2] «حَسْبِیَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیم‏».

3) از صادق ع روایت شده است که فرمودند:
ی که از خداوند بترسد، خداوند همه چیز را از او می ترساند؛ و ی که از خداوند نترسد خداوند او را از همه چیز بترساند.
الکافی، ج‏2، ص68
مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْهَیْثَمِ بْنِ وَاقِدٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ:
مَنْ خَافَ اللَّهَ أَخَافَ اللَّهُ مِنْهُ کُلَّ شَیْ‏ءٍ وَ مَنْ لَمْ یَخَفِ اللَّهَ أَخَافَهُ اللَّهُ مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ.[3]

4) محمد بن مسلم می گوید: به سوی مدینه به راه افتادم در حالی که مریض بودم. به ایشان گفته شد که محمد بن مسلم مریض است. باقر ع نوشیدنی ای را همراه جوانکی فرستاد که رویش را با پارچه ای پوشانده بود. جوانک آن را به من داد و گفت: این را بنوش که حضرت ع به من دستور داده که تو را ترک نکنم تا اینکه آن را بنوشی.
آن را گرفتم و بوی خوشی می داد و نوشیدنی بسیار خوش طعم و خنکی بود. چون آن را نوشیدم جوانک گفت: مولایت فرمود: هنگامی که آن را نوشیدی نزد ما بیا !
با خودم از آنچه گفت به فکر فرو رفتم چرا که تا قبل از اینکه آن را بنوشم توان ایستادن بر روی پایم را نداشتم؛ اما همین که آن نوشیدنی در درونم جای گرفت گویی بند از پایم برداشتند؛ پس به راه افتادم تا به درب منزل ایشان رسیدم و از همانجا صدا زدند: بدنت سالم شد! وارد شو!
پس وارد شدم در حالی که اشکم سرازیر بود و به ایشان سلام و دست و سرشان را بوسیدم.
فرمود: محمد! چه چیزی تو را به گریه انداخته است؟
گفتم: فدایت شوم! می گریم بر غربتم، و راه دور و دراز، و قلت توانایی ام برای اینکه نزد شما بمانم و به شما بنگرم.
فرمود: اما قلت توانایی ات، پس خداوند برای اولیاء و دوستان ما چنین خواسته است و بلا را به سوی آنان شتابان قرار داده است؛
اما اینکه از غربت گفتی، همانا مومن در این دنیا و در میان این مردمان واژگون سیرت، غریب است، تا اینکه از این سرا به رحمت خداوند خارج شود؛
و اما اینکه از راه دور و دراز گفتی پس همانا اسوه تو اباعبدالله است که در زمینی دور از ما در جنب فرات است؛
و اما آنچه از دوست داشتن در جوار ما بودن و نظر به ما گفتی و اینکه توان بر این کار نداری، پس خداوند از آنچه در دلت هست باخبر است و پاداشت را محفوظ می دارد.
سپس به من فرمود: آیا نزد قبر حسین ع می روی؟
گفتم: البته با ترس و بیم.
فرمود:هرقدر این بیشتر باشد، پس بدان که ثواب به اندازه ترس است؛ پس هرکه با این ترس برود، خداوند وی را از آن فزع در امان می دارد «روزی که مردم در پیشگاه پروردگار جهانیان حاضر می شوند» (مطففین/6) و با مغفرت برمی گردد و فرشتگان بر او سلام می کنند و ص را زیارت کرده و دیگر چکاری می خواهد د در حالی که [ ص] برایش دعا کرده «با نعمتی از جانب خداوند و فضلی [از جانب او] برمی گردد در حالی که گزندی به او نرسیده است و از خشنودی خداوند پیروی نموده است»...
کامل ا یارات، ص275-277
حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ الْبَصْرِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْأَصَمِّ قَالَ حَدَّثَنَا مُدْلِجٌ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ:
خَرَجْتُ إِلَى الْمَدِینَةِ وَ أَنَا وَجِعٌ فَقِیلَ لَهُ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ وَجِعٌ. فَأَرْسَلَ إِلَیَّ أَبُو جَعْفَرٍ ع شَرَاباً مَعَ غُلَامٍ مُغَطًّى بِمِنْدِیلٍ فَنَاوَلَنِیهِ الْغُلَامُ وَ قَالَ لِی: اشْرَبْهُ فَإِنَّهُ قَدْ أَمَرَنِی أَنْ لَا أَبْرَحَ حَتَّى تَشْرَبَهُ. فَتَنَاوَلْتُهُ فَإِذَا رَائِحَةُ الْمِسْکِ‏ مِنْهُ وَ إِذَا بِشَرَابٍ طَیِّبِ الطَّعْمِ بَارِدٍ فَلَمَّا شَرِبْتُهُ قَالَ لِیَ الْغُلَامُ: یَقُولُ لَکَ مَوْلَاکَ إِذَا شَرِبْتَهُ فَتَعَالَ!
فَفَکَّرْتُ فِیمَا قَالَ لِی وَ مَا أَقْدِرُ عَلَى النُّهُوضِ قَبْلَ ذَلِکَ عَلَى رِجْلِی فَلَمَّا اسْتَقَرَّ الشَّرَابُ فِی جَوْفِی فَکَأَنَّمَا نَشَطْتُ مِنْ عِقَالٍ؛
فَأَتَیْتُ بَابَهُ فَاسْتَأْذَنْتُ عَلَیْهِ، فَصَوَّتَ بِی: صَحَّ الْجِسْمُ ادْخُلْ!
فَدَخَلْتُ عَلَیْهِ وَ أَنَا بَاکٍ فَسَلَّمْتُ عَلَیْهِ وَ قَبَّلْتُ یَدَهُ وَ رَأْسَهُ.
فَقَالَ لِی وَ مَا یُبْکِیکَ یَا مُحَمَّدُ؟
قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ أَبْکِی عَلَى اغْتِرَابِی وَ بُعْدِ الشُّقَّةِ وَ قِلَّةِ الْقُدْرَةِ عَلَى الْمُقَامِ عِنْدَکَ أَنْظُرُ إِلَیْکَ.
فَقَالَ لِی: أَمَّا قِلَّةُ الْقُدْرَةِ فَکَذَلِکَ جَعَلَ اللَّهُ أَوْلِیَاءَنَا وَ أَهْلَ مَوَدَّتِنَا وَ جَعَلَ الْبَلَاءَ إِلَیْهِمْ سَرِیعاً؛
وَ أَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنَ الْغُرْبَةِ فَإِنَّ الْمُؤْمِنَ فِی هَذِهِ الدُّنْیَا غَرِیبٌ وَ فِی هَذَا الْخَلْقِ الْمَنْکُوسِ حَتَّى یَخْرُجَ مِنْ هَذِهِ الدَّارِ إِلَى رَحْمَةِ اللَّهِ؛
وَ أَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ بُعْدِ الشُّقَّةِ فَلَکَ بِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أُسْوَةٌ بِأَرْضٍ نَائِیَةٍ عَنَّا بِالْفُرَاتِ؛
وَ أَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ حُبِّکَ قُرْبَنَا وَ النَّظَرَ إِلَیْنَا وَ أَنَّکَ لَا تَقْدِرُ عَلَى ذَلِکَ فَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا فِی قَلْبِکَ وَ جَزَاؤُکَ عَلَیْهِ.
ثُمَّ قَالَ لِی هَلْ تَأْتِی قَبْرَ الْحُسَیْنِ ع؟
قُلْتُ نَعَمْ عَلَى خَوْفٍ وَ وَجَلٍ.
فَقَالَ: مَا کَانَ فِی هَذَا أَشَدَّ فَالثَّوَابُ فِیهِ عَلَى قَدْرِ الْخَوْفِ وَ مَنْ خَافَ فِی إِتْیَانِهِ آمَنَ اللَّهُ رَوْعَتَهُ یَوْمَ یَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمِینَ وَ انْصَرَفَ بِالْمَغْفِرَةِ وَ سَلَّمَتْ عَلَیْهِ الْمَلَائِکَةُ وَ زار [زَارَهُ‏] [وَ رَآهُ‏] النَّبِیُّ ص وَ مَا یَصْنَعُ وَ دَعَا لَهُ انْقَلَبَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُ سُوءٌ وَ اتَّبَعَ رِضْوَانَ اللَّهِ ...[4]

5) منقذ بن ابقع اسدی یکی از یاران خاص المومنین ع است که روایتی نقل کرده از اینکه شبی با المومنین ع همراه بوده که در مسیر شیری به آنان نزدیک می شود ولی در برابر المومنین ع خضوع می کند و به اذن خداوند به سخن درمی آید و می گوید که گرسنه مانده و اکنون است که به منطقه قادسیه برود و یکی از دشمنان المومنین ع را که در جنگ صفین در لشکر معاویه شرکت کرده بود بدَرَد. وی با اجازه المومنین ع فردایش به قادسیه می رود و خبردار می شود که آن مرد توسط شیری دریده شده است؛ و وی حکایت را برای مردم تعریف می کند و مردم استخوانهای وی را نزد می آورند و ارادت ایشان به بیشتر می شود.
ع وقتی این چنین می بیند بلند می شود و خطبه ای می خوانند و ابتدا حمد و ثنای خداوند می گویند و بر اکرم و خاندان ایشان صلوات می فرستند و می فرمایند:
ای مردم! ی نیست که ما را دوست داشته باشد و به جهنم برود؛ و ی نیست که از ما متنفر باشد و به بهشت برود؛ که همانا من تقسیم کننده بهشت و جهنم هستم؛ این را از سمت راست به بهشت می فرستم و او دوستدار من است؛ و آن را از سمت چپ به جهنم روانه می کنم و او دشمن من است. سپس روز قیامت به جهنم می گویم: این مال من است و آن مال تو؛ تا اینکه شیعیانم همچون برق جهنده و تندبادی توفنده و پرنده ای شتابنده و اسبی سبقت گیرنده بر صراط بگذرند.
اینجا بود که مردم همگی بپا خواستند و گفتند: «حمد و سپاس خ را که تو را بر بسیاری از بندگان مومن خویش برتری داد»؛ سپس ع این را تلاوت د:
« انی که مردم به آنها گفتند: همانا مردم علیه شما گرد آمده اند؛ پس، از آنان بترسید! پس، به لحاظ ایمان فزونی یافتند و گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است. پس به نعمتی از خداوند و فضلی [ از جانب او] بازگشتند، در حالی که هیچ گزندی ب ان نرسیده بود، و خشنودی خداوند را پیروی د و خداوند دارای تفضلی عظیم است.»
الروضة فی فضائل أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب ع (ابن شاذان القمی)، ص217؛ الیقین باختصاص مولانا علی ع بإمرة المؤمنین (سید بن طاووس)، ص254-257 و 394-397؛ الدر النظیم فی مناقب الأئمة اللهامیم (یوسف بن حاتم شامی)، ص297-300[5]
بِالْإِسْنَادِ یَرْفَعُهُ إِلَى الْمُنْقِذِ بْنِ الْأَبْقَعِ الْأَسَدِیِّ، وَ کَانَ الرَّجُلُ مِنْ خَاصَّةِ مَوْلَانَا عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ، قَالَ: کُنْتُ مَعَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ فِی النِّصْفِ مِنْ شَعْبَانَ، وَ هُوَ یُرِیدُ أَنْ یَمْضِیَ إِلَى مَوْضِعٍ لَهُ کَانَ یَأْوِی إِلَیْهِ فِی اللَّیْلِ، وَ أَنَا مَعَهُ حَتَّى أَتَى الْمَوْضِعَ، وَ نَزَلَ مِنْ بَغْلَتِهِ وَ مَضَى لِشَأْنِهِ قَالَ: فَحَمْحَمَتِ الْبَغْلَةُ، وَ رَفَعَتْ رَأْسَهَا وَ أُذُنَیْهَا، قَالَ: فَحَسَّ مَوْلَایَ، وَ قَالَ: مَا وَرَاءَکَ یَا أَخَا بَنِی أَسَدٍ؟ فَقُلْتُ: یَا مَوْلَایَ، الْبَغْلَةُ تَنْظُرُ شَیْئاً وَ قَدْ شَخَصْتُ إِلَیْهِ وَ هِیَ تُحَمْحِمُ، وَ لَا أَعْلَمُ مَا ذَا دَهَمَهَا؟
قَالَ: فَنَظَرَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ إِلَى الْبَرِّ، وَ قَالَ: هُوَ سَبُعٌ وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ، فَقَامَ مِنْ مِحْرَابِهِ مُتَقَلِّداً سَیْفَهُ، وَ جَعَلَ یَخْطُو نَحْوَ السَّبُعِ، ثُمَّ صَاحَ بِهِ: قِفْ. فَوَقَفَ یَضْرِبُ بِسَنْبَلَتِهِ خَوَاصِرَهُ قَالَ: فَعِنْدَ ذَلِکَ اسْتَقَرَّتِ الْبَغْلَةُ وَ هَجَعَتْ، ثُمَّ قَالَ لَهُ: یَا لَیْثُ، أَ مَا عَلِمْتَ أَنِّی اللَّیْثُ أَبُو الْأَشْبَالِ، وَ أَنِّی خَیْرُ الْوَصِیِّینَ وَ أَنِّی وَارِثُ عِلْمِ النَّبِیِّینَ، وَ أَنِّی حَیْدَرَةٌ وَ قَسْوَرَةٌ، فَمَا جَاءَ بِکَ أَیُّهَا اللَّیْثُ؟
ثُمَّ قَالَ: اللَّهُمَّ أَنْطِقْ لِسَانَهُ، قَالَ: فَعِنْدَهَا قَالَ السَّبُعُ: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ، وَ یَا خَیْرَ الوَصِیِّینَ، وَ یَا وَارِثَ عِلْمِ النَّبِیِّینَ، إِنَّ لِیَ الْیَوْمَ سَبْعَةَ أَیَّامٍ مَا افْتَرَسْتُ فَرِیسَةً، وَ قَدْ أَضَرَّنِی الْجُوعُ وَ قَدْ رَأَیْتُکُمْ مِنْ مَسِیرَةِ فَرْسَخَیْنِ، فَدَنَوْتُ مِنْکُمْ، فَقُلْتُ: أَذْهَبُ إِلَى هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ، فَإِنْ کَانَ لِی بِهِمْ قُدْرَةٌ، أَخَذْتُ نَصِیبِی فَقَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ: یَا لَیْثُ، أَنَا أَبُو الْأَشْبَالِ الْإِحْدَى عَشَرَ، ثُمَّ مَدَّ الْإِمَامُ یَدَهُ عَلَى صُوفِ قَفَاهُ وَ جَذَبَهُ إِلَیْهِ، فَامْتَدَّ السَّبُعُ بَیْنَ یَدَیْهِ، وَ جَعَلَ عَلَیْهِ السَّلَامُ یَمْسَحُ مِنْ هَامَتِهِ إِلَى کَتِفِهِ وَ یَقُولُ: یَا لَیْثُ، أَنْتَ کَلْبُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ، فَقَالَ السَّبُعُ: الْجُوعُ یَا مَوْلَایَ فَقَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ: اللَّهُمَّ آتِهِ رِزْقَهُ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ.
قَالَ: فَالْتَفَتُّ فَإِذَا بِالسَّبُعِ یَأْکُلُ شَیْئاً عَلَى هَیْئَةِ الْحَمَلِ، حَتَّى أَتَى عَلَى آخِرِهِ. قَالَ: فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ ذَلِکَ وَ تَحْلَسُ بِیَدَیْهِ، قَالَ: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ نَحْنُ مَعَاشِرَ الْوُحُوشِ لَا نَأْکُلُ لَحْمَ مُحِبِّیکَ وَ مُحِبِّی عِتْرَتِکَ فَنَحْنُ أَهْلُ بَیْتٍ نَنْتَحِلُ بِحُبِّ الْهَاشِمِیِّینَ، وَ حُبِّ عِتْرَتِهِمْ.
قَالَ لَهُ الْإِمَامُ: أَیْنَ تَأْوِی؟ وَ أَیْنَ تَکُونُ؟ قَالَ: یَا مَوْلَایَ، أَنَا مُسَلَّطٌ عَلَى أَعْدَائِکَ کِلَابِ أَهْلِ الشَّامِ، أَنَا وَ أَهْلُ بَیْتِی مَنْ خَرَجَ مِنْهُمْ افْتَرَسْنَاهُ، وَ نَحْنُ نَأْوِی النِّیلَ.
فَقَالَ: مَا جَاءَ بِکَ إِلَى الْکُوفَةِ؟ قَالَ: یَا مَوْلَایَ، لِأَجْلِکَ فَلَمْ أُصَادِفْکَ فِیهَا، وَ أَتَیْتُ الْفَیَافِیَ وَ الْقِفَارَ، حَتَّى أَتَیْتُ إِلَیْکَ، وَ نِلْتُ سُؤْلِی مِنْکَ، وَ أَنَا مُنْصَرِفٌ لَیْلَتِی هَذِهِ إِلَى الْقَادِسِیَّةِ، إِلَى رَجُلٍ یُقَالُ لَهُ: سِنَانُ بْنُ وَائِلٍ وَ هُوَ مِمَّنِ انْفَلَتَ عَنْ حَرْبِ صِفِّینَ، وَ هُوَ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ، ثُمَّ هَمْهَمَ وَ دَمْدَمَ وَ وَلَّى.
قَالَ مُنْقِذُ بْنُ الْأَبْقَعِ الْأَسَدِیُّ: فَتَعَجَّبْتُ مِنْ ذَلِکَ! فَقَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ لِی: مِمَّ تَعَجَّبْتَ؟ ذَلِکَ أَعْجَبُ، أَمِ الشَّمْسُ أَعْجَبُ فِی رُجُوعِهَا؟ أَمِ الْکَوَاکِبُ فِی سُقُوطِهَا؟ أَمِ الْعَیْنُ فِی تَنْبِیعِهَا؟ أَمِ الْجُمْجُمَةُ فِی تَکَلُّمِهَا؟ أَمْ سَائِرُ ذَلِکَ فَوَ اللَّهِ، لَوْ أَحْبَبْتُ أَنْ أُرِیَ النَّاسَ مِمَّا عَلَّمَنِی رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ. مِنَ الْآیَاتِ وَ الْمُعْجِزَاتِ لَکَانُوا یَرْجِعُونَ کُفَّاراً.
ثُمَّ رَجَعَ إِلَى مُصَلَّاهُ، وَ وَجَّهَنِی مِنْ سَاعَتِی إِلَى الْقَادِسِیَّةِ فَوَصَلْتُ، وَ الْمُصَلِّی یُقِیمُ الصَّلَاةَ، فَسَمِعْتُ النَّاسَ، یَقُولُونَ: السَّبُعُ افْتَرَسَ سِنَانَ بْنَ وَائِلٍ، فَأَتَیْتُ إِلَیْهِ مَعَ مَنْ أَتَاهُ یَنْظُرُ إِلَیْهِ فَرَأَیْتُهُ لَمْ یَتْرُکِ السَّبُعُ سِوَى أَطْرَافِ أَصَابِعِهِ وَ أُنْبُوبَاتِ أَسْنَانِهِ وَ رَأْسِهِ، فَحَمَلُوا رَأْسَهُ وَ عِظَامَهُ إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ فَبَقِیتُ مُتَعَجِّباً.
فَحَدَّثْتُ النَّاسَ بِمَا کَانَ مِنْ حَدِیثِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ وَ السَّبُعِ. قَالَ: فَعِنْدَ ذَلِکَ جَعَلَ النَّاسُ یَأْخُذُونَ ُّرَابَ مِنْ تَحْتِ قَدَمَیْهِ، وَ یَسْتَشْفُونَ بِه‏. فَلَمَّا رَأَى ذَلِکَ، قَامَ خَطِیباً فِیهِمْ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَیْهِ، وَ ذَکَرَ النَّبِیَّ فَصَلَّى عَلَیْهِ قَالَ:
أَیُّهَا النَّاسُ: مَا أَحَبَّنَا رَجُلٌ وَ دَخَلَ النَّارَ، وَ لَا أَبْغَضَنَا رَجُلٌ وَ دَخَلَ الْجَنَّةَ فَإِنِّی قَسِیمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ، هَذَا إِلَى الْجَنَّةِ یَمِیناً وَ هُوَ مُحِبِّی، وَ هَذَا إِلَى النَّارِ شِمَالًا وَ هُوَ مُبْغِضِی. ثُمَّ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَقُولُ لِجَهَنَّمَ: هَذَا لِی وَ هَذَا لَکِ، حَتَّى تَجُوزَ شِیعَتِی عَلَى الصِّرَاطِ کَالْبَرْقِ الْخَاطِفِ، وَ الرِّیحِ الْعَاصِفِ وَ الطَّیْرِ الْمُسْرِحِ، وَ الْجَوَادِ السَّابِقِ، وَ الطَّیْرِ الْمُسْرِعِ.
قَالَ: فَعِنْدَ ذَلِکَ قَامَ إِلَیْهِ النَّاسُ بِأَجْمَعِهِمْ، وَ قَالُوا: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی فَضَّلَکَ عَلَى کَثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ، ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآیَةَ: «الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیم‏.»

6) از صادق ع روایت شده است:
صفت رضایت آن است که از آنچه خوشایند و ناخوشایند است راضی باشد؛ و رضایت پرتوی نور معرفت است؛ و راضی از همه آنچه دلخواه خویش است فانی گردیده؛ و راضی حقیقی ی است که مورد رضایت واقع شده باشد؛ و «رضا» اسمی است که همه معانی عبودیت را در خود جمع کرده و تفسیر رضایت، شادیِ دل است؛
و از پدرم محمد باقر ع شنیدم که می فرمود: تعلق خاطرِ دل به آنچه موجود است، شرک است؛ و تعلقش بدانچه مفقود است و موجود نیست، کفر است؛ و ایندو، دو بال از سنت رضایتمندی است [یعنی انسان برای اینکه به رضا برسد نه باید دل به آنچه موجود است ببندد، و نه دل در گروی چیزی بگذارد که نیست]
و در عجبم از ی که مدعی عبودیت در پیشگاه خداوند است چگونه با او در آنچه مقدر فرموده نزاع می کند [= اینکه شخص چیزی بخواهد که خدا مقدر نفرموده و بدانچه خدا مقدر کرده راضی نباشد، گویی با خداوند در مقدراتش نزاع کرده] حاشا که عارفان صاحب مقام رضا چنین کنند.
مصباح الشریعة، ص182
قَالَ الصَّادِقُ ع:
صِفَةُ الرِّضَا أَنْ یَرْضَى الْمَحْبُوبَ وَ الْمَکْرُوهَ وَ الرِّضَا شُعَاعُ نُورِ الْمَعْرِفَةِ وَ الرَّاضِی فَانٍ عَنْ جَمِیعِ اخْتِیَارِهِ وَ الرَّاضِی حَقِیقَةً هُوَ الْمَرْضِیُّ عَنْهُ وَ الرِّضَا اسْمٌ یَجْتَمِعُ فِیهِ مَعَانِی الْعُبُودِیَّةِ وَ تَفْسِیرُ الرِّضَا سُرُورُ الْقَلْبِ سَمِعْتُ أَبِی مُحَمَّداً الْبَاقِرَ ع یَقُولُ تَعَلُّقُ الْقَلْبِ بِالْمَوْجُودِ شِرْکٌ وَ بِالْمَفْقُودِ کُفْرٌ وَ هُمَا جَنَاحَانِ مِنْ سُنَّةِ الرِّضَا[6] وَ أَعْجَبُ مِمَّنْ یَدَّعِی الْعُبُودِیَّةَ لِلَّهِ کَیْفَ یُنَازِعُهُ فِی مَقْدُورَاتِهِ حَاشَا الرَّاضِینَ الْعَارِفِینَ عَنْ ذَلِک‏.
تدبر
1) «فَزادَهُمْ إیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ؛ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ ...»
در آیه قبل معلوم شد که مومنان واقعی انی اند که وقتی آنان را از جمع شدن دشمنان علیه آنها می ترسانند، نه تنها نمی ترسند، بلکه ایمانشان زیادتر می شود! چرا که خدا را کافی می دانند و تنها بر او توکل می کنند.
در این آیه توضیح می دهد که این کافی دانستن و توکل آنها، صرفا یک دل خوشی ذهنی و تلقینی نبوده است؛ بلکه چنین مومنانی نه تنها مغلوب نمی شوند بلکه با دستانی پر، سرشار از نعمت و فضل خداوند و بدون اینکه اندک گزندی از دشمن بدانان رسیده باشد برمی گردند.
در واقع، مضمون این دو آیه همان مضمون آیاتی است که نشان می دهد که اگر ی بر خدا توکل کند خداوند کارش را به نحو احسن به ثمر می رساند: «وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِه» (طلاق/3) (المیزان، ج‏4، ص64)

2) «فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ ....»
حرکت در مسیر انجام وظیفه، همراه با توکّل به خدا، سبب تبدیل مشکلات به آسانى مى‏شود. (تفسیر نور، ج‏1، ص654)

3) «فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ»
آنکه از دشمن نترسید و بر خدا توکل کرد هم به «نعمتی» از خدا رسید و هم به «فضلی».
فرق این دو چیست؟ و چرا نفرمود «نعمة و فضل من الله» (نکاتی در بحث از آیه 171، جلسه842، تدبر4 مطرح شد http://yekaye.ir/ale-imran-3-171/) علاوه بر آنها این موارد هم قابل ذکر است:
الف. نعمت به ازای عملشان است؛ و فضل، اضافه ای است که خداوند از رحمت خود بدانها می دهد: یعنی چه بسا می خواهد بیان کند که ایستادگی، از هر ی که سر بزند، مومن باشد یا غیرمومن، یک ثمره ای حتما برایش دارد (نعمت)؛ اما اگر ی که ایستادگی می کند مومن باشد، علاوه بر ثمره طبیعیِ ایستادگی، به رحمت اضافه ای هم از جانب خداوند دسترسی پیدا می کند.
ب. مقصود از نعمت ثابت قدم ماندن آنان در ایمان و اطاعت از خداست؛ و مقصود از فضل، آن سود و غنایمی که به دست آوردند. (زجاج، به نقل از مجمع البیان، ج2، ص889)
ج. ...

4) «فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ»
درباره چرایی نکره آوردن دو کلمه نعمت و فضل در بحث از آیه 171، جلسه842، تدبر3 نکاتی مطرح شد که مجددا تکرار نمی کنیم: http://yekaye.ir/ale-imran-3-171/.

5) «فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ»
ثمره توکل مومنان و نترسیدنشان از دشمن سه چیز شد: مواجه شدن با نعمتی از جانب خدا؛ و چیزی اضافه بر آن نعمت؛ و نرسیدن گزندی.
یعنی هم خوبی ها به تمامه به آنها رسید و هم بدی ای به آنان نرسید. یعنی همه چیز کاملا بر وفق مراد تمام شد.

6) «الَّذینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ؛ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ»
چه بسیار انى که در راه خدا، به استقبال خطر رفته و سالم برگشته‏اند. (تفسیر نور، ج‏1، ص654)
در واقع، اگر مومنان در راه خداوند در برابر دشمنان دین ایستادگی کنند و از کثرت دشمن نترسند، دشمن هیچ آسیبی بدانها نمی تواند وارد کند.
تطبیق بر روز
امروزه در شرایط سخت تحریم اقتصادی بسر می بریم. با این حال، برخی افراد، همانند عزیز انقلاب، که قرآن را باور دارند، دائما نغمه امید سر می دهند. بسیاری از افراد، از این اطمینان خاطر ایشان در تعجبند و برخی هم اینها را ظاهرسازی قلمداد می کنند و خود با دیدن اجتماع دشمنان علیه ما ساز ناامیدی کوک می کنند و از ضرورت تسلیم سخن می گویند.
مساله شاید فقط در یک نکته است:
ی که قرآن را باور داشته باشد و از آنچه در تاریخ گذشته مطلع باشد می داند که استقامت در برابر سختی ها حتما به پیروزی و غلبه بر دشمن خواهد انجامید.
اینان که خداوند در این آیه از آنان یاد کرده، واقعا بر خدا توکل نموده و در برابر دشمن ایستادگی د و واقعا گزندی بدانان نرسید؛ آیا اگر ما چنین باشیم، جای تردید است که گزندی به ما نخواهد رسید؟

7) «قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ؛ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ»
غالبا این عبارت «و خشنودی خداوند را پیروی د» را اشاره به آن دانسته اند که آنان به دستور ص عمل د و علی رغم اینکه عده ای آنان را می ترساندند و می خواستند منصرفشان کننند، به دنبال دشمن رهسپار شدند. (مجمع البیان، ج2، ص889) با این توضیح، علی القاعده باید این عبارت بعد از جمله «نعم ال » و قبل از «فانقلبوا» می آمد (یعنی آنان گفتند خدا برای ما کافی است و از رضایت خدا پیروی د، پس به نعمت و فضل خدا دست یافتند). چرا آن را بعد آورده است؟
الف. این جمله در مقام ستایش و سپاس از کار آنهاست (المیزان، ج4، ص65)؛ یعنی پس از اینکه می گوید خداوند به وعده اش در مورد آنان وفا کرد و به آنان گزندی نرسید، ادامه می دهد: و آفرین بر آنان که از خشنودی خدا پیروی د و به فضل عظیم رسیدند.
ب. این جمله چه بسا در مقام تعلیل جملات قبل است؛ یعنی علت اینکه آنان به نعمت و فضل خدا رسیدند و گزندی به آنان نرسید این بود که از خشنودی و رضایت خداوند پیروی د.
ج. شاید اشاره است به «مقام رضوان» که از همه نعمتهای بهشتی برتر است (وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها وَ مَ ِنَ طَیِّبَةً فی‏ جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَر؛ توبه/72) یعنی دارد تفضل اضافه ای را برمی شمرد و می فرماید آنان هم به نعمت و فضل خدا رسیدند، هم گزندی به آنان نرسید؛ و هم اینکه دنبال مقام رضوان خدا بودند و با عبارت بعدی (که خداوند صاحب فضلی عظیم است) می خواهد بفهماند که علاوه بر آن نعمت و فضل اولیه، به این فضل عظیم هم رسیدند.
د. ...

8) «فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ»
ی که دنبال رضایت خداوند باشد، هرچقدر هم مسیرش با سختی های ظاهری توام باشد و همگان او را از عاقبت کارش بترسانند، حتما به فضل و نعمت خدا می رسد و هیچ گزندی به او نخواهد رسید. (حدیث6)

9) « الَّذینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ؛ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظیمٍ»
به نظر می رسد عبارت «وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظیمٍ: خداوند دارای تفضلی عظیم است» دلیلی باشد برای تک تک اقداماتی و حالاتی که در این دو آیه درباره این مومنان گذشت:
چرا وقتی مردم به آنها گفتند: همانا مردم علیه شما گرد آمده اند؛ پس، از آنان بترسید؛ آنان نترسیدند؟
چون می دانستند که خداوند دارای تفضلی عظیم است و هرقدر هم دشمن بزرگ باشد در مقابل فضل خدا کاری از پیش نمی برد.
چرا به لحاظ ایمان فزونی یافتند؟
چون می دانستند که خداوند دارای تفضلی عظیم است و اگر آنان در سختی بیافتند خداوند نه معادل آن، بلکه چند برابر آن آنان را یاری می رساند و به آنان پاداش می دهد.
چرا گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است؟
چون می دانستند که خداوند دارای تفضلی عظیم است و برای انجام هر کاری بتنهایی کافی است.
چرا به نعمتی از خداوند و فضلی [ از جانب او] بازگشتند؟
چون خداوند دارای تفضلی عظیم است و وقتی ی بر او تکیه کند بیش از آنچه او انجام داده به او برمی گرداند.
چرا هیچ گزندی ب ان نرسید؟
چون خداوند دارای تفضلی عظیم است و هرکه را بخواهد حفظ کند بتمامه می تواند حفظ کند.
چرا آنان خشنودی خداوند را پیروی د؟
چون می دانستند که خداوند دارای تفضلی عظیم است و اگر ی رضایت خدا را به دست آورد، خداوند با تفضلی عظیم برایش جبران می کند.

10) «الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ؛ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظیمٍ»
حکایت
سید بن طاووس می گوید حکایتی را ابن باقلانی (عالِم علم نحو) از سید موید الدین عبدالملک نقل کرده است که وی گفته است من مریض بودم و بناگاه دیدم المومنین در کنارم حاضر شد و گویی از هوا فرود آمد. خواستم از او تقاضا کنم دعایی برای مریضی ام د؛ اما به جای آن تقاضای شفا . حضرت دستی بر بازوی راستم کشید و فرمود: سه بار این [آیات] را تکرار کن تا خداوند به واسطه آنها تو را حفظ کند. بگو:
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ: به خداوند پناه می برم از رانده شده؛ « انی که مردم به آنها گفتند: همانا مردم علیه شما گرد آمده اند؛ پس، از آنان بترسید! پس، به لحاظ ایمان فزونی یافتند و گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است.» (آل عمران/173)
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ: به خداوند پناه می برم از رانده شده؛ و کار خود را به خدا مى‏سپارم، که همانا خداوند به [حال] بندگان بیناست.» (غافر/44)
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ ما یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِکَ لَها وَ ما یُمْسِکْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ: به خداوند پناه می برم از رانده شده؛ هر رحمتى را که خداوند براى مردم بگشاید هرگز آن را بازدارنده‏اى نیست، و هر چه را بازدارد هرگز آن را پس از او گشاینده‏اى نباشد، و اوست ش ت ناپذیر حکیم. (فاطر/2)
هنگامی که آیه اول را گفتی، خداوند متعال فرمود « فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ: پس به نعمتی از خداوند و فضلی [ از جانب او] بازگشتند، در حالی که هیچ گزندی ب ان نرسیده بود» (آل عمران/174)
و هنگامی که گفتی «کار خود را به خدا مى‏سپارم ...» خداوند متعال فرمود: « فَوَقاهُ اللَّهُ سَیِّئاتِ ما مَکَرُوا وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ: پس خداوند او را از آسیب مکر‏هاى آنها نگه داشت و عذابى سخت فرعونیان را فرا گرفت.» (غافر/45)
و هنگامی که گفتی «هر رحمتى را که خداوند بگشاید ...» این ایمان تام و تمام است.
و المومنین این گونه تفسیر کرد.
مهج الدعوات، (سید بن طاوس) ص97[7]



[1] . در روایت تهذیب «الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ» ندارد.
[2] در روایت تهذیب به جای «منذ قط» آمده: حَسْبِی مَنْ کَانَ مُنْذُ کُنْتُ حَسْبِی لَمْ یَزَلْ حَسْبِی
[3] . در همانجا این حدیث هم آمده که قابل توجه است:
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْجَعْفَرِیِّ عَنْ جَمِیلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَنْ عَرَفَ اللَّهَ خَافَ اللَّهَ وَ مَنْ خَافَ اللَّهَ سَخَتْ نَفْسُهُ عَنِ الدُّنْیَا.
[4] . ...
[5] . در این دو منبع اخیر، سند کامل روایت نیز آمده است بدین بیان:

[6] . در نسخه فعلی مصباح الشریعه کلمه «الرضا» نیامده؛ اما ظاهرا اشتباه است، زیرا هم عبارت را بی معنا می کند و هم اینکه در همه نقلهایی که از آن شده (مسکن الفؤاد، ص87؛ بحار الانوار، ج68، ص149؛ حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص154) این کلمه ذکر شده است.
[7] . ..



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/921/ادامه آيه 174 سوره آل عمران/




846) سوره آلعمران (3) آیه 175 إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوّ

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
846) سوره آل عمران (3) آیه 175
إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ
1 ربیع الاول 1440
ترجمه
جز این نیست که آن است که پیروانش را می ترساند؛ پس، از آنان نترسید و از من بترسید اگر که مومن بوده اید.
اختلاف قرائت[1]
یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ
این عبارت در قرائات مشهور به همین صورت «یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ» قرائت شده است؛ اما:
در قرائت ابن مسعود، ابن عباس، عکرمه و عطاء به صورت «یُخَوِّفُکُم أَوْلِیاءَهُ: شما را از اولیای خود می ترساند» است؛
در روایت ّ بن کعب و نخعی، به صورت «یُخَوِّفُکُم بِأَوْلِیاءِهِ» قرائت شده که به لجاظ معنایی شبیه ح فوق است و این «ب» را می توان باء زائده دانست که «اولیاء» در همان نقش معنایی مفعول دوم باشد؛ و می توان باء سببیت دانست که معنایش چیزی بوده شبیه اینکه «یخوفکم الشر باولیائه: شما را به وسیله اولیای خود از گزندهایی که قرار است به شما برسد می ترساند»
و در روایت سمین از همین دو نفر، به صورت «یُخَوِّفُ بِأَوْلِیاءِهِ» (شبیه روایت مشهور، که فقط حرف «ب» اضافه دارد) روایت شده است.
و در روایت ابوعمرو دانی و نخعی از ابن عباس به صورت «یُخَوِّفُکُم أَوْلِیاءُهُ: اولیای هستند که شما را می ترسانند» نیز روایت شده است.
(البحر المحیط، ج‏3، ص440[2]؛ معجم القرائات، ج1، ص625)
نکات ادبی
یُخَوِّفُ تَخافُوهُمْ خافُونِ
ماده «خوف» در اصل دل بر ترس و بیم (فزع) دارد. (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص230) به تعبیر دیگر، «خوف» عبارت است از اینکه شخص به خاطر یک نشانه محتمل ویا قطعی[3]، انتظار مواجهه با یک امر ناخوشایند را داشته باشد؛ همان گونه که امید و طمع، عبارت است از اینکه به خاطر یک نشانه محتمل ویا قطعی، شخص انتظار رسیدن به یک امر خوشایند را داشته باشد؛ و نقطه مقابل خوف، «امن» است (مفردات ألفاظ القرآن، ص303) و آیاتی نظیر «وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْف» (نساء/83) ، «لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً» (نور/55) ، «لا تَخَفْ إِنَّکَ مِنَ الْآمِنینَ» (قصص/31) ، «آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ» (قریش/4) ، شاهدی است بر اینکه «خوف» در مقابل «امن» است ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص145)
از شواهدی که نشان می دهد که کلمه ترس همواره با یک نوع شناخت همراه است [ولو ممکن است شناخت ناصواب باشد] عبارت «وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَیْنِهِما ...» (اگر از ج و اختلاف زن و شوهر می ترسید، ...؛ نساء/35) است که حتی گفته شده که « م» در اینجا به معنای «عرفتم: دانستید» می باشد؛ یعنی اگر به خاطر اطلاع از حال و روز آنها می ترسید که چنین شود ...» (مفردات ألفاظ القرآن، ص303)
ماده «خوف» در ح عادی متعدی است (ترسیدن همواره، ترس از چیزی است) خواه این مفعول ذکر شود (وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَیْنِهِما، نساء/35؛ إِنِّی أَخافُ اللَّهَ، مائده/28؛ وَ اللَّاتِی تَخافُونَ نُشُوزَهُنَ‏، نساء/34) یا در تقدیر باشد (فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِجالًا أَوْ رُکْباناً، بقره/239؛ لا تَخَفْ إِنَّکَ أَنْتَ الْأَعْلى‏، طه/68؛ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ، بقره/38) که این حذف مفعول، یا برای دل بر اطلاق است [یعنی می خواهد هر امر ترس آوری را شامل شود] و یا اگر امر خاصی مورد نظر بوده، واضح است و اقتضای کلام حذف آن بوده است. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص146)
این ماده وقتی به باب تفعیل می رود، به دو مفعول متعدی می شود («تخویف» یعنی ترساندن ی از ی [یا از چیزی]) «ذلِکَ یُخَوِّفُ اللَّهُ بِهِ عِبادَهُ‏» (زمر/16) که مقصود از ترساندن از خدا، تاکید بر خویشتنداری و حفظ خود از عذاب خداوند (مفردات ألفاظ القرآن، ص303) ویا به تعبیر دیگر، ترساندن از این است که خداوند بخواهد به اقتضای عد ش با ما رفتار کند و ما را به خاطر گناهانمان مواخذه نماید. (مطهری، ده گفتار، گفتار «تقوی») و در اینجا نیز ممکن است دو مفعول در کلام ذکر شود و ممکن است یکی (إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ؛ آل عمران/175) یا هر دو (وَ ما نُرْسِلُ بِالْآیاتِ إِلاَّ تَخْویفاً؛ اسراء/59) در تقدیر باشد. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص146)
و وقتی به باب «تفعّل» می رود (أَوْ یَأْخُذَهُمْ عَلى‏ تَخَوُّفٍ؛ نمل/47) برخی گفته اند به اقتضای این باب، دل بر مطاوعه و پذیرش خوف (استقرار ح ترس در درون شخص) می کند. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص146) ولی بسیاری از اهل لغت تاکید کرده اند که «تخوّف» در زبان عربی به صورت متعدی و به معنای «کاستن و نقص وارد بر ی که مایه ترس او شود» به کار می رود (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص230) و برخی هم آن را به معنای «ظهور خوف در شخص» دانسته اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص303).
«خیفة» بر وزن «فعلة» دل بر «ح » می کند؛ و مقصود از آن، ح و وضعیتی است که ترس بر شخص مستولی شده است: «فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَةً مُوسى؛‏ قُلْنا لا تَخَفْ»‏([طه/67) و گاه این کلمه در همان معنای مصدری (به معنای «خوف: ترس) به کار می رود «وَ الْمَلائِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ‏» (رعد/13) «تَخافُونَهُمْ کَخِیفَتِکُمْ أَنْفُسَکُمْ‏» (روم/28) و در این گونه موارد هم برخی تذکر داده اند که وجه استعمال «خیفة» به جای «خوف» این است که خداوند می خواهد اشاره کند که این ترس، به صورت یک ح ی درآمده که از آنان جدا نمی شود. (مفردات ألفاظ القرآن، ص303) ویا اینکه به نوع حاصی از ترس اشاره می کند (چرا که وزن فعله، دل بر نوع خاص بودن دارد؛ حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص146)
ماده «خوف» در زبان عربی با موادی مانند «خشی» (خشیت) ، «حذر» ، «رهب» (رهبت) ، «فزع» ، «هلع» (هلوع)، «وحش» (وحشت) ، «هول» ، و «نذر» (انذار) نزدیک است اما تفاوت ظریفی بین اینها هست:
در مورد تفاوتش با «خشیت»[4] در بحث از آیه قبل نیز اشاره شد که برخی «خشیت» را خوفی دانسته اند که همراه با نوعی تعظیم نسبت به امر مورد نظر باشد، (مفردات ألفاظ القرآن، ص283) اما دیگران با توجه به برخی از کاربردهای قرآنی این واژه مانند «فَخَشِینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً» (کهف/80) «تَخْشَوْنَ کَسادَها» (توبه/24) «ذلِکَ لِمَنْ خَشِیَ الْعَنَتَ‏ منکم» (نساء/25) «خَشْیَةَ إِمْلاقٍ‏» (اسراء/31) و «خَشْیَةَ الْإِنْفاق» (اسراء/100)‏ با این تحلیل مخالفت کرده، و گفته اند که معنای این ماده «مراقبت و محافظت ی است که همراه با خوف باشد» و به لحاظ معنایی به ماده «خشع» نزدیک است (خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّه‏؛ /21) ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص64-65)
جلسه 728 http://yekaye.ir/al-fater-35-28/
در تفاوتش با «حذر» گفته اند که اگرچه در هر دو انتظار رسیدن امر ناخوشایند در کار است، اما در «حذر» اینکه شخص برای در امان ماندن از امر ناخوشایند تدبیری بین د و خود را حفظ و دفع خطر کند لحاظ شده، اما خوف وما چنین نیست. (الفروق فی اللغة، ص235-236؛ حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص145)
در تفاوتش با «رهبت» گفته اند «رهبت« خوفی است که ادامه دار و مستمر باشد؛ و از این روست که به «راهب» راهب گویند. (الفروق فی اللغة، ص236؛ حقیق، ج‏3، ص145) و از علی بن عیسی نقل شده که وی بر این باور است که «خوف» در جایی است که نسبت به ضرر یا خطر محتمل علم قطعی در کار نباشد، ولی «رهبت» در جایی است که علم قطعی به خطر و ضرر پیش رو در کار باشد. (الفروق فی اللغة، ص236)
در تفاوتش با «فزع» گفته اند که «فزع» امر ترسناکی است که ناگهانی سر برسد و انسان یکدفعه با آن مواجه شود (الفروق فی اللغة، ص236؛ حقیق، ج‏3، ص145)
در تفاوتش با «هلع» (إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً؛ معارج/19) برخی گفته اند که «هلع» از مراتب «جزع» (إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً؛ معارج/20) و «فزع» است ( حقیق، ج‏3، ص145) اما برخی آن را وضعیتی بدتر از «جزع» دانسته اند؛ یعنی آن کم طاقتی ای که موجب می شود انسان در شرایط سختی جزع و فزع کند و در شرایط راحتی، دچار غرور و تکبر گردد، چنانکه قرآن کریم می فرماید «إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً؛ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً؛ وَ إِذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً» (معارج/19-21) (الفروق فی اللغة، ص237)
در تفاوتش با «هول» (= هراس) گفته اند که «هول» ترسیدن از چیزی است که شخص نداند که آن امر ترسناکی چگونه ممکن است بلایی بر سر وی بیاورد، چنانکه می گویند «هول و هراس شب» یا «هول و هراس دریا». (الفروق فی اللغة، ص238)
در تفاوتش با «وجل» گفته اند که در کلمه «وجل» یک اضطراب و تشویش و عدم اطمینان مورد تاکید است؛ و فعل «وجل» لازم است در حالی که فعل مربوط به ماده «خوف» متعدی است. (الفروق فی اللغة، ص238)
در تفاوتش با «وحش» (وحشت) گفته اند که «وحشت» در مقابل «انس» است در حالی که «خوف» در مقابل «امن» است ( حقیق، ج‏3، ص145) در واقع، «وحشت» نه هر گونه ترسی، بلکه ترسی است که ناشی از نامانوس بودن و احساس غریبی و تنهایی است.
در تفاوتش با «نذر» (انذار) هم قبلا بیان شد که عموما «انذار» را اخص از «ترساندن» (تخویف) دانسته اند؛ برخی گفته اند ترساندنی است از طریق سخن انجام می شود ( حقیق، ج‏12، ص75)؛ وبرخی توضیح داده اند که ترساندنی است که موضع ترس، و چرایی ترسناک بودن را برای مخاطب آشکار می کند و ناشی از نوعی احسان و خیرخواهی از جانب انذاردهنده است و هرچه آن امری که سزاوار ترسیدن است عظیم تر باشد، این احسان بیشتر است. (الفروق فی اللغة، ص237)
جلسه 723 http://yekaye.ir/al-fater-35-23/
ماده «خوف» و مشتقات آن جمعا 124 بار در قرآن کریم به کار رفته است.
حدیث
1) سجاد ع در فرازی از دعای 25 صحیفه سجادیه می فرمایند:
خدایا ... و مرا و فرزندانم را از رانده شده پناه بده؛ که همانا تو ما را آفریدی و امر و نهی فرمودی و به پاداش آنچه بدان امر کردی مشتاق کردی و از عقابش بیم دادی؛
و برای ما دشمنی قرار دادی که دامهای کیدش را برای ما گسترده، او را نسبت به ما تسلطی بخشیدی که ما را نسبت به او چنان تسلطی ندادی: او را در ما جای دادی و همچون خون در ما جاری ساختی، به طوری که اگر غافل شویم او غافل نشود و اگر فراموش کنیم او فراموش نکند، ما را از عقابت غافل می کند و ما را از غیر تو می ترساند ...
خدایا، پس سلطه او بر ما را به سلطنت خویش درهم شکن تا اینکه با کثرت دعای به درگاه تو، او از دسترسی به ما حبس شود و ما درحالی که از کید او در عصمت قرار گرفتاه باشیم صبح کنیم ...[5]
الصحیفة السجادیة، (دعاء25: وَ کَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ لِوُلْدِهِ)
... وَ أَعِذْنِی وَ ذُرِّیَّتِی مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ، فَإِنَّکَ خَلَقْتَنَا وَ أَمَرْتَنَا وَ نَهَیْتَنَا وَ رَغَّبْتَنَا فِی ثَوَابِ مَا أَمَرْتَنَا وَ رَهَّبْتَنَا عِقَابَهُ، وَ جَعَلْتَ لَنَا عَدُوّاً یَکِیدُنَا، سَلَّطْتَهُ مِنَّا عَلَى مَا لَمْ تُسَلِّطْنَا عَلَیْهِ مِنْهُ، أَسْکَنْتَهُ صُدُورَنَا، وَ أَجْرَیْتَهُ مَجَارِیَ دِمَائِنَا، لَا یَغْفُلُ إِنْ غَفَلْنَا، وَ لَا یَنْسَى إِنْ نَسِینَا، یُؤْمِنُنَا عِقَابَکَ، وَ یُخَوِّفُنَا بِغَیْرِکَ ...[6]
اللَّهُمَّ فَاقْهَرْ سُلْطَانَهُ عَنَّا بِسُلْطَانِکَ حَتَّى تَحْبِسَهُ عَنَّا بِکَثْرَةِ الدُّعَاءِ لَکَ فَنُصْبِحَ مِنْ کَیْدِهِ فِی الْمَعْصُومِینَ بِکَ...[7]

2) از صادق ع روایت شده است:
مومن همواره بین دو ترس است: [ترس از] گناهی که سپری شده و نمی داند که خداوند در مورد آن چه خواهد کرد؛ و [ترس از] عمری که باقی مانده و نمی داند که چه امر هلاکت باری را ممکن است در آن ب کند؛ پس صبح نمی کند مگر اینکه ترسان است؛ و چیزی جز این ترس او را اصلاح نکند.
الکافی، ج‏2، ص71
عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ یُونُسَ عَنْ فُضَیْلِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِی عُبَیْدَةَ الْحَذَّاءِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
الْمُؤْمِنُ بَیْنَ مَخَافَتَیْنِ ذَنْبٍ قَدْ مَضَى لَا یَدْرِی مَا صَنَعَ اللَّهُ فِیهِ وَ عُمُرٍ قَدْ بَقِیَ لَا یَدْرِی مَا یَکْتَسِبُ فِیهِ مِنَ الْمَهَالِکِ فَهُوَ لَا یُصْبِحُ إِلَّا خَائِفاً وَ لَا یُصْلِحُهُ إِلَّا الْخَوْفُ.

4) از صادق ع روایت شده است که فرمودند:
ی که از خداوند بترسد، خداوند همه چیز را از او می ترساند؛ و ی که از خداوند نترسد خداوند او را از همه چیز بترساند.
الکافی، ج‏2، ص68
مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْهَیْثَمِ بْنِ وَاقِدٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ:
مَنْ خَافَ اللَّهَ أَخَافَ اللَّهُ مِنْهُ کُلَّ شَیْ‏ءٍ وَ مَنْ لَمْ یَخَفِ اللَّهَ أَخَافَهُ اللَّهُ مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ.[8]
تدبر
1) «إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ»
آن است که پیروانش را می ترساند؛ ی که مومن باشد در مسیر زندگی خویش از هیچ چیز نمی ترسد جز از خداوند؛ که ترس از خداوند هم در حقیقت ترس از این است که انسان نتواند وظیفه خود را درست انجام دهد.
حکایت
در سخنرانی 26 فروردین 1343 در مسجد اعظم قم چنین گفت:
اگر من خدای نخواسته، یک وقتی دیدم که مصلحت اقتضا می کند که یک حرفی بزنم، می زنم و دنبالش راه می افتم و از هیچ چیز نمی ترسم بحمدالله تعالی. والله، تا حالا نترسیده ام. آن روز هم که می بردندم، آنها می ترسیدند؛ من آنها را تسلیت می دادم که نترسید!
آ اگر ما برای مقصد ی، برای مقصدی که انبیا خودشان را به آب و آتش زدند، اولیای عظام خودشان را به کشتن دادند، علمای بزرگ را آتش زدند، سر ب د، حبس د، تبعید د، حبسهای طولانی د، اگر چنانچه ما برای مقاصد بترسیم، دین نداریم. دیندار هم برای اینکه قه را از این عالم خالی کند می ترسد؟ اگر ما ماورای این عالم را اعتقاد داشته باشیم، باید شکر کنیم که در راه خدا کشته بشویم و برویم در صف .
بترسیم؟ از چه چیز بترسیم؟ آن باید بترسد که غیر این عالم جایی ندارد. خدای تبارک و تعالی وعده کرده به ما که یک جای خوب دارید، اگر چنانچه به دین من رفتار کنید؛ و ما امیدوارم که رفتار کنیم؛ امید دارم که رفتار کنیم. ما از چه بترسیم؟ چه ترسی ما داریم از شماها؟ شما آن آ امر این است که ما را کنید؛ اول زندگی راحت ماست؛ از این کاریها بیرون می رویم؛ از این رنج و مِحَن خلاص می شویم. آقای ما فرموده: «واللهِ، لَابْنُ طالبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفلِ بِثَدْیِ امِّه » (نهج البلاغه، خطبه5 : سوگند به خدا، علاقه پسر ابوطالب به مرگ، بیشتر است از علاقه طفل به مادرش.) خوب ایشان فرموده اند، ما البته نمی توانیم همچو دعوی ها ، لکن ما شیعه او هستیم. ما اگر از مرگ بترسیم، معنایش این است که ماوراءالطبیعه قبول نیست.
صحیفه ، ج1، ص293
http://farsi.rouhollah.ir/library/sahifeh?volume=1&tid=178

2) «إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ فَلا تَخافُوهُمْ»
نه فقط مومنان را می ترساند؛ بلکه قبل از مومنان، دوستداران خودش را هم می ترساند؛ و با این ترساندن و وعده های دروغ دادن است که می تواند بر آنها سوار شود؛ چنانکه در جای دیگر فرمود: «الشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاء: به شما وعده فقیر شدن می دهد و شما را به اء وادار می کند» (بقره/268)

3) «إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ»
مقصود از این عبارت «یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ» چیست؟
الف. از آنجا که فعل «یخوّف» از افعالی است که دو مفعول می گیرند ( ی را از چیزی ترساندن) علی القاعده یکی از مفعولهایش محذوف (در تقدیر) است، و آن محذوف می تواند مفعول دوم باشد؛ یعنی دوستان خود، یعنی منافقان و بیماردلان و سست عنصران را، که در میان مسلمانان حضور دارند،
الف.1. از لشکر دشمن،
الف.2. از صدماتی که در همراهی با مسلمانان ممکن است متوجه آنان شود،
الف.3. از ....
می ترساند. (مجمع البیان، ج2، ص890؛ البحر المحیط، ج3، ص440)
ب. آن محذوف می تواند مفعول دوم باشد؛ یعنی منظور از این عبارت، «یُخَوِّفُکم أَوْلِیاءَهُ» بوده باشد [چنانکه در برخی از قرائات غیرمشهور چنین هم قرائت شده است] یعنی شما را از دوستداران خود می ترساند (زجاج، ابوعلی فارسی و ...؛ به نقل از مجمع البیان، ج2، ص890)؛ که در این صورت، این مطلب، تعبیر دیگری است از مضمونی که در آیه 173 گذشت که: «إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ: همانا مردم علیه شما جمع شده اند؛ پس، از آنان بترسید!» (البحر المحیط، ج3، ص440)
ج. می توان جمله را همانند ح الف تحلیل کرد با این تفاوت که چه بسا مرجع ضمیر «ه» در «أَوْلِیاءَهُ»، نه ، بلکه خداوند باشد؛ یعنی «اولیاءه المومنین: اولیای مومن خدا» را می ترساند؛ به تعبیر ساده تر، مقصود این است که « مومنان را از کافران می ترساند». (ابن عباس، مجاهد، قتاده، به نقل از مجمع البیان، ج2، ص890)
د. می تواند «یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ» در معنای «یُخَوِّفُ بأَوْلِیائِهِ» باشد، یعنی حرف جر حذف شده و اصطلاحاً منصوب به نزع خافض باشد (شبیه «لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدِیداً» که به معنای «لینذرکم ببأسٍ شدیدٍ» است)؛ یعنی با دوستان خود [شما را] می ترساند (مجمع البیان، ج2، ص890؛ البحر المحیط، ج3، ص440) که معنایش بسیار شبیه ح قبل می شود؛ و چنانکه اشاره شد در برخی از قرائات غیرمشهور این گونه هم قرائت شده است.
ه. ...

4) «إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ»
ظاهرا این آیه اشاره است به آیه 173 که فرمود ««الَّذینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ: انی که مردم بدانان گفتند همانا مردم علیه شما جمع شده اند؛ پس، از آنان بترسید!»
اگر چنین باشد، این آیه از مواردی است که کلمه « » را در مورد انسانها به کار برده است؛ و این مطلب در قرآن نمونه های دیگری هم دارد که معروفترینش این است: «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ» (ناس/4-6) (المیزان، ج4، ص65)

5) «إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ فَلا تَخافُوهُمْ»
مقصود از «هم» در این آیه (که نباید از آنها ترسید) کیست؟
الف. همان «ناس» اول در آیه 173 (الَّذینَ قالَ لَهُمُ «النَّاسُ» إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ)، یعنی از آن مردمی که می خواهند شما را بترسانند و اینجا نیز آنان را به عنوان معرفی کرد، نترسید.. (المیزان، ج4، ص65)
ب. «ناس» دوم در آیه 173 (الَّذینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ «النَّاسَ» قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ)، یعنی از مردمی که علیه شما جمع شده اند نترسید. (البحر المحیط، ج3، ص440)
ج. همان «اولیاؤه» است در معنایی که اولیاؤه را مفعول اول بگیریم؛ یعنی شما را از دوستانش (کفار) می ترساند؛ پس شما از دوستان نترسید. (البحر المحیط، ج3، ص440)
د. ...

6) «إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ فَلا تَخافُوهُمْ»
اگر مومنان و مسلمانان را ترساند، هر که تصمیم دارد زبان و سخنشان الهی باشد، باید که آنان را از این ترساندن برحذر دارد و به آنها امید بدهد.
به تعبیر دیگر، هر گونه شایعه‏اى که مایه‏ى ترس و یأس مسلمانان گردد، ى است؛ و افراد ترسوى میدان‏هاى نبرد، یار و تحت نفوذ ند؛ در مقابل، مؤمنان شجاع، از ولایت دورند. (تفسیر نور، ج‏2، ص203)
تاملی با خویش
همه می دانیم که الان در وضعیت جنگ اقتصادی بسر می بریم و مهمترین پشتوانه این جنگ اقتصادی جنگ روانی ای است که دشمن به راه انداخته است.
ما چه اندازه در این جنگ روانی وارد شده ایم؟
آیا می ترسیم و به ترسیدن دامن می زنیم؟ یا می کوشیم انی را که دچار ترس شده اند از ترس بیرون آوریم؟
براستی این شاخص خوبی است که ببینیم در حزب عمل می کنیم یا در حزب خداوند؟!
بویژه دقت کنید که ادات حصر (إنما) آورد؛ یعنی تنها و تنها است که در مسیر ترساندن گام برمی دارد.
مبادا نقش را بازی کنیم!!

7) «إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ ...»
شیوه‏ى ارعاب و تهدید، سیاست دائمى قدرت‏هاى ى است. (تفسیر نور، ج‏2، ص203)

8) «إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ»
از علائم مومن این است که در جنگ روانی دشمن دچار ترس و هراس نمی شود؛ بلکه تنها و تنها از خدا می ترسد.

9) «فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ»
ظاهرا انسان بین دو خوف، مخیر است: خوف فقط از خدا یا خوف از همه چیز!
در واقع، ی که خدا را قبول دارد، او را همه کاره عالم می دانند، پس تنها و تنها از او می ترسد؛ و ی که از خدا بترسد و کارهایش را با خدا تنظیم کند، از هیچ چیزی نخواهد ترسید، چرا که هیچ در مقابل خداوند هیچ کاری نمی تواند د؛
اما ی که خدا را جدی نگرفته و از خدا نترسد، او را از هر چیزی می تواند بترساند. (حدیث3)

10) «فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ»
نفرمود «ان ت وا مومنین»، بلکه با ماضی آورد و فرمود: «ان کنتم مومنین». چرا؟
الف. شاید می خواهد اشاره کند که آن ایمان را قبلا باید ب کرده باشید تا در موقعیت خطر، از غیر خدا نترسید.
ب. ماضی دل بر قطعیت یافتن مطلب دارد برخلاف مضارع که دل بر در جریان بودن و هنوز قطعی نشدن مطلب دارد. شاید می خواهد بگوید باید ایمان به قطعیت و تمامیت رسیده باشد که انسان فقط از خدا بترسد و از غیر او نترسد.
ج. ...



[1] . اختلاف قرائت در «خافُونِ» که البته ظاهرا ثمره ای در معنا ندارد.
در اغلب قرائات سبع (از جمله در روایت های قالون و ورش از نافع)، این کلمه را همواره به صورت «خافُونِ» (بدون حرف «ی») قرائت کرده اند؛
در قرائت اهل بصره (ابوعمرو) و برخی دیگر از قرائات (ابوجعفر، حسن، یزیدی، ابن شنبوذ، قنبل، روایت اسماعیل از نافع، ابن جماز)، این کلمه را در هنگام وقف به صورت «خافُونِ» (بدون حرف «ی») و در هنگام وصل به صورت «خافُونِی» (با حرف «ی») قرائت کرده اند؛
در برخی قرائات (یعقوب و سهل)، این کلمه را همواره به صورت «خافُونِی» (با حرف «ی») قرائت کرده اند.
(معجم القرائات، ج1، ص625؛ الکامل المفصل فی القرائات الاربعه عشر، ص73)
[2] . یدل على هذا الوجه قراءة ابن مسعود و ابن عباس یخوفکم أولیاءه، إذ ظهر فیها أن المحذوف هو المفعول الأوّل. و قرأ أبیّ و النخعی: یخوفکم بأولیائه، فیجوز أن ت الباء زائدة مثلها فی یقرأن بالسور، و ی المفعول الثانی هو بأولیائه، أی: أولیاءه، کقراءة الجمهور. و یجوز أن ت الباء للسبب، و ی مفعول یخوّف الثانی محذوفا أی: یخوّفکم الشرّ بأولیائه، فی ون آلة للتخویف. و قد حمل بعض المعربین قراءة الجمهور یخوف أولیاءه على أن قدیر: بأولیائه، فی إذ ذاک قد حذف مفعولا یخوف لدلالة، المعنى على الحذف، و قدیر: یخوفکم الشرّ بأولیائه، و هذا بعید. و الأحسن فی الإعراب أن ی ذلکم مبتدأ، و ال خبره، و یخوف جملة حالیه.
[3] . برخی «خوف» را منحصر به مواردی دانسته اند که ضرری که در پیش روست، یقینی نباشد، برخلاف «حذر» که شامل خویشتنداری از ضررهای محتمل و یقینی است (الفروق فی اللغة، ص235) اما با توجه به نظر نمی رسد که وما چنین باشد.
[4] . در الفروق فی اللغة، ص236 تحلیل دیگری از تفاوت این دو ارائه شده که چندان قابل دفاع به نظر نمی رسد:
الفرق بین الخوف و الخشیة، أن الخوف یتعلق بالمکروه و بترک المکروه تقول زیدا کما قال تعالى (یَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ) و تقول المرض کما قال سبحانه (وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ) و الخشیة تتعلق بمنزل المکروه و لا یسمى الخوف من نفس المکروه خشیة و لهذا قال (یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ) فان قیل ألیس قد قال (إِنِّی خَشِیتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرائِیلَ) قلنا انه خشی القول المؤدی الى الفرقة و المؤدی الى الشی‏ء بمنزلة من یفعله و قال بعض العلماء یقال خشیت زیدا و لا یقال خشیت ذهاب زید فان قیل ذلک فلیس على الأصل ولکن على وضع الخشیة مکان الخوف، و قد یوضع الشی‏ء مکان الشی‏ء اذا قرب منه.
[5] . همچنین المومنین ع در خطبه غراء بیانی در مورد دارند که قبلا در جلسه 148 حدیث2 گذشت:
http://yekaye.ir/ibraheem-014-22/
[6] . إِنْ هَمَمْنَا بِفَاحِشَةٍ شَجَّعَنَا عَلَیْهَا، وَ إِنْ هَمَمْنَا بِعَمَلٍ صَالِحٍ ثَبَّطَنَا عَنْهُ، یَتَعَرَّضُ لَنَا بِالشَّهَوَاتِ، وَ یَنْصِبُ لَنَا بِالشُّبُهَاتِ، إِنْ وَعَدَنَا کَذَبَنَا، وَ إِنْ مَنَّانَا أَخْلَفَنَا، وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنَّا کَیْدَهُ یُضِلَّنَا، وَ إِلَّا تَقِنَا خَبَالَهُ یَسْتَزِلَّنَا.
[7] . این روایت در الکافی، ج‏3، ص123 را نیز شاید بتوان ناظر به فراز اول این آیه دانست:
عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ بُنْدَارَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی هَاشِمٍ عَنْ أَبِی خَدِیجَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَا مِنْ أَحَدٍ یَحْضُرُهُ الْمَوْتُ إِلَّا وَکَّلَ بِهِ إِبْلِیسُ مِنْ شَیْطَانِهِ مَن [أَنْ] یَأْمُرَهُ بِالْکُفْرِ وَ یُشَکِّکَهُ فِی دِینِهِ حَتَّى تَخْرُجَ نَفْسُهُ فَمَنْ کَانَ مُؤْمِناً لَمْ یَقْدِرْ عَلَیْهِ...
[8] . در همانجا این حدیث هم آمده که قابل توجه است:
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْجَعْفَرِیِّ عَنْ جَمِیلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَنْ عَرَفَ اللَّهَ خَافَ اللَّهَ وَ مَنْ خَافَ اللَّهَ سَخَتْ نَفْسُهُ عَنِ الدُّنْیَا.



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/922/846) سوره آلعمران (3) آيه 175 إِنَّما ذلِكُمُ الشَّيْطانُ يُخَوّ/




ادامه آیه 176 سوره آل عمران

درخواست حذف اطلاعات


تدبر
1) «وَ لا یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً یُریدُ اللَّهُ أَلاَّ یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ»
اگر در جهان عده ای خلاف دستورات خدا و بلکه در مخالفت با خود خداوند گام برمی دارند و بلکه در این زمینه شتاب می گیرند و با دیگران مسابقه می دهند، جای نگرانی نیست؛
نظام عالم از دست خدا بیرون نرفته است و این هم درون مقدرات الهی است؛
وقتی خداوند به انسان اختیار داده، قرار نیست که همه بهشتی شوند؛ عده ای هم خواهند بود که راه جهنم را چنان برگزینند که در آ ت هیچ بهره ای از خوبی نداشته باشند و بشدت عذاب شوند.

2) «الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ»
برخی انسانها زیر بار حق نمی روند؛ اما برخی هم هستند که در زیر بار حق نرفتن شتاب می گیرند و بلکه با دیگران در این زمینه مسابقه می دهند. (در نکات ادبی اشاره شد که فرق «یُسارع» با «یسرع» این است که «یسارع»، سرعت گرفتنی است که با ملاحظه سرعت دیگران بر سرعت خود می افزاید).
ثمره اخلاقی
گاهی انسان بقدری فطرتش محجوب می گردد که در بدی ها سبقت می گیرد و بدی ها برایش به صورت ارزش درمی آید.
یکی از بدی های تمدن غرب این است که فرو رفتن در رانی را به یک ارزش تبدیل کرده است: ابتدا حجاب و پوشش ن را به بهانه برداشتند؛ سپس کاری را به اسم آزاد و بلکه به اسم های گوناگون مانند ازدواج سفید، دوستی دختر و پسر، و ... تشویق د؛ امروزه از لواط به عنوان حقوق اقلیتهای دفاع می کنند و انواع سایتهای و شبکه های مجازی و حقیقی راه اندازی شده که هر بخواهد هر نوع ایی که به مخیله اش خطور می کند انجام دهد، برایش براحتی میسر باشد. وضعیت به گونه ای درآمده که به خاطر کثرت ولدا ناها * نوشتن نام پدر در شناسنامه برداشته شده و امروزه منکری به نام «لواط» معروف گردیده تا حدی که ایران هر ساله به خاطر عدم اجازه این خطای فاحش انسانی، متهم به نقض می شود.
آیا اینها مصادیقی از سرعت گرفتن به سوی کفر نیست؟
و عجیب تر اینکه آیا این تمدن قبله آمال بسیاری از افرادی که خود را مسلمان می دانند، قرار نگرفته است؟!
* در اغلب کشورهای اروپایی آمار فرزندانی که بدون پدر به دنیا می آیند در سال 2016 بین 40-60 درصد است:
https://ec.europa.eu/eurostat/tgm/table.do?tab=table&init=1&language=en&pcode=tps00018&plugin=1
در این آمار از حدود 5 درصد در سال 1960 به 18 درصد در سال 1980 و به 41 درصد در سال 2009 رسیده است:
https://www.childtrends.org/indicators/births-to-unmarried-women
https://www.statista.com/statistics/276025/us-percentage-of-births-to-unmarried-women/

3) «وَ لا یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ ...»
سختی های مسیر تبلیغ دین چنان است که حتی ص هم نیاز به تسلی دادن دارد!

4) «وَ لا یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً»
واضح است که این تعبیر که «مبادا تو را غمگین کنند انی که در کفر می شتابند، که آنان هرگز هیچ زیانی به خداوند نخواهند رساند» تسلی دادنی است از جانب خداوند به اکرم ص.
چرا خداوند وی را چنین تسلی می دهد؟
الف. چه بسا با دیدن اینان در برخی از افراد با خود گمان می کرده که مبادا من کم کاری کرده ویا کارم را درست انجام نداده ام که اینان چنین به سوی کفر و نفاق و ارتداد می شتابند؛ و خداوند وی را دلداری می دهد که این تقصیر تو نیست؛ چیزی است که خود در پیش گرفته اند و در تقدیر الهی، این نتیجه ای است که بر عمل خود آنان مترتب شده است. (مجمع البیان، ج2، ص891)
ب. این تسلی اگرچه خطاب به ص است اما در واقع منظورش به هر مومنی است و از این جهت که گاه مومنان با دیدن غلبه های ظاهری کافران چه بسا دچار این توهم شدند که مبادا آنها دارند بر خداوند غلبه می کنند و خداوند هشدار می دهد که چنین نیست، آنها هیچ ضرری به خدا نمی توانند برسانند؛ بلکه هر کاری که از آنان سر می زند دروت تدبیرهای الهی است.
ج. ...

5) «وَ لا یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ ...»
مقصود از انی که در کفر می شتابند، چه انی اند؟
الف. منافقان (مجاهد و ابن اسحاق، به نقل مجمع البیان، ج2، ص891)
ب. انی که از دین مرتد شدند. (جبائی، به نقل مجمع البیان، ج2، ص891)
ج. ...

6) «وَ لا یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً»
آرامش خود را حفظ کنید، که تلاش‏هاى انی که در مسیر کفر می شتابند در محو بى‏اثر است. (تفسیر نور، ج‏2، ص204)

7) «وَ لا یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ ... یُریدُ اللَّهُ أَلاَّ یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی الْآخِرَةِ»
شبهه
اینکه فرموده «خداوند می خواهد برای آنها بهره ای در آ ت قرار ندهد» آیا نشان نمی دهد که آنان مجبورند و آیا این خلاف عدل الهی نیست؟
پاسخ
خداوند خیر همگان را می خواهد؛ اما در عین حال به انسان ها اختیار داده است؛ و در عین حال نظام عالم را به طوری قرار داده که نتیجه هر کاری به صاحبش برگردد.
پس اگر ی بر اساس اختیار خود مسیر کفر و جهنم را در پیش گرفت، یعنی در نظامی که خداوند قرار داده نمی خواهد هیچ بهره ای در آ ت داشته باشد» و اینکه خدا چنان خواسته، نه به این معناست که «علی رغم میل آنان، چنین خواسته»! تا اینکه این را جبر ویا خلاف عدل الهی بدانیم؛ بلکه این تعبیر حقیقت و باطن «شتافتن آنان به سوی کفر» را شرح می دهد؛ یعنی از باب «وَ قَدْ مَکَرُوا مَکْرَهُمْ وَ عِنْدَ اللَّهِ مَکْرُهُم: و آنان نهایت مکر خود را به کار بستند در حالی که مکرشان نزد خداوند بود» (ابراهیم/46)

8) « یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ ... یُرِیدُ اللَّهُ أَلَّا یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی الْآخِرَةِ»
مهلت دادن به کفّار، سنّت الهى است، نه آنکه نشانه‏ ناآگاهى و یا ناتوانى خداوند باشد. (تفسیر نور، ج‏2، ص204)

9) «الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ ... یُریدُ اللَّهُ أَلاَّ یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی الْآخِرَةِ»
محرومیّت انسان در آ ت، ناشى از عملکرد او در دنیاست. (تفسیر نور، ج‏2، ص204)

10) «الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ ... یُریدُ اللَّهُ أَلاَّ یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی الْآخِرَةِ»
حضور در میدان کفر، انسان را از دریافت رحمت الهى محروم مى‏کند. (تفسیر نور، ج‏2، ص204)

11) «الَّذِینَ اسْتَجَابُواْ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ ... وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیمٍ؛ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ ... لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ»
هم فضل الهى بزرگ است و هم قهر او.
در دو آیه قبل، نسبت به مجروحانى که به فرمان رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله به جبهه رفتند، از فضل عظیم الهى بشارت داد و در این آیه نسبت به کفّار سرسخت، عذاب عظیم را یادآور مى‏شود. (تفسیر نور، ج‏2، ص204)



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/924/ادامه آيه 176 سوره آل عمران/




848) سوره آلعمران (3) آیه 177 إِنَّ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْکُفْر

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
848) سوره آل عمران (3) آیه 177
إِنَّ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْکُفْرَ بِالْإِیْمانِ لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ
7 ربیع الاول 1440
ترجمه
همانا انی که کفر را با ایمان یدند هرگز هیچ زیانی به خداوند نخواهند رساند؛ و آنان را عذ دردناک است.
اختلاف قرائت[1]
نکات ادبی
الْکُفْرَ
قبلا بیان شد که ماده «کفر» در اصل دل بر پوشاندن و مخفی می کند؛ به کشاورز «کافر» گفته می شود چون دانه را در دل خاک مخفی می کند و «کفاره» هم کفاره است چون گناه را می پوشاند و «تکفیر» هم به معنای اقدامی است که چنان روی گناه را می پوشاند که گویی انسان گناهی انجام نداده (در مقابل حبط که در مورد نابود شدن کارهای خوب است.
کفر، هم در نقطه مقابل ایمان به کار می رود زیرا «حق را می پوشاند»، و هم در نقطه مقابل «شکر» و به معنای «ناسپاسی» به کار می رود، زیرا نعمت را می پوشاند؛ و از نظر راغب اصفهانی، در مورد ناسپاسی نعمت، غالبا تعبیر «کفران» به کار می رود، و در مورد انکار خدا و نبوت و شریعت (بی دینی) غالبا تعبیر «کُفر» (که فاعل آن، «کافر» است) به کار می رود.
لازم به ذکر است که اگرچه در فرهنگ دینی غالبا کلمه «کافر» فقط به معنای منکر خدا و نبوت و شریعت به کار می رود اما در ادبیات قرآنی در مورد منکر ولایت و ت الهی هم این تعبیر به کار می رود چنانکه انی که به جای ولایت الله، ولایت طاغوت را پذیرفته باشند کارشان «کفر» معرفی شده (بقره/256) و حتی منافق هم (که ظاهرا مسلمان است و خدا و نبوت و شریعت را قبول دارد) کافر خوانده شده است (نساء/137-138؛ منافقون/1-3)
جلسه 205 http://yekaye.ir/al-furqan-025-50/
همچنین قبلا حدیثی گذشت که توضیح داده بود که کفر در قرآن به پنج معنا به کار رفته: کفر حجود (انکار) [که دو قسم می شد: انکار از روی ظن و گمان، ویا کاملا آگاهانه در برابر حقیقت ایستادن]، ترک آنچه خدا دستور داده، کفر برائت و کفر نعمت.
جلسه159، حدیث1 http://yekaye.ir/al-jathiyah-45-24/
بِالْإِیْمانِ: بِـ + الْإِیْمانِ
ماده «أمن» را در اصل در معنای طمانینه نفس و امنیت و س و زوال ترس[2] دانسته اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص90؛ حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص150). برخی اصل این را در دو معنا دانسته اند: یکی همین امانت، نقطه مقابل خیانت، که به نوعی س قلب برمی گردد؛ و دیگری تصدیق ؛ و البته تذکر داده اند که خود این دو معنا بسیار به هم نزدیک اند؛ و شاهد بارز بر معنای «تصدیق» را آیه «وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ کُنَّا صادِقین‏» (یوسف/17) دانسته اند (معجم المقاییس اللغة، ج‏1، ص133)؛ ولی دیگران هم با اینکه اذعان داشته اند که در این آیه، ایمان به معنای تصدیق است؛ اما چنین توجیه کرده اند که اساساً ایمان تصدیقی است که نوعی امنیت بخشی را با خود همراه دارد و به همین جهت است که در اینجا از تعبیر «مومن» استفاده شده است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص90)
به نظر می رسد همان طور که امانت، نقطه مقابل خیانت است؛ «أمن» هم نقطه مقابل «خوف» است: «وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْف» (نساء/83) که در این زمینه به توضیحاتی که در آیه 175 در بحث از ماده «خوف» داده شد مراجعه کنید:
جلسه 846 http://yekaye.ir/ale-imran-3-175/
از پرکاربردین استعمالات ماده «أمن» کاربرد آن در باب إفعال است:
درباره فعل «آمَنَ» و مصدر آن (ایمان) برخی توضیح داده اند که این فعل هم می تواند لازم باشد که در این صورت «آمَنَ» (= ایمان آورد) به معنای «ایمن شد» به کار رفته است؛ و هم می تواند متعدی باشد و «آمنتُهُ» به معنای «او را در امن قرار دادم» خواهد بود. (مفردات ألفاظ القرآن، ص91) به تعبیر دیگر، «إیمان» خود یا دیگری را در امن و س قرار دادن است و «ایمان به خدا» یعنی «حصول اطمینان و س به خداوند متعال» ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص150-151)
البته در کاربردهای قرآنی گاه این فعل به انی که به شریعت اکرم ص ایمان آورده اند اطلاق شده است «إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذینَ هادُوا وَ النَّصارى‏ وَ الصَّابِئین‏» (بقره/62) « إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهیمَ لَلَّذینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذینَ آمَنُوا» (آل عمران/68) و ... ؛ و نه تنها غالبا در عرصه اعتقادات و باورهای شخص و در عرض عمل مطرح شده [چنانکه ترکیب «الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحات‏» 50 بار در قرآن کریم به کار رفته است] بلکه برخی بر این باورند که گاه برای اشاره به خود «عمل صالح» هم به کار رفته است؛ چنانکه معتقدند در آیه «وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُضیعَ إیمانَکُمْ» ایمان به معنای بوده است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص91)
بر این اساس، کلمه پرکاربرد «مؤمن» (در مقابل «کافر») به معنای « ی که در امنیت قرار گرفته است» می باشد؛ هرچند از باب ذم در مورد برخی از کافران هم به کار رفته است از این باب که گویی آنان با چیزی می خواهند به امن و اطمینان برسند که اقتضایش عدم امنیت و اطمینان است: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتابِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ» (نساء/51) چنانکه تعبیر «شرح صدر» را هم با همین ملاحظه برای کافران به کار برده است «مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ» (نحل/106) (مفردات ألفاظ القرآن، ص91)
البته می دانیم که لفظ «مومن» درباره خداوند هم به کار رفته و یکی از اسماء الله است: « هُوَ اللَّهُ الَّذی ... السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ ...‏؛ /23)؛ که عموما آن را - برخلاف کاربردش در مورد انسانها - به معنای متعدی اش، یعنی « ی که امنیت و اطمینان می بخشد» دانسته اند؛ و البته ابن فارس هم با توجه به دو معنایی که برای ماده «امن» باور داشت - علاوه بر اینکه احتمال مذکور را قبول دارد- از برخی از اهل علم نقل می کند که عبارت «مؤمن» در مورد خداوند چه بسا از باب معنای «تصدیق» باشد؛ یعنی به معنای ی که وعده های ثو را که به بندگانش داده است، تصدیق و محقق خواهد کرد. (معجم المقاییس اللغة، ج‏1، ص135)
کلمات «أمن» (فَأَیُّ الْفَریقَیْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ؛ انعام/81) ، «أمانت» و «أمان» در اصل، مصدر هستند که گاهی به عنوان اسم برای ح ی که انسان در آن ح بسر می برد به کار می رود (تو در امانی) و گاه به عنوان اسم در مورد چیزی که مورد امنیت قرار گرفته و از انسان در مورد آن، ایمن می باشند (امانت چیزی است که به ی س می شود و در مورد اینکه آن شخص آن را حفظ می کند اطمینان دارند و آن چیز را نزد وی در امان می دانند): « إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها» (نساء/28) لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِکُمْ» (انفال/27) (مفردات ألفاظ القرآن، ص90) و البته گاه تع ر به نحوی است که هم معنای اسمی و هم معنای مصدری در آن محتمل است، مانند «وَ الَّذینَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ» (مومنون/8؛ معارج/32). ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص151) چنانکه درباره کلمه «امانت» در آیه «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...» (احزاب/72) بسیاری آن را در معنای اسمی (با مصادیقی مانند توحید، عد ، حروف الفبا، عقل) قلمداد کرده اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص90) ولی برخی اصرار دارند که این در معنای مصدری اش است یعنی خداوند طمانینه و س و عدم وحشت در قبال حوادث و تکالیف تکوینی و تشریعی را عرضه کرد، که از مصادیقش تحمل نبوت و قبول خلافت و استعداد ولایت و ... است. ( حقیق، ج‏1، ص151)
و «آمِن» آن امر ن و مطمئنی است که جای ترس و نگرانی ندارد: «قَرْیَةً کانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً یَأْتیها رِزْقُها رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکانٍ» (نحل/112) «رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً» (بقره/126؛ ابراهیم/35) «مَنْ یَأْتی‏ آمِناً یَوْمَ الْقِیامَة» (فصلت/40)
«أمین» بر وزن فعیل در معنای مفعول است: یعنی «مورد اطمینان»؛ و این کلمه نه تنها در مورد انسان ها (إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمینٌ؛ شعراء/107 و 125 و 142 و 178 و دخان/18) و بلکه هر موجود ذی شعوری (مُطاعٍ ثَمَّ أَمینٍ؛ تکویر/21) به کار می رود، بلکه در مورد هر چیزی که انسان بتواند به او اطمینان کند نیز به کار می رود: «إِنَّ الْمُتَّقینَ فی‏ مَقامٍ أَمینٍ» (دخان/51) چنانکه خود کلمه «مأمون» نیز همین طور است: «إِنَّ عَذابَ رَبِّهِمْ غَیْرُ مَأْمُونٍ» (معارج/28)
«مأمن» اسم مکان است و به معنای جایگاهی است که شخص در آن ایمن است: «ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ»‏(توبة/6) (مفردات ألفاظ القرآن، ص91)
وقتی ماده «أمن» به باب افتعال می رود به معنای «امین واقع شدن» و «پذیرش و قبول امانت» است از این جهت که بودن اشیاء نزد وی را در امن و امان می دانند: «فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُکُمْ بَعْضاً فَلْیُؤَدِّ الَّذِی اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ» (بقره/283)
کلمه «أَمَنَةٌ» وقتی در وصف انسان به کار برده می شود (مثلا رجل أَمَنَةٌ) به معنای ی است که بسادگی به هر اطمینان می کند (مفردات ألفاظ القرآن، ص91) اما در آیه «ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً» (بقره/153) و آیه «إِذْ یُغَشِّیکُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْه» (انفال/11) برخی آن را مصدر (همانند غَلَبَه) دانسته اند که بر «کثرة الامن» دل دارد ( حقیق، ج‏1، ص152) و برخی علاوه بر اینکه آن را مصدری همانند «أمن» دانسته اند این را که همانند «کَتَبه» اسم جمع (امنیت ها) باشد نیز احتمال داده اند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص90)
از کلماتی که ظاهرا از همین باب است اما به نظر می رسد معنای متفاوتی دارد کلمه «آمین» است که در لهجه حجازی به صورت «أمین» (با الف مقصوره و نه با مد) هم تلفظ می شود و برخی اصل این کلمه را همین دانسته اند و مد را صرفا اشباع کلمه در لهجه بنی عامر می دانند، به این دلیل که در زبان عربی، وزن «فاعیل» وجود ندارد؛ و تذکر داده اند که تلفظ آن با تشدید خطاست. (المصباح المنیر، ج2، ص24-25) همگان اتفاق نظر دارند که این کلمه ای دعایی و به معنای «خدایا انجام بده» یا «اجابت فرما» می باشد. برخی صریحا آن را اسم فعل دانسته اند - همانند صه و مه - (مفردات ألفاظ القرآن، ص92). برخی احتمال داده اند از همان ماده «أمن» باشد از این باب که تعبیر «أمّن» به معنای «ایمنی داد» است و آمین هم تقاضای ایمنی یافتن و اجابت دعا از خداست، چرا که با عنایت خداوند است که انسان از بلاها و ناملایمات ایمنی می یابد (النهایة، ج‏1، ص72) و از حسن بصری نقل شده که این اسمی از اسمای خداوند است؛ ولی از ابوعلی فارسی نقل شده که مقصود وی این بوده که هر وقت ی این را بر زبان می آورد در ضمیر خود، خداوند را خطاب کرده و از او تقاضای استجابت می کند (مفردات ألفاظ القرآن، ص92) البته مرحوم مصطفوی تذکر داده که این کلمه عیناً در زبان عبری وجود دارد و احتمال اینکه اساساً از زبان عبری وارد شده باشد بعید نیست، هرچند که همین ماده «أمن» با تلفظ و معنایی نزدیک به همین تلفظ و معنای عربی نیز در زبان عبری وجود دارد؛ و از این جهت بعید نیست که واقعاً کلمه ای عربی و امر از باب افعال (آمِن: تصدیق کن و ایمنی بده) باشد که تلفظش به صورت «آمین» درآمده است. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص152)
ماده «أمن» و مشتقات آن 879 بار در قرآن کریم به کار رفته است.
توجه
کلمه «اَیمان» جمع «یمین: سوگند» و از ماده «یمن» است و با «ایمان» که از ماده «امن» است تفاوت دارد و درباره این ماده قبلا توضیح داده شد در جلسه 237 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-17/ .
حدیث
1) از باقر ع روایت شده است:
همانا حضرت علی ع دری بود که خداوند آن را گشود؛ ی که در آن داخل شود مومن است و ی که از آن خارج شود کافر است.
الکافی، ج‏2، ص388
الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع یَقُولُ:
إِنَّ عَلِیّاً ص بَابٌ فَتَحَهُ اللَّهُ مَنْ دَخَلَهُ کَانَ مُؤْمِناً وَ مَنْ خَرَجَ مِنْهُ کَانَ کَافِراً.

2) نامه ای از صادق ع خطاب به عده ای از فقها نوشته شده است. در فرازی از آن آمده است:
هشدار می دهمت از رها حق به خاطر خسته و ملول شدن؛ و از میل به باطل بر اساس جهل و گمراهی؛ چرا که ما نیافتیم ی را که از دلخواه خویش پیروی کند و از آن حدودی که بیان کردیم بگذرد و در عین حال شخص رشید و فرهیخته ای باشد.
المحاسن، ج‏1، ص210
عَنْهُ عَنْ أَبِیهِ عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی رِسَالَتِهِ إِلَى أَصْحَابِ الرَّأْیِ وَ الْقِیَاسِ:
... وَ إِیَّاکَ وَ تَرْکَ الْحَقِّ سَأْمَةً وَ مَلَالَةً وَ انْتِجَاعَکَ الْبَاطِلَ جَهْلًا وَ ضَلَالَةً لِأَنَّا لَمْ نَجِدْ تَابِعاً لِهَوَاهُ جَائِزاً عَمَّا ذَکَرْنَا قَطُّ رَشِیداً.

3) از صادق ع روایت شده است:
کمترین چیزی که شخص را از بیرون می برد آن است که بفهمد که نظری برخلاف حق است اما بر سر آن بایستد.
تفسیر العیاشی، ج‏1، ص: 297
عَنْ أَبَانِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع:
یَقُولُ أَدْنَى مَا یَخْرُجُ بِهِ الرَّجُلُ مِنَ الْإِسْلَامِ أَنْ یَرَى الرَّأْیَ بِخِلَافِ الْحَقِّ فَیُقِیمَ عَلَیْه‏.

تدبر
1) «إِنَّ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْکُفْرَ بِالْإِیْمانِ لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً»
در یک انقلاب عقیدتى و فرهنگى، از ریزش‏هاى جزئى نگران مباشید. (تفسیر نور، ج‏2، ص205)

2) «وَ لا یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً ... إِنَّ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْکُفْرَ بِالْإِیْمانِ لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ»
همان طور که شتافتن افراد در کفر ضرری به خداوند نمی زند، اینکه ی از ایمان به سوی کفر برود هم ضرری به خداوند نمی زند؛ و خودش است که گرفتار عذ دردناک خواهد شد.

3) «إِنَّ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْکُفْرَ بِالْإِیْمانِ»
مقصود از اینکه «کفر را با ایمان یدند» چیست؟ و چرا از تعبیر «فروختن» استفاده کرد؟
الف. این مطلب را که کفرشان را با ایمان عوض د، مجازاً به عنوان ید این با آن تعبیر کرده است (مجمع البیان، ج2، ص891) یعنی ایمان خود را فروختند و به جای آن کفر یدند؛ به تعبیر دیگر، کفر را به قیمت از دست دادن ایمان یدند.
ب. می خواهد نشان دهد سرمایه اصلى انسان، ایمان و یا زمینه‏هاى فطرى ایمان است. (تفسیر نور، ج‏2، ص205)
ج. می خواهد با این تعبیر، بر اختیار آنان در زمینه خیر و شر تاکید کند (البحر المحیط، ج3، ص443) یعنی همان طور که در ید و فروش انسان کاملا اختیار مال خود را دارد، و اگر ضرر کند به خودش برمی گردد در اینکه ایمانش را بدهد و کافر بشود هم همین طور است.
د. کفر را به وسیله ایمان یدند؛ یعنی به جای اینکه با ایمان خود بهشت را به دست بیاورند، ایمانشان را کالایی قرار دادند که به وسیله آن کفر ب ند؛ و منظور منافقانی است که با ظاهرنمایی و ابراز ایمان، دنبال منافع دنیوی اند و عملا در کفرورزی پیش می روند.
ه. شاید می خواهد به این مطلب اشاره کند که اینها قبلا ایمان داشتند و بعدا کافر شدند «إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ ... ذلِکَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا» (منافقون/1-3)، (نه انی که از ابتدا منافقانه و برای رسیدن به منافع خود اظهار ایمان د) یعنی چون ایمانشان، عمیق و درست نبود، با همین ایمانشان به ورطه کفر غلطیدند؛ و منظور چه بسا آن دسته از منافقانی است که از راه افراط و نفهمی در دینداری (مانند خوارج)، به ورطه کفر غلطیدند.
و. ...

4) «الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ ... لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ؛ إِنَّ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْکُفْرَ بِالْإِیْمانِ ... لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ»
در مورد انی که در کفر می شتابند تعبیر «عذاب عظیم» را به کار برد؛ و درباره انی که کفر را به بهای ایمان می ند، تعبیر «عذاب دردناک». چرا؟
الف. شتاب در کفر یعنی ازدیاد کفر، و هرچه کفر شخص بیشتر شود طبیعی است که عذابش بزرگ و بزرگتر گردد؛
اما ی که ایمان را بهای کفر می فروشد در واقع می خواهد منافع و لذت بیشتری در دنیا ببرد که به جای ایمان کفر را ترجیح داده؛ و او چون دنبال لذت است، تهدیدش به این است که به جای لذت و خوشی، به درد مبتلا خواهد شد.
ب. ...

5) «إِنَّ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْکُفْرَ بِالْإِیْمانِ»
ید کفر به قیمت ایمان ، به نظر می رسد مصادیق متعددی در قرآن کریم دارد:
الف. ید گمراهی به بهای هدایت و با دین فروشی «أُولئِکَ الَّذینَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى‏» (بقره/16 و 175) «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذینَ أُوتُوا نَصیباً مِنَ الْکِتابِ یَشْتَرُونَ الضَّلالَةَ» (نساء/44)
ب. ید دنیا به بهای آ ت: «أُولئِکَ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْحَیاةَ الدُّنْیا بِالْآخِرَةِ» (بقره/86)
‏ج. ید متاع ناچیز دنیا به قیمت جعل و تحریف معارف دین: «اشْتَرَوْا بِآیاتِ اللَّهِ ثَمَناً قَلیلاً» (توبه/9) «وَ لا تَشْتَرُوا بِآیاتی‏ ثَمَناً قَلیلاً» (بقره/41؛ مائده/44) «وَ لا تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللَّهِ ثَمَناً قَلیلاً» (نحل/95)
د. ید مطالب مضر به قیمت فروش جان و باطن خویش: «وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّیاطینُ عَلى‏ مُلْکِ سُلَیْمانَ ... وَ یَتَعَلَّمُونَ ما یَضُرُّهُمْ وَ لا یَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ کانُوا یَعْلَمُون‏» (بقره/102)
# در مقابل همه اینها، آن ید و فروشی که می ارزد این است که:
انسان آ ت را به قیمت دنیا ب د «فَلْیُقاتِلْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ الَّذینَ یَشْرُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا بِالْآخِرَةِ» (نساء/74)
یعنی جان و را بدهد و در ازای آن بهشت را ب د: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ» (بقره/111)
بلکه جانش را در راه آنچه موجب رضایت خداست بدهد: «یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ» (بقره/207)



[1] . «لَنْ یَضُرُّوا» قرأ الاعمش فیه ب ر الضاد: لَنْ یَضِرُّوا (معجم القرائات، ج1، ص627)
[2] . به نظر می رسد همان طور که امانت، نقطه مقابل خیانت است؛ «أمن» هم نقطه مقابل «خوف» است: «وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْف» (نساء/83)



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/925/848) سوره آلعمران (3) آيه 177 إِنَّ الَّذينَ اشْتَرَوُا الْكُفْر/




849) سوره آلعمران (3) آیه 178 وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
849) سوره آل عمران (3) آیه 178
وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ
11 ربیع الاول 1440
ترجمه
و البته انی که کفر ورزیدند نباید چنین حساب نکنند که مهلتی که به آنان می دهیم برای خودشان بهتر است؛ فقط به آنها مهلت می دهیم تا گناهی بیفزایند و آنان را عذ است خوارکننده.
اختلاف قرائت
یحسبنّ
این کلمه در قرائات مختلف به صورت های زیر قرائت شده است:

قرائت اهل مکه (ابن کثیر) و اهل مدینه (نافع) و اهل بصره (ابوعمرو) و برخی از اهل کوفه ( ائی) یعقوب (از قراء عشره): لا یحْسِبَنَّ.
قرائت اهل شام (ابن عامر) و برخی از اهل کوفه (عاصم): لا یحْسَبَنَّ.
قرائت برخی از اهل کوفه (حمزه) و برخی قرائات غیرمشهور (مطوعی): لا تَحْسَبَنَّ.

مجمع البیان، ج‏2، ص892[1]؛ البحر المحیط، ج‏3، ص443؛ معجم القرائات، ج1، ص629.
وَ لا یحْسَبَنَّ ... انَّما ... انَّما

در اغلب قرائات که به صورت «یحسبن» قرائت کرده اند، این دو «انما» به ترتیب به صورت «أنما» و «إنما» قرائت شده است؛ که در این صورت «انما»ی اول، بیان گمان آنهاست (به لحاظ نحوی، مفاد بعد از آن جایگزین دو مفعول فعل «یحسب» می باشد)؛ و «انما»ی دوم، جمله مستأنفه است که حقیقت مطلب را بیان می کند.
اما در قرائت حمزه که به صورت «تحسبن» است، اگر مورد اول به صورت «إنما» می بود در این صورت «الذین کفروا» مفعول اول و جمله کامل «إنما ...» در جایگاه مفعول دوم می باشد و مشکلی نداشت؛ اما در روایت های معروفی از وی به صورت «أنما» قرائت شده است؛ که برخی این را اساساً خطا دانسته اند! اما زجاج در شرح این مطلب چنین توضیح داده که عبارت «انما نملی لهم» به صورت بدل برای «الذین کفروا» خواهد بود؛ و بر او اشکال شده که اگر چنین باشد باید «خیرٌ» به صورت «خیراً» قرائت شود که مفعول دوم «تحسب» قرار گیرد (مجمع البیان، ج‏2، ص892)[2] و ظاهرا خود زجاج معتقد بوده که چنین قرائتی رواج دارد. و ابن باذش و زمخشری نیز آن را بدل گرفته ولی قائل شده اند که مفعول دوم محذوف است (تقدیر کلام به این صورت بوده: «و لا تحسبن الذین کفروا خیریة إملائنا لهم کائنة أو واقعة) و ابوحیان دو احتمال دیگر را هم برای این ح در نظر می گیرد؛ یعنی محذوفی یا در مفعول اول ویا در مفعول دوم رخ داده باشد و مثلا عبارت چنین باشد: «و لا تحسبن شأن الذین کفروا إنما ...» یا «و لا تحسبن الذین کفروا أصحابِ إنّ الإملاء خیر لأنفسهم» (البحر المحیط، ج‏3، ص443-444) [3]
البته در برخی قرائات غیرمشهور (یحیی بن وثاب) «یحسبنّ ... إنما ... أنما» قرائت شده است.

البحر المحیط، ج‏3، ص444-445[4]؛ معانی القرآن، ج‏1، ص248[5]
نکات ادبی
یحْسَبَنَّ
در آیه 169 همین سوره درباره ماده «حسب» توضیح داده شد که ماده «حسب»، در اصل در دو معنای اصلی «عدّ» یعنی «حساب » و «شمردن» (إِنَّما یوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیرِ حِسابٍ؛ زمر/10) و «کفایت » (حَسْبُنَا اللَّهُ؛ آل عمران/173) به کار می رود. این ماده وقتی به صورت «حَسَبَ» بیاید صریحا در معنای شمردن و حساب است؛ اما وقتی در وزن «حَسِبَ» (که ظاهرا مصدر آن فقط به صورت «حسبان» می آید، نه «حساب») به کار رود غالبا به معنای «ظن» و گمان می باشد؛ و آن را هم نه معنایی مستقل، بلکه برگرفته از همین معنای «شمردن» دانسته اند با این توضیح که در اصل معنایش این بوده که «حساب می کنم که از اموری باشد که رخ می دهد»؛ در واقع، معنای «حسب» به معنای «ظن»، اذغان به وقوع یک مطلب بر اساس حساب و کت است که احتمال آن واقعه را بالا برده است.
جلسه 840 http://yekaye.ir/ale-imran-3-169/
نُمْلی
ماده «ملو» (که برخی آن را «ملی» دانسته اند) در اصل بر امتداد در چیزی دل دارد، در زمان یا در غیر آن (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص352). زمخشری چنین توضیح می دهد که معنای رایج این کلمه « ی را به حال خود واگذاشتن» است و اصل این کلمه در «أملی لفَرَسه» به معنای این بوده که شخص اسبش را به چراگاهی می برده و آن را در آنجا رها می کرده تا هرچقدرخواست بچَرَد؛ و از این معنا، برای مهلت دادن به افراد استعاره گرفته شده است. (الکشاف، ج1، ص444)
«ملیّ» (بر وزن فعیل) (وَ اهْجُرْنِی مَلِیا؛ مریم/46) به معنای مدتی طولانی در زمانه است (مفردات ألفاظ القرآن، ص777).
و «املاء» (فَأَمْلَیتُ لِلْکافِرینَ ثُمَّ أَخَذْتُهُم؛ حج/44) به معنای طول دادن در زمان است (مجمع البیان، ج‏2، ص893) که غالبا در معنای مهلت دادن و طولانی عمر به کار می رود (البحر المحیط، ج‏3، ص443).
این معنای مهلت دادن و به تاخیر انداختن به قدری در این ماده رایج شده که برخی اصل معنای این ماده را همین دانسته و گفته اند امتداد و توسعه از لوازم مهلت دادن است. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏11، ص176) و برخی هم هر دو نکته را در معنای این ماده دخیل دانسته و گفته اند «املاء» به معنای مهلت دادنی است که شخص در آن مهلت در توسعه و گشایش و راحتی باشد. (کتاب العین، ج‏8، ص344)
البته گاهی در ماده «ملل» - که در معنای القا مطلب می باشد (فَلْیمْلِلْ وَلِیهُ بِالْعَدْلِ؛ بقرة/282) - قلب رخ می دهد و «ل» دوم آن به «ی» تبدیل می شود و به صورت «ملی» درمی آید (فَهِی تُمْلى‏ عَلَیهِ بُکْرَةً وَ أَصِیلًا [الفرقان/5) که باید تفاوت آن با ماده «ملو» را مد نظر قرار داد؛ و در مورد آیه «الشَّیطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ اَمْلى‏ لَهُمْ‏» (محمد/25) که به معنای «به آنها مهلت می دهد» [= آنان را می فریبد که گویی هنوز مهلت دارید] است، قرائتی به صورت «اُمْلِى‏ لَهُمْ‏» هست که در این صورت از همین باب اخیر است و به معنای «بر آنان القا می کند» می باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص777)[6] و برخی با توجه به اینکه معنای محصلی برای «مهلت دادن » نیافته اند در همان قرائت رایج نیز این کلمه را از باب «القا » (ماده «ملی» که از «ملل» قلب شده) دانسته اند. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏11، ص177)
درباره ماده «ملل» و قلب فوق، قبلا در جلسه 601 توضیح داده شد: http://yekaye.ir/al-kahf -20/
ماده «ملو» (بدون احتساب آیه 5 سوره فرقان که در بالا گذشت) جمعا 9 بار در قرآن کریم به کار رفته است که غیر از کلمه «ملیّاً» (مریم/46)، همواره به صورت فعل باب افعال به کار رفته است.
«الْإِثْمَ»
قبلا بیان شد که ماده «أثم» در اصل بر تعلل ورزیدن و به تاخیر انداختن انداختن می کند؛ و بر همین اساس، برخی گفته اند که اساسا اسمی شده است برای کارهایی که ثواب را به عقب می اندازد؛ و ظاهرا به همین مناسبت است که در زبان فارسی، گاه آن را به «گناه» ترجمه می کنند. البته برخی از اهل لغت گفته اند که اصل کلمه «إثم» دل بر «تقصیر» (= کوتاهی ورزیدن، چرا که تقصیر از «قصر» به معنای «کوتاهی» می آید) می کند که در زبان فارسی کلمه «تقصیر» (خصوصا وقتی به صورت تعبیر «قصور و تقصیر» به کار می رود؛ اولی برای کم کاری ای که شخص در آن مقصر نباشد، و دومی در جایی است که شخص مقصر باشد)، بخوبی معنای «إثم» را می رساند. و برخی گفته اند «إثم» گاه در مستقیما به معنای «خمر (= ) به کار می رود و از این جهت است انسان را به باز ماندن از خیرات می اندازد.
جلسه 253 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-33/
درباره تفاوت «إثم» با «خطا» و «ذنب» هم بیان شد که: در «خطا» وما تعمدی در کار نیست، اما «إثم» در جایی است که تنبلی و کم کاری در انجام وظیفه رخ دهد؛ و «ذنب» مشخصا در مورد کار زشت و قبیحی که بد بودنش مورد اذعان و اعتراف خود فرد است به کار می رود.
جلسه 362 http://yekaye.ir/al-alaq-96-16/
همچنین گذشت که در قرآن کریم برای «گناه» از تع ر «ذنب» و «إثم» و «جرم» استفاده شده؛ اما در بحث عبرت گیری از عاقبت گنا اران، از این سه واژه، فقط اصطلاح «مجرم» را به کار برده است؛ و برای چرایی این احتمالاتی بیان شد:
جلسه 119، تدبر2 http://yekaye.ir/an-naml-027-69/
«مُهین»
قبلا بیان شد که ماده «هون» به معنای «خواری و ذلت»، و «مُهین» به معنای وضعیت خوارکننده است.
با توجه به اینکه این کلمه گاه با بار معنایی مثبت هم به کار رفته، برخی مدعی شده اند که این ماده در اصل خود در دو معنای مختلف به کار رفته و معنای دیگر آن، س و سکینه می باشد که کلمه «هَوْن» به معنای با وقار و سکینه (یمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنا؛ فرقان/63) از این معنی می باشد؛ اما اغلب بر این باورند که اصل این ماده تنها همان در معنای ذلت و خواری است و در مواردی مانند آیه فوق، از این جهت است که در برخی موقعیت ها سزاوار است که انسان خود را کوچک ببیند و سرکشی نکند.
در تفاوت «هون» و «ذلت» (یا «اهانت» و «اذلال: ذلیل ») گفته اند که در ذلت و ذلیل ، همواره شخصی از موضع بالا دیگری را به کرنش در برابر خویش وادار می سازد؛ اما در هون و اهانت، وی را تحقیر می کند و طوری با وی رفتار می نماید که گویی او شخص قابل اعتنایی نیست؛ لذا نقطه مقابل ذلت (اذلال)، عزت (اعزاز) است، ولی نقطه مقابل هون (اهانت)، کرامت (اکرام) می باشد.
جلسه 545 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-57/
شأن نزول[7]
حدیث
1) محمد بن مسلم می گوید: از باقر ع پرسیدم: لطفا بفرمایید در مورد کافر که مرگ برایش بهتر است یا زندگی؟
فرمودند: مرگ برای مومن و کافر بهتر است!
گفتم: چرا؟
فرمودند: چون خداوند می فرماید «ؤ آنچه نزد خداوند است برای نیکان بهتر است» (آل عمران/198) و می فرماید « و البته انی که کفر ورزیدند نباید چنین حساب نکنند که مهلتی که به آنان می دهیم برای خودشان بهتر است؛ فقط به آنها مهلت می دهیم تا گناهی بیفزایند و آنان را عذ است خوارکننده.» (آل عمران/178)
تفسیر العیاشی، ج‏1، ص207
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ أَخْبِرْنِی عَنِ الْکَافِرِ الْمَوْتُ خَیرٌ لَهُ أَمِ الْحَیاةُ؟
فَقَالَ الْمَوْتُ خَیرٌ لِلْمُؤْمِنِ وَ الْکَافِرِ.
قُلْتُ وَ لِمَ؟
قَالَ: لِأَنَّ اللَّهَ یقُولُ «وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیرٌ لِلْأَبْرارِ» وَ یقُولُ «وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ‏»
شبیه این عبارات از المومنین ع نیز روایت شده است (شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج‏20، ص344)[8]
تبصره
توجه شود که این گونه روایات ناظر به جهت و حیثیت خاصی است؛ وگرنه روایات فراوانی دارد که انسان مومن از خداوند تقاضای طول عمر کند تا بر حسناتش بیفزاید و مقامش در آ ت را بالا ببرد.

2) یونس بن عبدالرحمن می گوید: به باقر ع عرض گردم: آیا رسول الله ص دخترش را به ازدواج با فلانی درآورد؟
فرمود: بله.
گفتم: پس چگونه دختر دیگرش را هم به همسری او درآورد؟
فرمود: او چنین کرد؛ و خداوند نازل فرمود «و البته انی که کفر ورزیدند نباید چنین حساب نکنند که مهلتی که به آنان می دهیم برای خودشان بهتر است؛ فقط به آنها مهلت می دهیم تا گناهی بیفزایند و آنان را عذ است خوارکننده.» (آل عمران/178)
تفسیر العیاشی، ج‏1، ص207
عَنْ یونُسَ رَفَعَهُ قَالَ: قُلْتُ لَهُ زَوَّجَ رَسُولُ اللَّهِ ص ابْنَتَهُ فُلَاناً؟
قَالَ نَعَمْ.
قُلْتُ فَکَیفَ زَوَّجَهُ الْأُخْرَى؟
قَالَ قَدْ فَعَلَ، فَأَنْزَلَ اللَّهُ «وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ‏» إلى «عَذابٌ مُهِینٌ‏».

3) از المومنین ع روایت شده است:
بسا ى که با نعمتى که بدو دهند، به تدریج [به سوی عذاب] کشانده شود؛ و با ‏اى که بر گناه او پوشند فریفته گردد، و با سخن نیکی که در باره‏اش گویند به فتنه افتد؛ و خدا هیچ را نیازمود به چیزی همچون مهلتى که بدو عطا فرمود؛ که خداوند عز و جل فرمود: «فقط به آنها مهلت می دهیم تا گناهی بیفزایند» (آل عمران/178)
تحف العقول، ص203؛ نهج البلاغه، حکمت 116
روی عن أمیر المؤمنین ع‏ قَالَ:
کَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالْإِحْسَانِ إِلَیهِ‏ وَ کَمْ مِنْ مَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ عَلَیهِ وَ کَمْ مِنْ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِ وَ مَا ابْتَلَى اللَّهُ عَبْداً بِمِثْلِ الْإِمْلَاءِ لَهُ‏ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ «إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً»

4) حلبی از صادق ع روایت می کند که ایشان فرمودند:
هنگامی که حسین ع به شهادت رسید خاندان ما در مدینه ن شنیدند که می گوید: امروز بلایی بر این امت نازل شد که دیگر خوشی نخواهند دید تا اینکه قائمتان قیام، و دلهایتان را خنک کند و دشمنتان را به قتل برساند و یکی را با بسیار پاسخ دهد.
پس ترسیدند و گفتند: این سخن نشان می دهد که واقعه تلخی رخ داده که ما از آن خبر نداریم. و هنگامی که خبر شهادت حسین ع بدانها رسید آن را همان دانستند چرا که این واقعه در همان شبی بود که آن گوینده چنان گفته بود.
[حلبی می گوید:] گفتم: فدایت شوم! تا به کی [قرار است] شما و ما در این کشتار و ترس و شدت بسر بریم؟!
فرمودند: تا اینکه هفتاد مرحله طی شود [یا: تا اینکه هفتاد تن از جوانان ما شهید شوند] و نوبت به هفتادمی برسد؛ و چون وقت هفتادمی فرا رسد پرچم ها [یا: نشانه ها] روی آورند در پی هم، گویی که همچون نخ تسبیح به صف شده اند؛ پس هر که آن زمانه را درک کند چشمش روشن شود! همانا هنگامی که حسین ع شهید شد شخصی نزدشان آمد در حالی که در لشکر بودند؛ و فریادی زد و منع شد. گفت: چگونه فریاد نزنم در حالی که رسول الله ص ایستاده و یکبار به زمین می نگرد و بار دیگر به جماعت شما؛ و من می ترسم که او بر اهل زمین نفرین کند و هر که در آن استهلاک گردد.
برخی به همدیگر گفتند: این انسانی دیوانه است!
اما تو ن گفتند: خدا به دادمان برسد که با خود چه کردیم! به خاطر پسر سمیه سرور جوانان بهشت را کُشتیم؛ پس بر عبیدالله بن زیاد شو د و بر آنان گذشت آنچه گذشت.
گفتم: فدایت شوم! آن فریادزننده که بود؟!
فرمود: ما او را جز جبرئیل نمی دانیم! اگر به او اذن داده می شد صیحه ای بر آنان می زد که که روح هایشان از بدن هایشان برکنده، و به آتش افکنده می شد؛ ولیکن بدانان مهلت داده شد «تا بر گناه بیفزایند و آنان را عذ است» دردناک.
کامل ا یارات، ص337
حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْأَصَمِّ عَنِ الْحُسَینِ عَنِ الْحَلَبِی قَالَ: قَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:
لَمَّا قُتِلَ الْحُسَینُ ع سَمِعَ أَهْلُنَا قَائِلًا یقُولُ بِالْمَدِینَةِ الْیوْمَ نَزَلَ الْبَلَاءُ عَلَى هَذِهِ الْأُمَّةِ فَلَا تَرَوْنَ فَرَحاً حَتَّى یقُومَ قَائِمُکُمْ فَیشْفِی صُدُورَکُمْ وَ یقْتُلَ عَدُوَّکُمْ وَ ینَالَ بِالْوَتْرِ أَوْتَاراً.
فَفَزِعُوا مِنْهُ وَ قَالُوا: إِنَّ لِهَذَا الْقَوْلِ لَحَادِثاً قَدْ حَدَثَ مَا لَا نَعْرِفُهُ. فَأَتَاهُمْ خَبَرُ قَتْلِ الْحُسَینِ ع بَعْدَ ذَلِکَ فَحَسِبُوا ذَلِکَ فَإِذَا هِی تِلْکَ اللَّیلَةُ الَّتِی تَکَلَّمَ فِیهَا الْمُتَکَلِّمُ .
فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِلَى مَتَى أَنْتُمْ وَ نَحْنُ فِی هَذَا الْقَتْلِ وَ الْخَوْفِ وَ الشِدَّةِ؟
فَقَالَ حَتَّى یأْتِی سَبْعُونَ فَرَجاً أَجْوَابٌ [حَتَّى مَاتَ سَبْعُونَ فَرْخاً أَخُو أَب‏][9] وَ یدْخُلَ وَقْتُ السَّبْعِینَ فَإِذَا دَخَلَ وَقْتُ السَّبْعِینَ أَقْبَلَتِ الرَّایاتُ [الْآیاتُ‏] تَتْرَى کَأَنَّهَا نِظَامٌ فَمَنْ أَدْرَکَ ذَلِکَ الْوَقْتَ قَرَّتْ عَینُهُ. إِنَّ الْحُسَینَ ع لَمَّا قُتِلَ أَتَاهُمْ آتٍ وَ هُمْ‏ فِی الْعَسْکَرِ فَصَرَخَ؛ فَزُبِرَ. فَقَالَ لَهُمْ: وَ کَیفَ لَا أَصْرُخُ وَ رَسُولُ اللَّهِ ص قَائِمٌ ینْظُرُ إِلَى الْأَرْضِ مَرَّةً وَ إِلَى حِزْبِکُمْ مَرَّةً وَ أَنَا أَخَافُ أَنْ یدْعُوَ اللَّهَ عَلَى أَهْلِ الْأَرْضِ فَأَهْلِکَ فِیهِمْ.
فَقَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ هَذَا إِنْسَانٌ مَجْنُونٌ.
فَقَالَ َّوَّابُونَ: یا لَلَّهِ [تَاللَّهِ‏] مَا صَنَعْنَا لِأَنْفُسِنَا قَتَلْنَا لِابْنِ سُمَیةَ سَیدَ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ؛ فَخَرَجُوا عَلَى عُبَیدِ اللَّهِ بْنِ زِیادٍ فَکَانَ مِنْ أَمْرِهِمْ مَا کَانَ.
قَالَ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ مَنْ هَذَا الصَّارِخُ؟
قَالَ مَا نَرَاهُ إِلَّا جَبْرَئِیلَ ع أَمَا إِنَّهُ لَوْ أُذِنَ لَهُ فِیهِمْ لَصَاحَ بِهِمْ صَیحَةً یخْطَفُ بِهِ أَرْوَاحَهُمْ مِنْ أَبْدَانِهِمْ إِلَى النَّارِ وَ لَکِنْ أُمْهِلَ لَهُمْ «لِیزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ» أَلِیمٌ.

5) سجاد در فرازی از دعای بیستم صحیفه سجادیه می فرمایند:
خداوند بر محمد و آل محمد درود فرست و مرا از هدایت درستی بهره مند ساز که آن را با چیزی عوض نکنم؛ و راه حقی که از آن منحرف نشوم؛ نیت رشدی که در آن شک نکنم؛ و بر عمرم بیفزا مادامی که عمرم در راه طاعت تو ج می شود، اما هنگامی که عمرم چراگاه شد مرا قبض روح کن پیش از آنکه خشم تو بر من پیشی گیرد یا غضبت بر من مستحکم گردد.
الصحیفة السجادیة، دعاء20 (وَ کَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَیهِ السَّلَامُ فِی مَکَارِمِ الْأَخْلَاقِ وَ مَرْضِی الْأَفْعَالِ)
... اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ مَتِّعْنِی بِهُدًى صَالِحٍ لَا أَسْتَبْدِلُ بِهِ، وَ طَرِیقَةِ حَقٍّ لَا أَزِیغُ عَنْهَا، وَ نِیةِ رُشْدٍ لَا أَشُکُّ فِیهَا، وَ عَمِّرْنِی مَا کَانَ عُمُرِی بِذْلَةً فِی طَاعَتِکَ، فَإِذَا کَانَ عُمُرِی مَرْتَعاً لِلشَّیطَانِ فَاقْبِضْنِی إِلَیکَ قَبْلَ أَنْ یسْبِقَ مَقْتُکَ إِلَی، أَوْ یسْتَحْکِمَ غَضَبُکَ عَلَی.
توجه
سنت املاء و استدراج بسیار به هم نزدیک است، از این رو، روایاتی که در باب استدراج در جلسه 509 گذشت نیز همگی بدینجا نیز مربوط می شود: http://yekaye.ir/al-qalam-68-44/
تدبر
1) «وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ»
خداوند حتی به افراد بد هم مهلت می دهد؛ این گونه نیست که هرکه عمر بیشتری کرد و مهلت بیشتری برای سوءاستفاده از عمر و سرمایه اش داشت، این سوء استفاده ها واقعا به نفعش تمام شود؛ بلکه این مهلتها سنت خداوند است تا کار بر آنها سخت و سخت تر شود و اگر مسیر جهنم را در پیش گرفته، چنان جلو برود که جهنمی شدنش برایش قطعی شود.

2) «وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ»
مهلت و امکاناتی که خداوند به افراد می دهد دلیل ارج و قرب آنان نیست؛ بلکه عمل خود افراد است که آنان را بها می دهد ویا مایه پست و خوار شدنشان می گردد.
به تعبیر دیگر، مهلت‏هاى الهى، نشانه‏ى محبوبیت نیست؛ و نعمت‏های الهی به شرطى سودمند هستند که در راه رشد و خیر قرار گیرند، نه شرّ و گناه. (تفسیر نور، ج‏2، ص207)

3) «وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً ...»
عده ای هستند که نه تنها فرصت ها را از دست می دهند، بلکه از فرصت ها جهت تضییع و نابودی خویش و بدتر شدن وضع خود استفاده می کنند! با اینکه خودشان فکر می کنند که از این فرصت دارند سود می برند!

4) «وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً»
کفر، مانع شناخت حقیقت است. (تفسیر نور، ج‏2، ص207)

5) «نُمْلِی لَهُمْ ... نُمْلِی لَهُمْ»
کوتاه یا بلند بودن عمر و زمان رفاه، بدست خداست. (تفسیر نور، ج‏2، ص207)

6) «وَ لا یحْسَبَنَّ ... خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ»
همه انسان‏ها دنبال خیر هستند، لکن بعضى در مصداق اشتباه مى‏کنند. (تفسیر نور، ج‏2، ص207)

7) «وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ»
شبهه
آیا خداوند دوست دارد که افراد زیاد گناه کنند؟! پس چگونه است که فرموده «نُمْلی‏ لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً: مهلت می دهیم تا گناهی بیفزایند»؟
الف. حرف «ل» در اینجا لام غایت است نه لام تعلیل؛ یعنی آیه غایت مترتب بر مهلت خدا را شرح می دهد؛ شبیه آیه فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیکُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً: پس خاندان فرعون، او را [از آب‏] برگرفتند تا سرانجام دشمنِ [جانِ‏] آنان و مایه اندوهشان باشد» (قصص/8) که می دانیم که غرض آل فرعون از پذیرش موسی به فرزندی این بود که مایه سرورشان شود اما نهایتش این شد که عامل ناراحتی آنان شد. (مجمع البیان، ج2، ص893)
ب. منظور آیه این است که «کافران گمان نکنند که مهلت ما بدانان، علامت رضایت ما از آنهاست، بلکه این برایشان بد است زیرا ما مهلت دادیم و آنان گناهشان بیشتر می شود و سزاوار عذاب دردناک می گردند. (ابوالقاسم بلخی، به نقل از مجمع البیان، ج2، ص893)
ج. زیاد شدن گناه «علت مهلت دادن است» ولی این گونه نیست که علت هر کاری، هدف و غرض از آن کار باشد. مثلا می گویید به خاطر فقر و ناتوانی از جنگ برگشتم. در اینجا فقر و ناتوانی علت برگشتن است، اما غرض از برگشتن نیست. زیاد شدن گناه، علت مهلت دادن بوده، بدین معناست که در علم خداوند معلوم بوده که آنها بر گناهشان می افزایند و برای اینکه این امر محقق شود به آنها مهلت کافی داده می شود. (الکشاف، ج1، ص444)[10]
د. این از باب تقدیم و تاخیر است؛ یعنی مفاد آیه مقدم و مؤ بیان شده و مقصود این بوده که «آنان گمان می کنند که این مهلتی که به آنها داده ایم برای این است که گناه کنند؛ در حالی که ما مهلتی دادیم که برای خویش بهتر باشند [یعنی از این مهلت ما استفاده کنند و به توبه و عمل خیر روی آورند]. (اخفش و اسکافی، به نقل مجمع البیان، ج2، ص894) اما بر این قول اشکال شده که اگر چنین می بود باید اولین «انما» م ور (إنما) و دومین «انما» مفتوح (أنما) می آمد (مجمع البیان، ج2، ص894) که در بحث اختلاف قرائات اشاره شد که چنین قرائتی هم هست؛ پس این به عنوان یکی از معانی آیه می تواند مورد نظر بوده باشد.
ه. این جمله خبر دادن خداوند است از گمان آنها درباره اینکه عاقبت امرشان به کجا می انجامد؛ یعنی آنان گمان می کنند که این مهلت دادن نهایتا به نفع آنها خواهد بود؛ در حالی که این نهایتا به ضرر آنها خواهد بود و فقط بار گناهانشان اضافه می شود. (این مطلب را ماتریدی به عنوان یکی از تفاسیر معتزله، از این آیه نقل و در آن مناقشه می کند؛ به نقل از البحر المحیط، ج‏3، ص446)
و. ...

8) «وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً»
طول عمر مهم نیست، بهره از عمر مهم است. (تفسیر نور، ج‏2، ص207)
(همچنین به حدیث 5 توجه کنید)

9) «وَ لا یحْسَبَنَّ ... أَنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ ... لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ»
زود قضاوت نکنید، پایان کار و آ ت را نیز به حساب بیاورید. (تفسیر نور، ج‏2، ص207)

10) «الَّذینَ یسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ ... لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ؛ إِنَّ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْکُفْرَ بِالْإِیمانِ ... لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ ... أَنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ ... وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ»
اینکه در این سه آیه به ترتیب عذاب خداوند را به سه عبارت «عظیم» و «ألیم: دردناک» و «مُهین: خوارکننده» توصیف کرد. چه تناسبی بین این سه نوع عذاب، و وضعیتی که به خاطرش معذب شدند هست؟
الف. در اولی، شتافتن به سوی بدی، اقتضایش آن است که جل و عظمت آنچه به سویش می شتابند را به شخص سادآوری کنند تا بلکه اجتناب کند؛
در دومی، اقتضای ید و فروش این است که مشتری در معامله روی نفع و زیان خود حساب کند؛ و اگر ی ثمره کارش دردناک باشد از آن منصرف می گردد؛
در سومی هم اقتضای مهلت گرفتن، بهره وری بیشتر از امکانات و است که مایه بزرگی و افتخار شخص شود؛ و تناسب کلام این است که به او بگویند با این مهلت خوار و پست خواهی شد. (البحر المحیط، ج‏3، ص447)
ب. ...

11) «وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ»
حکایت
هنگامی که کاروان اسرای اهل بیت به دربار یزید آورده شدند و یزید در مقابل سر مقدس حسین ع جسارت ها کرد و اشعار کفرآلودی بر زبان راند، حضرت زینب سلام الله علیها برخاست و فرمود:
حمد و سپاس خداوندی را که پروردگار جهانهاست و صلوات بر جدم سرور ان. راست گفت خداوند که فرمود «سپس عاقبت انى که کارهاى زشت انجام دادند این شد که آیات خدا را تکذیب د و آنها را مس ه مى‏ د» (روم/10)
یزید! آیا گمان کرده ای اینکه راه زمین را بر ما بستی و آفاق آسمان را بر ما تنگ گرفتی و ما در دستان تو اسیرانی شده ایم که به ردیف اینجا و آنجا می گردانی و بر ما قدرت داری ناشی از این است که خداوند برای ما حقارت و پستی و برای تو کرامت و امتنان قرار داده است و این به خاطر بزرگی و جل قدر تو نزد اوست؟
بادی به غبغب انداخته ای و از بالا با دیده حقارت می نگری و ات را جلو می دهی و خوشی زیر دلت زده است از اینکه دیدی دنیا برایت فراهم آمده و کارهایت بر وفق مراد افتاده و سلطنتت بر ما ی ر گردیده و قدرتت بر ما بی معارض گشته است؟
صبر کن! صبر کن! نادانی عقلت را نبَرَد! آیا سخن خداوند عز و جل را فراموش کرده ای که فرمود: « و البته انی که کفر ورزیدند نباید چنین حساب نکنند که مهلتی که به آنان می دهیم برای خودشان بهتر است؛ فقط به آنها مهلت می دهیم تا گناهی بیفزایند و آنان را عذ است خوارکننده.» (آل عمران/178)
الإحتجاج، ج‏2، ص308؛ بلاغات النساء، ص35[11]؛ اللهوف على قتلى الطفوف، ص181 2[12]
... فَقَامَتْ إِلَیهِ زَینَبُ بِنْتُ عَلِی وَ أُمُّهَا فَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ وَ قَالَتْ:
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ وَ الصَّلَاةُ عَلَى جَدِّی سَیدِ الْمُرْسَلِینَ صَدَقَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ کَذَلِکَ یقُولُ «ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ أَساؤُا السُّواى‏ أَنْ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللَّهِ وَ کانُوا بِها یسْتَهْزِؤُنَ».
أَ ظَنَنْتَ یا یزِیدُ حِینَ أَخَذْتَ عَلَینَا أَقْطَارَ الْأَرْضِ وَ ضَیقْتَ عَلَینَا آفَاقَ السَّمَاءِ فَأَصْبَحْنَا لَکَ فِی إِسَارٍ نُسَاقُ إِلَیکَ سَوْقاً فِی قِطَارٍ وَ أَنْتَ عَلَینَا ذُو اقْتِدَارٍ أَنَّ بِنَا مِنَ اللَّهِ هَوَاناً وَ عَلَیکَ مِنْهُ کَرَامَةً وَ امْتِنَاناً وَ أَنَّ ذَلِکَ لِعِظَمِ خَطَرِکَ وَ جَلَالَةِ قَدْرِکَ؟!
فَشَمَخْتَ بِأَنْفِکَ وَ نَظَرْتَ فِی عَطْفِکَ‏ تَضْرِبُ أَصْدَرَیکَ فَرَحاً وَ تَنْفُضُ مِذْرَوَیکَ مَرَحاً حِینَ رَأَیتَ الدُّنْیا لَکَ مُسْتَوْسِقَةً وَ الْأُمُورَ لَدَیکَ مُتَّسِقَةً وَ حِینَ صَفَا لَکَ مُلْکُنَا وَ خَلَصَ لَکَ سُلْطَانُنَا؟!
فَمَهْلًا مَهْلًا لَا تَطِشْ جَهْلًا؛ أَ نَسِیتَ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِین‏».






منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/926/849) سوره آلعمران (3) آيه 178 وَ لا يحْسَبَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا/




ادامه آیه 179 سوره آل عمران

درخواست حذف اطلاعات


حدیث
1) جابر بن عبدالله انصاری می گوید:
در محضر نشسته بودیم که حضرت علی ع وارد شد و چون اکرم ص نگاهش به او افتاد فرمود: حمد خ را که پروردگار جهانهاست و هیچ شریکی ندارد.
گفتیم: راست گفتی ای رسول الله! حمد خ راست که پروردگار جهانهاست و هیچ شریکی ندارد. اما به نظر ما شما این سخن را از باب تعجب از چیزی که دیدید گفتید!
فرمود: بله؛ علی ع را دیدم که پیش می آمد به یاد حدیثی افتادم که دوستم جبرئیل برایم نقل کرد. من از خداوند خواستم که امت را در مورد او متفق القول گرداند؛ اما نپذیرفت جز اینکه آنها را به همدیگر بیازماید «تا خبیث از طیّب جدا شود» (آل عمران/179) و خداوند بدین مناسبت آیاتی را نازل فرمود: »الف لام میم؛ آیا مردم چنین حساب د که وانهاده شوند که بگویند ایمان آوردیم و اصلا به فتنه ای آزموده نمی شوند؟! و به یقین انی را که پیش از اینان بودند [در فتنه] آزمودیم، تا حتما خداوند آنان را که راست گفته‏اند معلوم دارد و حتما دروغگویان را [نیز] معلوم دارد.» (عنکبوت/1-3)
[جبرئیل بعد از ابلاغ این آیات گفت] اما خداوند هفت خصلت را جایگزین آن [درخواست] نمود: اوست که شرمگاهت را می پوشاند [در غسل میت ایشان، تنها و تنها حضرت علی ع متکفل آن شد و ی ص را ندید] ؛ و دِین تو و وعده هایت را ادا می کند؛ و او با توست تا ورودی حوض تو؛ و او چراغ پیش روی توست در روز قیامت؛ و بعد از ایمانش هرگز به کفر برنگردد؛ و بعد از عفت ورزی اش هرگز دچار بی عفتی نشود؛ پس چه بسیار اقدام کوبنده و قاطعی که در دارد به علاوه تقدم او بر دیگران در آوردن؛ و علم او به کلام الله و فهم عمیق او در دین خدا به علاوه دامادی و خویشاوندی و سرافرازی اش در جنگ و بذل و بخشش اموال و امر به معروف و نهی از منکر و دوستی با دوستان من و دشمنی با دشمنانم؛ ای محمد! او را بدینها بشارت بده!
تفسیر فرات الکوفی، ص: 317
قَالَ حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ عِیسَی بْنِ هَارُونَ مُعَنْعَناً عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ:
کُنَّا جُلُوساً عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص إِذْ أَقْبَلَ عَلِیٌّ ع فَلَمَّا نَظَرَ إِلَیْهِ [النَّبِیُّ ص‏] قَالَ «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ» لا شَرِیکَ لَهُ
قَالَ قُلْنَا صَدَقْتَ یَا رَسُولَ اللَّهِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ لا شَرِیکَ لَهُ؛ قَدْ ظَنَنَّا أَنَّکَ لَمْ تَقُلْهَا إِلَّا بِعَجَبٍ [تَعَجُّباً تَعْجَبُ‏] مِنْ شَیْ‏ءٍ رَأَیْتَهُ.
قَالَ نَعَمْ لَمَّا رَأَیْتُ عَلِیّاً مُقْبِلًا ذَکَرْتُ حَدِیثاً حَدَّثَنِی حَبِیبِی جَبْرَئِیلُ [ع‏] قَالَ: قَالَ إِنِّی سَأَلْتُ اللَّهَ أَنْ یَجْمَعَ [یجتمع‏] الْأُمَّةَ عَلَیْهِ؛ فَأَبَی عَلَیْهِ [عَلَیَّ‏] إِلَّا أَنْ یَبْلُوَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ «حَتَّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ» ؛ وَ أَنْزَلَ عَلَیْنَا [عَلَیَ‏] بِذَلِکَ کِتَاباً «الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبِینَ» الْآیَةَ. أَمَا إِنَّهُ قَدْ عَوَّضَهُ مَکَانَهَا [مَکَانَهُ‏] بِسَبْعِ خِصَالٍ یَلِی سَتْرَ عَوْرَتِکَ وَ یَقْضِی دَیْنَکَ وَ عِدَاتِکَ وَ هُوَ مَعَکَ عَلَی عُقْرِ [شِرْعَةِ] حَوْضِکَ وَ هُوَ مِشْکَاةٌ لَکَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ لَنْ یَرْجِعَ کَافِراً بَعْدَ إِیمَانٍ وَ لَا زان [زَانِیاً] بَعْدَ إِحْصَانٍ فَکَمْ مِنْ ضِرْسٍ قَاطِعٍ لَهُ فِی الْإِسْلَامِ مَعَ الْقِدَمِ فِی الْإِسْلَامِ وَ الْعِلْمِ بِکَلَامِ اللَّهِ وَ الْفِقْهِ فِی دِینِ اللَّهِ مَعَ الصِّهْرِ وَ الْقَرَابَةِ وَ النَّجْدَةِ فِی الْحَرْبِ وَ بَذْلِ الْمَاعُونِ وَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ الْوَلَایَةِ لِوَلِیِّی وَ الْعَدَاوَةِ لِعَدُوِّی بَشِّرْهُ یَا مُحَمَّدُ بِذَلِکَ.

2) ابان بن تغلب روایت می کند که صادق ع فرمودند:
دنیا تمام نشود تا اینکه منادی از آسمان ندا دهد: ای اهل حق جمع شوید! پس همگی در عرصه ای واحد بیایند؛ سپس بار دیگر ندا دهد: ای اهل باطل جمع شوید! پس آنها نیز همگی در عرصه ای واحد گرد هم آیند.
گفتم: آیا اینها می توانند در آنها وارد شوند؟!
فرمود: نه به خدا سوگند! و این همان سخن خداوند عز و جل است که فرمود: «قرار نبوده که خداوند مومنان را بر این [حال و روزی] که شما بر آن هستید رها سازد، تا اینکه خبیث را از طیّب [= پاک] جدا کند.»
الغیبة للنعمانی، ص320؛
أَخْبَرَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ یُونُسَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الْقُرَشِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ حَرِیزٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ع یَقُولُ:
لَا تَذْهَبُ الدُّنْیَا حَتَّی یُنَادِیَ مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ یَا أَهْلَ الْحَقِّ اجْتَمِعُوا فَیَصِیرُونَ فِی صَعِیدٍ وَاحِدٍ ثُمَّ یُنَادِی مَرَّةً أُخْرَی یَا أَهْلَ الْبَاطِلِ اجْتَمِعُوا فَیَصِیرُونَ فِی صَعِیدٍ وَاحِدٍ.
قُلْتُ فَیَسْتَطِیعُ هَؤُلَاءِ أَنْ یَدْخُلُوا فِی هَؤُلَاءِ؟
قَالَ لَا وَ اللَّهِ وَ ذَلِکَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «ما کانَ اللَّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلی‏ ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتَّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّب‏»
شبیه همین مضمون در روایتی در تفسیر العیاشی، ج‏1، ص207 از صادق ع آمده است.[1]

3) رسول اکرم ص در فرازی از خطبه ای که روز غدیر برای منصوب المومنین ع خواندند[2]، فرمودند:
ای مردم! من این را ت و وراثتی در خاندانم قرار دادم تا روز قیامت؛ و ابلاغ آنچه را که با تبلیغ آن شده بودم تا حجتی باشد بر حاضران و غایبان، و بر هر ی که شاهد بود یا نبود، زاده شده یا هنوز زاده نشده، تا روز قیامت؛ و آن را به سلطنت تبدیل خواهند کرد و به زور غصب خواهند نمود؛ هشدار که لعنت خدا بر غصب کنندگان و زورگویان؛ و آن هنگام است که «بزودی به شما خواهیم پرداخت ای دو جماعت عظیم» (الرحمن/31) پس «بر سَرِ شما شراره‏هایی از آتش و مس گداخته فروفرستاده خواهد شد، و [از ی‏] یاری نتوانید طلبید.» (الرحمن/35)
ای مردم! «همانا خداوند عز و جل «قرار نبوده است که مومنان را بر این [حال و روزی] که شما بر آن هستید رها سازد، تا اینکه خبیث را از طیّب [= پاک] جدا کند و خداوند قرار نیست که شما را بر غیب مطلع سازد.» (آل عمران/179)
ای مردمان! هیچ دیاری نبوده مگر اینکه خداوند اگر که رو به تکذیب آورده اند آنان را به هلاکت رسانده است؛ و این چنین است که خداوند هلاک می کند دیاری را در حالی که ظالم است (هود/102) همان گونه که خداوند متعال ذکر کرد؛ و این علی ع شما و ولیّ تان و مظهر وعده های خداوند است و خداوند آن وعده هایی را که داده محقق سازد.
ای مردم! «و به یقین، پیش از اینان، بیشترِ پیشینیان گمراه شدند» (صافات/71) و خداوند بود که پیشینیان را هلاک کرد و اوست که هلاک کننده پسینیان است که خداوند متعال فرمود: « مگر پیشینیان را هلاک نکردیم؟ سپس از پی آنان پسینیان را می‏بریم. با مجرمان چنین می‏کنیم. وای از آن روز بر تکذیب‏کنندگان» (مرسلات/17-21) ...
الإحتجاج (للطبرسی)، ج‏1، ص62؛ حصین لأسرار ما زاد من کتاب الیقین، (لسید بن طاوس) ص586؛ الیقین باختصاص مولانا علی علیه السلام بإمرة المؤمنین، ص355؛ روضة الواعظین، ج‏1، ص96
حَدَّثَنِی السَّیِّدُ الْعَالِمُ الْعَابِدُ أَبُو جَعْفَرٍ مَهْدِیُّ بْنُ أَبِی حَرْبٍ الْحُسَیْنِیُّ الْمَرْعَشِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ‏ قَالَ أَخْبَرَنَا الشَّیْخُ أَبُو عَلِیٍّ الْحَسَنُ بْنُ الشَّیْخِ السَّعِیدِ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الطُّوسِیِ‏ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ أَخْبَرَنِی الشَّیْخُ السَّعِیدُ الْوَالِدُ أَبُو جَعْفَرٍ قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ قَالَ أَخْبَرَنِی جَمَاعَةٌ عَن أَبِی مُحَمَّدٍ هَارُونَ بْنِ مُوسَی َّلَّعُکْبَرِیِ‏ قَالَ أَخْبَرَنَا أَبُو عَلِیٍّ مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ‏ قَالَ أَخْبَرَنَا عَلِیٌّ السُّورِیُ‏ قَالَ أَخْبَرَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ الْعَلَوِیُ‏ مِنْ وُلْدِ الْأَفْطَسِ وَ کَانَ مِنْ عِبَادِ اللَّهِ الصَّالِحِینَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَی الْهَمْدَانِیُ‏ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ خَالِدٍ الطَّیَالِسِیُ‏ قَالَ حَدَّثَنَا سَیْفُ بْنُ عَمِیرَةَ وَ صَالِحُ بْنُ عُقْبَةَ جَمِیعاً عَنْ قَیْسِ بْنِ سِمْعَانَ‏ عَنْ عَلْقَمَةَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحَضْرَمِیِ‏ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ ع أَنَّهُ قَالَ: حَجَّ رَسُولُ اللَّهِ ص مِنَ الْمَدِینَةِ وَ قَدْ بَلَّغَ جَمِیعَ الشَّرَائِعِ قَوْمَهُ غَیْرَ الْحَجِّ وَ الْوَلَایَةِ فَأَتَاهُ جَبْرَئِیلُ ع‏ ...
مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنِّی أَدَعُهَا إِمَامَةً وَ وِرَاثَةً فِی عَقِبِی إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ قَدْ بَلَّغْتُ مَا أُمِرْتُ بِتَبْلِیغِهِ حُجَّةً عَلَی کُلِّ حَاضِرٍ وَ غَائِبٍ وَ عَلَی کُلِّ أَحَدٍ مِمَّنْ شَهِدَ أَوْ لَمْ یَشْهَدْ وُلِدَ أَوْ لَمْ یُولَدْ فَلْیُبَلِّغِ الْحَاضِرُ الْغَائِبَ وَ الْوَالِدُ الْوَلَدَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ سَیَجْعَلُونَهَا مُلْکاً وَ اغْتِصَاباً أَلَا لَعَنَ اللَّهُ الْغَاصِبِینَ وَ الْمُغْتَصِبِینَ وَ عِنْدَهَا «سَنَفْرُغُ لَکُمْ أَیُّهَ الثَّقَلانِ» فَـ«یُرْسَلُ عَلَیْکُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ»
مَعَاشِرَ النَّاسِ! إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یَکُنْ «یَذَرُکُمْ عَلی‏ ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتَّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ».
مَعَاشِرَ النَّاسِ! إِنَّهُ مَا مِنْ قَرْیَةٍ إِلَّا وَ اللَّهُ مُهْلِکُهَا بِتَکْذِیبِهَا وَ کَذَلِکَ یُهْلِکُ «الْقُرَی وَ هِیَ ظالِمَةٌ» کَمَا ذَکَرَ اللَّهُ تَعَالَی وَ هَذَا عَلِیٌّ إِمَامُکُمْ وَ وَلِیُّکُمْ وَ هُوَ مَوَاعِیدُ اللَّهِ وَ اللَّهُ یُصَدِّقُ مَا وَعَدَهُ؛
مَعَاشِرَ النَّاسِ! «قَدْ ضَلَّ قَبْلَکُمْ أَکْثَرُ الْأَوَّلِینَ» وَ اللَّهُ لَقَدْ أَهْلَکَ الْأَوَّلِینَ وَ هُوَ مُهْلِکُ الْآخِرِینَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی «أَ لَمْ نُهْلِکِ الْأَوَّلِینَ. ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الْآخِرِینَ. کَذلِکَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِینَ. وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِین‏» ...
تدبر
1) «ما کانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلی‏ ما أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّی یمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیبِ وَ ما کانَ اللَّهُ لِیَطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیبِ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَجْتَبی‏ مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یشاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَکُمْ أَجْرٌ عَظیمٌ»
خداوند انسان را حیوان نیافرید که به دنیا بیاید و بخورد و رانی کند و لذتی ببرد و بمیرد و کارش تمام شود. بلکه انسان را آفرید تا ظرفیتهای عظیمی که در او نهفته را شکوفا کند و این شکوفایی را منوط به اختیار خود او قرار داد برای همین انسان می تواند از اوج عزت تا حضیض ذلت را درنوردد؛ و برنامه خداوند برای اینکه گوهر درونی انسان شکوفا شود، ابتلا و آمتحان است.
پس قرار نبوده که خداوند مومنان را به حال خود رها کند و همین طور افراد خبیث و پاک درهم بمانند و شناخته نشوند؛ بلکه با ابتلائات مختلف دینداران، کاری می کند که در کوران حوادث تلخ وشیرین، مومن واقعی و طیب از فرد خبیثی که خود را بظاهر مومن نشان می داده متمایز شود.
و البته در این جدا خبیث و طیب قرار نیست که خداوند خودش مستقیما همه را بر غیب آگاه گرداند، هرچند هم قرار نیست که هیچ چیزی از غیب گفته نشود، بلکه خداوند از میان مردم عده ای برمی گزیند و آنچه از غیب گفتنی است به آنها می گوید و به آنان رس می دهد تا آنچه دانستنش از غیب برای مردم لازم است در اختیار آنان قرار دهد.
بدین جهت است که باید به خدا و رسول او ایمان آورد، و به آنها اعتماد کرد؛ و اگر ی ایمان بیاورد و زندگی اش را بر اساس تقوا (یعنی مراقبت در انجام برنامه ای که خدا داده و رسول آورده) تنظیم کند قطعا به پاداش عظیم، یعنی آنچه هدف خداوند از آف انسان بوده، خواهد رسید.

2) «ما کانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلی‏ ما أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّی یمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیبِ ...»
خداوند مومنان را بر این حال و روزی که دارند رها نمی سازد، تا اینکه خبیث را از طیّب جدا کند؛ پس:
الف. مساله تکمیل نفوس بشری و رساندن همه به غایت نهایی خویش و اینکه هر به نهایت سعادت یا شقاوتی که در پیش گرفته برسد، از اموری است که گری پذیر است و حتما محقق خواهد شد. (المیزان، ج4، ص79)
ب. اگر جامعه دینی تشکیل دادیم انتظار نداشته باشیم که همه چیز بلافاصله خوش و م شود و مبتلا به انواع امتحاتهای سخت الهی نشویم.
ج. انتظار نداشته باشیم که همه مردم در این جامعه افراد خوب و طیّب باشند، افراد خبیثی هم در این جامعه خواهند بود.
د. کثرت بدی هایی که از افراد خبیث در این جامعه دیدیم ما را ناامید نکند، با امتحانات و سختی هایی که خداوند برایمان پیش می آورد این افراد خبیث تا نفر آ شان جدا خواهند شد؛
به عبارت دیگر، جداسازی پاک از پلید، از سنّت‏های الهی است. (تفسیر نور، ج‏1، ص661)
ه. ...

3) «ما کانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلی‏ ما أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّی یمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیبِ وَ ما کانَ اللَّهُ لِیَطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیبِ»
خداوند با کوران حوادث و ابتلائات است که خبیث و طیب در جامعه دینی را از هم متمایز می کند؛ و نه از این راه که افراد را مستقیما از غیب آگاه سازد (المیزان، ج4، ص79)
ظاهرا با این بیان می خواهد بفرماید برای متمایز شدن خوبان از بدان در جامعه دینی، منتظر امور غیبی نمانیم؛ خود افراد جامعه در کوران حوادث باید رشد کنند تا عرصه بر بدان تنگ شود و بدان از نیکان جدا شوند و قرار نیست که خداوند با اطلاع دادن از غیب، ما را از افراد خبیث درون جامعه مطلع سازد.
به بیان مختصر،
ایمان و نفاق افراد، از امور درونی و غیبی است که باید از طریق آزمایش ظاهر شود، نه علم غیب. (تفسیر نور، ج‏1، ص661)

4) «وَ ما کانَ اللَّهُ لِیَطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیبِ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَجْتَبی‏ مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یشاءُ»
درباره علم غیب
با اینکه غیب همه امور تنها و تنها به دست خداست و تنها خدا از همه غیب باخبر است اما خداوند رسولانش را از غیب باخبر می سازد. (فقه القرآن، ج‏2، ص53)[3]
یعنی اگرچه قرار خدا بر این نیست که ما را مستقیما از غیب آگاه کند، اما قرارش بر این هم نیست که هیچ را از غیب آگاه نکند، بلکه «رسولانی» را برای این کار برمی گزیند؛
و همین که تعبیر «رسول» (پیام آور) را برای این برگزیدگان انتخاب کرده نشان می دهد که قرار نیست که خداوند فقط خود آنها را از غیب مطلع سازد؛ بلکه آنها را با عنوان «رسول» از غیب باخبر می سازد؛ پس آنان این پیام های غیبی را به دست اهلش خواهند رساند.

5) «ما کانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلی‏ ما أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّی یمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیبِ وَ ما کانَ اللَّهُ لِیَطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیبِ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَجْتَبی‏ مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یشاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ»
اگر در میان جامعه هم افراد خوب هست و هم افراد بد؛ و خوب وبد اینها مخفی است و این جهان ظاهر، غیبی دارد که ما از آن مطلع نیستیم؛ و اگر این غیب (بویژه وجود افراد خبیث در لباس مومن) به زندگی ما مربوط می شود و خداوند عده خاصی ( ان) را از این غیب باخبر می سازد؛ پس باید به خدا و رسولش ایمان آورد و به آنها برای پیمودن مسیر زندگی اعتماد نمود، و نه به غیر آنها.
تاملی درباره سیر و سلوک اخلاقی
درباره وم اخلاق برای سیر و سلوک سخن بسیار گفته اند و در اینکه برخی از بزرگان دین هم هشدار داده اند که «طی این مرحله بی همرهی خضر مکن» تردیدی نیست؛ اما سوالی که همواره باقی است این است که وقتی خبیث و مومن هنوز از هم متمایز نشده اند چگونه می توان برای پیمودن مسیر الی الله به غیرمعصوم اعتماد کرد؟!
شیعه اصرار فراوانی دارد که ابتدا عصمت را در مورد و ع عقلاً اثبات کند، آنگاه به دنبال آنها راه بیفتد، چرا که افراد خبیثی که لباس مومن بر تن کرده اند کم نیستند؛ و قطعا هرکه قصد گمراه دیگران از مسیر دین را داشته باشد، خود را ظاهرالصلاح می نمایاند. صرف برخورداری از توانایی های معنوی هم دلیل حقانیت نمی شود چرا که شیاطین هم توانایی های غیرمادی دارند و شاهد خوب این مساله مرتاض های هندی اند که با ریاضت کشیدن به ای از توانایی های فرامادی دسترسی پیدا می کنند.
با این مقدمات، آنچه درباره اخلاق از منظر دین قاطعانه می توان گفت همین مقدار است که انسان از محضر بزرگانی که در اخلاقیات کوشیده اند بهره ببرد؛ اما فراتر از آن (دست در دست ی دادن و رفتن به هرجا که خاطرخواه اوست) توجیه موجه دینی ندارد؛ و شاید به همین مناسبت بوده که بزرگانی مثل مرحوم آیت الله قاضی طباطبایی اصرار داشتند که اگر ی می خواهد شاگردی ایشان در سیر و سلوک کند، خودش مجتهد باشد؛ یعنی ی باشد که چشم بسته دستش را نمی دهد.
در واقع، دستگیری معنوی از انسان در درجه اول تنها و تنها کار و معصوم است؛ و همانند سایر شؤون اختصاصی آنها (مانند فتوا دادن و حکومت) تنها و تنها با اجازه آنهاست که دیگران می توانند متصدی این کار شوند. در مورد شؤون دیگر ایشان، روایات متعددی آمده که در دوره حضورشان با نصب خاص؛ و در عصر غیبت، با نصب عام افرادی را (مفتی یا اصطلاحا مرجع تقلید؛ و ولی فقیه یا حاکم شرع) به این امور منصوب فرموده اند؛ اما آیا درباره دستگری معنوی هم نصی از آنان رسیده است؟ و اگر نرسیده، شیعه از آن جهت که شیعه است آیا می تواند به سراغ غیرمعصوم برود؟
مجددا یادآوری می کنم این بحث اصلا ناظر به استفاده عمومی از محضر عالمان ربانی، که در روایات مورد تاکید قرار گرفته، نیست.

6) «وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ»
خداوند علم غیب را به انی می‏دهد که از جانب او صاحب رس ی باشند. (تفسیر نور، ج‏1، ص661)

7) «ما کانَ اللَّهُ لِیذَرَ ... وَ ما کانَ اللَّهُ لِیَطْلِعَکُمْ ... وَ لکِنَّ اللَّهَ یَجْتَبی‏ ... فَآمِنُوا بِاللَّهِ ...»
در این آیه چهار بار لفظ جلاله الله را تکرار کرد. این تکرارها چه وجهی دارد و چرا در سه مورد اخیر از ضمیر استفاده نکرد؟
الف. برای اینکه نشان دهد که مصدر جلال و جمال در این اموری که مطرح شد (یعنی امتحان، اطلاع بر غیب، برگزیدن رسولان، و اهلیت ایمان) همان مقام الوهیت است و تنها الله است که به این امور متصف می شود. (المیزان، ج4، ص80)
ب. ...

8) «وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَکُمْ أَجْرٌ عَظیمٌ»
خداوند انسان را با روحی ماورایی در زمین قرار داد. همه کاری که انسان باید انجام دهد این است که اولا «باور» کند که بسیار برتر از این افق مادی است؛ و ثانیا این روح عظیم و ماورایی خود را پاس بدارد و از آن مراقبت کند و آن را سالم از این دنیا گذر دهد (إِلاَّ مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلیم‏؛ شعراء/89). به زبان ساده، «ایمان» بیاورد و «تقوا» پیشه کند؛ و شاید از این روست که در این آیه فرمود ی که این دو را داشته باشد اجر عظیم خواهد داشت.

9) «فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَکُمْ أَجْرٌ عَظیمٌ»
چرا ابتدا فقط به ایمان دستور داد، اما برای پاداش عظیم، علاوه بر ایمان، تقوا را هم برشمرد؟
الف. بعد از اینکه بیان کرد که برای جدا شدن خبیث از طیب چاره ای جز ابتلا نیست، می خواهد نشان دهد که اولا ایمان لازم است تا شما را در سلک طیبین قرار دهد، اما برای بقای طیب بودن و پاکی حیات، به نحوی که انسان به پاداش برسد، باید عمل صالح ضمیمه شود، چرا که عمل است که ایمان را بالا می برد [إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُه‏؛ فاطر/10] و پاکیِ آن را نگه می دارد. (المیزان، ج4، ص79)
به تعبیر دیگر، می خواهد نشان دهد که ماده و قوام اصلی لازم برای طیب بودن و پاک شدن، این است که ذات انسان مومن باشد؛ اما دریافت پاداش مبتنی بر عمل و تقوای شخص است؛ یعنی ایمان روح حیات طیبه است اما اینکه بخواهد آثار این حیات بر آن مترتب شود و بروز کند باید شخص به عمل صالح روی آورد و این همان مضمونی است که در جای دیگر فرمود «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» (نحل/97) شبیه زندگانی طبیعی که حیوان برای زنده بودن باید روح و نفسی داشته باشد اما برای ادامه حیات این روح چاره ای جز خوردن و آشامیدن و به کار گرفتن اعضا و جوارح نیست. (المیزان، ج4، ص80)
ب. شاید می خواهد نشان دهد که صرف ایمان موجب می شود که انسان از خبیث بودن به در آید و طیب شود، اما برای بهره بردن از پاداش عظیم، باید تقوا هم ضمیمه شود؛ ثمره اش این است که اگر ی اهل ایمان بود [حتی اگر اعمال زشت فراوانی در پرونده داشت] اگر هم در برزخ و یا مراتبی از قیامت عذاب شود، نهایتاً جهنمی نخواهد بود و حتما عاقبتش پاکی و بهشت است؛ اما برای درنوردیدن مراتب بهشت و دریافت اجر عظیم باید تقوا را جدی گرفت.
ج. شاید می خواهد هشداری دهد که اگر قرار نیست که خداوند علم به غیب را در اختیار همه ما قرار دهد، پس اصرار نداشته باشیم که باید فلسفه تک تک احکام را بفهمیم تا بدانها عمل کنیم. یعنی مقام ایمان آوردن به خدا و رسولش، مبتنی بر این است که بدانیم که غیبی هست که خدا و رسول از آن آگاهند و ما آگاه نیستیم؛ که اگر ایمان به غیب آوردیم، آنگاه است که اهل ایمان و تقوا خواهیم شد و به اجر عظیم خواهیم رسید. از این جهت، مضمون کلی این آیه که فرمود «وَ ما کانَ اللَّهُ لِیَطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیبِ ... فَآمِنُوا ... وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَکُمْ أَجْرٌ عَظیمٌ» شبیه مضمون ابت سوره بقره می شود که متقین را همان انی دانست که به غیب ایمان می آورند و به رستگاری کامل می رسند: «هُدی لِلْمُتَّقین‏؛ الَّذینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَ... وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُون‏» (بقره/2-5)
د. ...

10) «ما کانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلی‏ ما أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّی یمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیبِ وَ ما کانَ اللَّهُ لِیَطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیبِ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَجْتَبی‏ مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یشاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَکُمْ أَجْرٌ عَظیمٌ»
طیّب و خبیث بودن با اینکه به ذات شخص منسوب می شوند، اما دائر مدار ایمان و کفر، که اموری اختیاری اند، می باشند.
این از لطائف حقایق قرآنی است که کثیری از اسرار توحید از دل آن درمی آید و اگر آیه «وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیها فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ: و برای هر ی جهتی است که او روی‏آورنده به آن است. پس به سوی کارهای خیر پیشی گیرید» (بقرة/148) را ضمیمه کنیم به آیه «وَ لکِنْ لِیَبْلُوَکُمْ فِی ما آتاکُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ: و لکن برای این بود که شما را در آنچه به شما داده بیازماید، پس به سوی کارهای خیر پیشی گیرید» (مائدة/48) این نتیجه به دست می آید. (المیزان، ج4، ص80)

11) «نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً ... ما کانَ اللَّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ»
خداوند، کفّار را به حال خود رها می‏کند؛ ولی مؤمنان را رها نمی‏کند. (تفسیر نور، ج‏1، ص660)

این موارد را در کانال نگذاشتم
12) «ما کانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلی‏ ما أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّی یمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیبِ»
منظور از این «خبیث» و «طیب»ی که قرار است از هم جدا شوند چه انی اند؟
الف. کافر و مومن (سدی، به نقل از مجمع البیان، ج‏2، ص895)
ب. منافق و مومن واقعی و مخلص (مجاهد و ابن اسحاق و ابن جریح، به نقل از مجمع البیان، ج‏2، ص895)
ج. مومنان خبیث [سست ایمان] از مومنان پاک [متصلب الایمان] ، چرا که مقسم را مومنان قرار داده است (تفسیر القمی، ج‏1، ص32)
د. ...

13) «ما کانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلی‏ ما أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّی یمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیبِ»
درباره اینکه خداوند چگونه خبیث را از طیب جدا می کند این دیدگاه ها مطرح شده است:
الف. با امتحاناتی که پیش می آورد، چنانکه در روز احد با ثابت قدم ماندن مومنان و تخلف منافقان این دو از هم متمایز شدند. (جبائی، به نقل از مجمع البیان، ج‏2، ص895)
ب. با آیات و دلایلی که با آنها بر خباثت و طیب بودن آنان استشهاد می شود. (به نقل از مجمع البیان، ج‏2، ص895)
ج. به اینکه مومنان را نصرت می دهد و دین را عزیز می دارد اما منافقان و کافران را خوار و ذلیل می سازد. (ابومسلم، به نقل از مجمع البیان، ج‏2، ص895)
د. به اینکه واجباتی را واجب می سازد؛ آنگاه مومن در انجام آن ثابت قدم می ماند، اما منافق عقب گرد می کند. (به نقل از مجمع البیان، ج‏2، ص895)

14) «وَ لکِنَّ اللَّهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشاءُ»
حرف «من» در «من رسله» را می توان «من» تبعیضیه گرفت یا «من» بیانیه، آنگاه
الف. اگر این برگزیدن برای دادن علم غیب باشد، چند معنا متصور است:
الف.1. اگر «من» تبعیضیه باشد، آنگاه معنایش این می شود که تنها به برخی از رسولان علم غیب داده می شود؛ آنگاه معنای «علم غیب»ی که داده می شود اخص از وحی و رس خواهد بود؛ یعنی مراتبی از غیب برای آنان آشکار می شود که برای همه رسولان هم آشکار نمی شود.
الف.2. اگر «من» بیانیه باشد آنگاه معنای آیه این می شود که خداوند رسولانش را به عنوان انی که می خواهد برمی گزیند؛ یعنی رسولان همان انی هستند که خداوند برگزیده و به آنها از غیب خود آگاهی داده؛ و آنگاه مصداق اصلی این علم غیب، همان وحی الهی می شود.
الف.3. ...
ب.1. این برگزیدن همان برگزیدن برای رس باشد، آنگاه این تاکیدی باشد بر علم غیب ندادن؛ یعنی خداوند هر که را بخواهد از میان رسولانش برای رس برمی گزیند اما او را هم از غیب مطلع نمی سازد. (سدی، به نقل از مجمع البیان، ج‏2، ص895) یعنی آیه می خواهد بفرماید که جماعتی هستند که صلاحیت رس دارند اما خداوند به دلایلی که خود می داند [به خاطر غیبی که می داند و شما را از آن آگاه نکرده است] برخی را از میان آنان به رس برمی گزیند. (مجمع البیان، ج‏2، ص895)[4]

15) «وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ؛ ما کانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلی‏ ما أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّی یمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیبِ»
حکایت
ضحاک بن عبدالله (از اصحاب حسین ع در عاشورا که با ع عهدی بسته بود و تا پایان جنگ نماند) گفته است: سواره نظام عمر سعد دائما دور ما می گردیدند و نگهبانی می دادند و حسین ع این آیات را تلاوت می فرمود که « و البته انی که کفر ورزیدند نباید چنین حساب نکنند که مهلتی که به آنان می دهیم برای خودشان بهتر است؛ فقط به آنها مهلت می دهیم تا گناهی بیفزایند و آنان را عذ است خوارکننده. قرار نبوده که خداوند مومنان را بر این [حال و روزی] که شما بر آن هستید رها سازد، تا اینکه خبیث را از طیّب [= پاک] جدا کند.» یکی از آن سواره نظام، به نام عبدالله بن سمیر، که فردی خوشرو و دلاور و جنگجو و سرشناس بود گفت: به پروردگار کعبه سوگند که ما آن طیب هایی هستیم که خداوند ما را از شما جدا کرد!
بُرَیر بن خُضَیر (معلم قرآن معروف کوفه که در لشکر حسین ع بود) گفت: فاسق! آیا خداوند تو را از طیبین قرار داده است؟!
گفت: تو کیستی که چنین می گویی؛ وای بر تو!
گفت: من بریر بن خضیرم؛ و با هم دهان به دهان شدند.
الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج‏2، ص: 95
قَالَ الضَّحَّاکُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ:
وَ مَرَّ بِنَا خَیلٌ لِابْنِ سَعْدٍ یحْرُسُنَا وَ إِنَّ حُسَیناً لَیقْرَأُ «وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ؛ ما کانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلی‏ ما أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّی یمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیبِ» فَسَمِعَهَا مِنْ تِلْکَ الْخَیلِ رَجُلٌ یقَالُ لَهُ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ سُمَیرٍ وَ کَانَ مِضْحَاکاً وَ کَانَ شُجَاعاً بَطَلًا فَارِساً فَاتِکاً شَرِیفاً فَقَالَ نَحْنُ وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ الطَّیبُونَ مُیزْنَا مِنْکُمْ فَقَالَ لَهُ بُرَیرُ بْنُ خُضَیرٍ یا فَاسِقُ أَنْتَ یجْعَلُکَ اللَّهُ مِنَ الطَّیبِینَ فَقَالَ لَهُ مَنْ أَنْتَ وَیلَکَ قَالَ أَنَا بُرَیرُ بْنُ خُضَیرٍ فَتَسَابَّا.



[1] . عن عجلان أبی صالح قال: سمعت أبا عبد الله ع یقول لا تمضی الأیام و اللیالی حتى ینادی مناد من السماء: یا أهل الحق اعتزلوا، یا أهل الباطل اعتزلوا، فیعزل هؤلاء من هؤلاء و یعزل هؤلاء، من هؤلاء- قال: قلت: أصلحک الله- یخالط هؤلاء هؤلاء بعد ذلک النداء قال: کلا إنه یقول فی الکتاب «ما کانَ اللَّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلى‏ ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتَّى یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ»
[2] . فرازهایی از این حدیث قبلا در
جلسه 559 حدیث2 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-71/
جلسه 696 حدیث3 http://yekaye.ir/introduction-to-al-asr/
جلسه 759 حدیث7 http://yekaye.ir/ya-seen-36-12/ گذشت.
[3] . . فإن قیل فهل اطلع نبیه على الغیب. قلنا على الإطلاق لا لأن الله تعالى یقول «وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَى الْغَیْبِ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشاءُ» و المعنى و لکن الله اجتبى رسوله بأعلامه کثیرا من الغائبات.
[4] . و قیل معناه یصطفی من رسله من یشاء ممن یصلح له و لا یطلعه على الغیب عن السدی و فی هذه الآیة دلالة على أنه یجوز أن یصلح جماعة لرس ه فیختار منهم من یشاء إما لأنه أصلح و ب ادیة أقوم و عن المنفردات أبعد و إما لأنهم قد تساووا فی جمیع الوجوه فیختار من یشاء من بینهم لأن النبوة لیست مستحقة و لا جزاء و فیها دلالة على أن الثواب مستحق بالإیمان و قوى خلافا لمن قال أنه تفضل.



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/928/ادامه آيه 179 سوره آل عمران/




850) سوره آلعمران (3) آیه 179 ما کانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِن

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
850) سوره آل عمران (3) آیه 179
ما کانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلی‏ ما أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّی یمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیبِ وَ ما کانَ اللَّهُ لِیَطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیبِ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَجْتَبی‏ مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یشاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَکُمْ أَجْرٌ عَظیمٌ
17 ربیع الاول 1440
ترجمه
قرار نبوده که خداوند مومنان را بر این [حال و روزی] که شما بر آن هستید رها سازد، تا اینکه خبیث را از طیّب [= پاک] جدا کند؛ و خداوند قرار نیست که شما را بر غیب مطلع سازد، ولی خداوند برمی گزیند از انش هر که را بخواهد؛ پس به خداوند و انش ایمان آورید؛ و اگر ایمان آورید و تقوا پیشه کنید شما را پاداشی باعظمت خواهد بود.
اختلاف قرائت
یمیز
این کلمه در اغلب قرائت، یعنی نزد اهل مدینه (نافع) و و شام (ابن عامر) و بصره (ابوعمرو) و برخی از اهل کوفه (عاصم) روایت مشهور اهل مکه (ابن کثیر) به صورت «یَمِیزَ» (ثلاثی مجرد: مازَ یَمیزُ) قرائت شده است؛
اما در قرائت بسیاری از اهل کوفه (حمزه و ائی، از قراء سبعه و یعقوب از قراء عشره، و اعمش از قراء اربعه عشر) و برخی دیگر از قرائات کمتر مشهور (از جمله حسن بصری از قراء اربعه عشر) به صورت «یُمَیّزَ» (باب تفعیل: مَیَّزَ یُمَیّزُ) قرائت شده است.
البته در روایتی غیرمشهور از ابن کثیر (مکه) به صورت «یُمِیزُ» (باب افعال: أمازَ یُمیزُ) نیز قرائت شده است.
مجمع البیان، ج‏2، ص894[1]؛ البحر المحیط، ج‏3، ص449[2]؛ مجمع القرائات، ج1، ص630
نکات ادبی
لِیذَرَ
در این عبارت به صورت «ل» + «أن» + «یَذَرَ» بوده است، یعنی حرف «أن« ناصبه در تقدیر است و فعل هم در اصل «یَوْذَرُ» بوده است که فعل معتل مثال واوی در مضارع «واو»ش حذف می شود و در واقع، ماده آن «وذر» است.
و قبلا بیان شد که ماده «وذر» در اصل به معنای «بی توجهی و رها چیزی» و به تعبیر دیگر، «دور انداختن چیزی از باب بی اعتنایی به آن» می باشد:
جلسه 509 http://yekaye.ir/al-qalam-68-44/
لازم به ذکر است که ماده «وَذَرَ یَذَرُ» (یَوْذَرُ بوده که به یَذَرُ تبدیل شده) را نباید با ماده آن «ذَرَوَ یَذْرُو» (یَذرُوُ بوده که به یذرُو تبدیل شده) یا «ذَرَوَ یَذْری» (یَذْرِیُ بوده که به یذری تبدیل شده) که به معنای «انداختن و پراکنده » است، اشتباه گرفت؛ که این ماده اخیر هم در قرآن کریم آمده (فَأَصْبَحَ هَشیماً تَذْرُوهُ الرِّیاحُ؛ کهف/45) و درباره اش قبلا بحث شد:
جلسه 626 http://yekaye.ir/al-kahf -45/

یمیزَ
قبلا بیان شد که ماده «میز» در اصل دل دارد بر جدا چیزی از چیز دیگر؛ و برخی افزوده اند که غالبا این ماده در خصوص جدا دو امری که بین آنها مشابهت و یا مشارکتی در برخی جهات برقرار بوده، به کار می رود (حَتَّی یَمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیِّبِ، آل عمران/179؛ لِیَمیزَ اللَّهُ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیِّب، انفال/37)
جلسه 808 http://yekaye.ir/ya-seen-36-59/

الْخَبیثَ
ماده «خبث» دل دارد بر چیزی که به خاطر پست و حق مورد انزجار است و ناخوشایند قلمداد می شود؛ و اصل آن، قسمت نامرغوب هر چیزی است که در درونش باشد همانند زنگاری که در آهن دیده می شود؛ (مفردات ألفاظ القرآن، ص273)
ماده «خبث» درست نقطه مقابل ماده «طیب» است و «خبیث» در مقابل «طیّب»؛ تا حدی که برخی از اهل لغت، برای معرفی معنای این ماده، به همین تقابل بسنده کرده اند (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص238؛ حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص8) و با توجه به استعمالات قرآنی این دو کلمه، به نظر می آید که این «طیّب» است که یک امر افزون و اضافه ای دارد که نیازمند تحصیل و به دست آوردن است؛ شبیه نسبت جهل و علم (که علم برخورداری از چیزی اضافه است که برای شخص حاصل می شود؛ اما جهل صرفاً نداشتن همان چیز است)؛ چرا که مثلا از ما خواسته شده که از کثرت خبیث ها تعجب نکنیم (لا یَسْتَوِی الْخَبیثُ وَ الطَّیِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ کَثْرَةُ الْخَبیثِ؛ مائده/100)، و یا اینکه فرموده ما با ابتلائات خبیث را از طیّب جدا می کنیم (لِیَمیزَ اللَّهُ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیِّبِ وَ یَجْعَلَ الْخَبیثَ بَعْضَهُ عَلی‏ بَعْضٍ فَیَرْکُمَهُ جَمیعاً فَیَجْعَلَهُ فی‏ جَهَنَّمَ؛ انفال/35)؛ یعنی طبیعی است که خبیث کثیر باشد زیرا برای طیب شدن است که افراد باید اقدامی انجام دهند؛ و برای طیب شدن است که خداوند ابتلائات پیش می آورد. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص8)
«خبیث» هم در مورد اشیاء (وَ لا تَیَمَّمُوا الْخَبیثَ مِنْهُ تُنْفِقُوا، بقره/267؛ وَ آتُوا الْیَتامی‏ أَمْوالَهُمْ وَ لا تَتَبَدَّلُوا الْخَبیثَ بِالطَّیِّب، نساء/2) به کار می رود، هم در مورد افعال (نَجَّیْناهُ مِنَ الْقَرْیَةِ الَّتی‏ کانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ؛ انبیاء/74)، هم در توصیف امور و اشیاء (وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبیثَةٍ؛ ابراهیم/26) و هم در مورد انسانها؛ یعنی انی که متصف به کارها و امور خبیث (مثلا کاری) می شوند: «الْخَبیثاتُ لِلْخَبیثینَ وَ الْخَبیثُونَ لِلْخَبیثاتِ وَ الطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبات» (نور/26)
چنانکه در موارد فوق دیده می شود کلمه «خبیث» هم به صورت م ر جمع بسته می شود (الْخَبائِثَ) و هم به صورت جمع سالم (الْخَبیثاتُ و الْخَبیثُونَ)
ماده «خبث» 16 بار در قرآن کریم به کار رفته است که غیر از یک مورد که به صورت فعل به کار رفته (وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذی خَبُثَ لا یَخْرُجُ إِلاَّ نَکِداً؛ اعراف/58) بقیه موارد صرفا همان کلم ه «خبیث» - البته اعم از مذکر یا مونث (الخبیثة) و مفرد یا جمع - است.

الطَّیبِ
قبلا بیان شد که «طَیِّب» نقطه مقابل خبیث است و ماده «طیب» در اصل دل به هر چیز گوارا و لذت بخش و مطلوبی دارد که پاک و طاهر باشد و هیچگونه آلودگی ظاهری و باطنی نداشته باشد؛ که این به تبع موارد مختلف، فرق می کند:
«أَرضٌ طَیِّبة» زمینی که آماده کشت است،
«رِیحٌ طَیِّبَةٌ» (یونس/22) نسیم ملایم و دلنواز است؛
«طعامٌ طَیِّب» خوراکی لذتبخش و پاک و حلال است؛
«امرأَةٌ طَیِّبة» همسر پاکدامن و عفیف است؛
«کلمةٌ طَیِّبة» (ابراهیم/24) سخنی است که هیچ جنبه ناپسندی در آن نباشد؛
«الْبَلَدُ الطَّیِّبُ» (اعراف/58) و «بَلْدَة طَیِّبة» (سبأ/15) سرزمینی است که ایمن و پرخیر و برکت باشد؛
و تفاوت «طیب» و «طاهر» در این است که در طهارت، پاکی از آلودگی مورد توجه است؛ اما در طیب، مطلوب بودن و صفا و جذ ت خود شیء مد نظر است.
جلسه 128 http://yekaye.ir/an-nahl-016-97/

لِیطْلِعَکُمْ = لـ + [أن] + یُطلِعَ + کم
ماده «طلع» در اصل دل بر ظهور و بروز می کند (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص419) و برخی تاکید کرده اند ظهوری است که همراه با بالا آمدن و علو است چنانکه «طلوع» خورشید زمانی است که خورشید بالا می آید و خود را نمایان می سازد؛ و یا تعبیر «طلعتُ الجبل» به معنای بالا رفتن از کوه می باشد. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص108) و «طلاع» هر قسمتی از زمین است که خورشید بر آن طلوع کند، چنانکه اکرم ص در پاسخ به درخواست قریش برای اینکه پولی به او بدهند و از دعوتش دست بردارد فرمود «لو أنّ لی طِلَاعَ الأرض ذهباً ...». (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص419؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص522)
مصدر ثلاثی مجرد این ماده «طلوع» است (وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ؛ طه/130) ؛ و «مَطلَع» (سَلامٌ هِیَ حَتَّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ؛ قدر/5) مصدر میمی از این ماده است به همان معنای طلوع ؛ و «مَطلِع» اسم مکان از این ماده است به معنای محل و موضع طلوع (حَتَّی إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلی‏ قَوْمٍ‏؛ کهف/90) و برخی بر این باورند که تعبیر «طلع علی» که به معنای اطلاع یافتن است از همین تعبیر استعاره گرفته شده است (مفردات ألفاظ القرآن، ص522)
این ماده وقتی به باب افعال می رود (أطلَعَ یُطلِعُ إطلاع) متعدی می شود (وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْب؛ آل عمران/179) و به معنای «مُشرِف دیگری بر چیزی» می باشد ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص109)
وقتی این ماده به باب افتعال می رود (اطّلاع) چون باب افتعال دل بر مطاوعه (قبول با میل و رغبت) دارد، معنایش این است که من «مُشرف شدن بر چیزی را اختیار » ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص108) آنگاه وقتی با حرف «علی» می آید بر یک استعلا و احاطه ای بر مطلب مورد نظر دل دارد: «وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلی‏ خائِنَةٍ مِنْهُم» (مائده/13) «نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ؛ الَّتی‏ تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ» (همزه/7)[3] و وقتی بدون حرف اضافه می آید بر مطلقِ اطلاع و اشراف دل دارد: «فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فی‏ سَواءِ الْجَحیمِ» (صافات/55) «أَطَّلَعَ الْغَیْبَ أَمِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً» (مریم/78) ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص109) و با این ملاحظات تعبیر «اطّلع الی» از جانب فرعون در قبال خداوند قابل توجه است: «أَطَّلِعَ إِلی‏ إِلهِ مُوسی» ‏(قصص/38؛ غافر/37)
و اسم فاعل آن «مُطَلِع» می باشد: «هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ»‏ (صافات/54).
«مطالعه» را هم از این باب مطالعه گفته اند که انسان از طریق آن بر مطالب کتاب اشراف و آگاهی می یابد ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص108)
«طَلع» به شکوفه های درخت ما ویا اولین میوه های این درخت می گویند از این جهت که در بالای درخت واقع شده و بر کل درخت مشرف است: «وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِیَة» (انعام/99) «نَخْلٍ طَلْعُها هَضِیمٌ»‏(شعراء/148) «وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضیدٌ» (ق/10)[4] ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص109) و ظاهرا به همین مناسبت در مورد درخت جهنمی نیز تعبیر «طلع» به کار برده شده است: «إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی‏ أَصْلِ الْجَحیمِ؛ طَلْعُها کَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیاطینِ» (صافات/64-65)
از کلماتی که به کلمه «طلوع» نزدیک است کلمات «بزوغ» (فَلَمَّا رَأَی الْقَمَرَ بازِغاً ... فَلَمَّا رَأَی الشَّمْسَ بازِغَةً؛ انعام/77-78) و «شُروق» (یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِشْراقِ؛ ص/18) است که تفاوتشان در این است که «بزوغ» به ابتدای طلوع گفته می شود؛ و «شروق» هم «طلوع» خاص خورشید است، چنانکه «طلع الرجل» گفته می شود اما «شرق الرجل» گفته نمی شود (الفروق فی اللغة، ص304) و ظاهرا طلوع خورشید است از حیث نورافشانی ای که انجام می دهد
ماده «طلع» و مشتقات آن جمعا 19 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

الْغَیبِ
ماده «غیب» در اصل بر پوشیده شدن چیزی از دیدگان دل دارد و بر این قیاس کلمه «غَیْب» تدریجا برای هر چیزی که مخفی است و تنها خداوند از آن آگاه است به کار رفته است: «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلاَّ هُو» (آل عمران/44) (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص403)
در واقع «غیب» نقطه مقابل «شهادت» است و متناسب با انواع و مراتب «شهادت» (که به معنای حضور است) انواع و مراتبی برای غیب می شود در نظر گرفت: از مخفی ماندن از مقابل دیدگان گرفته: «فَقالَ ما لِیَ لا أَرَی الْهُدْهُدَ أَمْ کانَ مِنَ الْغائِبِینَ» (نمل/20) تا هر آنچه از محدوده علم افراد مخفی مانده باشد: « قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غَیْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (کهف/26) ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص291)
و کلمه «غَیب» اگرچه مصدر است اما چون در معنای اسمی به کار رفته جمع بسته می شود: «إِنَّکَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُیُوبِ» (مائدة/109)
تعبیر «أغابَ» و «مُغیبَة» در مورد زنی به کار می رود که شوهرش غایب شده و مثلا به مسافرت رفته است (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص403)؛ و ظاهرا در همین فضاست که تعبیر «حفظ غیب» (یعنی در نبود همسر، مراعات حقوق او را ) یکی از خصلتهای خوب ن شمرده شده است: «حافِظاتٌ لِلْغَیْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ‏» (نساء/34) (مفردات ألفاظ القرآن، ص617)
«غَیَابة» به گودالی که ی که در آن قرار گیرد از مقابل دیدگان مخفی می شود گویند (وَ أَلْقُوهُ فی‏ غَیابَتِ الْجُبّ» (یوسف/10) (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص403؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص617)
«غِیبة» هم عبارت است از آنکه شخص به بدگویی درباره دیگری بپردازد (مفردات ألفاظ القرآن، ص617)؛ و چون این بدگویی در غیاب وی انجام می شود «غیبت» نام گرفته است. (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص403) و فعل آن در باب افتعال آمده (لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً» (حجرات/12) و برخی وجهش را این دانسته انند که باب افتعال دل بر «اختیار فعل» دارد و مراد این است که شخص وارد شدن در غیبت از شخص یا کار وی را اختیار کرده است. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص292)[5]
ماده «غیب» و مشتقات آن جمعا 60 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

یَجْتَبی‏
قبلا بیان شد که ماده «جبی» در اصل به معنای جمع و می باشد، چنانکه «جَبَیْتُ الماء فی الحوض» به معنای جمع آب در حوض است و به حوضی که در آب جمع شده است «جَابِیَة» گوند که جمع آن، جَوَاب (وَ جِفانٍ کَالْجَوابِ؛ ‏سبأ/13) است و به همین مناسبت به جمع مالیات ( اج) هم «جِبَایَة» گویند؛ و تعبیر «یُجْبی‏ إِلَیْهِ ثَمَراتُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ؛ قصص/57) نیز از همین باب می باشد.
برخی درباره اصل این ماده، افزوده اند که جمع ی است که بر اساس انتخاب و است اج باشد و اگر درمورد اصل ماده هم چنین نباشد قطعا «اجْتِبَاءُ» جمع ی است که چون به باب افتعال رفته دل بر دقت و اختیار می کند؛ لذا به معنای جمع با گزینش می باشد (همان) و اینکه خداوند بنده ای را «اجْتِبَاء» کند به معنای آن است که به فیض و عنایت خویش نعمتهای خاصی را (از جمله نعمت نبوت) را برای او جمع کند
جلسه 515 http://yekaye.ir/al-qalam-68-50/
یَجْتَبی‏ مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشاءُ
حرف «من» در «من رسله» را می توان «من» تبعیضیه گرفت یا «من» بیانیه، که معانی مختلفی را بر این اساس می توان به این آیه نسبت داد که در تدبر 14 به برخی از آنها اشاره می شود.
شأن نزول
درباره شأن نزول این آیه مطالب مختلفی گفته شده است.
مهمترین آنها این است که:
مشرکان به حضرت ابوطالب گفتند که اگر محمد ص راست می گوید خبر دهد که کدام از ما ایمان می آورد و کدام کافر می شود؛ و وقتی پیام آنها را به رساند این آیه نازل شد؛ و در برخی نقل ها این درخواست از درون جامعه دینی مطرح شده که خبر بده چه ی واقعا مومن است و چه ی منافق است؛ و این آیه نازل شده است. (مجمع البیان، ج‏2، ص895[6]؛ مناقب آل أبی طالب ع، ج‏1، ص59[7]؛ تفسیر القمی، ج‏1، ص121[8])
در برخی از نقل ها هم این درخواست معطوف شده به سخنی از ص که: «خداوند همه انی را که به من ایمان می آورند و یا به من کفر خواهند ورزید را بر من معلوم کرده»، و آنگاه منافقان این درخواست را مطرح د و این آیه نازل شد. (اسباب نزول القرآن (واحدی)، ص136؛ سعد السعود، ص232-223[9]؛ الصراط المستقیم إلی مستحقی قدیم، ج‏2، ص24[10])


[1] . قرأ أهل الحجاز و الشام و أبو عمرو و عاصم «حَتَّى یَمِیزَ» و لِیَمِیزَ ب خفیف و الباقون ب شدید و ضم الیاء الأولى.
الحجة: ماز یمیز فعل متعد إلى مفعول واحد کما أن میز فعل متعد إلى مفعول واحد و یقال مزته فلم یتمیز و زلته فلم یتزل و ضعیف فی میز لیس للتعدی و النقل کما أن ضعیف فی عوض لیس للنقل من عاض لأن متعد إلى مفعولین کما فی قول الشاعر: (عاضها الله غلاما بعد ما / شابت الأصداغ و الضرس نقد فلو کان ضعیف فی عوض للنقل لتعدى إلى ثلاثة مفاعیل فعوض و عاض لغتان فی معنى واحد مثل میز و ماز.
[2] . و قرأ الأخوان: یمیز من میز، و باقی السبعة یمیز من ماز. و فی روایة عن ابن کثیر: یمیز من أماز، و الهمزة لیست للنقل، کما أن ضعیف لیس للنقل، بل أفعل و فعل بمعنى الثلاثی المجرّد کحزن و أحزن، و قدر اللّه و قدّر.
[3] . شاید ی آیه «لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرارا» (کهف/18) را به عنوان مثال نقضی برای توضیح فوق مطرح کند، اما اتفاقا اگر معنای احاطه و استعلا را در همین آیه نیز مد نظر قرار دهیم، معنا لطیفتر می شود؛ یعنی حتی اگر از موضع بالا هم بر آنان آگاهی و اشراف پیدا کنی، باز هم چنان رعبی از آنان بر دلت می افتد که فرار خواهی کرد»
[4] . تعبیر «طلع نضید» را هم شکوفه های به هم پیوسته ترجمه کرده اند (ترجمه معزی) و هم خوشه ها و میوه های روی هم چیده (ترجمه فولادوند و مشکینی)
[5] . و أمّا الِاغْتِیَابُ: فهو افتعال، و یدلّ على اختیار الفعل، و یراد اختیار الورود فی غیبة بالنسبة الى عمل و موضوع.
[6] . قیل أن المشرکین قالوا لأبی طالب إن کان محمد صادقا فلیخبرنا من یؤمن منا و من یکفر فإن وجدنا مخبره کما أخبر آمنا به فذکر ذلک للنبی ص فأنزل الله هذه الآیة عن السدی و الکلبی و قیل سأل المؤمنون أن یعطوا علامة یفرقون بها بین المؤمن و المنافق فنزلت الآیة عن أبی العالیة و الضحاک.
[7] . رَوَى ابْنُ بَابَوَیْهِ فِی کِتَابِ النُّبُوَّةِ عَنْ زَیْنِ الْعَابِدِینَ ع أَنَّهُ اجْتَمَعَتْ قُرَیْشٌ إِلَى أَبِی طَالِبٍ وَ رَسُولُ اللَّهِ ص عِنْدَهُ فَقَالُوا نَسْأَلُکَ مِنِ ابْنِ أَخِیکَ النَّصَفَ قَالَ وَ مَا النَّصَفُ مِنْهُ قَالُوا یَکُفُّ عَنَّا وَ نَکُفُّ عَنْهُ فَلَا یُکَلِّمُنَا وَ لَا نُکَلِّمُهُ وَ لَا یُقَاتِلُنَا وَ لَا نُقَاتِلُهُ إِلَّا أَنَّ هَذِهِ الدَّعْوَةَ قَدْ بَاعَدَتْ بَیْنَ الْقُلُوبِ وَ زَرَعَتِ الشَّحْنَاءَ وَ أَنْبَتَتِ الْبَغْضَاءَ فَقَالَ یَا ابْنَ أَخِی أَ سَمِعْتَ قَالَ یَا عَمِّ لَوْ أَنْصَفَنِی بَنُو عَمِّی لَأَجَابُوا دَعْوَتِی وَ قَبِلُوا نَصِیحَتِی إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَمَرَنِی أَنْ أَدْعُوَ إِلَى دِینِهِ الْحَنِیفِیَّةِ مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ فَمَنْ أَجَابَنِی فَلَهُ عِنْدَ اللَّهِ الرِّضْوَانُ وَ الْخُلُودُ فِی الْجِنَانِ وَ مَنْ عَصَانِی قَاتَلْتُهُ حَتَّى یَحْکُمَ اللَّهُ بَیْنَنا وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ فَقَالُوا قُلْ لَهُ یَکُفَّ عَنْ شَتْمِ آلِهَتِنَا فَلَا یذَکْرُوُهَا بِسُوءٍ فَنَزَلَ «قُلْ أَ فَغَیْرَ اللَّهِ تَأْمُرُونِّی أَعْبُدُ» قَالُوا إِنْ کَانَ صَادِقاً فَلْیُخْبِرْنَا مَنْ یُؤْمِنُ مِنَّا وَ مَنْ یَکْفُرُ فَإِنْ وَجَدْنَاهُ صَادِقاً آمَنَّا بِهِ فَنَزَلَ «ما کانَ اللَّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِین‏ ...» ...
[8] . علی بن إبراهیم: قَالَ وَ تَرَاجَعَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ ص الْمَجْرُوحُونَ وَ غَیْرُهُمْ، فَأَقْبَلُوا یَعْتَذِرُونَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَأَحَبَّ اللَّهُ أَنْ یُعَرِّفَ رَسُولَهُ مَنِ الصَّادِقُ مِنْهُمْ وَ مَنِ الْکَاذِبُ، فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَیْهِمُ النُّعَاسَ فِی تِلْکَ الْحَالَةِ حَتَّى کَانُوا یَسْقُطُونَ إِلَى الْأَرْضِ وَ کَانَ الْمُنَافِقُونَ الَّذِینَ یَکْذِبُونَ لَا یَسْتَقِرُّونَ قَدْ طَارَتْ عُقُولُهُمْ وَ هُمْ یَتَکَلَّمُونَ بِکَلَامٍ لَا یُفْهَمُ عَنْهُمْ فَأَنْزَلَ اللَّهُ نُعاساً یَغْشى‏ طائِفَةً مِنْکُمْ یَعْنِی الْمُؤْمِنِینَ وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ یَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِیَّةِ یَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَیْ‏ءٍ قَالَ اللَّهُ لِمُحَمَّدٍ ص: قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ کُلَّهُ لِلَّهِ، یُخْفُونَ فِی أَنْفُسِهِمْ ما لا یُبْدُونَ لَکَ یَقُولُونَ لَوْ کانَ لَنا مِنَ الْأَمْرِ شَیْ‏ءٌ ما قُتِلْنا هاهُنا یَقُولُونَ لَوْ کُنَّا فِی بُیُوتِنَا مَا أَصَابَنَا الْقَتْلُ، قَالَ اللَّهُ: لَوْ کُنْتُمْ فِی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلى‏ مَضاجِعِهِمْ وَ لِیَبْتَلِیَ اللَّهُ ما فِی صُدُورِکُمْ وَ لِیُمَحِّصَ ما فِی قُلُوبِکُمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ فَأَخْبَرَ اللَّهُ رَسُولَهُ مَا فِی قُلُوبِ الْقَوْمِ وَ مَنْ کَانَ مِنْهُمْ مُؤْمِناً وَ مَنْ کَانَ مِنْهُمْ مُنَافِقاً کَاذِباً بِالنُّعَاسِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَیْهِ «ما کانَ اللَّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلى‏ ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتَّى یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ» یَعْنِی الْمُنَافِقَ الْکَاذِبَ مِنَ الْمُؤْمِنِ الصَّادِقِ بِالنُّعَاسِ الَّذِی مَیَّزَ بَیْنَهُم‏.
اصل این واقعه در تفسیر العیاشی، ج‏1، ص201 این گونه بیان شده است:
عن الحسین بن أبی العلا عن أبی عبد الله ع و ذکر یوم أحد أن رسول الله ص رت رباعیته- و أن الناس ولوا مصعدین فی الوادی، و الرسول یدعوهم فی أ اهم، فأثابهم غما بغم، ثم أنزل علیهم النعاس- فقلت: النعاس ما هو قال: الهم فلما استیقظوا قالوا کفرنا، و جاء أبو سفیان فعلا فوق الجبل بإلهه هبل فقال: اعل هبل فقال رسول الله ص یومئذ: الله أعلى و أجل، ف رت رباعیة رسول الله و اشتکت لثته و قال: نشدتک یا رب ما وعدتنی فإنک إن شئت لم تعبد.
[9] . این متن در اسباب النزول آمده و سید بن طاووس هم از همان نقل کرده:
قال السدی: قال رسول اللَّه صلى اللَّه علیه و [آله و] سلم: عرضت علیَّ أمّتی فی صورها کما عرضت على آدم، و أعلمت من یؤمن بی و من یکفر. فبلغ ذلک المنافقین، فاستهزءوا و قالوا: یزعم محمد أنه یعلم من یؤمن به و من یکفر، و نحن معه و لا یعرفنا. فأنزل اللَّه تعالى هذه الآیة.)
و قال الکلبی: ق قریش: تزعم یا محمد أن من خالفک فهو فی النار و اللَّه علیه غضبان، و أن من اتبعک على دینک فهو من أهل الجنة و اللَّه عنه راض، فأخبرنا بمن یؤمن بک و بمن لا یؤمن بک، فأنزل اللَّه تعالى هذه الآیة.
و قال أبو العالیة: سأل المؤمنون أن یعطوا علامة یفرقون بها بین المؤمن و المنافق فأنزل اللَّه تعالى هذه الآیة.
[10] . لما نزلت «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» و نزلت «إِخْواناً عَلى‏ سُرُرٍ مُتَقابِلِینَ» قال جبرائیل هم أصحابک یا محمد أمرک الله تعالى أن تواخی بینهم فی الأرض کما واخى الله بینهم فی السماء فقلت إنی لا أعرفهم قال أنا قائم بإزائک کلما أقمت مؤمنا قلت لک أقم فلانا فإنه مؤمن و کلما أقمت کافرا قلت لک أقم فلانا فإنه کافر فواخ بینهما. فلما فعل ذلک ضج المنافقون فأنزل الله تعالى ما کانَ اللَّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلى‏ ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتَّى یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ» فحزن علی ع إذ أ ه بأمر جبرائیل فأنزل الله تعالى إلیه إنما خبأته لک و آخیت بینکما فی السماء و الأرض.



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/927/850) سوره آلعمران (3) آيه 179 ما كانَ اللَّهُ لِيذَرَ الْمُؤْمِن/




847) سوره آلعمران (3) آیه 176 وَ لا یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُ

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
847) سوره آل عمران (3) آیه 176
وَ لا یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً یُریدُ اللَّهُ أَلاَّ یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ
4 ربیع الاول 1440
ترجمه
و مبادا تو را غمگین کنند انی که در کفر می شتابند، که آنان هرگز هیچ زیانی به خداوند نخواهند رساند؛ خداوند می خواهد برای آنها بهره ای در آ ت قرار ندهد و آنان را عذ عظیم است.
اختلاف قرائت[1]
لا یَحْزُنْکَ
این عبارت در اغلب قرائات به همین صورت «لا یَحْزُنْکَ» قرائت شده است، یعنی فعل ثلاثی مجرد؛
اما در قرائت اهل مدینه (نافع) و نیز برخی یکی از قرائات اربعة عشر (ابن محیصن، به طریق بلخی) به صورت «لا یُحْزِنْکَ» قرائت شده است، یعنی فعل ثلاثی مزید در باب افعال.
در تفاوت این دو از سیبویه نقل شده که «أحزنتُهُ» به معنای «جعلتُه حزینا: او را غمگین » است؛ اما «حزنتُه» به معنای «جعلت فیه ح : غمی را در [دل] او وارد » است.
مجمع البیان، ج‏2، ص891[2]؛ البحر المحیط، ج‏3، ص442[3]؛ معجم القرائات، ج1، ص625
یُسارِعُونَ
این کلمه را عموما به صورت «یُسارِعُونَ» (باب مفاعله) قرائت کرده اند؛
اما در برخی قرائات غیرمشهور (حر بن عبدالرحمن نحوی و طلحه) به صورت «یُسرِعون» (باب افعال) قرائت شده است.
در تفاوت این دو از ابن عطیه نقل شده «یسارع» سرعت گرفتنی است که در مقایسه با دیگران باشد اما «یسرع» سرعت گرفتن خود شخص است جدای از مقایسه اش با دیگران؛ و از این رو، تعبیر «یسارع» دل بر سرعت گرفتن شدیدتری دارد.
البحر المحیط، ج‏3، ص442[4]؛ معجم القرائات، ج1، ص626
نکات ادبی
یَحْزُنْکَ
در آیه 170 همین سوره اشاره شد که که ماده «حزن» را در اصل به معنای خشونت و شدت در چیزی دانسته اند، چنانکه به زمین خشن و ناهموار (الحَزْن) گفته می شود و این کلمه وقتی در مورد نفس به کار می رود به معنای خشونت و ناملایم بودنی است که در اثر غم و غصه در نفس ایجاد می شود و نقطه مقابل «فرح» و «سرور» است.
در مقایسه خوف و حزن هم گفته اند که خوف مربوط به چیزی است که هنوز رخ نداده و انسان احتمال رخ دادنش را می دهد؛ ولی حزن و غم مربوط به چیزی است که رخ داده است و انسان را غمگین کرده است.
http://yekaye.ir/aie-imran-3-170/
حدیث
1) روایتی از گفتگوی سلمان با اکرم درباره آ ا مان - که مصداقی از شتافتن عده ای از انسانها به سوی کفر است - نقل شده که چون اصل روایت بسیار طولانی است تنها فرازهایی از آن تقدیم می شود:
ابن عباس می گوید: با اکرم ص در حجة الوداع بودیم که حضرت حلقه در کعبه را گرفت و به ما رو کرد و فرمود: آیا می خواهید از علائم قیامت به شما خبر دهم؟
نزدیکترین مردم به او در آن روز سلمان بود؛ وی گفت: بله، یا رسول الله!
فرمود: از علائم نزدیک شدن قیامت ضایع است و پیروی از شهوات و میل به هواپرستی و بزرگداشت پولداران و فروختن دین به دنیا؛ که در چنین شرایطی دل مومن ذوب می شود آن گونه که نمک در آب ذوب می شود، به خاطر آن منکراتی که می بیند و توان تغییر دادنش را ندارد.
سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟
فرمود: بله، به ی که جانم به دست اوست سوگند، آن موقع است که منکر معروف شود و معروف منکر؛ خائن را امین شمارند و به او اعتماد کنند و امین را خائن شمارند؛ راستگو را تکذیب کنند و سخن دروغگو را تایید نمایند!
سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟
فرمود: بله، به ی که جانم به دست اوست سوگند، در آن شرایط حکمرانی به دست ن بیفتد و کنیزکان [ ن حقیر] را به م برگزینند و بچه ها بر منبر بالا روند؛ دروغ گفتن زرنگی قلمداد شود، و ادای واجبات مالی، خسران و زیان، و اموال حکومتی، غنیمت! فرد در حق پدر و مادرش ستم کند ولی در حق دوستش نیکی نماید ...
سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟
فرمود: بله، به ی که جانم به دست اوست سوگند، در آن موقعیت است که ن در تجارت شریک همسرش شود [شاید بدان معناست که نفقه دادن تعطیل شده و زن هم دوشادوش مرد مجبور شود وارد بازار کار شود ویا اینکه ن برای تجارت و بالا رفتن فروش کالا به کار گرفته شوند] و باران، گرمای تابستان شود! و کریمان، دچار غیظ و غضب؛ و فرد تنگدست حقیر شمرده شود؛ و بازارها درهم شود: این می گوید من که چیزی نفروختم؛ و آن می گوید من که سودی ن ؛ و [در این گفتن هایشان] توجه ندارند که دارند خدا را مذمت می کنند.
سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟
فرمود: بله، به ی که جانم به دست اوست سوگند، در آن موقعیت است که چیزی را از شرق می آورند و چیزی را از غرب، تا امت مرا رنگ کنند؛ پس وای به حال ضعفای امتم از دست آنها [که فریبشان را می خورند] و وای بر آنها از خدا [که در پیروی از این امور فریبنده، خدا را در نظر نمی گیرند]؛ نه بر کوچک رحم کنند و به احترام بزرگترها را حفظ نمایند و نه ی که کار بدی کرده [و پشیمان است] را ببخشند. هیکلشان هیکل آدمیان است و دلهایشان دلهای شیاطین.
سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟
فرمود: بله، به ی که جانم به دست اوست سوگند، در آن موقع است که مردان به مردان بسنده کنند و ن به ن [ گرایی رایج شود] و سراغ نوجوانان هم بروند چنانکه حتی سراغ دختری که در خانه خودش است هم بروند؛ مردان خود را به ن شبیه کنند و ن خود را به مردان ...
سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟
فرمود: بله، به ی که جانم به دست اوست سوگند، که آن موقع ربا علنی شود و بر اساس آنچه در آینده به دست می آید [یعنی بر سر چیزی که الان موجود نیست] ویا با رشوه معامله کنند؛ و دین پایین آید و دنیا بالا رود.
سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟
فرمود: بله، به ی که جانم به دست اوست سوگند، در آن موقع است که طلاق زیاد شود؛ و حدی از حدود الهی اجرا نگردد؛ و البته به خداوند زیانی نرسد.
سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟
فرمود: بله، به ی که جانم به دست اوست سوگند، آن موقع است که خوانندگی و نوازندگی عادی و علنی شود و بَدان امتم دنبال آنان راه بیفتند...
سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟
فرمود: بله، به ی که جانم به دست اوست سوگند، آن موقع است که حرمتها دریده شود و ب گناهان رایج گردد؛ و بدان بر نیکان مسلط شوند، دروغ علنی شود و لج بازی رایج گردد و فقر [نیاز] ظهور کند و در لباس به هم ف فروشی کنند و باران در غیرموسم خود ببارد؛ طبل و دایره [= نوازدگی] را نیک شمرند و امر به معروف و نهی از منکر را بد بدانند تا جایی که مومن در آن زمان از برده و کنیز هم ذلیل تر باشد؛ و قاریان و عابدانشان به سرزنش همدیگر مشغول باشند؛ آنان انی اند که در ملکوت آسمان ها پلید و نجس خوانده شوند؛ ...
سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟
فرمود: بله، به ی که جانم به دست اوست سوگند، ...
تفسیر القمی، ج‏2، ص303-307
حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ مُسْلِمٍ الْخَشَّابِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَرِیحٍ الْمَکِّیِّ عَنْ عَطَاءِ بْنِ أَبِی رِیَاحٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ قَالَ‏ حَجَجْنَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص حِجَّةَ الْوَدَاعِ فَأَخَذَ بِحَلْقَةِ بَابِ الْکَعْبَةِ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَیْنَا بِوَجْهِهِ فَقَالَ: أَ لَا أُخْبِرُکُمْ بِأَشْرَاطِ السَّاعَةِ؟
وَ کَانَ أَدْنَى النَّاسِ مِنْهُ یَوْمَئِذٍ سَلْمَانُ رَحْمَةُ اللَّهِ‏ عَلَیْهِ، فَقَالَ بَلَى یَا رَسُولَ اللَّهِ!
فَقَالَ ص: إِنَّ مِنْ أَشْرَاطِ الْقِیَامَةِ إِضَاعَةَ الصَّلَوَاتِ وَ اتِّبَاعَ الشَّهَوَاتِ، وَ الْمَیْلَ إِلَى الْأَهْوَاءِ وَ تَعْظِیمَ أَصْحَابِ الْمَالِ، وَ بَیْعَ الدِّینِ بِالدُّنْیَا، فَعِنْدَهَا یَذُوبُ قَلْبُ الْمُؤْمِنِ فِی جَوْفِهِ کَمَا یُذَابُ الْمِلْحُ فِی الْمَاءِ مِمَّا یَرَى مِنَ الْمُنْکَرِ فَلَا یَسْتَطِیعُ أَنْ یُغَیِّرَهُ.
قَالَ سَلْمَانُ وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!
...[5] قَالَ ص إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ إِنَّ عِنْدَهَا یَکُونُ الْمُنْکَرُ مَعْرُوفاً وَ الْمَعْرُوفُ مُنْکَراً وَ یُؤْتَمَنُ الْخَائِنُ وَ یُخَوَّنُ الْأَمِینُ وَ یُصَدَّقُ الْکَاذِبُ وَ یُکَذَّبُ الصَّادِقُ.
قَالَ سَلْمَانُ وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!
قَالَ ص: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ. یَا سَلْمَانُ! فَعِنْدَهَا تَکُونُ إِمَارَةُ النِّسَاءِ وَ مُشَاوَرَةُ الْإِمَاءِ وَ قُعُودُ الصِّبْیَانِ عَلَى الْمَنَابِرِ وَ یَکُونُ الْکَذِبُ طَرَفاً وَ ا َّکَاةُ مَغْرَماً وَ الْفَیْ‏ءُ مَغْنَماً وَ یَجْفُو الرَّجُلُ وَالِدَیْهِ وَ یَبَرُّ صَدِیقَهُ، و ...[6]
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!
قَالَ: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ وَ عِنْدَهَا تُشَارِکُ الْمَرْأَةُ زَوْجَهَا فِی ِّجَارَةِ وَ یَکُونُ الْمَطَرُ قَیْظاً وَ یَغِیظُ الْکِرَامُ غَیْظاً وَ یُحْتَقَرُ الرَّجُلُ الْمُعْسِرُ فَعِنْدَهَا تَقَارَبُ الْأَسْوَاقُ إِذْ قَالَ هَذَا لَمْ أَبِعْ شَیْئاً وَ قَالَ هَذَا لَمْ أَرْبَحْ شَیْئاً فَلَا تَرَى إِلَّا ذَامّاً لِلَّهِ، ...[7]
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ ؟!
قَالَ: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ، یَا سَلْمَانُ! إِنَّ عِنْدَهَا یُؤْتَى بِشَیْ‏ءٍ مِنَ الْمَشْرِقِ وَ شَیْ‏ءٍ مِنَ الْمَغْرِبِ یُلَوَّنُ أُمَّتِی، فَالْوَیْلُ لِضُعَفَاءِ أُمَّتِی مِنْهُمْ وَ الْوَیْلُ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ، لَا یَرْحَمُونَ صَغِیراً وَ لَا یُوَقِّرُونَ کَبِیراً وَ لَا یَتَجَاوَزُونَ مِنْ مُسِی‏ءٍ جُثَّتُهُمْ جُثَّةُ الْآدَمِیِّینَ وَ قُلُوبُهُمْ قُلُوبُ الشَّیَاطِینِ،
قَالَ سَلْمَانُ وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!
قَالَ: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ! وَ عِنْدَهَا یَکْتَفِی الرِّجَالُ بِالرِّجَالِ وَ النِّسَاءُ بِالنِّسَاءِ وَ یُغَارُ عَلَى الْغِلْمَانِ کَمَا یُغَارُ عَلَى الْجَارِیَةِ فِی بَیْتِ أَهْلِهَا وَ تُشْبِهُ الرِّجَالُ بِالنِّسَاءِ وَ النِّسَاءُ بِالرِّجَالِ ...[8]
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!
قَالَ: إِی وَ الَّذِی‏ نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ. وَ عِنْدَهَا یَظْهَرُ الرِّبَا وَ یَتَعَامَلُونَ بِالْعِینَةِ وَ الرُّشَى وَ یُوضَعُ الدِّینُ وَ تُرْفَعُ الدُّنْیَا،
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!
قَالَ: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ! وَ عِنْدَهَا یَکْثُرُ الطَّلَاقُ، فَلَا یُقَامُ لِلَّهِ حَدٌّ وَ لَنْ‏ یَضُرُّوا اللَّهَ‏ شَیْئاً .
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!
قَالَ: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ! وَ عِنْدَهَا تَظْهَرُ الْقَیْنَاتُ وَ الْمَعَازِفُ‏ وَ یَلِیهِمْ أَشْرَارُ أُمَّتِی، ...[9]
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!
قَالَ ص: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ. یَا سَلْمَانُ ذَاکَ إِذَا انْتُهِکَتِ الْمَحَارِمُ، وَ اکْتَسَبَتِ الْمَآثِمُ، وَ تَسَلَّطَ الْأَشْرَارُ عَلَى الْأَخْیَارِ، وَ یَفْشُو الْکَذِبُ وَ تَظْهَرُ اللَّجَاجَةُ، وَ تَغْشُو الْفَاقَةُ [الحاجة] وَ یَتَبَاهَوْنَ فِی اللِّبَاسِ وَ یُمْطَرُونَ فِی غَیْرِ أَوَانِ الْمَطَرِ، وَ یَسْتَحْسِنُونَ الْکُوبَةَ وَ الْمَعَازِفَ وَ یُنْکِرُونَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ حَتَّى یَکُونُ الْمُؤْمِنُ فِی ذَلِکَ ا َّمَانِ أَذَلَّ مِنَ الْأَمَةِ وَ یُظْهِرُ قُرَّاؤُهُمْ وَ عُبَّادُهُمْ فِیمَا بَیْنَهُمُ َّلَاوُمَ، فَأُولَئِکَ یُدْعَوْنَ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ الْأَرْجَاسَ وَ الْأَنْجَاسَ،
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!
قَالَ ص: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ! ...[10]

2) از صادق ع روایت شده است که اکرم ص فرمودند: چگونه خواهید بود هنگامی که نتان فاسد شوند و جوانانتان به فسق و فجور روی آورند در حالی که شما امر به معروف و نهی از منکر نمی کنید؟!
گفته شد: یا رسول الله! آیا این چنین خواهد شد؟!
فرمود: بله؛ و بدتر از آن، چگونه خواهید بود هنگامی که از معروف بازدارید و به منکر امر کنید؟!
گفته شد: یا رسول الله! آیا این چنین خواهد شد؟!
فرمود: بله؛ و بدتر از آن، چگونه خواهید بود هنگامی که معروف را منکر بشمارید و منکر را معروف؟!
الکافی، ج‏5، ص59
عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ص کَیْفَ بِکُمْ إِذَا فَسَدَتْ نِسَاؤُکُمْ وَ فَسَقَ شَبَابُکُمْ وَ لَمْ تَأْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ لَمْ تَنْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ؟
فَقِیلَ لَهُ وَ یَکُونُ ذَلِکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟
فَقَالَ نَعَمْ وَ شَرٌّ مِنْ ذَلِکَ کَیْفَ بِکُمْ إِذَا أَمَرْتُمْ بِالْمُنْکَرِ وَ نَهَیْتُمْ عَنِ الْمَعْرُوفِ؟
فَقِیلَ لَهُ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ یَکُونُ ذَلِکَ.
قَالَ نَعَمْ وَ شَرٌّ مِنْ ذَلِکَ کَیْفَ بِکُمْ إِذَا رَأَیْتُمُ الْمَعْرُوفَ مُنْکَراً وَ الْمُنْکَرَ مَعْرُوفاً؟!

3) روایت شده است که پس از اینکه ابوبکر کارگزاران حضرت زهرا س را از فدک بیرون کرد و آن را تصاحب نمود، حضرت زهرا س همراه جمعی از ن به مسجد رفت و خطبه ای خواندند. در اوا خطبه خود رو د با انصار و فرمودند:
پس چرا بعد از اینکه مطلب بیان شد گریختید و بعد از اینکه آشکار شد مخفی کردید و بعد از اینکه وارد معرکه شدید عهدشکنی نمودید و بعد از ایمان آوردن مشرک شدید؟ چه بد هستند «گروهى که سوگندهاى خود را ش تند» بعد از اینکع عهد بسته بودند «و بر آن شدند که ص را بیرون کنند، و آنان بودند که نخستین‏بار [جنگ را] با شما آغاز د، آیا از آنان مى‏ترسید؟ پس خدا سزاوارتر است که از او بترسید، اگر که مؤمن بوده اید.» (توبه/13).
بدانید که دیدم که تا ابد به امر دون [= دنیا] چسبیده اید و ی که که به قبض و بسط امور [= به دست گرفتن امور در شرایط گوناگون] سزاوارتر بود را دور کردید؛ و راحتی و س را برگزیدید و از فراخناک به تنگنا دلخوش نمودید؛ آنچه در ظرفِ [وجود] تان جمع شده بود را بیرون انداختید وآنچه را گوارا نوشیده بودید قی کردید؛ پس «اگر شما و همه انى که در روى زمین‏اند به خدا کفر ورزید، همانا خداوند بى‏نیاز و ستوده است» (ابراهیم/8)...
بعد از سخنان حضرت زهرا ص، ابوبکر شروع کرد به توجیه اقدامات خود، اما دوباره حضرت زهرا رو به مردم د و فرمودند:
ای جماعت مسلمان که به سرعت به سوی گفته های باطل می شت د و از کار قبیح زیانبار چشم پوشی می کنید؛ «آیا در قرآن تدبر نمی کنند یا بر دلهایشان قفل است؟!» (محمد/24) «نه چنین است، بلکه آن کارهای زشتی که مرتکب مى‏شده اید زنگار بر دلهایتان نهاده است» (اقتباس از مطففین/14) پس [خداوندَ شنوایی و دیدگانتان را گرفته؛ و چه بد جایی برگشتید و بد چیزی نوشیدید و بدتر از آن رااز شما غصب د؛ به خدا سوگند که بار آن را سنگین و کمرشکن و پایانش را وبال گردن خواهید یافت هنگامی که ها کنار رود و سختی ها از نقاب برگیرد «و آنچه حسابش را نمى‏کردید، از جانب خدا برایتان آشکار گردد.» (اقتباس از زمر/47) «و باطل پیشگان در آنجا زیانکار شوند» (غافر/78) ...
الإحتجاج (للطبرسی)، ج‏1، ص103-106؛ مناقب آل أبی طالب، ج‏2، ص206[11]؛
رَوَى عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْحَسَنِ‏ بِإِسْنَادِهِ عَنْ آبَائِهِ ع‏ أَنَّهُ لَمَّا أَجْمَعَ‏ أَبُو بَکْرٍ وَ عُمَرُ عَلَى مَنْعِ‏ فَاطِمَةَ ع فَدَکاً وَ بَلَغَهَا ذَلِکَ‏ لَاثَتْ خِمَارَهَا عَلَى رَأْسِهَا وَ اشْتَمَلَتْ بِجِلْبَابِهَا وَ أَقْبَلَتْ فِی لُمَةٍ مِنْ حَفَدَتِهَا وَ نِسَاءِ قَوْمِهَا تَطَأُ ذُیُولَهَا مَا تَخْرِمُ مِشْیَتُهَا مِشْیَةَ رَسُولِ اللَّهِ ص‏ حَتَّى دَخَلَتْ عَلَى أَبِی بَکْر ...
فَأَنَّى حُزْتُمْ بَعْدَ الْبَیَانِ وَ أَسْرَرْتُمْ بَعْدَ الْإِعْلَانِ وَ نَکَصْتُمْ بَعْدَ الْإِقْدَامِ وَ أَشْرَکْتُمْ بَعْدَ الْإِیمَانِ بُؤْساً لِقَوْمٍ «نَکَثُوا أَیْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ» أَلَا وَ قَدْ أَرَى أَنْ قَدْ أَخْلَدْتُمْ إِلَى الْخَفْضِ وَ أَبْعَدْتُمْ مَنْ هُوَ أَحَقُّ بِالْبَسْطِ وَ الْقَبْضِ وَ خَلَوْتُمْ بِالدَّعَةِ وَ نَجَوْتُمْ بِالضِّیقِ مِنَ السَّعَةِ فَمَجَجْتُمْ مَا وَعَیْتُمْ وَ دَسَعْتُمُ الَّذِی تَسَوَّغْتُمْ فَ «إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمِید»
... فَالْتَفَتَتْ فَاطِمَةُ ع إِلَى النَّاسِ وَ قَالَتْ مَعَاشِرَ الْمُسْلِمِینَ الْمُسْرِعَةَ إِلَى قِیلِ الْبَاطِلِ الْمُغْضِیَةَ عَلَى الْفِعْلِ الْقَبِیحِ الْخَاسِرِ «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها؟» «کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِکُمْ» مَا أَسَأْتُمْ مِنْ أَعْمَالِکُمْ فَأَخَذَ بِسَمْعِکُمْ وَ أَبْصَارِکُمْ وَ لَبِئْسَ مَا تَأَوَّلْتُمْ وَ سَاءَ مَا بِهِ أَشَرْتُمْ وَ شَرُّ مَا مِنْهُ اغْتَصَبْتُمْ لَتَجِدُنَّ وَ اللَّهِ مَحْمِلَهُ ثَقِیلًا وَ غِبَّهُ وَبِیلًا إِذَا کُشِفَ لَکُمُ الْغِطَاءُ وَ بَانَ بإورائه [بِإِدْرَائِهِ‏] الضَّرَّاءُ «وَ بَدَا لَکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَحْتَسِبُونَ» «وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْمُبْطِلُون» ...
این فرازها با اندک تفاوتی در عبارات، در بسیاری از منابع شیعه و سنی آمده است از جمله:
بلاغات النساء، ص29-30؛ السقیفة و فدک، ص100؛ دلائل الإمامة، ص120-122؛ شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج‏16، ص213؛ و ...




[1] . درباره اعمش قرائت «لَنْ یَضِرُّوا» نقل شده است: قرأ الجماعة « لَنْ یَضُرُّوا» بضم الضاد؛ و قرأ الاعمش « لَنْ یَضِرُّوا» ب رها. (معجم القرائات، ج1، ص626) اما چون این نقل در همه جا نبود در متن نیاوردم؛ مثلا در الکامل المفصل فی القرائات الربعة عشر، ص73 که از این آیه بحث کرده، اشاره ای به این قرائت اعمش نکرده است. شاید این مطلب با یکی از روایت های کمتر مشهور اعمش نقل شده باشد.
[2] . قرأ نافع فی جمیع القرآن یحزن بضم الیاء و ر ا ای إلا قوله «لا یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ» فإنه فتحها و ضم ا ای و قرأ الباقون فی جمیع القرآن بفتح الیاء و ضم ا ای و قرأ أبو جعفر ع ما قرأ نافع فإنه فتح الیاء فی جمیع القرآن إلا قوله لا یَحْزُنُهُمُ فإنه ضم الیاء. الحجة: قال أبو علی قال سیبویه تقول فتن الرجل و فتنته و حزن الرجل و حزنته و زعم الخلیل إنک حیث قلت فتنته و حزنته لم ترد أن تقول جعلته حزینا و جعلته فاتنا کما إنک حین تقول أدخلته جعلته داخلا و لکنک أردت أن تقول جعلت فیه ح و فتنة کما تقول کحلته جعلت فیه کحلا و دهنته جعلت فیه دهنا فجئت بفعلته على حدة و لم ترد بفعلته هاهنا تغییر قولک حزن و فتن و لو أردت ذلک لقلت أحزنته و أفتنته قال و قال بعض العرب‏ أفتنت الرجل و أحزنته إذا جعلته فاتنا و حزینا فغیروا فعل قال أبو علی فهذا الذی حکیته عن بعض العرب حجة نافع فأما قراءة لا یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ فیشبه أن ی اتبع فیه أثرا و أحب الأخذ بالوجهین.
[3] . و قرأ نافع: یحزنک من أحزن، و کذا حیث وقع المضارع، إلا فی لا یحزنهم الفزع الأکبر، فقرأه من حزن کقراءة الجماعة فی جمیع القرآن. یقال: حزن الرّجل أصابه الحزن، و حزنته جعلت فیه ذلک، و أحزنته جعلته حزینا.
[4] . و قرأ النحوی: یسرعون من أسرع فی جمیع القرآن. قال ابن عطیة: و قراءة الجماعة أبلغ، لأن من یسارع غیره أشد اجتهادا من الذی یسرع وحده. و فی ضمن قوله: إنهم لن یضروا اللّه شیئا دلالة على أنّ و بال ذلک عائد علیهم، و لا یضرون إلا أنفسهم.
[5] . قَالَ إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ! إِنَّ عِنْدَهَا یَلِیهِمْ أُمَرَاءُ جَوَرَةٌ وَ وُزَرَاءُ فَسَقَةٌ، وَ عُرَفَاءُ ظَلَمَةٌ، وَ أُمَنَاءُ خَوَنَةٌ،
فَقَالَ سَلْمَانُ وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ!
[6] . وَ یَطْلُعُ الْکَوْکَبُ الْمُذْنِبُ،
[7] . قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!
قَالَ: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ. یَا سَلْمَانُ! فَعِنْدَهَا یَلِیهِمْ أَقْوَامٌ إِنْ تَکَلَّمُوا قَتَلُوهُمْ وَ إِنْ سَکَتُوا اسْتَبَاحُوا حَقَّهُمْ لَیَسْتَأْثِرُونَ أَنْفُسَهُمْ بِفَیْئِهِمْ وَ لَیَطَئُونَ حُرْمَتَهُمْ وَ لَیَسْفِکُنَّ دِمَاءَهُمْ وَ لَیَمْلَأُنَّ قُلُوبَهُمْ دَغَلًا وَ رُعْباً، فَلَا تَرَاهُمْ إِلَّا وَجِلِینَ خَائِفِینَ مَرْعُوبِینَ مَرْهُوبِینَ،
[8] . وَ لَتَرْکَبَنَّ ذَوَاتُ الْفُرُوجِ‏ السُّرُوجَ فَعَلَیْهِنَّ مِنْ أُمَّتِی لَعْنَةُ اللَّهِ، قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟! فَقَالَ: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ! إِنَّ عِنْدَهَا تُزَخْرَفُ الْمَسَاجِدُ کَمَا تُزَخْرَفُ الْبِیَعُ وَ الْکَنَائِسُ وَ تُحَلَّى الْمَصَاحِفُ، وَ تُطَوَّلُ الْمَنَارَاتُ وَ تَکْثُرُ الصُّفُوفُ بِقُلُوبٍ مُتَبَاغِضَةٍ وَ أَلْسُنٍ مُخْتَلِفَةٍ.
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ ؟!
قَالَ: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ وَ عِنْدَهَا تُحَلَّى ذُکُورُ أُمَّتِی بِالذَّهَبِ وَ یَلْبَسُونَ الْحَرِیرَ وَ الدِّیبَاجَ وَ یَتَّخِذُونَ جُلُودَ النُّمُورِ صِفَافاً.
[9] . قَالَ سَلْمَانُ وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!
قَالَ ص: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ! وَ عِنْدَهَا تَحُجُّ أَغْنِیَاءُ أُمَّتِی لِلنُّزْهَةِ وَ تَحُجُّ أَوْسَاطُهَا لِلتِّجَارَةِ وَ تَحُجُّ فُقَرَاؤُهُمْ لِلرِّیَاءِ وَ السُّمْعَةِ فَعِنْدَهَا یَکُونُ أَقْوَامٌ یَتَعَلَّمُونَ الْقُرْآنَ لِغَیْرِ اللَّهِ وَ یَتَّخِذُونَهُ مَزَامِیرَ، وَ یَکُونُ أَقْوَامٌ یَتَفَقَّهُونَ لِغَیْرِ اللَّهِ وَ تَکْثُرُ أَوْلَادُ ا ِّنَا، وَ یَتَغَنَّوْنَ بِالْقُرْآنِ، وَ یَتَهَافَتُونَ‏ بِالدُّنْیَا.
[10] . فَعِنْدَهَا لَا یَحُضُّ الْغَنِیُّ عَلَى الْفَقِیرِ حَتَّى إِنَّ السَّائِلَ یَسْأَلُ فِیمَا بَیْنَ الْجُمُعَتَیْنِ لَا یُصِیبُ أَحَداً یَضَعُ فِی کَفِّهِ شَیْئاً.
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!
فَقَالَ: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ، یَا سَلْمَانُ! عِنْدَهَا یَتَکَلَّمُ الرُّوَیْبِضَةُ،
فَقَالَ: وَ مَا الرُّوَیْبِضَةُ یَا رَسُولَ اللَّهِ فِدَاکَ أَبِی وَ أُمِّی؟!
قَالَ ص: یَتَکَلَّمُ فِی أَمْرِ الْعَامَّةِ مَنْ لَمْ یَکُنْ یَتَکَلَّمُ فَلَمْ یَلْبَثُوا إِلَّا قَلِیلًا حَتَّى تَخُورَ الْأَرْضُ خَوْرَةً فَلَا یَظُنُّ کُلُّ قَوْمٍ إِلَّا أَنَّهَا خَارَتْ فِی نَاحِیَتِهِمْ فَیَمْکُثُونَ مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ یَنْکُتُونَ فِی مَکْثِهِمْ فَتُلْقِی لَهُمُ الْأَرْضُ أَفْلَاذَ کَبِدِهَا ذَهَباً وَ فِضَّةً ثُمَّ أَوْمَأَ بِیَدِهِ إِلَى الْأَسَاطِینِ فَقَالَ مِثْلَ هَذَا فَیَوْمَئِذٍ لَا یَنْفَعُ ذَهَبٌ وَ لَا فِضَّةٌ.
[11] . در مناقب، ابتدا فراز دوم آمده سپس فراز اول، آن هم به طور مختصرتر:
وَ قَالَتْ ع لَمَّا تَکَلَّمَتْ مَعَ الْأَوَّلِ مَعَاشِرَ الْمُسْلِمَةِ الْمُسْرِعَةِ إِلَى قِبَلِ الْبَاطِلِ الْمِغْضِیَةِ «3» عَلَى الْفِعْلِ الْخَاسِرِ أَ فَلَا تَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِکُمْ بِتَتَابُعِ سَیِّئَاتِکُمْ فَأَخَذَ بِسَمْعِکُمْ وَ أَبْصَارِکُمْ وَ لَبِئْسَ مَا تَأَوَّلْتُمْ وَ سَاءَ مَا بِهِ أَشَرْتُمْ وَ شَرَّ مَا مِنْهُ اعْتَصَمْتُمْ لَتَجِدُنَّ وَ اللَّهِ مَحَلَّهَا ثَقِیلًا وَ غَیَّها وَبِیلًا إِذَا کُشِفَ لَکُمُ الْغِطَاءُ وَ بَانَ وَ زَادَ وَیْهُ الصِّرَاطِ وَ بَدَا لَکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَحْتَسِبُونَ وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْمُبْطِلُونَ ...
أَ لا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَکَثُوا أَیْمانَهُمْ إِلَى قَوْلِهِ مُؤْمِنِینَ أَلَا وَ اللَّهِ لَقَدْ أَخْلَدْتُمْ إِلَى الْخَفْضِ وَ کُلِّفْتُمْ بِالدَّعَةِ فَمَحَجْتُمْ بِالَّذِی وَعَیْتُمْ فَ إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ الْآیَة



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/923/847) سوره آلعمران (3) آيه 176 وَ لا يَحْزُنْكَ الَّذينَ يُسارِعُ/




845) سوره آلعمران (3) آیه 174 فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّ

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
845) سوره آل عمران (3) آیه 174
فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظیمٍ
28 صفر 1440
ترجمه
پس به نعمتی از خداوند و فضلی [ از جانب او] بازگشتند، در حالی که هیچ گزندی ب ان نرسیده بود، و خشنودی خداوند را پیروی د و خداوند دارای تفضلی عظیم است.
اختلاف قرائت
رضوان
در عموم قرائات به صورت «رِضوان» قرائت شده است؛
ولی در قرائت شعبه از عاصم به صورت «رُضوان» قرائت شده است:
«رضوان» مصدر است؛ و قرائت «رِضوان» آن را در ردیف مصدرهایی مانند «حرمان» می گذارد، و قرائت «رُضوان» شبیه مصدرهایی مانند «رجحان» و «کفران».
مجمع البیان، ج‏2، ص712[1]؛ البحر المحیط، ج‏3، ص56[2]
نکات ادبی
فَانْقَلَبُوا
برخی بر این اورند که ماده «قلب» در اصل بر دو معنای مستقل دل دارد: یکی بر معنای «محض» و «خالص» و امر شریفِ از هر چیزی؛ و دیگری بر برگرداندن چیزی از جهتی به جهت دیگر؛ و بر همین اساس، وجه تسمیه کلمه «قَلْب» (به معنای عضو صنوبری شکل درون بدن که مرکز گردش خون می باشد) را از این جهت دانسته اند که خالص ترین و رفیع ترین عضو بدن می باشد. (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص17)
اما دیگران معنای اصلی این ماده را همان معنای برگردادند چیزی از وجهی به وجه دیگر و مطلق دگرگونی و تحول دانسته اند؛ و آنگاه وجه تسمیه «قلب» را ناشی از کثرت دگرگونی و زیر و رو شدنش [از ح ی به ح دیگر منقلب شدن] قلمداد کرده اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص682) ؛ به تعبیر دیگر، از این جهت که دائما در حال قبض و بسط است [تا گردش خون را تضمین کند] و در واقع دائما در حال تغییر و تحول است و هیچ عضوی از اعضای بدن نیست که این اندازه در حال حرکت و تغییر وضعیت باشد. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص304)
و کلمه «قلب» در قرآن کریم، هم در معنای همین قلب مادی به کار رفته است (وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ؛ أحزاب/10) و هم در معنای قلب معنوی (إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْرى‏ لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ‏؛ ق/37). و در ادبیات قرآن کریم، قلب مرکز ادراکات (وَ طُبِعَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَفْقَهُونَ‏، توبة/87؛ وَ لکِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ، حج/46) و نیز احساسات انسان معرفی شده است: «وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُکُمْ‏» (أنفال/10) ، «وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ» ( /2) ، «هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ» ‏(فتح/4) و در مثالهای فوق معلوم است که جمع «قلب»، «قلوب» است.
معلوم شد که فعل «قَلَبَ» به معنای برگردادن ی از مسیری است که در پیش گرفته (وَ إِلَیْهِ تُقْلَبُونَ‏؛ عنکبوت/21) اما این ماده در بابهای انفعال و تفعیل و تفعّل نیز زیاد به کار رفته است:
«انقلاب» به معنای «انصراف» و «برگشتن» از مسیر خویش است: «انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلى‏ عَقِبَیْهِ‏ (آل عمران/144) (مفردات ألفاظ القرآن، ص681) و «مُنقَلِب» اسم فاعل از «انقلاب» و به معنای «بازگشت کننده» (إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ؛ الأعراف/125) است؛ «مُنقَلَب» نیز در وزن اسم مفعول و به معنای اسم مکان است که در آیه «أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ»‏ (الشعراء/227) به معنای «مرجع» (محل رجوع، بازگشتگاه) می باشد.
«تقلیب» هم به معنای اینکه چیزی را از حالی به حال دیگر در آوردن است «یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ» (أحزاب/66) «وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ» (أنعام/110) (مفردات ألفاظ القرآن، ص682) و البته برخی گفته اند که به معنای دگرگونی شدیدی در چیزی می باشد ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص304). ضمنا درباره «تَقْلیبُ الأمور» (وَ قَلَّبُوا لَکَ الْأُمُورَ؛ توبه/47) اگرچه برخی آن را به معنای تدبیر و نظر در امور دانسته اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص682) اما به نظر می رسد که در همین جا نیز معنایش همان زیر و رو مطالب است که مانع تدبیر صحیح می شود.
«تَقَلُّب» نیز چون به باب تفعل رفته، به معنای قبول ح قلب و دگرگونی است و لذا «تقلّب» را به معنای «تصرّف» (از حالی به حال دیگر درآمدن) دانسته اند «وَ تَقَلُّبَکَ فِی السَّاجِدِینَ‏» (شعراء/219) «أَوْ یَأْخُذَهُمْ فِی تَقَلُّبِهِمْ فَما هُمْ بِمُعْجِزِینَ‏» (نحل/46)
ماده «قلب» و بویژه «انقلاب» به برخی از کلمات دیگر مانند رجوع، تحول، تبدیل، تغییر، و تصریف بسیار نزدیک است و اغلب اهل لغت برای توضیح این ماده، از این کلمات استفاده نموده اند؛ اما برخی به تفاوت ظریف بین این کلمات اشاره کرده اند:
«قلب» و «انقلاب» به مطلق هرگونه دگرگونی دل دارد؛ اعم از مادی (نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْیَمِینِ وَ ذاتَ الشِّمالِ)‏ یا معنوی (إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ)، زمانی (یُقَلِّبُ اللَّهُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ) یا مکانی (بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ یَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ‏)، و دگرگونی و تغییر در ح (یَخافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ) یا صفت و یا در خود موضوع (إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ‏)؛
اما «تحول» ناظر است به تبدیلی که در ح شیء رخ می دهد؛
«تبدیل» آن است که چیزی در پی دیگر و جایگزین چیز دیگر شود؛
«تغییر» دگرگونی ای است که سمت و سوی خاصی در آن مد نظر باشد؛
«تصریف» صِرف برگردادنِ چیزی به هر نحو ممکن می باشد. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص304)
در تفاوت «انقلاب» با «رجوع» (=برگشتن) برخی گفته اند که رجوع، برگشتن به جایی است که قبلا در آن بوده، اما انقلاب برگشتن به موضعی برخلاف آن موضعی است که در آن بسر می برده است (الفروق فی اللغة، ص300) اما برخی این تحلیل را قابل تامل دانسته اند (البحر المحیط، ج3، ص438) و ظاهرا این معنا عمومیت نداشته باشد و مثال نقض هایی برای آن می توان یافت، ماند: «وَ إِذَا انْقَلَبُوا إِلى‏ أَهْلِهِمُ انْقَلَبُوا فَکِهِینَ»‏ (المطففین/31) و شاید بیش از این نتوان گفت که در انقلاب برگشتنی که با نوعی دگرگونی و تغییر حال همراه باشد مد نظر است اما در رجوع، خود حرکت شیء مد نظر است. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص304)
ماده «قلب» و مشتقات آن جمعا 168 بار در قرآن کریم به کار رفته است.
بِنِعْمَةٍ ... فَضْلٍ
درباره دو کلمه «نعمة» و «فضل» در آیه 171 همین سوره توضیحات لازم گذشت.
جلسه 842 http://yekaye.ir/ale-imran-3-171/
در مورد تحلیل نحوی «بنعمة»، می توان «ب» را باء مصاحبت، و آنگاه جار و مجرور را مستقیما حال و متعلق به فعل «انقلبوا» دانست (البحر المحیط، ج3، ص439) [یعنی «فانقلبوا مصاحبا بن ...»]؛ و می توان [ «باء» آن را باء سببیت دانست و] جار و مجرور را متعلق به محذوفی دانست که آن محذوف، حال برای فاعل «انقلبوا» می باشد (اعراب القرآن و بیانه، ج2، ص112) [یعنی مثلا: فانقلبوا مسرورا بنعمة ...] و برخی هم این جار و مجرور را در مقام مفعول به برای انقلبوا دانسته اند. ( بیان فی إعراب القرآن، ص92)
لَمْ یَمْسَسْهُمْ
قبلا بیان شد که تعبیر «مس» نزدیک به معنای «لمس» می باشد.
در تفاوت مس و لمس، برخی گفته اند: تفاوتشان به این است که «لمس » حتما با دست انجام می شود اما تعبیر «مس» در مورد غیر دست هم به کار می رود. به تعبیر دیگر، «مس» در معناهای غیرمادی هم به کار می رود.
برخی هم گفته اند که «لمس در جایی که شیء طلب شود اما بدان نرسیم به کار می رود، اما مس در جایی است که حتما به آن می رسیم.
جلسه 90 http://yekaye.ir/hud-001-113/
سوء
قبلا توضیح داده شد که ماده «سوء» معادل کلمه فارسی «بد» و مترادف با قبیح و زشت می باشد و گفته اند تعبیر «سوء» بر هر چیزی که مایه ناراحتی انسان شود اطلاق می شود و از هر امر زشت و قبیحی با تعبیر «سُوأی» یاد می شود که نقطه مقابلش «حُسنی» است و هر کار زشت و ناپسندی را «سیّئه» و در مقابل، هر کار خوب و پسندیده ای را «حسنه» می گویند.
جلسه240 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-20/
و درباره تفاوت آن با «ضرر» هم گفته شد که تعبیر «سوء» را غالبا در مورد بدی هایی که ریشه و منشأش را می شناسیم به کار می برند؛ اما «ضرر» را در مورد هر بدی ای که به انسان برسد، ولو ریشه اش را نداند.
جلسه 213 http://yekaye.ir/al-muminoon-023-075/

نقش نحوی جمله «لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ» نیز حال است.

وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ
جمله «اتبعوا ...» را عموما عطف به جمله «انقلبوا» گرفته اند ولی چنانکه برخی تذکر داده اند آن را می توان حال نیز قلمداد کرد. ( بیان فی اعراب القران، ص92)
رِضْوانَ
اگرچه افعال ماضی و مضارع این ماده به صورت «رضی یرضی» می باشد اما عموم اهل لغت ماده اصلی این کلمه را «رضو» - و نه «رضی» - دانسته اند به قرینه کلمه «رضوان» (کتاب العین، ج7، ص57) و در هر صورت، این ماده نقطه مقابل «سخط» (خشم گرفتن و ناراحت شدن) است. (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص402) و از این جهت شاید بتوان آن را معادل خشنودی دانست و برخی توضیح داده اند که «فرح» به معنای مطلق سرور و خشنودی است؛ اما «رضایت» به معنای موافقت میل است با آنچه جریان می یابد و شخص با آن مواجه می شود. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص152) که این هم در مورد خداوند نسبت به بنده مصداق دارد (که معنایش این است که بنده را در ح ی ببیند که همواره به اوامر الهی عمل می کند) و هم در مورد بنده نسبت به خداوند (که آنچه خداوند برایش مقدر کرده را ناخوش ندارد): «رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ» (مائده/119؛ توبه/100؛ مجادله/29)
متعلقِ فعل «رضی» گاهی مستقیما به صورت مفعول می آید: «رَضُوا ما آتاهُمُ اللَّهُ‏» (توبه/59) «فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضاها» (بقره/144) «وَ مَ ِنُ تَرْضَوْنَها» (توبه/24) «وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ» (نمل/19؛ حقاف/15) که در این گونه موارد مطلق تحقق رضایت مورد نظر است ( حقیق، ج‏4، ص152)؛
گاهی با حرف «ب» می آید: «أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیاةِ الدُّنْیا» (توبه/38) «إِنَّکُمْ رَضِیتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ» (توبه/83) «رَضُوا بِأَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ» (توبه/87 و 93) که دل بر تاکید و شدت تمایل و تعلق دارد؛ ( حقیق، ج‏4، ص153)
گاهی با حرف «عن» می آید: «رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ» (مائده/119؛ توبه/100؛ مجادله/29) «لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ» (فتح/18) «وَ لَنْ تَرْضى‏ عَنْکَ الْیَهُودُ وَ لاَ النَّصارى‏ حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ» (بقره/120)، که دل بر رضایت از همه کارها و آثار شخص دارد و نه فقط در کار خاصی؛ ( حقیق، ج‏4، ص153)
و گاهی متعلَقِ آن اصلا بیان نمی شود: «وَ لَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبُّکَ فَتَرْضى‏» (ضحی/5) «فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا» (توبه/58) «إِلَّا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلى‏ وَ لَسَوْفَ یَرْضى» (لیل/20-21) که دل بر مطلق تحقق رضایت دارد بدون اینکه خصوصیت خاصی در متعلق آن مورد لحاظ باشد. ( حقیق، ج‏4، ص153)
«رضوان» مصدر در فعلان است که دل بر رضایت کثیر دارد و از آنجا که برترین رضایت، رضایت خداوند متعال است، در قرآن کریم، این کلمه همواره [در 13 موردی که به کار رفته] فقط در مورد رضایت الهی است: «أَ فَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَ اللَّهِ کَمَنْ باءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللَّه» (آل عمران/162) « وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّه» (آل عمران/174) «ما کَتَبْناها عَلَیْهِمْ إِلاَّ ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللَّه» (حدید/27) «یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ» (توبه/21) «أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلى‏ تَقْوى‏ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ» (توبه/109) «رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ» (آل عمران/15 و «توبه/72) « وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوان» (حدید/20) «یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً» (مائده/2) «یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً» (فتح/29 و /8) «یَهْدی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ» (مائده/16) «ذلِکَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما أَسْخَطَ اللَّهَ وَ کَرِهُوا رِضْوانَهُ» (محمد/28) (مفردات ألفاظ القرآن، ص356؛ حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص153)
«مرضاة» هم مصدر میمی است که حرف «ة» به آن اضافه شده و دل بر رضایت دائمی دارد: «ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ» (بقره/247 و 265؛ نساء/114) «تَبْتَغی‏ مَرْضاتَ أَزْواجِکَ» (تحریم/1) ( حقیق، ج‏4، ص153)
اسم فاعل این کلمه «راضی» است: «لِسَعْیِها راضِیَةٌ» (غاشیه/9) و اسم مفعول آن «مَرضیّ» : «وَ کانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِیًّا» (مریم/55)؛ که این دو کلمه در آیه «ارْجِعی‏ إِلى‏ رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً» (فجر/28) جمع شده است؛ و در آیه «فَهُوَ فِی عِیشَةٍ راضِیَةٍ» (حاقه/21؛ قارعه/7) نیز قلب زیبایی رخ داده است؛ این تعبیر یعنی زندگی ای رضایت بخش، یعنی معیشتی که کاملا موافق و منطبق بر حال و دلخواه شخص است؛ و اینکه به جای اینکه بگوید «فهو راضی عن العیش» فرموده «فهو فی عیشة راضیة» که این دل بر نهایت توافق این زندگی با دلخواه شخص دارد. ( حقیق، ج‏4، ص153)
تعبیر «رَضیّ» (بر وزن فعیل) هم در معنای فاعلی به کار رفته و البته صفت مشبهه است؛ یعنی رضایتی که کاملا ثابت و راسخ در قلب باشد: « وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا» (مریم/6) ( حقیق، ج‏4، ص153)
وقتی این ماده به باب افعال می رود ( ء) متعدی می شود و به معنای راضی دیگری است: «یُرْضُونَکُمْ بِأَفْواهِهِمْ» (توبه/8) «یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَکُمْ لِیُرْضُوکُمْ وَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ یُرْضُوهُ» (توبه/62) ( حقیق، ج‏4، ص153)
و وقتی به باب افتعال می رود (ارتضاء) به معنای اختیار از روی رضایت است: «إِلَّا مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ‏» (جن/27) «وَ لا یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى» (انبیاء/28) «لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دینَهُمُ الَّذِی ارْتَضى‏ لَهُم» (نور/55) ( حقیق، ج‏4، ص153)
و وقتی هم به باب تفاعل می رود (تراضی) به معنای رضایت طرفینی است، چنانکه در آیه «إِذا تَراضَوْا بَیْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ» ‏(بقرة/232) یعنی هریک از طرف مقابل خود راضی باشد و نسبت به طرف مقابل خویش ابراز رضایت کند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص356) [همچنین: «فَإِنْ أَرادا فِصالاً عَنْ تَراضٍ مِنْهُما» (بقره/233) یا «تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ مِنْکُم» (نساء/29) ً وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ فیما تَراضَیْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَریضَة]» (نساء/24)]
ضمنا کلمه «رِضا» وقتی با الف مقصوره خوانده و نوشته شود (رِضی) مصدر ثلاثی مجرد است؛ اما وقتی با الف ممدوده نوشته و خوانده شود (رضاء) مصدر باب مفاعله است ( هذیب، ج14، ص64)
ماده «رضو» و مشتقات آن جمعا 73 بار در قرآن کریم به کار رفته است.
حدیث
1) از صادق ع روایت شده است که چهار آیه برای رفع چهار مشکل است.
اولین آنها: برای [در امان ماندن از] کشته شدن و فرار گفتنِ «حسبنا الله و نعم ال : خدا ما را بس است و او نیکو کارگزاری است»
چرا که خداوند می فرماید: « انی که مردم به آنها گفتند: همانا مردم علیه شما گرد آمده اند؛ پس، از آنان بترسید! پس، به لحاظ ایمان فزونی یافتند و گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است. پس به نعمتی از خداوند و فضلی [ از جانب او] بازگشتند، در حالی که هیچ گزندی ب ان نرسیده بود»
تهذیب الأحکام، ج‏6، ص170
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ الْمَلِکِ ا َّیَّاتِ عَنْ رَجُلٍ عَنْ کَرَّامٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
أَرْبَعٌ لِأَرْبَعٍ فَوَاحِدَةٌ لِلْقَتْلِ وَ الْهَزِیمَةِ «حَسَبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ» إِنَّ اللَّهَ یَقُولُ «الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ» ...[3]


بقیه در برگه بعد


[1] . قرأ أبو بکر عن عاصم و رضوان بضم الراء کل القرآن و الباقون ب ر الراء. الحجة: الرضوان مصدر فمن ره جعله کالرئمان و الحرمان و من ضمه جعله کالرجحان و الشکران و الکفران.
[2] . و قال أبو بکر: و رضوان، بالضم حیث وقع إلّا فی ثانی العقود، فعنه خلاف. و باقی السبعة بال ر، و قد ذکرنا أنهما لغتان.
[3] . وَ الْأُخْرَى لِلْمَکْرِ وَ السُّوءِ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ‏ وَ فَوَّضْتُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ فَوَقاهُ اللَّهُ سَیِّئاتِ ما مَکَرُوا وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ‏ وَ الثَّالِثَةُ لِلْحَرَقِ وَ الْغَرَقِ مَا شَاءَ اللَّهُ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ وَ ذَلِکَ أَنَّهُ یَقُولُ وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‏ وَ الرَّابِعَةُ لِلْغَمِّ وَ الْهَمِ‏ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ‏ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ‏ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِین‏.



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/920/845) سوره آلعمران (3) آيه 174 فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّ/




837) سوره آلعمران (3) آیه 166 وَ ما أَصابَکُمْ یَوْمَ الْتَقَی ا

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
837) سوره آل عمران (3) آیه 166
وَ ما أَصابَکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِیَعْلَمَ الْمُؤْمِنینَ
28 محرم 1440
ترجمه
و آنچه روزی که دو گروه با هم رو در رو شدند به شما رسید، پس به اذن خدا بود؛ و برای اینکه مومنان را معلوم دارد؛
اختلاف قرائت[1]
نکات ادبی[2]
حدیث
1) ابوبصیر می گوید: از باقر ع شنیدم که فرمود:
به خدا سوگند قطعا از همدیگر متمایز خواهید شد و به خدا سوگند قطعا خالص خواهید شد و به خدا سوگند قطعا غربال خواهید شد همان طور که «زوان»* را از گندم غربال کنند.
الغیبة للنعمانی، ص205
أَخْبَرَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ قَالَ حَدَّثَنَا عُبَیْدُ اللَّهِ بْنُ مُوسَی الْعَلَوِیُّ الْعَبَّاسِیُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ زِیَادٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ ع یَقُولُ وَ اللَّهِ لَتُمَیَّزُنَّ وَ اللَّهِ لَتُمَحَّصُنَّ وَ اللَّهِ لَتُغَرْبَلُنَّ کَمَا یُغَرْبَلُ ا ُّؤَانُ مِنَ الْقَمْحِ.
* «زوان» دانه ای است تلخ و از گندم کوچکتر که در مزارع گندم می روید.

2) از باقر ع روایت شده است:
همانا حکایت شیعیان ما حکایت منی است از گندم، که آفت در آن می افتد و پاکش می کنند دوباره آفت در آن می افتد و باز پاکش می کنند تا چیزی از آن بماند که دیگر آفت نتواند بدان ضرر برساند؛ و این گونه است که شیعیان ما متمایز و خالص می شوند تا جماعتی از آنان بماند که هیچ فتنه ای بدان ضرر نرساند.
الغیبة للنعمانی، ص211
حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ یُونُسَ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ رَبَاحٍ ا ُّهْرِیُّ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْعَبَّاسِ بْنِ عِیسَی الْحَسَنِیُّ عَن‏ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْبَطَائِنِیِّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الْبَاقِرُ ع:
إِنَّمَا مَثَلُ شِیعَتِنَا مَثَلُ أَنْدَرٍ یَعْنِی بَیْدَراً فِیهِ طَعَامٌ فَأَصَابَهُ آکِلٌ فَنُقِّیَ ثُمَّ أَصَابَهُ آکِلٌ فَنُقِّیَ حَتَّی بَقِیَ مِنْهُ مَا لَا یَضُرُّهُ الْآکِلُ وَ کَذَلِکَ شِیعَتُنَا یُمَیَّزُونَ وَ یُمَحَّصُونَ حَتَّی تَبْقَی مِنْهُمْ عِصَابَةٌ لَا تَضُرُّهَا الْفِتْنَةُ.[3]

3) از صادق ع روایت شده است که هنگامی که پس از کشته شدن عثمان مردم با المومنین ع بیعت د ایشان بر منبر رفت و خطبه ای خواندند و در فرازی از آن خطبه فرمودند:
همانا بلیه و مصیبتهای شما برگشت به همان شکلی که روزی که خداوند ش را برانگیخت بدان مبتلا شدید؛ و به ی که او را به حق برانگیخت سوگند که قطعا به بلا می افتید، چه بلاهایی؛ و غربال می شوید چه غربال شدنی؛ تا جایی که زیردستانتان بالا روند و بالدستان به زیر کشیده شوند؛ و بر سبقت گیرندگان انی سبقت گیرند که به قصور مبتلا بودند؛ و سبقت گیرندگانی که سبقت می گرفتند قاصر شوند؛ به خدا سوگند که نه نشانه ای را مخفی و نه دروغی بستم؛ و به من در مورد این مقام و این روز خبر داده اند.
الکافی، ج‏1، ص369؛ الغیبة للنعمانی، ص201-202
عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ یَعْقُوبَ السَّرَّاجِ وَ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع لَمَّا بُویِعَ بَعْدَ مَقْتَلِ عُثْمَانَ صَعِدَ الْمِنْبَرَ وَ خَطَبَ بِخُطْبَةٍ ذَکَرَهَا یَقُولُ فِیهَا
أَلَا إِنَّ بَلِیَّتَکُمْ قَدْ عَادَتْ کَهَیْئَتِهَا یَوْمَ بَعَثَ اللَّهُ نَبِیَّهُ ص وَ الَّذِی بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً حَتَّی یَعُودَ أَسْفَلُکُمْ أَعْلَاکُمْ وَ أَعْلَاکُمْ أَسْفَلَکُمْ وَ لَیَسْبِقَنَّ سَبَّاقُونَ کَانُوا قَصَّرُوا وَ لَیُقَصِّرَنَّ سَبَّاقُونَ کَانُوا سَبَقُوا وَ اللَّهِ مَا کَتَمْتُ وَسِمَةً وَ لَا کَذَبْتُ کَذِبَةً وَ لَقَدْ نُبِّئْتُ بِهَذَا الْمَقَامِ وَ هَذَا الْیَوْمِ.[4]

4) از صادق ع روایت شده است:
همانا اهل حق همواره از زمانی که بودند در شدت و سختی بودند؛ اما این برای مدتی کوتاه است و سپس عافیتی طولانی.
الکافی، ج‏2، ص255
مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ یُونُسَ بْنِ رِبَاطٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ:
إِنَّ أَهْلَ الْحَقِّ لَمْ یَزَالُوا مُنْذُ کَانُوا فِی شِدَّةٍ أَمَا إِنَّ ذَلِکَ إِلَی مُدَّةٍ قَلِیلَةٍ وَ عَافِیَةٍ طَوِیلَةٍ.

تدبر
1) «وَ ما أَصابَکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ»
اگر در جنگ با دشمن و یا در هر معرکه دیگری آسیب و مصیبتی به مومنان برسد، این گونه نیست که امور از دست خداوند بیرون شده باشد؛ همه اینها به اذن خداوند و مقدر شده در برنامه الهی است.

2) «وَ ما أَصابَکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ»
ش ت‏ها و پیروزی‏ها، به اراده‏ی خداوند محقّق می‏شود که همان سنّت‏های اوست. (تفسیر نور، ج‏2، ص192)

3) «وَ ما أَصابَکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ ... لِیَعْلَمَ الْمُؤْمِنینَ»
مهمترین هدف خداوند از مبتلا جماعت مومنان به سختی ها و مصیبت های که در جنگها و سایر شرایط بدانان می رسد، این است که مومنان واقعی از مدعیان دروغین ایمان متمایز شوند.
به تعبیر دیگر،
حوادث تلخ و شیرین، میدان آزمایش و شناسایی انسان‏هاست. (تفسیر نور، ج‏2، ص193)

4) «وَ ما أَصابَکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ»
و آنچه روزی که دو گروه با هم رو در رو شدند به شما رسید، پس به اذن خدا بود؛
و واضح است که منظور از این اذن، اذن تکوینی است؛ نه اذن تشریعی.
نکته تخصصی خداشناسی و دین شناسی
خداوند دو گونه اراده در عالم دارد؛ اراده تکوینی؛ که هر آنچه که در عالم رخ دهد به این اراده خداوند وابسته است؛ حتی هم هر عملی انجام می دهد از محدوده اراده تکوینی خداوند خارج نیست؛ و اراده تشریعی، یعنی آنچه خداوند بدان دستور داده است و انجام آن را از ما می خواهد.
به همین ترتیب، اذن و اجازه دادن خداوند هم در همین دو معناست:
هیچ واقعه ای در عالَم رخ نمی دهد مگر با اذن تکوینی خداوند؛ اما البته خداوند تشریعا اذن به گناه نداده است.
مطابق با این دو اذن خداوند می توان از دو مفهوم «اختیار داشتن ما» و «حق داشتن ما» سخن گفت: خداوند به اذن تکوینی به ما اختیار داده است؛ و به اذن تشریعی به ما برای انجام کارهایی حق داده است؛ پس اینکه خداوند به ما اختیار داده است، به این معنا نیست که در هر عرصه ای که اختیار داریم، حق هم داریم.
خلط بین اذن تکوینی و اذن تشریعی، و نیز بین اختیار و حق، از مهمترین عرصه های سوءاستفاده افراد از نام خدا برای هوسرانی های خویش است.
نمونه بارزش این است که می گویند خداوند به من اختیار [= اذن تکوینی] داده است که چنین م یا نکنم (مثلا خدا به من اختیار داده که بخوانم یا نخوانم، یا به من اختیار داده که حجاب داشته باشم یا بی حجاب باشم، یا ...) پس حق دارم [اذن تشریعی]که نخوانم، یا بی حجاب باشم، یا ...!

5) «لَمَّا أَصابَتْکُمْ مُصیبَةٌ ... هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِکُمْ ... وَ ما أَصابَکُمْ ... فَبِإِذْنِ اللَّهِ»
آن مصیبتی که به مومنان رسید را در آیه قبل ناشی از خود مومنان دانست؛ و در این آیه به اذن خدا دانست؛
این موید آن معنا در آیه قبل است که علت وقوع این مصیبت بر مومنان را همان تقاضای آنها در جنگ بدر دانسته بود که خداوند با آنان شرطی کرده بود؛ و حالا می فرماید این همان اذن خدا و شرط خداست که حاصل شد. (المیزان، ج4، ص60)

6) «لَمَّا أَصابَتْکُمْ مُصیبَةٌ ... هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِکُمْ ... وَ ما أَصابَکُمْ ... فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِیَعْلَمَ الْمُؤْمِنینَ»
این مصیبت را هم ناشی از خود مومنان دانست، هم به اذن خدا خواند و هم برای معلوم مومنان؛
کارهای خداوند می تواند در آن واحد وجوه متعدد داشته باشد؛ و یک وجه به معنای نفی سایر وجوه نیست:
مثلا اینکه واقعه ای از باب عقوبت و نتیجه اعمال خود افراد باشد بدین معنا نیست که خداوند در همان واقعه، قصد آزمایش و خالص مومنان را ندارد.



[1] . قراءه الجماعة « الْجَمْعانِ» بالالف؛ و قری «الجمعین» بایلء و الفاعل المضمر [بمعنی] و الذی اصابکم یوم قی محمدٌ الجمعین (معجم القرائات، ج1، ص617؛ به نقل از اعراب القرائات الشواذ، ج1، ص355)
[2] . درباره حرف «فـ» در ابتدای فبإذن الله، بحثهایی مطرح است:
فبإذن اللّه، و هو على إضمار أی: فهو بإذن اللّه. و الفاء هنا. قال الحوفی: لما فی الکلام من معنى الشرط لطلبته للفعل. و قال ابن عطیة: و دخلت الفاء رابطة مسددة. و ذلک للإبهام الذی فی ما فأشبه الکلام الشرط، و هذا کما قال سیبویه: الذی قام فله درهمان، فیحسن الفاء إذا کان القیام سبب الإعطاء انتهى کلامه. و هو أحسن من کلام الحوفی، لأن الحوفی زعم أن فی الکلام معنى الشرط. و قال ابن عطیة: فأشبه الکلام الشرط. و الفاء على ما قاله الجمهور و قرروه قلق هنا، و ذلک أنهم قرّروا فی جواز الفاء على خبر الموصول أنّ الصلة ت مستقلة، فلا یجیزون الذی قام أمس فله درهم، لأن هذه الفاء إنما دخلت فی خبر الموصول لشبهه بالشرط. فکما أن فعل الشرط لا ی ماضیا من حیث المعنى، فکذلک الصلة. و الذی أصابهم یوم قى الجمعان هو ماض حقیقة، فهو إخبار عن ماض من حیث المعنى. فعلى ما قرّروه یشکل الفاء هنا. و الذی نذهب إلیه: أنه یجوز الفاء فی الخبر واصلة ماضیة من جهة المعنى لورود هذه الآیة، و لقوله تعالى: «وَ ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لا رِکابٍ» و معلوم أن هذا ماض معنى مقطوع بوقوعه صلة و خبر، أو ی ذلک على تأویل: و ما یتبین إصابته إیاکم. کما تأولوا: «إن کان قمیصه قدّ» أی إن تبین قمیصه قدّ. و إذا تقرّر هذا فینبغی أن یحمل علیه قوله تعالى: «ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ» «وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ» فإن ظاهر هذه کلها إخبار عن الأمور الماضیة. و ی المعنى على بین المستقبل (البحر المحیط، ج‏3، ص421-422)
[3] . قریب به این مضمون در تفسیر العیاشی، ج‏1، ص199 از صادق ع چنین روایت شده است:
عن الحسن بن علی الوشاء بإسناد له یرسله إلى أبی عبد الله ع قال و الله لتمحصن و الله لتمیزن و الله لتغربلن حتى لا یبقى منکم إلا الأندر، قلت: و ما الأندر قال: البیدر [الأبذر] و هو أن یدخل الرجل فیه الطعام یطین علیه ثم ی جه قد أکل بعضه بعضا، فلا یزال ینقیه ثم یکن علیه ثم ی جه حتى یفعل ذلک ثلاث مرات، حتى یبقى ما لا یضره شی‏ء.
[4] . در همین مضامین این دو روایت هم قابل توجه اند:
حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ ابْنُ عُقْدَةَ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْمُحَمَّدِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی شَرِیفُ بْنُ سَابِقٍ َّفْلِیسِیُّ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ أَبِی قُرَّةَ َّفْلِیسِیِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ ع أَنَّهُ قَالَ: الْمُؤْمِنُونَ یُبْتَلَوْنَ ثُمَّ یُمَیِّزُهُمُ اللَّهُ عِنْدَهُ إِنَّ اللَّهَ لَمْ یُؤْمِنِ الْمُؤْمِنِینَ مِنْ بَلَاءِ الدُّنْیَا وَ مَرَائِرِهَا وَ لَکِنْ آمَنَهُمْ فِیهَا مِنَ الْعَمَى وَ الشَّقَاءِ فِی الْآخِرَةِ ثُمَّ قَالَ کَانَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ ع یَضَعُ قَتْلَاهُ بَعْضَهُمْ إِلَى بَعْضٍ ثُمَّ یَقُولُ قَتْلَانَا قَتْلَى النَّبِیِّین‏ (الغیبة للنعمانی، ص211)
أَخْبَرَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ قَالَ أَخْبَرَنَا عُبَیْدُ اللَّهِ بْنُ مُوسَى عَنْ رَجُلٍ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَامِرٍ عَنِ الرَّبِیعِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْمُسْلِیِّ مِنْ بَنِی مُسْلِیَةٍ عَنْ مِهْزَمِ بْنِ أَبِی بُرْدَةَ الْأَسَدِیِّ وَ غَیْرِهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ: وَ اللَّهِ لَتُکْسَرُنَّ تَکَسُّرَ ا ُّجَاجِ وَ إِنَّ ا ُّجَاجَ لَیُعَادُ فَیَعُودُ کَمَا کَانَ وَ اللَّهِ لَتُکْسَرُنَّ تَکَسُّرَ الْفَخَّارِ فَإِنَّ الْفَخَّارَ لَیَتَکَسَّرُ فَلَا یَعُودُ کَمَا کَانَ وَ وَ اللَّهِ لَتُغَرْبَلُنَّ وَ وَ اللَّهِ لَتُمَیَّزُنَّ وَ وَ اللَّهِ لَتُمَحَّصُنَّ حَتَّى لَا یَبْقَى مِنْکُمْ إِلَّا الْأَقَلُّ وَ صَعَّرَ کَفَّه‏ (الغیبة للنعمانی، ص207)



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/908/837) سوره آلعمران (3) آيه 166 وَ ما أَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَي ا/




834) جمعبندی نهایی سوره یس

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
834) جمع بندی نهایی سوره یس
23 محرم 1440
قبلا آیات این سوره تا آیه 66 مرور شد. ابتدا مروری بر آیات 66 تا پایان سوره (83) داشته باشیم و سپس نکات کلی ناظر به این آیات و نیز ناظر به کل سوره را مورد توجه قرار خواهیم داد
آیات 67-83 سوره یس
وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلی‏ مَکانَتِهِمْ فَمَا اسْتَطاعُوا مُضِیًّا وَ لا یَرْجِعُونَ.
وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یَعْقِلُونَ؟!
وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغی‏ لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبینٌ؛
لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرینَ.
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا خَلَقْنا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ أَیْدینا أَنْعاماً فَهُمْ لَها مالِکُونَ؟!
وَ ذَلَّلْناها لَهُمْ فَمِنْها رَکُوبُهُمْ وَ مِنْها یَأْکُلُونَ؛
وَ لَهُمْ فیها مَنافِعُ وَ مَشارِبُ أَ فَلا یَشْکُرُونَ؟!
وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ یُنْصَرُونَ!
لا یَسْتَطیعُونَ نَصْرَهُمْ وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ!
فَلا یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ إِنَّا نَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ!
أَ وَ لَمْ یَرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ؟!
وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ؛
قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلیمٌ؛
الَّذی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ؛
أَ وَ لَیْسَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلی‏ أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلی‏ وَ هُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلیمُ.
إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ؛
فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ.
ترجمه
و اگر بخواهیم قطعاً آنها را در جای خود مسخ کنیم، که در آن صورت، نه استطاعت بر گذر [پیش رفتن] می داشتند و نه برگردند.
و هر ی را که عمری [طولانی] دهیم آفرینشِ او را [یا: او را در میان آفریدگان] درهم شکنیم؛ مگر نمی شند؟
و به او شعر نیاموختیم و سزاوارش هم نبود؛ این نیست جز ذکر و قرآنی روشنگر.
تا انذار دهد هر ی را که زنده باشد و سخنِ [خداوند] بر کافران محقق گردد.
آیا ندیده اند که ما برای آنها به دست خویش چا ایانی آفریدیم تا آنان صاحب اختیارشان باشند؟!
و آنها را برایشان رام گرد م؛ پس، از آنهاست سواری گرفتن شان، و از آنها می خورند.
و برایشان در آنها منافع و نوشیدنی هایی هست، آیا پس سپاس نمی گزارند؟
و غیر از خداوند [یکتا] خدایانی برگرفتند تا مگر یاری شوند؛
توان یاریِ آنها را ندارند و اینان برای آنان ی آماده اند.
پس سخن شان تو را محزون نسازد؛ قطعاً ما بدانچه که پنهان می کنند و آنچه که اظهار می دارند علم داریم.
آیا انسان ندیده است که ما او را از نطفه ای آفریدیم، که ناگاه او ستیزه جویی آشکار است؟!
و برای ما مَثَلی زد و آفرینش خود را فراموش کرد! گفت: کیست که استخوان ها را زندگی می بخشد، در حالی که پوسیده اند؟
بگو همان ی به آن زندگی می بخشد که اول بار آن را پدید آورد و او به هر آفریده ای [یا: به هر گونه آفرینشی] داناست.
همان ی که برای شما از درخت سبز آتشی قرار داد که یکدفعه شما از آن آتش افروزید.
و آیا ی که آسمان ها و زمین را آفرید، توانا نیست بر این که [باز] مانند آنها را بیافریند؟! بله؛ و واقعاً اوست آفریننده دانا.
همانا امر او، هنگامی که چیزی را اراده کند، صرفاً این است که به او گوید بشو، پس [بی درنگ، موجود] بشود.
پس منزه است آن ی که به دست اوست ملکوت هر چیزی؛ و به سوی او است که بازگردانده می شوید.
حدیث
در ابتدای بحث از سوره یس (جلسه 747 http://yekaye.ir/ya-seen-36/ ) احادیث متعددی درباره اهمیت و برخی از خواص این سوره اشاره شد.
در اینجا به برخی دیگر از این احادیث اشاره می شود:
1) از اکرم ص روایت شده است:
ی که این سوره را بخواند و از آن خداوند عز و جل را قصد کند خداوند او را بیامرزد و چنان پاداشی به او دهد که گویی دوازده بار قرآن را ختم کرده است؛ و هر مریضی که در بستر مرگ این سوره بر او قرائت شود به عدد هر آیه ای ده فرشته بر او نازل شوند که به صف در پیشگاه او بایستند و برایش استغفار کنند و در تشییع جنازه اش حاضر شوند و بر او بگذارند و بر دفن او شاهد باشند.
و اگر خود مریض در بستر مرگش بخواند ملک الموت او را قبض روح نکند تا اینکه برایش از بهشتی بیاورد و به او بنوشاند در حالی که او در بسترش است آنگاه ملک الموت او را قبض روح کند در حالی که او سیراب باشد؛ و او را داخل قبر کنند در حالی که سیراب باشد و برانگیخته می شود در حالی که سیراب است و وارد بهشت می شود در حالی که سیراب است؛ ...
خواص القرآن؛ به نقل از البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏4، ص562[1]
روی عن النبی (صلی الله علیه و آله) أنه قال: «من قرأ هذه السورة یرید بها الله عز و جل غفر الله له، و اعطی من الأجر کأنما قرأ القرآن اثنتی عشرة مرة، و أیما مریض قرئت علیه عند موته نزل علیه بعدد کل آیة عشرة أملاک، یقومون بین یدیه صفوفا، و یستغفرون له، و یشهدون موته، و یتبعون جنازته، و یصلون علیه، و یشهدون دفنه. و إن قرأها المریض عند موته لم یقبض ملک الموت روحه حتی یؤتی ب من الجنة و یشربه، و هو علی فراشه، فیقبض ملک الموت روحه و هو ریان، فیدخل قبره و هو ریان، و یبعث و هو ریان، و یدخل الجنة و هو ریان ...[2]

2) ابن عباس روایت کرده که اکرم ص فرمودند:
آرزو داشتم که این - یعنی سوره یس - در دل هر انسانی از امت من باشد.
الدر المنثور، ج‏5، ص256
أ ج البزار عن ابن عباس قال قال النبی صلی الله علیه و [آله و] سلم:
لوددت انها فی قلب کل انسان من أمتی یعنی یس‏.

3) از اکرم ص روایت شده است:
ی که بر قرائت سوره یس هر شب مداومت ورزد و بمیرد، شهید از دنیا رفته است.
الدر المنثور، ج‏5، ص257
أ ج الطبرانی و ابن مردویه بسند ضعیف عن أنس قال قال رسول الله صلی الله‏ علیه و [آله و] سلم:
من داوم علی قراءة یس کل لیلة ثم مات مات شهیدا.

4) از اکرم ص روایت شده است:
ی که به گورستان برود و سوره یس بخواند از اهل آن قبور یک روز عذاب برداشته شود و برای او به تعداد نان آنجا حسنه برایش ثبت شود.
مجمع البیان، ج‏8، ص646
عن أنس بن مالک‏ عن النبی ص قال:
من دخل المقابر فقرأ سورة یس خفف عنهم یومئذ و کان له بعدد من فیها حسنات‏.[3]

تدبر در آیات 67-83
1) آیات 67-68
در آیه 66 در مورد انسانی که آ ت را جدی نمی گیرد تهدیدی مطرح شد که اگر بخواهیم می توانیم قلم محو بر چشمانشان بکشیم که دیگر نبینند، در اینجا ابتدا تهدید دیگری مطرح می شود که اینان - که به جای اینکه مسیر خلیفة اللهی را که خداوند برایش مقدر فرموده در پیش بگیرند، به غرایز حیوانی خویش اص می دهند - در حقیقت و باطن خویش مسخ شده اند و اگر خداوند اراده کند، در همینجا آنان را مسخ می کند که نه راه پیش برایشان بماند و نه راه پس؛ و برای اینکه این را ناممکن نشمرند شاهد می آورد که ما همان بودیم که آنان را بعد از اینکه به قدرت و توانایی های جوانی رس م، به سمت نقصان و ضعف پیری می رانیم.
2) آیات 69-70
سپس فراز کوچکی باز می شود در مقابل طعنه های کافران؛ که بدانید قرآن شعر نیست؛ چرا که هم هشدار دادن به مهمترین خطرات پیش راه، و هم اتمام حجت نیازمند یک سخنی است که تذکردهنده باشد و روشنگر، نه شاعرانه و احساساتی.
3) آیات 71-75
دیدیم در آیات قبل هشدار داد که اگر بخواهیم بینایی شان را می گیریم، یا آنها را مسخ می کنیم؛ و یادآوری کرد که آنان می بینند که با افزایش عمر، آنان را در سراشیبی ضعف می اندازیم، و در همه اینها نیاز شدید ما به خداوند را گوشزد کرد. اکنون سراغ یکی از امکاناتی که در عالَم و بیرون از وجود انسانها در اختیارِ آنان قرار داده و این نیاز را کاملاً ملموس می سازد، می رود و در چند آیه به چا ایانی که خداوند برای انسان آفریده، می پردازد: چا ایانی که انسانها کاملا خود را مالک و اختیاردار آنها فرض می کنند، از آنان سواری می گیرند، از گوشتشان تغذیه می کنند؛ از شیرشان می آشامند و منافع دیگری که از اینها عاید انسانها می شود؛ که این نوعی لطف خاص خداوند به انسان است که امکان مهمی برای اینکه انسان متمایز از سایر حیوانات شود را مهیا فرموده است؛ پس اگر خداوند این گونه انسان را خاص قرار داده، چرا انسان این خاص بودن خود را جدی نمی گیرد؟! و به جای اینکه به خدای واحد برگردد و دل در یاری او بندد، الهه های دروغینی برمی گزیند و برای یاری بدانها امید می بندد؛ الهه هایی که نه تنها واقعا کاری برای اینها نمی توانند انجام دهند بلکه خودشان نیازمند یاری اینان اند؟!
4) آیات 75-76
دوباره خداوند در فرازی کوتاه به ش تسلی خاطر می دهد که انی که معبودی غیری خدا برمی گزینند، سخن شان تو را محزون نسازد؛ چرا که
اولاً صرفاً حرف مفت است چون آن معبودهایشان توان یاریِ آنها را ندارند و آنان در برابر انسان مومنی که به خداوند تکیه دارد، هیچ کاری از دستشان برنمی آید!
و ثانیا خداوند از آشکار و نهانشان آگاه است و آنان را به سزای عملشان می رساند.
5) آیات 76-83
در ادامه، خداوند ادعای یکی از منکران معاد را مطرح می کند که چگونه ممکن است انسانی که مرده و استخوانهایش پوسیده زنده شود؟ و با استدلالها و تذکرات مختلف، ریشه هرگونه انکار و استبعاد منکران معاد درباره امکان و وقوع قیامت را می خشکاند.
ابتدا خلقت نخستین خود آنان را یادآوری می کند، که این یادآوری نه تنها استبعاد کافران در احیای مردگان را کاملا درهم می شکند، بلکه از یک استدلال منطقی فراتر می رود و عملا هشداری می دهد که اگر انسان به سابقه خودش توجه کند و به یاد ضعف و حقارت خود باشد، دچار این گونه غرور و سرکشی ها نمی شود.
استدلال دوم از طریق علم خداوند است: خداوندی به هر چیزی علم دارد و هیچ واقعیتی از او فروگذار نمی شود، پس اگر استخوانی هم پوسید و متلاشی شد از دایره علم او خارج نشده که اگر بخواهد همان را جمع کند نتواند؛
استدلال سوم یادآوری این است که خداوند کاری کرده که شما از درخت سبز بتوانید آتش برافروزید؛ چه بسا می خواهد تذکر دهد که وقتی خداوند کاری کرده که از درخت سبزی که رطوبت فراوان دارد، آتش (که نقطه مقابل آب است) بیرون می آید، پس برایش کاری ندارد که از دل جسم مرده، حیات و زندگی بیرون آورد.
استدلال چهارم، شاید بیش از استدلال های پیشین، تناقض در افکار این کافران را برملا می سازد: منکران معاد، تنها دلیلشان بعید شمردن وقوع معاد و احیای مردگان و آفرینش مجدد انسانها است؛ با این حال آسمانها و زمین با این همه عظمت را می بینند. اگر آسمانها و زمین با این همه عظمت و پیچیدگی ب ا شده است؛ آن که این چنین خلق پیاپی و شگرفی انجام داده (خلاق) و می داند که چه آفریده و به همه ریزه کاریهای مخلوقاتی که آفریده کاملا آگاه است (علیم)، آیا نمی تواند مانند آنها را دوباره بیافریند؟!!!
استدلال پنجم علاوه بر اینکه استدلال است، آنان را می خواهد از غفلتی که بدان مبتلا شده اند نیز بیرون آورد: آنان احیای استخوان پوسیده را بعید و از این رو ناممکن می شمردند. غافل از اینکه خداوند برای انجام کارهایش مانند ما نیست که به انواعی از اسباب و وسایل نیازمند باشد بلکه هر کاری بخواهد انجام دهد صرفا آن را اراده می کند و فرمان تحقق آن را می دهد و بلافاصله آن ایجاد می شود.
و استدلال ششم مبتنی بر یادآوری این نکته است که اصل و اساس و حقیقت و ملکوت هر چیزی تنها و تنها به دست اوست؛ و ی که ملکوت همه چیز به دست اوست، منزه است از اینکه بخواهد معاد را ب ا کند و نتواند.
تدبر در کل سوره
گام اول: مروری بر مضامین سوره در یک نگاه کلی
شروع سوره با خطاب قرار دادن و سوگند خوردن به قرآن است که تو بر صراط مستقیم هستی. سپس به دو گروه در مقابل انذار ان اشاره می کند: یک اکثریتی که غافل اند و ایمان نمی آورند و عذاب و هلاکت بر آنان محقق می شود و یک افرادی که از ذکر پیروی می کنند و از خدا خشیت دارند که مشمول مغفرت و اجر کریمانه خواهند شد؛ و از آن پس شروع کرد به بیان مشکلاتی که گروه اول در مواجهه با ان الهی پدید آوردند و چرایی این ایمان نیاوردن. ابتدا حکایت اهل قریه ای را بیان کرد که نه سخن ان الهی را گوش دادند و نه سخن ی از خودشان که آنان را به همان راه دعوت می کرد و حکایت را با بیان عاقبت سعادتمندانه آن مرد از سویی و عاقبت شقاوتمندانه بقیه اهل قریه از سوی دیگر به پایان برد؛ و رمز ایمان نیاوردن انسانها را بیان کرد: اینکه پیام ان و آ ت را جدی نمی گیرند؛ چنانکه در اوا سوره دوباره هشدار می دهد که قرآن شعر (سخنی که واقعا جدی نیست و جدی نگرفتنش هیچ مشکلی پیش نمی آورد) نیست.
سپس به سراغ آیاتی از خلق و تدبیر که بر ربوبیت و الوهیت خداوند متعال دل دارد رفت و آنان را به خاطر اینکه در آیات وحدانیت و معاد نمی نگرند و از حقیقت رویگردانند و حق را مس ه می کنند و از انفاق بر فقرا و خودداری می کنند توبیخ می فرماید. این آیات همگی از تدبیری عظیم و پیچیده در عالم حکایت دارند که نشان می دهند چیزی عبث و بیهوده نیست؛ و اگر همه چیز عالم چنین حساب شده و دقیق و بابرنامه است، پس انسان نیز باید مراقب خویش باشد؛ که اگر مراقب خویش باشد امید است مورد رحمت خدا قرار گیرد: همان رحمتی که تمامی اجزای عالم را این چنین به سوی هدف هایشان می راند، انسان را نیز به سوی مقصد اصلی اش هدایت می کند. با این همه آیات متنوع، عده ای از انسانها هستند که هر گونه آیه و نشانه عظیمی هم که بر آنان عرضه شود باز بی توجه و از آن رویگردانند. در عین حال، همین افراد، به همان توانا بودن خداوند استناد می کند تا از وظیفه ای که خدا بر دوشش نهاده فرار کند.
در ادامه ظاهرا دوباره می خواهد گزارشی دهد از وضعیت نهاییِ آن دو گروه؛ و مطلب را از انکار عده ای نسبت به وعده قیامت شروع کرد و اینکه چگونه با آن صیحه آسمانی همگی غافلگیر و به یکباره همه آنان قبض روح شدند و در میانه بیان حال و احوال اینان، یکدفعه گریزی می زند به وضعیت بی دغدغه بهشتیان و خوشی وصف ناپذیر آنان در این موقف و دوباره برمی گردد به جدا شدن مجرمان و مواخذه شدید و همه جانبه آنان.
در واقع می خواهد نشان دهد قیامت غایت و سرنوشتی است که در انتظار همه ماست؛ که اگر آن را جدی بگیریم، به گونه ای دیگر زندگی خواهیم کرد. به تعبیر دیگر، صحنه حقیقیِ زندگی انسان ها عبارت است از ما انسان ها، و ی که قصد اغوای ما را دارد، و صراطی که خداوند برای ما قرار داده، و عقلی که به ما داده تا به دام نیفتیم؛ و نهایتا بروز و ظهور همه اینها به صورت سعادت و شقاوت در آ ت؛ که اگر خدا می خواست می توانست آن وضعیت کورباطنی یا مسخ شده ی پیروان را در همین دنیا برملا کند.
در ادامه، هم پیر و فرتوت انسانها بعد از گذر از دوره جوانی را به رخ انسانها می کشد؛ و هم نعمت بهره مندی انسانها از چا ایان؛ و متذکر می شود که چرا انسان با این همه نعمتها از جانب خداوند، به معبودهایی دل می بندد که هیچ کاری از دستشان ساخته نیست؛ و سوره را با اشاره به استبعاد یکی از منکران معاد و پاسخ او ختم کرد: که اگر تو در سابقه خودت را به یاد می آوردی، و یا به عجایبی که پیرامون شما قرار داده (مانند برآمدن آتش از درختی سبز) می نگریستید؛ و یا به علیم بودن خداوند، یا به قدرت و نحوه آفرینش او که به محض اراده ایجاد می کند، و یا به اینکه ملکوت هر چیز به دست خداست توجه می کردید می دیدید که زنده مردگان برای خداوند هیچ زحمتی ندارد.

گام دوم: بیان غرض سوره
[ابتدا آنچه را به ذهن ما رسیده بیان می کنیم و سپس اقوال برخی از مفسران که در این زمینه نکاتی را بیان کرده اند مرور می کنیم].
1) به نظر می رسد غرض سوره تثبیت و مومنان است بر صراط مستقیمی که در آن ره می پویند و توجه دادن است به اینکه گمان مبر که در مقابل تو همگان برخوردی منطقی می کنند و ایمان می آورند؛ بلکه انتظار کفر ورزیدن را داشته باش و ضمن بیان ریشه های کفرورزی، که در درجه اول جدی نگرفتن ان و معاد است، به ارائه بیانات متعددی می پردازد که راه هر گونه انکاری را بر غایتمندی آفرینش و انسان، و وقوع قیامت می بندد؛ و در فرازهای متعدد - و هر ی که در راه تبلیغ دین می کوشد - را دلداری می دهد که هم از کمی تعداد مومنان دچار هراس نشود و گمان نکند که کار از دست خدا در رفته! و هم اینکه انتظار مواجهه های غیرمنطقی متعدد از جانب غافلان و دنیامداران را داشته باشد و بداند در برابر این مواجهه ها چه پاسخی بدهد و چگونه برخورد کند؛ که ظاهراً مهمترین نکته در این برخورد، جدی باور به قیامت و بهشت و جهنم است؛ و این مطلب بقدری در این سوره پررنگ است که در بسیاری از احادیثی که در فضیلت این سوره آمده، اثرات آن بر ی که در حال مرگ است، و یا بر مردگان در قبرها مورد تاکید قرار گرفته است؛ یعنی نه تنها مضامین سوره بشدت انسان را متوجه جدی گرفتن زندگی پس از مرگ می کنند، بلکه روایاتی هم که می خواهند اهمیت این سوره را به رخ بکشند غیرمستقیم جدی بودن مرگ را به انسان یادآوری می کنند.

2) علامه طباطبایی:
غرض این سوره بیان اصول سه‏گانه دین است، از مساله نبوت شروع کرده و حال مردم را در قبول و رد دعوت انبیا بیان می‏کند، و اینکه غایت دعوت برحق انبیاء، احیای مردم است به اینکه در راه سعادت واقع شوند و حجت بر مخالفین تمام شود، و به عبارت دیگر تکمیل هر دو دسته مردم است، در دو راه سعادت و شقاوت.
سپس به سراغ مساله توحید می رود، و برخی از نشانه‏های وحدانیت خدا را برمی‏شمارد،
سپس به تذکر معاد می پردازد و برانگیخته شدن مردم برای جزا و جداسازی مجرمان از متقیان در آن روز را یادآوری می کند را و این را که حال هر یک از این دو گروه به کجا منتهی می گردد توصیف می‏کند.
و در آ دوباره به همان مطلبی که آغاز کرده بود برگشته، خلاصه‏ای از اصول سه‏گانه را بیان، و بر آنها استدلال می‏کند و سوره را ختم می‏نماید.
این سوره شانی عظیم دارد، چون هم متعرض اصول سه‏گانه است و هم شاخه‏هایی که از آن اصول منشعب می‏شود. (المیزان، ج‏17، ص62)

3) آیت الله مکارم
سوره یس در مکه نازل شده است، بنا بر این محتوای آن از نظر کلی همان محتوای عمومی سوره‏های مکی است که از توحید و معاد و وحی و قرآن و انذار و بشارت سخن می‏گوید. در این سوره چهار بخش عمده مخصوصا دیده می‏شود:
نخست سخن از رس ص و قرآن مجید و هدف از نزول این کتاب بزرگ آسمانی و گروندگان به آن است و تا آیه یازده آن را ادامه می‏دهد.
بخش دیگری از این سوره از رس سه نفر از ان الهی، و چگونگی دعوت آنها به سوی توحید و مبارزه پی‏گیر و طاقت‏فرسای آنها با شرک سخن می‏گوید که در حقیقت یک نوع تسلی و دلداری به ص و ارائه طریق در انجام رس بزرگ او است.
بخشی از این سوره که از آیه 33 شروع می‏شود و تا آیه 44 ادامه دارد مملو از نکات جالب توحیدی، و بیان گویا از آیات و نشانه‏های عظمت پروردگار در عالم هستی است، در قسمتهای اخیر سوره نیز مجددا به همین بحث توحیدی و آیات الهی باز می‏گردد.
بخش مهم دیگری از این سوره در مسائل مربوط به «معاد» و دلائل گوناگون آن و چگونگی و نشر، و سؤال و جواب در روز قیامت، و پایان جهان، و بهشت و دوزخ سخن می‏گوید، که در این قسمت نکته‏های بسیار مهم و دقیقی نهفته شده است.
و در لابلای این بحثهای چهارگانه آیاتی تکان دهنده برای بیداری و هشیاری غافلان و بیخبران آمده است که اثری نیرومند در دلها و جانها دارد.
خلاصه اینکه در این سوره انسان با صحنه‏های مختلفی از آفرینش و قیامت و زندگی و مرگ و انذار و بشارت روبرو می‏شود که مجموعه‏ای بیدار کننده و نسخه‏ای شفابخش را تشکیل می‏دهد. (تفسیر نمونه، ج‏18، ص309-310)

4) عبدالکریم بهجت پور:
غرض سوره، توجیه اکرم ص برای چگونگی مواجهه با گروهی است که دست از غفلت خود برنداشتند و به قرآن و رس او ایمان نیاوردند. سوره خطاب به ص دو بخش دارد:
بخش اول (12 آیه) ایشان را رسولی می شمرد که در پرتوی آیات قرآن وظیفه انذار قومش را برعهده دارد و البته ایشان را از دو مواجهه (نپذیرفتن و پذیرفتن) با این دعوت آگاه می سازد.
بخش دوم، به راهبری ص با انبوه غافلان می پردازد؛ در چند قسمت: ابتدا (21 آیه) وی می شود مردم را با حکایت قومی که سه رسولی برایشان فرستاده شدند ولی آنها را تکذیب د و با عذاب ریشه کن شدند، آشنا کند. سپس (12 آیه) ضمن تاسف خوردن بر انکار و تمس رسولان، آنان را به یادآوری عذاب اقوام گذشته ای که مسیر انکار را پیمودند سفارش می کند. در قسمت سوم (23 آیه) پس از بیان نمونه ای از ستیز جاهلانه آنان در برابر دعوت الهی و مقایسه فرجام این گروه با بهشتیان، به جریان جداسازی این دو گروه از یکدیگر می پردازد. و فراز پایانی آن (15 آیه) دفاع نامه خداوند از ص است و با رد اتهامات وارده به ایشان درباره قرآن و حیات مجدد، به دلداری ص در برابر تکذیب ها و تمس های غافلان می پردازد.
در یک کلام، این سوره می خواهد بگوید که گروهی در برابر رسول و قرآن به تکذیب روی آورده و در برابر هشدارهای او مقاومت می کنند و تا زمانی که این گروه چنین باشند، نه هشدارهای ص و نه محتوای ارزشمند قرآن به آنان فایده ای نمی رساند؛ و این سوره به منظور راهبری ص برای برخورد با این گروه نازل شد برای ش تن مقاومت آنان را از راه بیان و یادآوری نمونه های تاریخی و تذکر عزت و رحمت الهی به غافلان. (همگام با وحی، ج2، ص49-51)

5) سید محمود آلوسی
این سوره با سوگند به رسول الله ص به عنوان برترین و اینکه راهی که او آورده برترین راه برای رسیدن به مقصود است، آغاز شد؛
سپس ابتدا این راه را به طور اجمال بیان کرد که عبارت است از پیروی از این ذکر و خشیت از خداوند در غیب؛
سپس یکبار با بیان مَثَلی این مطلب را کامل کرد که در آن تشویق به تمسک به این کتاب آسمانی و برتری آن بر تمامی کتب و انبیا بود
و دیگر بار هشدار داد که این راه عبارت است از عبودیت در پیشگاه ی که بازگشت همگان به سوی اوست؛
سپس با ذکر آیات و نشان دادن اموری از علم و قدرت و حکمت و رحمت خدا به بیان مقدمات لازم برای این مطلب اقدام کرد، تا به یاد مخاطب آورد که شکر منعم واجب است و انسان باید نعمت را در مسیر رضای او به کار برد و از تکیه به غیر او خودداری کند؛
سپس این مطلب را با تذکر وعده و وعیدهای ا وی کامل نمود و در ضمن آن به حکایت حال انی پرداخت که این راه را در پیش گرفتند یا از این صراط خارج شدند و عاقبت آنان را بیان کرد
و خلاصه کرد که صراط مستقیم همان عبادت خداوند است، عبادتی که خالص از هر گونه شائبه هوا و ریا باشد؛ و بدین منظور دوری از را بر پرستش خداوند مقدم کرد؛
و کل این مطالب را با بیانات توحیدی مملو ساخت؛
و همان گونه که در مقدمات بحث با بیان آیات و نشانه هایی از اینکه یک کلام خط محض باشد اجتناب ورزید، پایان کلام را هم با براهینی بر معاد همراه ساخت و ختام کلام خویش را این قرار داد که خداوند عز و جل ی است که هیچ به هیچ عنوان نتواند بر او برتری جوید و خزائن او پایان پذیر نیست و هیچ از مملکت او خارج نشود؛ و آ ین عبارت این سوره را با مخاطب بیان فرمود و به مخاطب فات کرد (الیه ترجعون: به سوی او بازگردانده می شوید) تا اجمالی برای آن تفاصیلی باشد که بیان فرمود. (روح المعانی، ج‏12، ص61)[4]

6) برداشت عرفانی و انفسی از این سوره، به نقل از آلوسی:
برخی از اهل عرفان این سوره و مضامین آن را بر مطالب سلوکی تطبیق داده اند، بویژه که شروع این سوره با خطاب قرار دادن با حرف «س» (یاسین = ای سین) بوده که آن را اشاره دانسته اند به سیادت او بر جمیع مخلوقات و واسطه عُظمی بودن او در کائنات؛ که جایگاه او در عالَم همچون جایگاه قلب در بدن است؛ و از این رو، سوره ای که قلب قرآن نامیده شده (جلسه 747، حدیث1) با نام ی شروع می شود که قلبِ عالَمِ امکان است و با سوگند به کت که بازتاب کل تکوین است؛ بر این اساس، حکایت مردم انطاکیه [قومی که سه به سویشان فرستاده شد] را بر آنچه در نفس آدمی می گذرد تطبیق داده اند که آن قریه اشاره به قلب است و اهل آن قریه، نفس و صفاتش است؛ و آن دو رسول اول، خاطر رحمانی و الهام ربانی است؛ و سومی جذبه الهی است؛ و آن ی که از راه دور آمد حقیقتِ روح است؛ و بر همین اساس بقیه سوره را شرح داده اند ... (روح المعانی، ج‏12، ص61-62)[5]
توجه:
این گونه شرح ها اگر به معنای تفسیر آیات، در معنای دقیق آن باشد، چه بسا مصداق تفسیر به رای ای است که حرام است؛ اما ظاهرا گویندگان این معانی چنین مقصودی نداشته و نام کار خود را نه تفسیر، بلکه تطبیق نهاده اند و منظورشان توجه دادن به معانی انفسی آیات است [چنانکه خود فرمود که این آیات را هم در آفاق [= عالم بیرون] بدانها می نمایانیم و هم در انفس [عالم درون] تا حق بر آنان آشکار شود: سَنُریهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فی‏ أَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَق‏؛ فصلت/53] تا انسان این آیات را بر حال خود تطبیق کند و بر مراقبت خویش بیفزاید. و از آنجا که به نظر می رسد مستند این شرح از سوره، ذوق عرفاست و نه حدیث و روایتی از معصوم [هرچند که گاه و در برخی از آیات دیگر، کلمات معصومین در چنین شرحی از آیات وارد شده و در واقع امکان چنین برداشتی از آیات را بر ما گشوده اند] به همین مقدار بسنده می کنیم و تطبیق بیشتر را برعهده خواننده می گذاریم.


[1] . در مجمع البیان، ج‏8، ص646، مضمون شبیه این روایت با اندکی تفاوت و از زبان بن کعب آمده است:
أبی بن کعب قال من قرأ سورة یس یرید بها وجه الله عز و جل غفر الله له و أعطی من الأجر کأنما قرأ القرآن اثنتی عشرة مرة و أیما مریض قرئت عنده سورة یس نزل علیه بعدد کل حرف منها عشرة أملاک یقومون بین یدیه صفوفا و یستغفرون له و یشهدون قبضه و یتبعون جنازته و یصلون علیه و یشهدون دفنه و أیما مریض قرأها و هو فی سکرات الموت أو قرئت عنده جاءه رضوان خازن الجنة بشربة من الجنة فسقاه إیاها و هو على فراشه فیشرب فیموت ریان و یبعث ریان و لا یحتاج إلى حوض من حیاض الأنبیاء حتى یدخل الجنة و هو ریان.
[2] . و من کتبها و علقها علیه کانت حرزه من کل آفة و مرض.
[3] . این احادیث هم در همین راستاست:
أ ج ابن مردویه و الدیلمی عن أبى الدرداء عن النبی صلى الله علیه و [آله و] سلم قال ما من میت یقرأ عنده یس الا هون الله علیه و أ ج أبو الشیخ فی فضائل القرآن و الدیلمی من حدیث أبى ذر مثله‏. (الدر المنثور، ج‏5، ص257)
أ ج ابن النجار فی تاریخه عن أبى بکر الصدیق قال قال رسول الله صلى الله علیه و [آله و] سلم من زار قبر والدیه أو أحدهما فی کل جمعة فقرأ عندهما یس غفر الله له بعدد کل حرف منها. (الدر المنثور، ج‏5، ص257)
[4] . و قد اشتملت هذه السورة الکریمة على تقریر مطالب عالیة و تضمنت أدلة جلیلة جلیة ألا ترى أنه تعالى أقسم على ه صلّى اللّه علیه و سلم أکمل الرسل و أن طریقه أوضح السبل و أشار سبحانه إلى أن المقصود ما ذکر بقوله تعالى لِتُنْذِرَ إلخ ثم بینه إجمالا أنه اتباع الذکر و خشیة الرحمن بالغیب و ت بضرب المثل مدمجا فیه حریض على مسک بحبل الکتاب و المنزل علیه و تفضیلهما على الکتب و الرسل و نبیه علیه ثانیا بأنه عبادة من إلیه الرجعى وحده ثم أخذ فی بیان المقدمات بذکر الآیات و أوثر منها الواضحات الدالة على العلم و القدرة و الحکمة و الرحمة و ضمن فیه أن العبادة شکر المنعم و تلقی النعمة بالصرف فی رضاه و الحذر من الر إلى من سواه ثم فی بیان المتمم بذکر الوعد و الوعید بما ینال فی المعاد و أدرج فیه حدیث من سلک و من ترک و ذکر غایتهما و لخص فیه أن الصراط المستقیم هو عبادة اللّه تعالى بالإخلاص عن شائبتی الهوى و الریاء حیث قدم على الأمر بعبادته تعالى جنب عن عبادة ال و ضمن فیه أن أساسها وحید و کما أنه ذکر الآیات لئلا ی الکلام خط ا فی المقدمات ختم بالبرهان على الإعادة لی على منواله فی المتممات و جعل سبحانه ختام الخاتمة أنه عز و جل لا یتعاظمه شی‏ء و لا ینقص خزائنه عطاء و أنه لا ی ج عن ملکته من قربه قبول أو بعده إباء تحقیقا لکل ما سلف على الوجه الأتم، و لما کان کلاما صادرا عن مقام العظمة و الجلال وجب أن یراعى فیه نکتة ال فات فی قوله تعالى وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ لی إجمالا لتوضیح فصیل کذا قرره صاحب الکشف و اللّه تعالى یقول الحق و هو یهدی السبیل.
[5] . «و من باب الاشارة» قیل إن قوله سبحانه یس إشارة إلى سیادته علیه الصلاة و السلام على جمیع المخلوقات فالسید المتولی للسواد أی الجماعة الکثیرة و هی هاهنا جمیع الخلق فکأنه قیل: یا سید الخلق و تولیته علیه الصلاة و السلام علیهم لأنه الواسطة العظمى فی الإفاضة و الامداد وفی الخبر: اللّه تعالى المعطی و أنا القاسم
فمنزلته صلّى اللّه علیه و سلم من العالم بأسره بمنزلة القلب من البدن فما ألطف افتتاح قلب القرآن بقلب الأکوان و فی السین بیناتها و زبرها أسرار لا تحصى و کذا فی مجموع یس وَ الْقُرْآنِ قد ی إشارة إلیه صلّى اللّه علیه و سلم فقد ذکر الصوفیة أنه یشار به إلى الإنسان الکامل و کذا الکتاب المبین و على ذلک جاء قول الشیخ الأکبر قدس سره: (أنا القرآن و السبع المثانی / و روح الروح لا روح الأوانی‏) و لا أحد أکمل من النبی علیه الصلاة و السلام، و طبق بعضهم قصة أهل انطاکیة على ما فی الأنفس بجعل القریة إشارة إلى القلب و أصحابها إشارة إلى النفس و صفاتها و الاثنین إشارة إلى الخاطر الرحمانی و الإلهام الربانی و الثالث المعزز به إشارة إلى الجذبة و الرجل الجائی من أقصى المدینة إشارة إلى الروح، و طبق کثیرا من آیات هذه السورة على هذا الطرز، و قیل: فی قوله سبحانه طائِرُکُمْ مَعَکُمْ إنه إشارة إلى استعدادهم الشی‏ء الذی طار بهم عنقاء مغربة: إلى حیث ألقت رحلها أم قشعم و قیل: فی أَصْحابَ الْجَنَّةِ فی قوله تعالى: إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْیَوْمَ فِی شُغُلٍ فاکِهُونَ هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فِی ظِلالٍ عَلَى الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ إنه إشارة إلى طائفة من المؤمنین کان الغالب علیهم فی الدنیا طلب الجنة و لذا أضیفوا إلیها و هم دون أهل اللّه تعالى و خاصته الذین لم یلتفتوا إلى شی‏ء سواه عز و جل فأولئک مشغولون بلذائذ ما طلبوه و هؤلاء جلساء الحضرة المشغولون بمولاهم جل شأنه المتنعمون بوصاله و مشاهدة جماله و فرق بین الحالین و شتان ما بین الفریقین، و لذا قیل: أکثر أهل الجنة البله فافهم الإشارة. و ال فی قوله تعالى أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إشارة إلى کل ما یطاع و یذل له غیر اللّه عز و جل کائنا ما کان و عداوته لما أنه سبب الحجاب عن رب الأرباب، و فی قوله تعالى فَلا یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ إِنَّا نَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ إشارة إلى أنه لا ینبغی الاکتراث بأذى الأعداء و ال فات إلیه فإن اللّه تعالى سیجازیهم علیه إذا أوقفهم بین یدیه، هذا و نسأل اللّه تعالى أن یحفظنا من شر الأشرار و أن ینور قلوبنا بمعرفته کما نور قلوب عباده الأبرار و نصلی و نسلم على حبیبه قلب جسد الأعیان و على آله و صحبه ما دامت سورة یس قلب القرآن



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/904/834) جمعبندي نهايي سوره يس/




833 ) سوره یس (36) آیه 83 فَسُبْحانَ الَّذی بِیدِهِ مَلَکُوتُ کُ

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
833 ) سوره یس (36) آیه 83
فَسُبْحانَ الَّذی بِیدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَی‏ءٍ وَ إِلَیهِ تُرْجَعُونَ
19 محرم 1440
ترجمه
پس منزه است آن ی که به دست اوست ملکوت هر چیزی؛ و به سوی او است که بازگردانده می شوید.
اختلاف قرائت[1]
مَلَکُوتُ / مَلَکَةُ / مَملَکَةُ / مِلکُ
در عمده قرائات به همین صورت «ملکوت» قرائت شده است؛
اما در قرائت اعمش (از قرائات اربعة عشر) و برخی قرائات غیرمشهور (ابراهیم تیمی و طلحه و ابن مسعود[2] و المطوعی) به صورت «مَلَکَةُ» قرائت شده که به معنای این است که هر چیزی در کف قدرت خداوند است و خداوند قدرت بر هر چیزی دارد؛
و در برخی قرائات غیرمشهور به صورت «مَملَکَةُ» و «ملکُ» هم قرائت شده است.
مجمع البیان، ج‏8، ص678[3]؛ البحر المحیط، ج‏9، ص85[4]؛ معجم القرائات، ج7، ص527
ترجعون
عموما این کلمه را به صورت فعل مجهول (تُرْجَعُونَ) قرائت کرده اند؛
اما در قرائت زید بن علی به صورت فعل معلوم (تَرْجِعُونَ) روایت شده است.
البحر المحیط، ج‏9، ص85[5]؛ تفسیر الصافی، ج4، ص263
نکات ادبی
سُبْحانَ
در آیه 36 همین سوره بیان شد که:
«سبحان»، مصدر از ریشه «سبح» است. ماده «سبح» در اصل بر دو معنا دل می کند: یکی از جنس عبادت، چنانکه به مستحبی «سُبحه» می گویند و تسبیح هم منزه دانستن خداوند است از هر بدی ای؛ و دومی از جنس سعی و تلاش، چنانکه السَّبْح و السِّباحة به معنای غوطه ور شدن و شنا در آب است؛ و البته عده ای کوشیده اند این دو معنا را بهم برگردانند.
برخی اصل معنای این ماده، حرکت سریع در آب یا هوا (شنا و شناور شدن) دانسته اند؛ و بر این اساس، تسبیح که به معنای تنزیه خداوند متعال است، در اصل به معنای حرکت سریع در عبادت خداوند متعال بوده، و بر مطلق عبادات قولی و فعلی به کار رفته است.
در طرف مقابل برخی گفته اند اصل این معنا «حرکت در مسیر حق بدون هرگونه انحراف» یا «بر حق بودنی کاملا منزه از هر نقطه ضعف» بوده، و در آن دو مفهوم «در مسیر حق بودن» و «از ضعفی دور بودن» در آن لحاظ شده است؛ و تسبیح خداوند به معنای انکار هرگونه عیب و نقص از خدا، و منزه دانستنی است که شخص را در مسیر حق پیش می برد.
جلسه 784 http://yekaye.ir/ya-seen-36-36/
مَلَکُوتُ
در آیه 71 همین سوره درباره ماده «ملک» توضیحات مفصلی ارائه شد و در همانجا اشاره شد که «مَلَکُوت» را اغلب به معنای سلطنت و مُلک دانسته اند، که در آن معنای عزت هم لحاظ شده است؛ و برخی آن را مختص خداوند دانسته اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص775) اما از «لحیانی» کاربرد آن در مورد غیر خداوند (له مَلَکُوت العِرَاق‏) هم نقل شده است (لسان العرب، ج‏10، ص492؛ تاج العروس، ج‏13، ص648) هرچند برخی این کلمه و نیز «مَلَک» و «ملائکه» را برگرفته از زبانهای عبری و سریانی دانسته اند. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏11، ص163)
بِیدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَی‏ءٍ
«بیده» جار و مجرور، و خبر است و چون مقدم بر مبتدا آمده، تقدیم ما حقه اخیر رخ داده و دل بر حصر می کند؛ یعنی ملکوت هر چیزی تنها به دست اوست.
تُرْجَعُونَ
در آیه 67 همین سوره بیان شد که ماده «رجع» در اصل به معنای «رد» (برگرداندن) و «تکرار»، ویا «برگشت (عود) بدانجایی که از آنجا آمده ویا به وضعیتی که قبلا در آن وضعیت بوده» به کار می رود، و ثلاثی آن (رَجَعَ)، هم در معنای لازم (برگشتن، بازگشتن) و هم در معنای متعدی (برگرداندن، بازگرداندن) استفاده شده است.
جلسه 817 http://yekaye.ir/ya-seen-36-67/
إِلَیهِ تُرْجَعُونَ
«الیه» جار و مجرور و متعلق به فعل «ترجعون» است و چون مقدم شده در موردش تقدیم ما حقه اخیر رخ داده و دل بر حصر می کند؛ یعنی تنها به سوی او برمی گردید.
حدیث
1) از صادق ع روایت شده است که فرمودند:
ای فرزند آدم! اگر دل تو را پرنده ای بخورد سیر نمی شود و اگر بر روی چشمت تکه پارچه ای گذاشته شود آن را می پوشاند؛ با این دو می خواهی ملکوت آسمانها و زمین را بشناسی؟! اگر راست می گویی، این خورشید، مخلوقی از مخلوقات خداوند است؛ اگر توانستی چشمانت را [با نگاه به آن] از آن پر کنی، آنگاه هر چی تو بگویی!
وحید (للصدوق)، ص455؛ الکافی، ج‏1، ص93
أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ فُضَیْلِ بْنِ یَسَارٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ:
یَا ابْنَ آدَمَ لَوْ أَکَلَ قَلْبَکَ طَائِرٌ لَمْ یُشْبِعْهُ وَ بَصَرُکَ لَوْ وُضِعَ عَلَیْهِ خَرْقُ إِبْرَةٍ لَغَطَّاهُ تُرِیدُ أَنْ تَعْرِفَ بِهِمَا مَلَکُوتَ السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضِ إِنْ کُنْتَ صَادِقاً فَهَذِهِ الشَّمْسُ خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ فَإِنْ قَدَرْتَ أَنْ تَمْلَأَ عَیْنَیْکَ مِنْهَا فَهُوَ کَمَا تَقُولُ.

2) المومنین ع وصیت نامه ای به حسن ع نوشته است. در فرازی از آن آمده است:
و بدان آن ی که ملکوت خزائن دنیا و آ ت به دست اوست، به تو اجازه دعا داده و اجابت تو را عهده دار گردیده و به تو دستور داده که از او درخواست کنی تا به تو عطا فرماید.
تحف العقول، ص75
کتابه إلى الحسن ع‏
وَ اعْلَمْ أَنَّ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ خَزَائِنِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ قَدْ أَذِنَ بِدُعَائِکَ وَ تَکَفَّلَ بِإِجَابَتِکَ وَ أَمَرَکَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَک‏.

3) از صادق ع روایت شده که خداوند عز و جل می فرماید:
بر بندگانم ده مطلب را واجب گرداندم که اگر آنها را بشناسند آنان را در ملکوتم جای دهم و بهشتم را بر آنان مباح کنم؛
اولینش معرفت و شناخت خودم است؛
دومی معرفت فرستاده من به سوی مخلوقات و اقرار به حقانیت او و تصدیق او؛
سوم معرفت به اولیای من و اینکه آنان حجت های من بر مخلوقاتم هستند؛ ی که به ولایت آنان تن دهد به ولایت من تن داده است و ی که با آنان دشمنی ورزد با من دشمنی کرده است؛ و آنان عَلَم در بین من و مخلوقاتم هستند؛ ی که آنان را انکار کند آتشم را به او بچشانم و عذابم بر او را دوچندان گردانم؛
چهارم معرفت اشخاصی است که از نور قُدس من بپاخاستند و آنان همان قیام کنندگان به عدل و قسط من [= عدل و قسطی که من دستور داده و می خواهم] هستند؛
پنجم معرفت و شناخت قیام کنندگان به فضل آنان و تصدیق کنندگانِ آنان؛
ششم معرفت به دشمنم ابلیس و آنچه از ذات او و یاران اوست؛
هفتم قبول امر من و تصدیق انم؛
هشتم کتمان نمودن سرّ من و سرّ اولیای من؛
نهم بزرگداشت برگزیدگانم و قبول سحنان آنان و برگرداندن هر آنچه بینتان مورد اختلاف بود به آنان تا شرح و توضیحی از جانب آنان به شما برسد؛
و دهم اینکه او خود و برادر دینی اش را کاملا مساوی و در یک تراز بییند؛
پس چون این گونه باشند آنان را در ملکوتم وارد کنم و از فَزعِ اکبر ایمنشان گردانم و نزد من در علیین باشند.
محیص، ص69
عَنِ الْمُفَضَّلِ‏ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ
قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ افْتَرَضْتُ عَلَى عِبَادِی عَشَرَةَ فَرَائِضَ إِذَا عَرَفُوهَا أَسْکَنْتُهُمْ‏ مَلَکُوتِی‏ وَ أَبَحْتُهُمْ جِنَانِی:
أَوَّلُهَا مَعْرِفَتِی؛ وَ الثَّانِیَةُ مَعْرِفَةُ رَسُولِی إِلَى خَلْقِی وَ الْإِقْرَارُ بِهِ وَ َّصْدِیقُ لَهُ؛ وَ الثَّالِثَةُ مَعْرِفَةُ أَوْلِیَائِی وَ أَنَّهُمُ الْحُجَجُ عَلَى خَلْقِی مَنْ وَالاهُمْ فَقَدْ وَالانِی وَ مَنْ عَادَاهُمْ فَقَدْ عَادَانِی وَ هُمُ الْعَلَمُ فِیمَا بَیْنِی وَ بَیْنَ خَلْقِی وَ مَنْ أَنْکَرَهُمْ أَصْلَیْتُهُ [أَدْخَلْتُهُ‏] نَارِی وَ ضَاعَفْتُ عَلَیْهِ عَذَابِی؛ وَ الرَّابِعَةُ مَعْرِفَةُ الْأَشْخَاصِ الَّذِینَ أُقِیمُوا مِنْ ضِیَاءِ قُدْسِی وَ هُمْ قُوَّامُ قِسْطِی؛ وَ الْخَامِسَةُ مَعْرِفَةُ الْقُوَّامِ بِفَضْلِهِمْ وَ َّصْدِیقُ لَهُمْ؛ وَ السَّادِسَةُ مَعْرِفَةُ عَدُوِّی إِبْلِیسَ وَ مَا کَانَ مِنْ ذَاتِهِ وَ أَعْوَانِهِ؛ وَ السَّابِعَةُ قَبُولُ أَمْرِی وَ َّصْدِیقُ لِرُسُلِی؛ وَ الثَّامِنَةُ کِتْمَانُ سِرِّی وَ سِرِّ أَوْلِیَائِی؛ وَ َّاسِعَةُ تَعْظِیمُ أَهْلِ صَفْوَتِی وَ الْقَبُولُ عَنْهُمْ وَ الرَّدُّ إِلَیْهِمْ فِیمَا اخْتَلَفْتُمْ فِیهِ حَتَّى یَخْرُجَ الشَّرْحُ‏ مِنْهُمْ؛ وَ الْعَاشِرَةُ أَنْ یَکُونَ هُوَ وَ أَخُوهُ فِی الدِّینِ شَرَعاً سَوَاءً فَإِذَا کَانُوا کَذَلِکَ أَدْخَلْتُهُمْ مَلَکُوتِی وَ آمَنْتُهُمْ مِنَ الْفَزَعِ الْأَکْبَرِ وَ کَانُوا عِنْدِی‏ فِی عِلِّیِّین‏.

4) از صادق ع روایت شده است:
ی که برای خدا علم بیاموزد و بدان عمل کند و آن را تعلیم دهد، در ملکوت آسمانها عظیم شمرده شود؛ و به همین جهت است که گفته اند: برای خدا علم بیاموز و برای خدا عمل کن و برای خدا تعلیم بده!
الکافی، ج‏1، ص35
عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِیِّ عَنْ حَفْصِ بْنِ غِیَاثٍ قَالَ قَالَ لِی أَبُوعَبْدِاللَّهِ ع:
مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ وَ عَمِلَ بِهِ وَ عَلَّمَ لِلَّهِ دُعِیَ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ عَظِیماً فَقِیلَ تَعَلَّمَ لِلَّهِ وَ عَمِلَ لِلَّهِ وَ عَلَّمَ لِلَّهِ.[6]

تدبر
1) «فَـ + سُبْحانَ الَّذی بِیدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَی‏ءٍ»
منکران معاد، زنده شدن مردگان را بعید می شمردند، در حالی که از قدرت خداوند غافل بودند که به محض اینکه چیزی را اراده کند آن را می آفریند.
اگر ی توجه کند که خداوند برای پدید آوردن امور به هیچ چیزی نیاز ندارد؛
درمی ی م که اصل و اساس و حقیقت و ملکوت هر چیزی تنها و تنها به دست اوست؛ و ی که ملکوت همه چیز به دست اوست، منزه است از اینکه بخواهد معاد را ب ا کند و نتواند. (المیزان، ج17، ص116)

2) «فَسُبْحانَ الَّذی بِیدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَی‏ءٍ»
«ملکوت» مبالغه در «ملک» است، یعنی هرگونه ملکیت و اختیار اشیاء ی ره به دست خداوند است. و با انضمام این مطلب به توضیحی که در آیه قبل درباره «امر» گذشت (جلسه قبل، تدبر3) معلوم می شود که ملکوت آن وجهه از وجود هر چیزی است که به خداوند منتسب است؛ و در مقابل «مُلک» آن وجهه از وجود شیء است که به خود شیء منتسب است. (المیزان، ج17، ص116) [شاید به همین مناسبت است که دو تعبیر «عالَم مُلک» و «عالَم ملکوت» به ترتیب برای اشاره به مرتبه نازله هر چیزی و مرتبه متعالیه آن اطلاق می شود.]

3) «الَّذی بِیدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَی‏ءٍ وَ إِلَیهِ تُرْجَعُونَ»
بازگشت حقیقی و نهاییِ هر ی به سوی آن ی است که ملکوت وی را در اختیار دارد.
نکته تخصصی انسان شناسی
اگر ملکوت انسان به دست خداست - که چنین است - پس تنها غایت حقیقیِ انسان، خداوند است؛
و انسان هر چیز دیگری را غایت خود قرار دهد، بعد از مدتی از آن د ده می شود.
اگر به این نکته خوب توجه شود معلوم می شود که تنوع طلبی یک حس اصیل در انسان نیست؛ بلکه تنوع طلبی ناشی از این است که انسان دائما سراغ اه و غایاتی می رود که غایت حقیقی اش نیست و لذا از تمام آنها د ده می شود و دنبال غایت جدیدی می گردد.
شاهدش هم این است که انی که خدا را غایت خود قرار داده اند هیچگاه از این غایت د ده نشده و غایت دیگری را بر او ترجیح نداده اند و اولیای خدا همگی وحدت طلبند نه تنوع طلب.

4) «سُبْحانَ الَّذی بِیدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَی‏ءٍ»
منزه است آن ی که به دست اوست ملکوت هر چیزی:
هر پدیده ای ملکوتی دارد؛ چیزی که ملکوت همه اشیاء به دست اوست، خودش فوق همه ملکوتهاست؛
پس ی که ملکوت هر چیزی به دست اوست، از هرچه به او نسبت دهند منزه و برتر است.

5) «الَّذی بِیدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَی‏ءٍ وَ إِلَیهِ تُرْجَعُونَ»
چرا یکبار از «هر چیز» سخن گفت و در عبارت بعد از «شما»؛ و نفرمود « ی که به دست اوست ملکوت شما؛ و به سوی او بازگردانده می شوید» ویا نفرمود « ی که به دست اوست ملکوت هر چیزی؛ و به سوی او بازگردانده می شوند»؟
الف. مخاطب قرآن انی بودند که منکر قیامت بودند. خداوند در آیه قبل از قدرت خداوند بر هر کاری و در فراز اول این آیه از احاطه کامل این قدرت بر تمام اشیاء سخن گفت تا معلوم شود که «نمی تواند» در کار خدا راه ندارد؛ سپس وقتی شمول این قدرت واضح گشت، به سراغ آن منکران می رود و می گوید شما هم مشمول این قدرت قرار می گیرید و به سوی او برمی گردید و معادی در انتظارتان است.
ب. انسان خلیفة الله است، پس با رجوع انسان است که رجوع کل عالم به سوی خداوند محقق می شود؛ پس ابتدا از ملکوت کل عالم سخن گفت و در ادامه از رجوع انسان به خدا، که با این رجوع همه عالم به خدا برمی گردد.
ج. ملکوت اشیاء آن حقیقت و باطن الهی اشیاء و امور است (تدبر2) یعنی سرچشمه اصیل هر چیز که غایت نهاییِ آن چیز است؛ در جمله اول تذکر می دهد که هر چیزی ملکوت دارد؛ و در جمله دوم سراغ انسان می رود که تو ای انسان تو هم ملکوت داری؛ و از این رو تو هم غایت حقیقی ای داری که به سوی آن در حرکتی.
د. ...


[1]. (البحر المحیط، ج‏9، ص85ِ تفسیر الصافی، ج4، ص263)
[2]. البته قرائت به صورت «هذه مَلَکَهُ» نیز به ابن مسعود نسبت داده شده است. (معجم القرائات، ج7، ص527)
[3]. و فی الشواذ قراءة طلحة و إبراهیم یمی و الأعمش ملکة کل شی‏ء و معناه فسبحان الذی بیده القدرة على کل شی‏ء و هو من ملکت العجین إذا أجدت عجنه فقویته بذلک و الملکوت فعلوت منه زادوا فیه الواو و اء للمبالغة بزیادة اللفظ و لهذا لا یطلق الملکوت إلا على الأمر العظیم.
[4]. قرأ الجمهور: ملکوت و طلحة، و الأعمش: ملکة على وزن شجرة، و معناه: ضبط کل شی‏ء و القدرة علیه. و قرى‏ء: مملکة، على وزن مفعلة و قرى‏ء: ملک، و المعنى أنه متصرف فیه على ما أراد و قضى.
[5] . و الجمهور: تُرْجَعُونَ، مبنیا للمفعول، و زید بن علی: مبنیا للفاعل.
[6] . در مورد صابران بر فقر هم وعده رویت ملکوت داده شده:
عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ النَّبِیُّ ص طُوبَى لِلْمَسَاکِینِ بِالصَّبْرِ وَ هُمُ الَّذِینَ یَرَوْنَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏. (الکافی، ج‏2، ص263)



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/903/833 ) سوره يس (36) آيه 83 فَسُبْحانَ الَّذي بِيدِهِ مَلَكُوتُ كُ/




831 ) سوره یس (36) آیه 81 أَ وَ لَیسَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
831 ) سوره یس (36) آیه 81
أَ وَ لَیسَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلی‏ أَنْ یخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلی‏ وَ هُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلیمُ
18 محرم 1440
ترجمه
و آیا ی که آسمان ها و زمین را آفرید، توانا نیست بر این که [باز] مانند آنها را بیافریند؟! بله؛ و واقعاً اوست آفریننده دانا.
اختلاف قرائت
بِقادِرٍ / یَقدِرُ
اغلب قرائات مشهور به صورت «بِقادِرٍ» (حرف «بـ» + اسم فاعل) قرائت کرده اند؛
اما در بسیاری از روایاتِ قرائت یعقوب (از قراء عشر) و نیز در برخی قرائات غیرمشهور (الجحدری، و ابن أبی إسحاق، و الأعرج، و سلام) به صورت «یَقدِرُ» (فعل مضارع) قرائت شده است.
مجمع البیان، ج‏8، ص678[1]؛ البحر المحیط، ج‏9، ص85[2]؛ معجم القرائات، ج7، ص524
الْخَلاَّقُ / الْخالِقُ
عموم قرائات مشهور به همین صورت «الْخَلاَّقُ» ( مبالغه) قرائت کرده اند؛
اما در یکی از قرائات اربعه عشر (حسن) و برخی قرائات دیگر از غیرمشهور (الجحدری، و مالک بن دینار، و زید بن علی و أبیّ بن کعب) به صورت «الْخالِقُ» (اسم فاعل) قرائت شده است.
البحر المحیط، ج‏9، ص85[3]؛ معجم القرائات، ج7، ص525
نکات ادبی
بِقادِرٍ
در آیه 36 همین سوره درباره ماده «قدر» بیان شد که دست کم در دو معنای اصلی به کار می رود: یکی «اندازه» و مقدار و «مبلغ» (= حد بلوغ و غایت شیء) و کنه و نهایت ظرفیتی که یک شیء دارد، و به همین جهت به قضای الهی که امور را به نهایت مقدر شده برایشان می رساند، قَدَر گویند؛ و دیگری همان معنای رایج «قدرت» (= توانایی) است که وضعیتی است که شخص توانایی و تمکن بر انجام کاری دارد.
از معانی خاص این کلمه وقتی است که با حرف «علی» متعدی شود؛ یک معنای «قَدَرَ علی» به معنای «تنگ گرفتن بر، در تنگنا قرار دادن» می باشد، یا از این جهت که «به «اندازه» کم به ی چیزی داده شود ویا از این جهت که «اندازه چیزی که به شخص می خواهد برسد، محدود قرار داده شده، بر خلاف جایی که بی حساب به ی چیزی ببخشند» که آیاتی مانند «وَ مَنْ قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ‏: و ی که روزی اش بر او تنگ گرفته شد» (طلاق/7) ، «یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَقْدِرُ: روزی را برای هر که بخواهد بسط می دهد یا تنگ می گیرد» (روم/37) ، و «فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ‏: [حضرت یونس] گمان کرد که بر او تنگ نگیریم» (انبیاء/87) همگی در این معنا می باشند. البته تعبیر «قَدَرَ علی» می تواند به معنای «توانایی داشتن بر انجام کاری» هم باشد؛ چنانکه در قرآن کریم گاهی در این معنا هم به کار رفته است؛ مانند: «لا یَقْدِرُونَ عَلى‏ شَیْ‏ءٍ مِمَّا کَسَبُوا: توانایی و قدرتی بر چیزی از آنچه به دست آورده اند، ندارند» (بقره/264) «إِنَّ اللَّهَ قادِرٌ عَلى‏ أَنْ یُنَزِّلَ آیَة: خداوند تواناست بر این که آیه ای نازل کند که ...» (انعام/37) «عَبْداً مَمْلُوکاً لا یَقْدِرُ عَلى‏ شَیْ‏ءٍ: برده مملوکی که توانایی بر هیچ چیزی ندارد» (نحل/75) « أَحَدُهُما أَبْکَمُ لا یَقْدِرُ عَلى‏ شَیْ‏ء: شخص لالی که توانایی بر هیچ چیزی ندارد» (نحل/76)
جلسه 786 http://yekaye.ir/ya-seen-36-38/
خَلَقَ یخْلُقَ الْخَلاَّقُ
درباره ماده «خلق» در آیه 79 همین سوره توضیح داده شد که کلمه «خلق» به نحو خاص به معنای «ایجاد بر اساس یک کیفیت [و محاسبه] خاص» می باشد که هم در مورد ایجاد بی سابقه، و هم ایجاد چیزی از چیز دیگر به کار می رود.
جلسه 829 http://yekaye.ir/ya-seen-36-79/
هُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلیمُ
وقتی «الـ» بر روی خبر می آید دل بر حصر - و یا تاکید شدید - دارد؛ از این جهت در ترجمه کلمه «واقعاً» افزوده شد.
حدیث
1) از حسن عسگری ع روایت شده است:
نزد صادق ع صحبت از «جدل در دین» به میان آمد و عده ای گفتند خدا ص و ائمه از آن نهی کرده اند. ایشان فرمود: آنها از هرگونه جدلی نهی ن د، بلکه از جدلی که به نحو «احسن» (نیکو) نباشد نهی کرده اند...
[بعد از توضیحاتی در مورد «جدل احسن» و «جدل غیراحسن»، فرمودند:]
اما جدلی که احسن باشد آن همان است که خداوند به ش امر کرد که به آن روش با ی که منکر برانگیخته شدن بعد از مرگ و زنده شدن برای قیامت بود، بحث کند و خداوند از قول آن شخص فرمود: «برای ما مَثَلی زد و آفرینش خود را فراموش کرد! گفت: کیست که استخوان ها را زندگی می بخشد در حالی که پوسیده اند؟» و خداوند در پاسخ به او فرمود: «بگو ای محمد! همان ی به آن زندگی می بخشد که اول بار آن را ایجاد کرد و او به هر آفریده ای داناست. همان ی که برای شما از درخت سبز آتشی قرار داد تا ناگهان شما از آن آتش افروزید.» (یس/78-80)
پس خداوند از ش خواست که با آن باطل گرایی که می گفت: چگونه ممکن است که خداوند این استخوان ها را مبعوث کند در حالی که پوسیده است، جدل کند؛ و خداوند متعال فرمود: بگو همان ی به آن زندگی می بخشد که اول بار آن را ایجاد کرد، آیا ی که آن را ابتداءا و نه از چیزی پدید آورد، ناتوان است از اینکه آن را بعد از اینکه پوسیده شد برگرداند؟ بلکه نزد شما ابتدایش سخت تر از برگرداندنش است.
سپس فرمود: «همان ی که برای شما از درخت سبز آتشی قرار داد» یعنی وقتی که آتش سوزان را که در درخت سبز دارای رطوبت مخفی شده را بیرون آورد، به شما نشان داد که او بر اینکه شیء پوسیده شده را برگرداند نیز تواناست.
سپس فرمود «و آیا ی که آسمان ها و زمین را آفرید، توانا نیست بر این که [باز] مانند آنها را بیافریند؟! بله؛ و واقعاً اوست آفریننده دانا.» یعنی اگر آفرینش آسمانها و زمین در اوهام و در عرصه توانایی های شما بسیار عظیمتر و بعیدتر است از بازگرداندن استخوان پوسیده، پس چگونه است که روا دانستید که خداوند این آفرینش عجیببتر و از نظر شما دشوارتر را انجام دهد اما روا نمی دانید که این بازگرداندن استخوان پوسیده که از نظر شما آسانتر است را انجام دهد؟!
سپس صادق ع فرمودند: این آن جدلی است که احسن است؛ چرا با آن بهانه کافران قطع، و شبهه شان زایل می گردد.
و اما جدل به روشی که احسن نیست آن است که حقی را انکار کنی که نمی توانی بین آن، با باطلِ ی که به بحث با او پرداخته ای جدا کنی؛ یعنی با انکار یک حق، به طرد و ابطال باطل او اقدام می کنی؛ پس این بر تو حرام است زیرا که مانند او شده ای؛ او حقی را انکار می کند و تو هم حق دیگری را انکار کرده ای.
فسیر المنسوب إلى الإمام الحسن العسکری ع، ص528-529 ؛ الإحتجاج (للطبرسی)، ج‏1، ص21-22
قَالَ أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ الْعَسْکَرِیُّ ع: ذُکِرَ عِنْدَ الصَّادِقِ ع‏ الْجِدَالَ فِی الدِّینِ، وَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ وَ الْأَئِمَّةَ ع قَدْ نَهَوْا عَنْهُ- فَقَالَ الصَّادِقُ ع: لَمْ یُنْهَ عَنْهُ مُطْلَقاً، وَ لَکِنَّهُ نُهِیَ عَنِ الْجِدَالِ بِغَیْرِ الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ ...[4]
... وَ أَمَّا الْجِدَالُ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَهُوَ مَا أَمَرَ اللَّهُ تَعَالَى بِهِ نَبِیَّهُ أَنْ یُجَادِلَ بِهِ مَنْ جَحَدَ الْبَعْثَ بَعْدَ الْمَوْتِ وَ إِحْیَاءَهُ لَهُ، فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَى حَاکِیاً عَنْهُ:
«وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلًا وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ» فَقَالَ اللَّهُ فِی الرَّدِّ عَلَیْهِ: «قُلْ» یَا مُحَمَّدُ «یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ؛ الَّذِی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ».
فَأَرَادَ اللَّهُ مِنْ نَبِیِّهِ أَنْ یُجَادِلَ الْمُبْطِلَ الَّذِی قَالَ: کَیْفَ یَجُوزُ أَنْ یُبْعَثَ هَذِهِ الْعِظَامُ وَ هِیَ رَمِیمٌ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ أَ فَیَعْجِزُ مَنِ ابْتَدَأَ بِهِ لَا مِنْ شَیْ‏ءٍ أَنْ یُعِیدَهُ بَعْدَ أَنْ یَبْلَى بَلِ ابْتِدَاؤُهُ أَصْعَبُ عِنْدَکُمْ مِنْ إِعَادَتِهِ.
ثُمَّ قَالَ: «الَّذِی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً» ای إِذَا کَانَ قَدْ کَمَنَ النَّارُ الْحَارَّةُ فِی الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ الرَّطْبِ یَسْتَخْرِجُهَا، فَعَرَّفَکُمْ أَنَّهُ عَلَى إِعَادَةِ مَا بَلِیَ أَقْدَر.
ثُمَّ قَالَ: «أَ وَ لَیْسَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلى‏ أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلى‏ وَ هُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِیمُ» ‏ ای إِذَا کَانَ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ أَعْظَمَ‏ وَ أَبْعَدَ فِی أَوْهَامِکُمْ وَ قَدَرِکُمْ‏ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَیْهِ مِنْ إِعَادَةِ الْبَالِی‏ فَکَیْفَ جَوَّزْتُمْ مِنَ اللَّهِ خَلْقَ هَذَا الْأَعْجَبِ عِنْدَکُمْ وَ الْأَصْعَبِ لَدَیْکُمْ وَ لَمْ تُجَوِّزُوا مَا هُوَ أَسْهَلُ عِنْدَکُمْ مِنْ إِعَادَةِ الْبَالِی.
فَقَالَ الصَّادِقُ ع: فَهَذَا الْجِدَالُ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ، لِأَنَّ فِیهَا قَطْعَ عُذْرِ الْکَافِرِینَ وَ إِزَالَةَ شُبَهِهِمْ.
وَ أَمَّا الْجِدَالُ بِغَیْرِ الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَأَنْ تَجْحَدَ حَقّاً لَا یُمْکِنُکَ أَنْ تُفَرِّقَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ بَاطِلِ مَنْ تُجَادِلُهُ، وَ إِنَّمَا تَدْفَعُهُ عَنْ بَاطِلِهِ بِأَنْ تَجْحَدَ الْحَقَّ، فَهَذَا هُوَ الْمُحَرَّمُ لِأَنَّکَ مِثْلَهُ، جَحَدَ هُوَ حَقّاً، وَ جَحَدْتَ أَنْتَ حَقّاً آخَرَ.

تدبر
1) «أَ وَ لَیسَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلی‏ أَنْ یخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلی‏ وَ هُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلیمُ»
وقتی ی مسیر کفر و لجاجت در پیش می گیرد، براحتی به تناقض در افکار مبتلا می گردد:
منکران معاد، تنها دلیلشان بعید شمردن وقوع معاد و احیای مردگان و آفرینش مجدد انسانها است؛
با این حال آسمانها و زمین با این همه عظمت را می بینند.
اگر آسمانها و زمین با این همه عظمت و پیچیدگی ب ا شده است؛ آن که این چنین خلق پیاپی و شگرفی انجام داده (خلاق) و می داند که چه آفریده و به همه ریزه کاریهای مخلوقاتی که آفریده کاملا آگاه است (علیم)، آیا نمی تواند مانند آنها را دوباره بیافریند؟!!!

2) «الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلی‏ أَنْ یخْلُقَ مِثْلَهُمْ»
درباره اینکه مقصود از «مانند آنها را بیافریند» چیست، دیدگاههای متعددی بیان شده است: (اگرچه برخی در مقام رد برخی و اثبات یکی و رد بقیه برآمده اند اما یادآوری می کنم که با توجه به قاعده امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا، از صرف اینکه یک معنا محتمل تر است نمی توان معانی دیگر را کنار گذاشت.)
الف. «مثل» دقیقا در همان معنای لغوی اش (= مانند، شبیه) به کار رفته و مرجع ضمیر «هُم» نیز به مردم برگردد؛ یعنی ی که آسمانها و زمین را آفریده می تواند مانند و شبیه این مردم را بیافریند؛ آنگاه بدین جهت از این تعبیر استفاده شده که اولا سخن از «آفرینش» است، نه «احیاء»، و ثانیا آنچه در معاد جسمانی رخ می دهد «عین بدن قبلی» نیست؛ چرا که اصلا چنین عینیتی (به معنای فلسفی کلمه) حتی بین بدن یک نفر در الان و یک روز قبل وجود ندارد (زیرا در این فاصله تعداد زیادی از سلولهایش مرده و سلولهای جدیدی در آن پدید آمده است.) پس خداوند همواره در حال آفرینش بدنی مثل بدن قبلی برای هر است؛ و همین امر در مورد معاد هم رخ می دهد؛ یعنی بدنی مثل بدن آنها برایشان آفریده می شود. شاهد این مدعا هم آن است که آن مشرکان اشکال خود را در مورد احیای بدن قرار داده بودند (گفتند: چه ی این استخوان پوسیده را زنده می کند) اما در جایی که بحث از احیای مردگان مطرح می شود تعبیر احیای خود مردگان (نه مثل آنان) مطرح می شود («أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لَمْ یَعْیَ بِخَلْقِهِنَّ بِقادِرٍ عَلى‏ أَنْ یُحْیِیَ الْمَوْتى‏؛ أحقاف/33)، چرا که حقیقتِ شخصِ مرده، به روحش است که عینا احضار می شود. (المیزان، ج‏17، ص113)
ب. «مثلهم» کنایه است از «هم و امثالهم»: یعنی همان طور که آف زمین و آسمان برای خدا کاری نداشت، آف آنها و مانند آنها هم برای خدا کاری ندارد.
ج. «مثلهم» کنایه از «خودشان» است؛ چنانکه گاهی در مقام برحذر داشتن ی از انجام کاری می گوییم «مثلِ تو چنین کاری انجام نمی دهد» (شبیه جمله حسین ع که فرمود «مِثلی لا یُبایِع مثلَ یزید»)
د. مقصود از «هُم» آسمانها و زمین است که در جمله قبل بدان اشاره شد یعنی خ که آسمانها و زمین را آفرید مثل این آسمان و زمین را دوباره هم می تواند بیافریند و معاد را ب ا کند.
(و اگر سوال شود که چرا با توجه به غیرجاندار بودن آسمان و زمین، از ضمیر «ها» استفاده نکرد، پاسخش این است که مقصود از آسمانها و زمین، نه صرف خود آسمان و زمین، بلکه این دو به همراه نان آنهاست)
ه. ...

3) «بِقادِرٍ عَلی‏ أَنْ یخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلی»
در آیه قبل از تعبیر «یحییها» (آن را زنده کرد) استفاده کرد و در این آیه از تعبیر «یخلق مثلهم» (مانند آنان را بیافریند) بالا ه خداوند خود همین بدن و استخوان های پوسیده را زنده می کند یا مثل آن را در قیامت می آفریند؟
در تدبر قبل دیدیم که تعبیر «یخلق مثلهم» چندین معنا می تواند داشته باشد و تنها یک معنای آن این بود که خداوند «مثل آنها» را می آفریند؛ از این رو بر اساس هریک از معانی دیگر، اصلا صورت مساله پاک می شود و شبهه ای نمی ماند.
اما حتی اگر همان معنا هم مد نظر بوده باشد نه تنها شبهه ای در کار نیست بلکه نکته ظریفی در کار است و آن اینکه بدن ما در قیامت از یک حیث همین بدنی است که الان داریم و از حیث دیگر بدنی مثل این است نه خود این؛ و با آوردن این دو آیه پشت سر هم چه بسا خداوند دارد بر هر دو نکته تاکید می کند. همان گونه که همین بدن من:
- از جهتی همان بدنی است که دیروز داشته ام (چنانکه در فهم عرفی اگر ی با دستش امروز ی کند و چند روز بعد بخواهند به جرم ی دستش را قطع کنند، برای مخالفت با اجرای این حکم، هر اشکالی که مطرح کند، این را مطرح نخواهد کرد که این دست، همان دست چند روز قبل نیست!)
- و از جهتی دیگر (مثلا از این جهت که بسیاری از سلولهایش عوض شده) این شبیه و مثل دست دیروز من است نه خود آن!

4) «أَ وَ لَیْسَ الَّذِی» ...
سؤال راهى است براى بیدار وجدان‏ها. (تفسیر نور، ج‏9، ص565)

5) «مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ ... أَ وَ لَیْسَ الَّذِی»
گاهى باید سؤال را با سؤال جواب داد. (تفسیر نور، ج‏9، ص565)

6) «یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ ... جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً ... الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ ...»
در این سه آیه، در برابر شبهه منکران معاد، ابتدا خلقت نخستین خود آنان را یادآوری کرد، سپس اینکه کاری کرده که شما از درخت سبز بتوانید آتش برافروزید، و سپس به اینکه او خالق همه آسمانها و زمین است.
چرا این سه مورد و به این ترتیب؟
الف. در گفتگو با منکران، از مسائل کوچک آغاز کنیم تا به مسایل بزرگ برسیم؛ مثال اول نطفه بود، مثال بعد درخت سبز و مثال سوم آفرینش آسمان‏ها. (تفسیر نور، ج‏9، ص565)
ب. بحث را از توجه دادن به خود آنها آغاز کرد (که اگر در سابقه خودتان دقت می کردید شبهه ای نمی ماند)، بعد امکاناتی که خدا در همین عالم در اختیار آنان قرار داد (که هم لطف و عنایت ویژه خدا به انسان را نشان می دهد و هم عجیب و غیرعادی بودن این لطف، که هرگونه استبعادی را مرتفع سازد) و سپس به اینکه کل آفرینش به دست اوست و اینکه وقتی همه چیز به دست او بوده، احیای مجدد که دیگر کاری ندارد. در واقع، در مورد اول فقط توجه دادن به خودشان است، مورد دوم، توجه دادن به امری که هم به خود آنها مربوط است و هم به عالَم بیرون؛ و سومی توجه دادن به نظام کلی عالَم بیرون از آنها.
ج. ...

7) «هُوَ الْخَلاَّقُ»
«خلّاق» مبالغه است؛ یعنی «بسیار آفریننده».
«خالق» بودن خداوند امری است آشکار که در قرآن کریم هم بارها با همین تعبیر «خالق» از او یاد شده است.
اما مقصود از «خلاق» بودنِ او چیست؟
الف. اینکه آفرینش در پی آفرینش دیگر انجام می دهد (مجمع البیان، ج8، ص689)
ب. شاید اشاره باشد به این مطلب عمیق معرفتی که او هر لحظه در حال آفرینش است و هر موجودی نه تنها در آفرینش ابت اش بلکه هر لحظه برای تداوم یافتن وجودش محتاج خلق و افاضه وجود از جانب اوست (اگر نازی کند در هم فرو ریزند قالبها)
ج. شاید چون در مقام پاسخ به شبهه منکران معاد است، آفریننده بودن خدا را با مبالغه بیان کرد که به نحو واضحتری سخن آنان رد شود، بویژه اینکه با تعبیر حصر آورد (وقتی «الـ» بر روی خبر بیاید دل بر حصر دارد). یعنی شاید می خواهد اشاره کند که اگرچه انسانها می توانند خالق باشند و چیزی بیافرینند (البته به اذن خدا، چنانکه از قول حضرت عیسی ع نقل کرد «أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّین» آل عمران/49)، اما «خلاق» بودن تنها وصف خداوند است؛ و شما که به خاطر «خدا را مانند انسان قلمداد » منکر معاد شده اید، بسیار در خطایید!
د. ...

8) «هُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلیمُ»
خداوند نه فقط خالق است، بلکه خلاق است: پس هرچه بخواهد می تواند بیافریند؛
اما در عین حال علیم است، یعنی اگر آفرینش انجام می دهد از روی علم و آگاهی و با حساب و کتاب است، و می داند که چه می کند و چرا چنین می کند.



[1]. قرأ یعقوب یقدر بالیاء و کذلک فی الأحقاف و الوجه فیه ظاهر.
[2]. قرأ الجمهور: بقادر، بباء الجر داخلة على اسم الفاعل. و قرأ الجحدری، و ابن أبی إسحاق، و الأعرج، و سلام، و یعقوب: یقدر، فعلا مضارعا، ای من قدر على خلق السموات و الأرض من عظم شأنهما، کان على خلق الأناس قادرا.
[3]. و قرأ الجمهور: الْخَلَّاقُ بنسبة المبالغة لکثرة مخلوقاته. و قرأ الحسن، و الجحدری، و مالک بن دینار، و زید بن علی: الخالق، اسم فاعل.
[4]. أَ مَا تَسْمَعُونَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ: «وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْکِتابِ إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ‏» وَ قَوْلَهُ تَعَالَى: «ادْعُ إِلى‏ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ‏».
فَالْجِدَالُ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ قَدْ قَرَنَهُ‏ الْعُلَمَاءُ بِالدِّینِ، وَ الْجِدَالُ بِغَیْرِ الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ مُحَرَّمٌ حَرَّمَهُ اللَّهُ تَعَالَى عَلَى شِیعَتِنَا، وَ کَیْفَ یُحَرِّمُ اللَّهُ الْجِدَالَ جُمْلَةً وَ هُوَ یَقُولُ: «وَ قالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصارى‏» وَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: «تِلْکَ أَمانِیُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ‏» فَجَعَلَ عِلْمَ الصِّدْقِ وَ الْإِیمَانِ بِالْبُرْهَانِ، وَ هَلْ یُؤْتَى بِالْبُرْهَانِ إِلَّا فِی الْجِدَالِ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ‏ فَقِیلَ: یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَمَا الْجِدَالُ‏ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ‏، وَ الَّتِی لَیْسَتْ بِأَحْسَنَ قَالَ: أَمَّا الْجِدَالُ بِغَیْرِ الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ، فَأَنْ تُجَادِلَ مُبْطِلًا، فَیُورِدَ عَلَیْکَ بَاطِلًا فَلَا تَرُدَّهُ بِحُجَّةٍ قَدْ نَصَبَهَا اللَّهُ، وَ لَکِنْ تَجْحَدُ قَوْلَهُ أَوْ تَجْحَدُ حَقّاً یُرِیدُ ذَلِکَ الْمُبْطِلُ أَنْ یُعِینَ بِهِ بَاطِلَهُ، فَتَجْحَدُ ذَلِکَ الْحَقَّ مَخَافَةَ أَنْ یَکُونَ لَهُ عَلَیْکَ فِیهِ حُجَّةٌ، لِأَنَّکَ لَا تَدْرِی کَیْفَ َّخَلُّصُ مِنْهُ، فَذَلِکَ حَرَامٌ عَلَى شِیعَتِنَا أَنْ یَصِیرُوا فِتْنَةً عَلَى ضُعَفَاءِ إِخْوَانِهِمْ وَ عَلَى الْمُبْطِلِینَ. أَمَّا الْمُبْطِلُونَ فَیَجْعَلُونَ ضَعْفَ الضَّعِیفِ مِنْکُمْ إِذَا تَعَاطَى مُجَادَلَتَهُ وَ ضَعْفَ مَا فِی یَدِهِ حُجَّةً لَهُ عَلَى بَاطِلِهِ‏. وَ أَمَّا الضُّعَفَاءُ فَتُغَمُ‏ قُلُوبُهُمْ لِمَا یَرَوْنَ مِنْ ضَعْفِ الْمُحِقِّ فِی یَدِ الْمُبْطِلِ.



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/901/831 ) سوره يس (36) آيه 81 أَ وَ لَيسَ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ /




828) سوره یس (36) آیه 78 وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَ

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
828) سوره یس (36) آیه 78
وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ
14 محرم 1440
ترجمه
و برای ما مَثَلی زد و آفرینش خود را فراموش کرد! گفت: کیست که استخوان ها را زندگی می بخشد، در حالی که پوسیده اند؟
اختلاف قرائت
نَسِیَ خَلْقَهُ
در عموم قرائات، «خَلْقَهُ» به همین صورت مصدر آمده است؛
اما در یکی از قرائات غیرمشهور (قرائت زید بن علی) به صورت اسم فاعل: «نَسِیَ خَالِقَهُ» قرائت شده است.
(البحر المحیط، ج‏9، ص84)[1]
نکات ادبی
«الْعِظام»
ماده «عظم» در اصل بر بزرگی (کبر) و قوت دل می کند، و استخوان را هم به خاطر شدت و قوتش «عَظْم‏» گویند. [«الْعِظام» جمعِ «عَظْم‏» می باشد.] (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص: 355)
به تعبیر دیگر، «عظیم» نقطه مقابل «حقیر» می باشد و در بدن حیوانات، استخوان را به خاطر این قوت و شدتش در مقایسه با گوشت «عَظْم‏» گفته اند و «عظیم» را هم از این جهت عظیم می گویند که فوق دیگران است و بر سایرین قدرت دارد. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏8، ص175)
البته برخی بر این باورند که اصل این معنا از همین کلمه «عَظْم‏» (= استخوان) گرفته شده و تعبیر «عَظُمَ الشی‏ء» در اصل به معنای این بوده که «استخوانش بزرگ شد»، سپس در خصوص هر امر بزرگی به کار گرفته شده (مفردات ألفاظ القرآن، ص573).
همچنین اگرچه در کلمه «عظمت» مفهوم «بزرگی» (کبیر) نهفته است؛ اما درجه و مرتبه «عظیم» قویتر و بالاتر از «کبیر» است؛ کبیر (بزرگ) صرفا در مقابل صغیر (کوچک) است؛ اما در کلمه عظیم بهره مندی از یک مرتبه رفیع هم مد نظر است، که ی که آن را ندارد نه تنها کوچک است بلکه حقیر است. ( حقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏8، ص176)
ماده «عظم» و مشتقات آن 128 بار در قرآن کریم به کار رفته است.
«رَمیمٌ»
ماده «رمم» از موادی است که در معانی متضادی به کار می رود: از جمله در معنای «پوسیدن» (که در آیه به همین معناست) و همچنین در معنای ترمیم و اصلاح ، که تعبیر «مرمّت» معروف است (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص379).[2]
«رمیم» صفت مشتق بر وزن فعیل است که این وزن هم در معنای فاعلی و هم در معنای مفعولی به کار می رود؛ و اینکه چرا با توجه به اینکه مبتدا مونث است، این کلمه که معنای وصفی دارد و در جایگاه خبر قرار گرفته، «ة» تانیث نگرفته است، گفته اند یا بدین جهت که به معنای مفعولی (=پوسیده شده) به کار رفته [وقتی می گویند الف ب شد، ضرورتی ندارد که «ب» تبعیت از «الف» کند] و یا اگر هم به معنای فاعلی به کار رفته است، معنای اسمی بر آن غلبه کرده است [یعنی دیگر به عنوان صفت به کار نمی رود، بلکه همانند یک اسم می باشد؛ که اسم اگر خبر قرار بگیرد به لحاظ مذکر و مونث بودن تبعیت از مبتدا نمی کند] (الج فی إعراب القرآن، ج‏23، ص36)
ماده «رمم» در قرآن کریم تنها دوبار و به همین صورت کلمه «رمیم» به کار رفته است. (مورد دیگر: ما تَذَرُ مِنْ شَیْ‏ءٍ أَتَتْ عَلَیْهِ إِلاَّ جَعَلَتْهُ کَالرَّمیمِ؛ ذاریات/42)
عبارت «وَ هِیَ رَمیمٌ» حال برای «عظام» می باشد.
شأن نزول
1) [از صادق ع][3] روایت شده است بن خلف (از کفار قریش در مکه) نزد ص آمد و استخوان پوسیده ای را برداشت و با دستش آن را د کرد و گفت: محمد! تو گمان می کنی که پروردگارت این را بعد از این وضعیتی که دیدی، دوباره زنده می کند؟ و آنگاه نازل شد «برای ما مَثَلی زد و آفرینش خود را فراموش کرد! گفت: کیست که استخوان ها را زندگی می بخشد در حالی که پوسیده اند؟ بگو ی اینها را زنده می کند که اول بار آنها را ایجاد کرد و او بر هر آفرینشی تواناست.» تا آ سوره.
الأمالی (للمفید)، ص247 ؛ مجمع البیان، ج‏8، ص678 ؛ تفسیر العیاشی، ج‏2، ص296[4]
... مَشَى إِلَیْهِ أُبَیُّ بْنُ خَلَفٍ بِعَظْمٍ رَمِیمٍ فَفَتَّهُ بِیَدِهِ ثُمَّ نَفَخَهُ فَقَالَ: یَا مُحَمَّدُ أَ تَزْعُمُ أَنَّ رَبَّکَ یُحْیِی هَذَا بَعْدَ مَا تَرَى؟
فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى «وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلًا وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ. قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ» إِلَى آخِرِ السُّورَةِ.
حدیث
2) از صادق سوال شد که آیا بدن میت می پوسد؟
فرمودند: بله تا حدی که نه گوشتی باقی می ماند و نه استخوانی؛ غیر از طینتی که وی از آن آفریده شده است، که آن نمی پوسد و همین طور در حال دوران [= انتقال از مرحله ای به مرحله دیگر] باقی می ماند تا اینکه دوباره از آن آفریده شود همان گونه که اول بار آفریده شده بود.
من لا یحضره الفقیه، ج‏1، ص191
وَ رُوِیَ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِیِّ أَنَّهُ قَالَ:
سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْمَیِّتِ هَلْ یَبْلَى جَسَدُهُ؟
فَقَالَ نَعَمْ، حَتَّى لَا یَبْقَى لَحْمٌ وَ لَا عَظْمٌ، إِلَّا طِینَتُهُ الَّتِی خُلِقَ مِنْهَا، فَإِنَّهَا لَا تَبْلَى تَبْقَى فِی الْقَبْرِ مُسْتَدِیرَةً حَتَّى یُخْلَقَ مِنْهَا کَمَا خُلِقَ أَوَّلَ مَرَّةٍ.

3) از صادق ع روایت شده است که خدا ص فرمود:
زندگی من برای شما بهتر است و مردنم هم برای شما بهتر است!
اما زندگیم بهتر است چرا که خداوند شما را به وسیله من از گمراهی به سوی هدایت آورد و از پرتگاه مشرف بر آتش جهنم نجات داد؛
و اما مردنم، چرا که اعمال شما بر من عرضه می شود، پس هر کار نیکی که باشد از خدا برایتان افزایشش را می خواهم و ار کار بدی که باشد برای شما نزد خداوند استغفار می کنم.
یکی از منافقان گفت: خدا ! چگونه چنین خواهد بود در حالی که پوسیده شده ای!
خدا ص فرمود: خیر. خداوند گوشت [بدن] ما بر زمین حرام کرده است از اینکه بخواهد ط و خوراک چیزی قرار گیرد.
بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد ص، ج‏1، ص444
حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ الْمُسْلِمِیُّ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ‏ رَسُولُ اللَّهِ ص:
حَیَاتِی خَیْرٌ لَکُمْ وَ مَمَاتِی خَیْرٌ لَکُمْ فَأَمَّا حَیَاتِی فَإِنَّ اللَّهَ هَدَاکُمْ بِی مِنَ الضَّلَالَةِ وَ أَنْقَذَکُمْ مِنْ شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ؛
وَ أَمَّا مَمَاتِی فَإِنَّ أَعْمَالَکُمْ تُعْرَضُ عَلَیَّ فَمَا کَانَ مِنْ حَسَنٍ اسْتَزَدْتُ اللَّهَ لَکُمْ وَ مَا کَانَ مِنْ قَبِیحٍ اسْتَغْفَرْتُ اللَّهَ لَکُمْ.
فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ مِنَ الْمُنَافِقِینَ: وَ کَیْفَ ذَاکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ ص وَ قَدْ رَمَمْتَ یَعْنِی صِرْتَ رَمِیماً؟!
فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص: کَلَّا إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ لُحُومَنَا عَلَى الْأَرْضِ فَلَا یَطْعَمُ مِنْهَا شَیْئاً. [5]

تدبر
1) «وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ»
در این آیه، استدلال یکی از منکران معاد مطرح شده که چگونه ممکن است انسانی که مرده و استخوانهایش پوسیده زنده شود؟ در این آیه با ظرافت تمام، نقل قول را به گونه ای انجام داده که هم به لحاظ صورت استدلال و هم به لحاظ ماده استدلال، پاسخ را نشان داده است:
الف. «ضَرَبَ لَنا مَثَلاً»: به لحاظ صورت استدلال، اشاره کرده که این یک «مَثَل» است، یعنی یک استدلال تمثیلی است. (تمثیل یعنی از مشابهت بین دو چیز، حکم اولی را به دومی دادن) تمثیل، کارکرد معتبرش، برای تفهیم مطلب است (که قرآن کریم به این معنا زیاد از تمثیل استفاده کرده)، اما اینجا منکر معاد، تمثیل را نه برای تفهیم، بلکه به عنوان دلیل آورده (این استخوانِ پوسیده را من نمی توانم زنده کنیم؛ پس خدا هم نمی تواند)؛ و به لحاظ صورت استدلال، تمثیل صورت معتبری نیست.
ب. «نَسِیَ خَلْقَهُ» به لحاظ محتوا، همین که قبلا در آفرینش خود وی، زندگی به او داده شده (در حالی که قبل از آفرینشش حتی در حد این استخوان پوسیده هم نبوده) پس دادن زندگی، برای خدا کار محالی نیست.

2) «ضَرَبَ لَنا مَثَلًا»
نقل و بیان افکار باطل براى پاسخگوئى به آن مانعى ندارد. (تفسیر نور، ج‏7، ص563)
در حقیقت، قرآن، چون مبتنی بر حق و حقیقت است و عقل و منطق را قبول دارد، از مواجهه با شبهات و اشکالات کافران نمی ترسد؛ و از بیان آنها بیمی ندارد؛ البته بیان آنها را با پاسخی دقیق توأم می کند.

3) «وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ»
کفر (= انکار باورهای دینی مربوط به مبدأ و معاد) حقارت می آورد؛ آنگاه کافر، خدا را هم در افق توانایی های مادی خود فهم می کند و می گوید «ما که مادی محض هستیم نمی توانیم، پس خدا هم نمی تواند».
اما ایمان (جدی گرفتن باور توحیدی)، عظمت می آورد و مومن می خواهد کار خ انجام دهد؛ چنانکه عُزَیر و حضرت ابراهیم ع به خدا نگفتند «آیا مرده زنده می شود؟»؛
بلکه یکی گفت «چگونه مرده زنده می شود؟» پس او را میراندند و زنده اش د تا خودش بفهمد چگونه زنده می شود (بقره/259)؛
و دیگری گفت: «چگونه مرده زنده می کنی؟» و خداوند در پاسخش، کاری کرد که خود ابراهیم مرده زنده کند تا بفهمد حدا چگونه مرده زنده می کند (بقره/260).
بدین جهت است که:
کافر است که در «زندگی» به بن بست می خورد و ناامید می شود (إِنَّهُ لَا یَیْئَسُ مِن رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکَافِرُون‏؛ یوسف/87)؛
ی که به خدا ایمان دارد، «بن بست» و «نمی توانیم» ندارد؛ حتی در حد مرده زنده !

4) «وَ نَسِیَ خَلْقَهُ»
ریشه‏ى بسیارى از اشکالات در مورد قدرت خداوند، توجّه ن به نمونه‏هاى مشابه و فراموش سوابق است. (تفسیر نور، ج‏7، ص563)

5) «وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قالَ...»
این آیه، در حالی که در مقام بیان سخن منکران خدا بوده، و با اینکه در آیه بعد پاسخ این اشکال را داده، اما باز هم در دل این آیه به طور ضمنی پاسخ آنها را هم داده است. (توضیح در تدبر1)
چرا فقط اشکال را نگفت که پاسخ را به آیه دیگری واگذار کند؟
الف. شاید چون هر آیه ای در قرآن کریم یک واحد مستقل است که اگرچه در کنار آیات دیگر هم معنا می دهد، اما مستقلا هم «آیه» و نشانه ای است برای حرکت دادن انسان به سوی توحید. شاید از این جهت است که صرف گفتن اشکال، نمی تواند «آیه» شود. (البته شاید این سخن به عنوان یک قاعده عمومی دارای مثال نقض هایی باشد؛ و ممکن است در مواردی که ظاهراً صرفا اشکال بیان شده، نکته ای باشد که همان وجه آیه بودن را تامین کند.)
ب. شاید می خواهد نشان دهد که در مقام آموزش، بهتر است نگذاریم ذهن مخاطب شبهه دار شود و حتی الامکان پاسخ را به فرصتی دیگر واگذار نکنیم.
ج....

6) «... وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قالَ...»
مطالب کافران و منکران دین، و در مجموع آنچه شبهه نامیده می شود (= آنچه حق نیست؛ ولی شبیه حق است و خودش را به جای حق می نمایاند؛ نهج البلاغه، خطبه38[6]) اگرچه ظاهر و رنگ و بوی استدلالی دارد، اما مبتنی بر یک غفلت و فراموشی از یک حقیقت کاملا واضح است که اگر آن حقیقت مورد توجه قرار گیرد (در این مورد: آفرینش اولیه خود او)، اساس شبهه فرومی پاشد.

7) «قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ»
منکران معاد برهان ندارند، هر چه هست استبعاد است. (تفسیر نور، ج‏7، ص563)
نکته معرفت شناسی و انسان شناسی
وقتی ی نخواهد زیر بار حقیقت برود، از یک احتمال صرف، نتیجه قطعی می گیرد (سخن وی فقط مبتنی بر یک استبعاد [بعید شمردن] است، نه هیچ استدلالی)، همان طور که در نقطه مقابل هم در مقابل استدلال های محکم، به صرف یک احتمال کوچک برخلاف مساله، از پذیرش سرباز می زند. (چنانکه می کوشند نظم و هماهنگی عظیم موجود در عالم را بر اساس احتمال تصادفی بودن توجیه کنند و زیربار خالق حکیم نروند)

8) «قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ»
«حس گرایی محض» به انکار معاد منجر می شود (ما که تا حالا ندیده ایم استخوان پوسیده مردگان زنده شود؟! پس معادی هم در کار نیست!)

9) «قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ»
ریشه‏ى بعضى از اشکالات عقیدتى، مقایسه میان قدرت انسان با خداوند است‏. (تفسیر نور، ج‏7، ص563)



[1]. قرأ زید بن علی: و نسی خالقه، اسم فاعل و الجمهور: خلقه، ای نشأته
[2] دو معنای متضاد دیگر عبارت است از سکوت و سخن گفتنی که حرکت دهان کاملا محسوس باشد. همچنین رمّان (انار) از همین ریشه می باشد.
[3] . و اختلف فی القائل لذلک فقیل‏ هو أبی بن خلف عن قتادة و مجاهد و هو المروی عن الصادق (ع) و قیل هو العاص بن وائل السهمی عن سعید بن جبیر و قیل أمیة بن خلف عن الحسن‏. (مجمع البیان، ج‏8، ص678)
[4]. عن الحلبی عن أبی عبد الله ع قال‏ جاء أبی بن خلف‏ فأخذ عظما بالیا من حائط ففته‏ ثم قال: یا محمد «إِذا کُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً» فأنزل الله «مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ‏»
[5]. وَ قَالَ الصَّادِقُ ع إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ حَرَّمَ عِظَامَنَا عَلَى الْأَرْضِ وَ حَرَّمَ لُحُومَنَا عَلَى الدُّودِ أَنْ تَطْعَمَ مِنْهَا شَیْئاً. (من لا یحضره الفقیه، ج‏1، ص191)
[6] . وَ إِنَّمَا سُمِّیَتِ الشُّبْهَةُ شُبْهَةً لِأَنَّهَا تُشْبِهُ الْحَق‏.



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/898/828) سوره يس (36) آيه 78 وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَ/




827 ) سوره یس (36) آیه 77 أَ وَ لَمْ یرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَ

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
827 ) سوره یس (36) آیه 77
أَ وَ لَمْ یرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ
13 محرم 1440
ترجمه
آیا انسان ندیده است که ما او را از نطفه ای آفریدیم، که ناگاه او ستیزه جویی آشکار است؟!
نکات ادبی
خَصیمٌ
در آیه 49 همین سوره بیان شد که ماده «خصم» در دو معنای اصلی به کار رفته است: یکی نزاع و درگیری که کلمه «خَصْم» (دشمن) از این معناست؛ و دیگری، کناره ظرف و لباس که کلمه «خُصْم» در این معناست؛ و چه بسا بتوان این دو را به هم برگرداند بدین بیان که دو نفر که «خصمِ» همدیگرند به «خُصمِ» همدیگر درمی آویزند.
«خَصِیمُ» به شخصی که زیاد درگیر بحث می شود (الکثیر المخاصمة) گویند (مفردات ألفاظ القرآن، ص285) و برخی آن را کنایه از عالِم سخنور و بلیغ دانسته اند (تفسیر قمی، ج2، ص218) و آیه «وَ لا تَکُنْ لِلْخائِنینَ خَصیما» (انسان/105) را می توان مویدی بر این معنا دانست.
جلسه 798 http://yekaye.ir/ya-seen-36-49/
شأن نزول[1]
حدیث
1) از المومنین ع روایت شده است:
[انسان] از مستیِ غفلت و غرور، دیرتر به هوش می آید تا از مستیِ !
تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص266
سُکْرُ الْغَفْلَةِ وَ الْغُرُورِ أَبْعَدُ إِفَاقَةً مِنْ سُکْرِ الْخُمُورِ.

2) از المومنین ع روایت شده است:
جدل در امر دین، یقین را فاسد می کند.
تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص65
الْجَدَلُ فِی الدِّینِ یُفْسِدُ الْیَقِین‏.

3) از المومنین ع روایت شده است:

ی که در مقام خصومت [بحث و جدل ] زیاده روی کند گناه کرده و ی که کم بیاورد مورد ظلم واقع می شود؛ و ی که اهل مخاصمه است نمی تواند تقوای الهی را رعایت کند.

نهج البلاغة، حکمت 298
وَ قَالَ ع مَنْ بَالَغَ فِی الْخُصُومَةِ أَثِمَ وَ مَنْ قَصَّرَ فِیهَا ظُلِمَ وَ لَا یَسْتَطِیعُ أَنْ یَتَّقِیَ اللَّهَ مَنْ خَاصَم‏
شیخ مفید این حدیث را با این عبارات نقل کرده است:

ی که در مقام خصومت [بحث و جدل ] زیاده روی کند ظلم کرده و ی که کم بیاورد مورد ظلم واقع می شود؛ و ی که اهل مخاصمه است نمی تواند برای خدا بماند.

الإختصاص، (للمفید) ص239
قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع مَنْ بَالَغَ فِی الْخُصُومَةِ ظَلَمَ وَ مَنْ قَصَّرَ ظُلِمَ وَ لَا یَسْتَطِیعُ أَنْ یَبْقَى لِلَّهِ مَنْ یُخَاصِم‏.

4) ابوعبیده حذاء می گوید: باقر ع به من فرمود:
زیاد! از مخاصمه بپرهیز! که همانا میراث آن شک است و عمل را حبط و باطل می سازد و صاحبش را به هلاکت می افکند؛ و چه بسا شخص سخنی بگوید که مورد مغفرت قرار نگیرد....
الکافی، ج‏1، ص92[2]
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ أَبِی عُبَیْدَةَ الْحَذَّاءِ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع:
یَا زِیَادُ إِیَّاکَ وَ الْخُصُومَاتِ فَإِنَّهَا تُورِثُ الشَّکَّ وَ َ تُحْبِط [تَهْبِطُ] الْعَمَلَ وَ تُرْدِی صَاحِبَهَا وَ عَسَى أَنْ یَتَکَلَّمَ بِالشَّیْ‏ءِ فَلَا یُغْفَرَ لَهُ...[3]‏
توجه
این گونه احادیث به معنای نفی هرگونه بحث ی در فضای دین و دینداری نیست، بلکه در مقام توصیه به این نکته است که ی به بحث و جدل وارد شود که توانایی لازم را دارد و از حق نمی کند و شاهدش همین آیاتی است که در ادامه می آید (مثلا تدبر4) و در ضمنِ احادیث مربوط به آیه 81 ان شاء الله حدیثی از حسن عسکری ع خواهیم آورد که با استشهاد به این آیات، شیوه درست و نادرستِ جدل (جدل احسن و جدل غیراحسن) را تبیین می کنند.
تدبر
1) «أَ وَ لَمْ یرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ»
اگر انسان [به سابقه خودش توجه کند و] به یاد ضعف و حقارت خود باشد، دچار غرور و سرکشی نمی شود. (تفسیر نور، ج‏7، ص 562)
به تعبیر دیگر، یکی از راه های کنترل سرکشی انسان ها، یادآوری ربوبیت خداوند متعال و قدرت او و در نقطه مقابل، ضعف و ناتوانی انسان است. (این نکته و حکایت زیر، دریافت شده از یکی از اعضای کانال است)
حکایت
زمانی بافنده ای به وزارت رسیده بود. هر روز صبح زود بر می خاست و کلید بر می داشت و در اتاقی را باز می کرد و تنها داخل آن جا می رفت و مدتی در آن جا می ماند. پس بیرون می آمد و نزد سلطان می رفت.
به خبردادند که چه می کند. به این فکر افتاد که در آن خانه چیست؟
روزی ناگهان به دنبال وارد خانه شد. گودالی در آن خانه دید مانند گودالی که بافندگان دارند، خود را نیز دید که پای خود را درون گودال برده است.
به او گفت که این چیست؟
گفت: ای ، این همه ت، ثروت و مقام که من دارم همه از آنِ است، ما گذشته خود را فراموش نکرده ایم که چه کاره بوده ایم ! هر روز به یاد خود می آورم که به اشتباه نیفتم. انگشتری سلطنت را از انگشت بیرون آورد و گفت: بگیر و در انگشت کن. تا امروز بوده ای از این به بعد خواهی بود.
(اسرار وحید، (محمد بن منور، قرن6) ص147)
مشابه این حکایت در مورد یعقوب لیث آمده است (تاریخ بیهقی، (تصحیح خطیب )، ج2، ص397-398)

2) «أَ وَ لَمْ یرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ»
برای خ که از یک نطفه بی مقدار، با پیمودن مراتبی در زمانی کوتاه انسانی پدید آورد که این چنین سخنور و بلیغ است، کاری ندارد که این انسان را بعد از آنکه مُرد دوباره زنده کند. (مجمع البیان، ج8، ص678)

3) «أَ وَ لَمْ یرَ الْإِنْسانُ...»
برای رساندن انسانها به حقیقت، نیاز نیست که همواره برایشان استدلال مستقیم بیاوریم.
گاه یک سوال و خود او را به تامل واداشتن اثری ژرف تر در رهنمون شدن او به حقیقت دارد.

4) «أَ وَ لَمْ یرَ الْإِنْسانُ»
شاید این تعبیر اشاره دارد که انسانها حقایق هستی را مشاهده می کنند و در ادراکات ی ان اند؛ یعنی همان انسان سرکش هم این حقیقت ضعف خود را دیده است، ولی اختلاف آنها در تحلیل ادراکات است؛ و گناه سبب می شود که به مرور تحلیل درست نسبت به حقایق از بین برود؛ که این امر ممکن است که به تکذیب آیات الهی نیز بیانجامد. «ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذینَ أَساؤُا السُّواى‏ أَنْ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللَّهِ: سپس عاقبت انى که بدی د این بود که آیات خدا را تکذیب نمودند.» (روم/10) (تدبر دریافتی از یکی از اعضای کانال)

5) «أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ»
شروع آفرینش انسان را از نطفه معرفی ، شاید مویدی باشد بر این که انسان حدوثش از صورت جسمانی است. همان که در فلسفه گفته اند «الانسان جسمانیة الحدوث ة البقاء». (تدبر دریافتی از یکی از اعضای کانال)


6) «فَلا یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ... أَ وَ لَمْ یرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ»
برای کنترل سرکشی انسان، خداوند به خلقت او از نطفه اشاره کرد؛ شاید می خواهد نشان دهد که در مقابل یاغی باید در همان حد طغیان مقابله به مثل کرد. وقتی انسانی حقایق بزرگ هستی چون معاد و یا حتی توحید را نمی پذیرد و دشمنی می کند [و با سخنان کفر پیام آور خدا را می رنجاند] باید در مقابل، نهایتِ پستی او را یادآور شد؛ شبیه کاری را حضرت زینت در مجلس ابن زیاد کرد که او را «پسر مرجانه» خطاب کرد تا رذ و پستی او را به او و جامعه یادآوری کند . (تدبر دریافتی از یکی از اعضای کانال)

7) «أَ وَ لَمْ یرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ»
اگرچه برخی از انواع مجادله در دین مذمت شده است (حدیث 3 و 4) اما همین آیه که در مقام ارجاع دادن شخص به پی بردن بر امکان جهانی دیگر با توجه به این جهان برآمده، نشان می دهد که شه و استدلال در دین امری روا و مورد تاکید قرآن کریم است. (مجمع البیان، ج8، ص678)

8) «أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ»
عبارت «فإذا» براى کار غیر منتظره به کار مى‏رود. چه بسا می خواهد توجه دهد که:
ستیزه‏جوئى انسان با خدا، دور از انتظار و شگفت آور است. (تفسیر نور، ج‏7، ص563)

9) «هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ»
بدتر از اصل خصومت، آن است که خصومت شدید و آشکارا باشد. (تفسیر نور، ج‏7، ص562)
اینکه خصومت آشکار با خداوند و دین صریح چنین مورد مذمت واقع شده است، شاید به علت این است که بر حفظ شعائر دین در جامعه بسیار اهمیت می دهد؛ و شاید می خواهد نشان دهد که در جامعه ی، فرد حق ابراز عقیده ای ندارد که سبب انحطاط جامعه بشود. (تدبر دریافتی از یکی از اعضای کانال)



[1]. این آیه ظاهرا همراه با آیات بعدی نازل شده است که شأن نزول آنها در ابتدای آیه بعد خواهد آمد.
[2]. این حدیث در الکافی، ج‏2، ص301 نیز از جهتی دیگر به مضرات خصومت می پردازد:
مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَنْبَسَةَ الْعَابِدِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِیَّاکُمْ وَ الْخُصُومَةَ فَإِنَّهَا تَشْغَلُ الْقَلْبَ وَ تُورِثُ النِّفَاقَ وَ تَکْسِبُ الضَّغَائِن‏
[3]. إِنَّهُ کَانَ فِیمَا مَضَى قَوْمٌ تَرَکُوا عِلْمَ مَا وُکِّلُوا بِهِ وَ طَلَبُوا عِلْمَ مَا کُفُوهُ حَتَّى انْتَهَى کَلَامُهُمْ إِلَى اللَّهِ فَتَحَیَّرُوا حَتَّى إِنْ کَانَ الرَّجُلُ لَیُدْعَى مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ فَیُجِیبُ مِنْ خَلْفِهِ وَ یُدْعَى مِنْ خَلْفِهِ فَیُجِیبُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ فِی رِوَایَةٍ أُخْرَى حَتَّى تَاهُوا فِی الْأَرْض.



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/897/827 ) سوره يس (36) آيه 77 أَ وَ لَمْ يرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَ/




826 ) سوره یس (36) آیه 76 فَلا یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ إِنَّا نَعْ

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
826 ) سوره یس (36) آیه 76
فَلا یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ إِنَّا نَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ
12 محرم 1440
ترجمه
پس سخن شان تو را محزون نسازد؛ قطعاً ما بدانچه که پنهان می کنند و آنچه که اظهار می دارند علم داریم.
اختلاف قرائت
«یحزنک»
در اغلب قرائات، به صورت «یَحْزُنْکَ» (ماده «حزن« در وزن ثلاثی مجرد) قرائت کرده اند؛
اما در قرائت اهل مدینه (نافع) در تمام قرآن (غیر از عبارت «لا یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ») فعل «یحزن» همواره به صورت «یُحزِن» (ماده «حزن» در باب افعال) قرائت شده است. (مجمع البیان، ج‏2، ص890)[1]
اگرچه از توضیح برخی چنین برمی آید که «حزن» و «أحزن» به ترتیب به معنای «ناراحت شد» و «ناراحت کرد» باشد (مجمع البیان، ج‏2، ص890)[2]، اما برخی تفاوت اینها را صرفاً تفاوت دو لهجه و فرهنگ دانسته اند که قریش غالبا از تعبیر «یَحزُنُ» استفاده می کند اما بنی تمیم از تعبیر «یُحزِنُ». ( بیان فی تفسیر القرآن، ج‏8، ص477؛ معجم القرائات، ج7، ص521)
نکات ادبی
یَحْزُنْکَ
قبلا بیان شد که ماده «حزن» را در اصل به معنای خشونت و شدت در چیزی دانسته اند، چنانکه به زمین خشن و ناهموار (الحَزْن) گفته می شود و این کلمه وقتی در مورد نفس به کار می رود به معنای خشونت و ناملایم بودنی است که در اثر غم و غصه در نفس ایجاد می شود و نقطه مقابل «فرح» و «سرور» است.
بسیاری بر این باورند که این کلمه اگر در وزن «حَزِنَ یَحْزَنُ» باشد، آنگاه فعل لازم است (لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا، توبه/40؛ وَ لا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ، حجر/88) و مصدر آن «حَزَن» می شود؛ اما اگر در وزن «حَزَنَ» «یَحْزُنُ» باشد، آنگاه فعل متعدی است (قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَیَحْزُنُکَ، انعام/33؛ لا یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَر، انبیاء/103) مصدر آن «حُزْن» خواهد بود؛
در مقایسه خوف و حزن هم گفته اند که خوف مربوط به چیزی است که هنوز رخ نداده و انسان احتمال رخ دادنش را می دهد؛ ولی حزن و غم مربوط به چیزی است که رخ داده است و انسان را غمگین کرده است.
جلسه 734 http://yekaye.ir/al-fater-35-34/
یُسِرُّونَ
اصل ماده «سرر» در معنای مخفی و آن بُعد «خالصِ» از هر چیزی به کار می رود و «سرور» به معنای خوشحالی نیز از این جهت سرور گفته اند که شخص مسرور خالی از حزن و وضعیت نامطلوب است. (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص68)
در واقع، اغلب معتقدند که اصل معنا همان «مخفی » است؛ آنگاه معنای «خالص» یا از این باب به کار رفته که «خالصِ» هر چیزی همان حقیقت باطنی و اصلی آن چیز است که از تطورات ظاهری مصون می باشد و مخفی و دور از دسترس است و «سرور» هم انبساط خاطر باطنی شخص می باشد ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص104) و یا اینکه به نحو استعاره ای برای «خالص» به کار رفته چنانکه می گویند فلانی «سرّ» قوم خویش است [یعنی کاملا خالصانه خود را وقف آنها کرده چنانکه اسرارشان را با او در میان می گذارند] و به همین ترتیب، «سرور» را نیز از این جهت سرور گفته اند که شادمانی ای در درون انسان است و انسان در خود آن را می پوشاند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص405) و «مسرور» اسم مفعول است یعنی « ی که خوشحال شده، شادمان» (وَ یَنْقَلِبُ إِلى‏ أَهْلِهِ مَسْرُوراً ... إِنَّهُ کانَ فی‏ أَهْلِهِ مَسْرُوراً؛ انشقاق/9 -13)
پس «سِرّ» به معنای «راز» و مطلبی است که انسان آن را پوشیده می دارد (یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى؛‏ طه/7) که جمع آن «أسرار» است (آیه 26 سوره محمد که در قرائت حفص (و اغلب قرائات اهل کوفه) به صورت «وَ اللَّهُ یَعْلَمُ إِسْرارَهُمْ» قرائت می شود در بقیه قرائات به صورت «وَ اللَّهُ یَعْلَمُ أَسْرارَهُمْ» قرائت شده است؛ مجمع البیان، ج9، ص159) و «سریرة» نیز به همان معنای «سِرّ» است که جمعِ آن «سرائر» می شود: «یَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ» (طارق/9)
بدین ترتیب نقطه مقابل «سِرّ» ، «علانیة: امر آشکار» است (یَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ، بقره/77؛ ثُمَّ إِنِّی أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَ أَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْراراً، نوح/9) و البته چون «سرّاء» از «سرور» گرفته شده و به معنای «خوشی» به کار می رود نقطه مقابل آن «ضرّاء: سختی و وضعیت پر از ضرر» می باشد: «الَّذینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ» (آل عمران/134)
تفاوت «سرّ» با «خفاء» و «مخفی » می تواند این باشد که «سر» فقط در اموری که از عرصه حواس مخفی است به کار می رود؛ اما «خفا» هرگونه پنهان ی است ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص104) و یا اینکه مخفی حتما در برابر خاصی مد نظر است ولو که خود شیء اقتضای مخفی بودن نداشته باشد؛ اما در «سّر» خود شیء اقتضای مخفی بودن دارد (همان، ج‏8، ص212)
و تفاوتش با ماده «کنن» (أَکْنَنْتُمْ فی‏ أَنْفُسِکُم، بقره/235؛ یَعْلَمُ ما تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَ ما یُعْلِنُونَ، نمل/69) آن است که «اکنان» سِرّ را حفظ و صیانت و به هیچ عنوان افشا ن است ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏8، ص212)
از ابوعبیده نقل شده که ظاهرا وی ماده «سرر» را از موادی که بر دو معنای متضاد هم دل می کنند قلمداد می کرده (مانند «قسط» که هم در معنای عدل به کار می رود و هم در معنای ظلم) و می گفته است که این ماده هم بر «مخفی » و هم بر «آشکار » دل دارد و به آیه «وَ أَسَرُّوا النَّدامَةَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذابَ» (یونس/54) استشهاد می نموده است؛ اما فراء تفسیر وی از این آیه را خطا می دانسته (به نقل از معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص67) و خود فراء این آیه را بدین معنا دانسته که ان گمراهی هنگامی که عذاب را دیدند پشیمانی خود را از زیردستانشان مخفی د (معانی القرآن، ج1، ص469) در مقابل هر دوی اینها راغب اصفهانی در حالی که اصرار دارد که «سرّ» به همان معنای مخفی (و نه اظهار نمودن) است، توضیح داده که اساسا وقتی ماده «سرّ» به باب افعال می رود به معنای «در میان گذاشتن سرّ با دیگری» است چنانکه این مطلب در آیه «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِیُّ إِلى‏ بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدیثاً» (تحریم/3) کاملا واضح است [و یا در تعبیر «وَ أَسَرُّوا النَّجْوى» ‏طه/62 و انبیاء/3] و از آنجا که سرّی را با ی در میان نهادن، مست م آشکار آن سرّ نزد آن شخص است، از این جهت معنای اظهار در آن پیدا می شود؛ چنانکه در آیه «تُسِرُّونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ» (ممتحنة/1) به معنای آن است که این منافقان اهل کتاب را از آن مودتی که مخفیانه نسبت به آنان دارند مطلع د و در واقع مودت مخفیانه شان نسبت به آنان را برای خود آنان اظهار نمودند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص404) و موید نظر ایشان - که در همین «أسرّ» نیز معنای اصلی «مخفی » است - آن است که کاربردِ عبارت «أسَرَّ فی نفسه» به معنای «در درون خود مخفی » می باشد (فَیُصْبِحُوا عَلى‏ ما أَسَرُّوا فی‏ أَنْفُسِهِمْ نادِمینَ، مائده/52؛ فَأَسَرَّها یُوسُفُ فی‏ نَفْسِه، یوسف/77)
«سُرُر» (عَلى‏ سُرُرٍ مُتَقابِلینَ؛ حجر/47 و صافات/44) جمع «سریر» است و به معنای جایگاه بلندمرتبه [تخت شاهانه] ای است که محل سرور می باشد (مجمع البیان، ج6، ص520؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص404) و برخی احتمال داده اند وجه تسمیه اش این است که چون تخت پادشاهی همواره با فرش ها و زینت ها «پوشیده» شده است، به آن سریر گفته اند. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص107)
ماده «سرر» و مشتقات آن جمعاً 44 بار در قرآن کریم به کار رفته است.[3]
یُعْلِنُونَ
ماده «علن» در اصل دل بر اظهار نمودن و آشکار و ظهور چیزی دارد (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص111) و نقطه مقابل «سِرّ» است و غالبا در مورد معانی، و نه اشیای عینی، به کار می رود؛ چنانکه خداوند متعال می فرماید «أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَ أَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْراراً» (نوح/9) (مفردات ألفاظ القرآن، ص582)
در واقع، صحیح تر آن است که بگوییم که این ماده هم در مقابل «سِرّ» (یَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ، بقره/77 و هود/5 و نحل/23؛ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِیَةً، رعد/22 و فاطر/29) به کار می رود و هم در مقابل ماده «خفی» (یَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ؛ نمل/25) و چون در مقابل «سرّ» است، طبیعی است که در مقابل «اکنان» (سر را با صیانت و دقت حفظ ) نیز قرار بگیرد (یَعْلَمُ ما تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَ ما یُعْلِنُونَ، نمل/69) و در واقع «اعلان» هرگونه آشکار ی را شامل می شود چه آشکار چیزی که به خودی خود اقتضای مخفی ماندن دارد (سِرّ) ، چه آشکار چیزی که بنا دارند آن را پنهان کنند (مخفی) و چه آشکار سرّی که مراقبند که آشکار نشود. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏8، ص212-213) و برخی «کتمان» را هم یکی دیگر از مقابلات «اعلان» برشمرده اند (الفروق فی اللغة، ص281)
پس ویژگی اصلی «اعلان» آشکار امر مخفی است؛ بدین ترتیب تفاوتش با کلمات مشابه معلوم می گردد:
«اظهار» مطلقِ آشکار نمودن است، چه از عمد باشد یا غیرعامدانه، و به هر نحوی که باشد؛
«بُدُوّ» آشکار شدن غیرعمدی است؛
«جهر» آشکار کاملا واضح است و غالبا در مورد اصوات به کار می رود. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏8، ص212)
در قرآن کریم، این کلمه تنها یا به صورت مصدرِ ثلاثی مجرد (عَلَنَ یَعْلُنُ «عَلَانِیَة») ویا به صورت فعلِ باب افعال (أعلَنَ یُعلِنُ) و جمعاً 16 بار به کار رفته است.
حدیث
1) از صادق ع روایت شده است:
اگر مومنی بر تخته سنگی در میانه دریا باشد، خداوند منافقی را به سراغش می فرستد که او را اذیت کند!
محیص، ص30
حَدَّثَنِی أَبُو عَلِیٍّ مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنِی عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ وَ عَبْدُ اللَّهِ ابْنَا مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ وَ کَرَّامٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
لَوْ أَنَّ مُؤْمِناً عَلَى لَوْحٍ [فِی الْبَحْرِ][4] لَقَیَّضَ اللَّهُ لَهُ مُنَافِقاً یُؤْذِیه‏.

2) از صادق ع روایت شده است:
همانا خداوند مونان را در سرای دنیا، هدفِ دشمنانشان قرار داده است.
محیص، ص32
عَنْ طَلْحَةَ بْنِ زَیْدٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ:
إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ الْمُؤْمِنِینَ فِی دَارِ الدُّنْیَا غَرَضاً لِعَدُوِّهِمْ[5]

3) از صادق ع روایت شده است: هیچ مومنی نبوده و نیست و نخواهد بود مگر اینکه همسایه ای دارد که او را اذیت می کند و اگر مومنی در جزیره ای از جزایر دریا باشد خداوند ی را برمی انگیزاند که برود و او را اذیت کند!
الکافی، ج‏2، ص251
سَهْلُ بْنُ زِیَادٍ عَنْ یَحْیَى بْنِ الْمُبَارَکِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَا کَانَ وَ لَا یَکُونُ وَ لَیْسَ بِکَائِنٍ مُؤْمِنٌ إِلَّا وَ لَهُ جَارٌ یُؤْذِیهِ وَ لَوْ أَنَّ مُؤْمِناً فِی جَزِیرَةٍ مِنْ جَزَائِرِ الْبَحْرِ لَابْتَعَثَ اللَّهُ لَهُ مَنْ یُؤْذِیهِ.[6]

4) از صادق ع روایت شده است:
بهترین جرعه، آن غیظ و غضبی است که شخص بر آن صبر می کند؛ و همانا بزرگی پاداش در گروی بزرگی بلا و مصیبت است؛ و خداوند هیچ قومی را دوست ندارد مگر اینکه آنان را مبتلا می سازد.
محیص، ص31
عَنْ زَیْدٍ الشَّحَّامِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: نِعْمَ الْجُرْعَةُ الْغَیْظُ لِمَنْ صَبَرَ عَلَیْهَا وَ إِنَّ عَظِیمَ الْأَجْرِ مَعَ عَظِیمِ الْبَلَاءِ وَ مَا أَحَبَّ اللَّهُ قَوْماً إِلَّا ابْتَلَاهُم‏.

تدبر
1) «فَلا یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ إِنَّا نَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ»
دشمنان دین خدا هر سخنی بگویند و هر طعنه ای بزنند، جای ناراحتی ندارد؛
وقتی خداوند از آشکار و پنهانِ آنان آگاه است و آنها هر مکر و حیله ای هم داشته باشند باز در پازل الهی بازی می کنند، چه جای نگرانی است؟
نکته تخصصی انسان شناسی
انسان در دنیا در معرض انواعی از اذیت ها و تهدیدهاست؛ و این تهدیدها انسان را بشدت در معرض افسردگی و ناامیدی قرار می دهد. را اری که دنیای مدرن برای حل این معضل در پیش گرفته، «غفلت» است؛ یعنی با انواع تفریحات و سرگرمی های و مجازی و ...، شخص را از توجه به واقعیاتی که او را در برگرفته غافل کنند؛ و از این رو، آنان که در آن عرصه اندکی با خود می شند و شختی های زندیگ را مشاهده می کنند، به خودکشی روی می آورند.
اما ی که خدا را باور دارد، هیچ اذیت و تهدیدی - جز تهدید ناشی از گناه خود - برایش مهم نیست؛ زیرا می داند هر آنچه هر آشکارا یا مخفیانه علیه وی انجام می دهد، در معرض و منظر خداوند متعالی است که اگر بنده اش در مسیر او قدم بردارد، هیچگاه این بنده را رها نخواهد کرد.
اگر خدا نخواهد هیچ کمترین آسیبی به انسان نمی تواند برساند؛ و ی که این را باور کند، در کمال آسودگی خاطر و بی هیچ دغدغه ای زندگی خواهد کرد.

2) «لا یسْتَطیعُونَ نَصْرَهُمْ ... + فَـ + لا یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ + إِنَّا نَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ»
انی که معبودی غیری خدا برمی گزینند، سخن شان تو را محزون نسازد؛ چرا که
اولاً صرفاً حرف مفت است چون آن معبودهایشان توان یاریِ آنها را ندارند و آنان در برابر انسان مومنی که به خداوند تکیه دارد، هیچ کاری از دستشان برنمی آید!
و ثانیا خداوند از آشکار و نهانشان آگاه است و آنان را به سزای عملشان می رساند.

3) «فَلا یَحْزُنْکَ ...»
[هر ی، حتی] انبیا نیز به تقویت روحیه نیاز دارند و خداوند به آنان دلدارى مى‏دهد. (تفسیر نور، ج‏9، ص562)

4) «فَلا یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ»
هر هدف بلند دارد مورد انواع تهاجم قرار مى‏گیرد. (تفسیر نور، ج‏9، ص562)

5) «فَلا یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ»
درباره اینکه مقصود از «قولهم: سخنشان» که موجب ناراحتی شده بود و خداوند در این آیه ش را دلداری می دهد کدام سخن آنان است، نظرات متعددی مطرح شده و نیز قابل طرح است (البته بعید نیست همه اینها، و بلکه هر سخنی را که به نحوی بوی تهدید، تمس ، توهین، و ... نسبت به و آنچه باید بدان ایمان بیاورند، بدهد، شامل شود.)
الف. اینکه غیر خدا را به عنوان معبود خویش معرفی می د و از آنان نصرت می خواستند و به خداوند شرک می ورزیدند (آیه 74). (المیزان، ج17، ص111)
ب. اینکه را تکذیب می د (مجمع البیان، ج8، ص677) و او را شاعر می خواندند (آیه69)
ج. اینکه معاد و ب ایی قیامت را مس ه و انکار می د (آیه 48)
د. در برابر دعوت به انفاق، ایشان را مس ه می د و می گفتند اگر خداوند بخواهد خوش به فقیران روزی می دهد. (آیه 47)
ه. اینکه را مس ه می د و مانع جدی گرفتن سخنان ایشان می شدند. (آیه 30)
و ...

6) «إِنَّا نَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ»
توجّه به علم و آگاهى خداوند، بهترین وسیله آرامش براى مؤمن و تهدید براى منحرف است. (تفسیر نور، ج‏9، ص562)

7) «یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ»
دشمنان دین در پنهان و آشکار توطئه‏ها مى‏کنند. (تفسیر نور، ج‏9، ص562)



[1] . قرأ نافع فی جمیع القرآن یُحزِن بضم الیاء و ر ا ای إلا قوله «لا یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ» فإنه فتحها و ضم ا ای و قرأ الباقون فی جمیع القرآن بفتح الیاء و ضم ا ای (یَحزُن) و قرأ أبو جعفر ع ما قرأ نافع فإنه فتح الیاء فی جمیع القرآن إلا قوله لا یَحْزُنُهُمُ فإنه ضم الیاء.
[2] . قال أبو علی قال سیبویه تقول فتن الرجل و فتنته و حزن الرجل و حزنته و زعم الخلیل إنک حیث قلت فتنته و حزنته لم ترد أن تقول جعلته حزینا و جعلته فاتنا کما إنک حین تقول أدخلته جعلته داخلا و لکنک أردت أن تقول جعلت فیه ح و فتنة کما تقول کحلته جعلت فیه کحلا و دهنته جعلت فیه دهنا فجئت بفعلته على حدة و لم ترد بفعلته هاهنا تغییر قولک حزن و فتن و لو أردت ذلک لقلت أحزنته و أفتنته قال و قال بعض العرب أفتنت الرجل و أحزنته إذا جعلته فاتنا و حزینا فغیروا فعل قال أبو علی فهذا الذی حکیته عن بعض العرب حجة نافع فأما قراءة لا یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ فیشبه أن ی اتبع فیه أثرا و أحب الأخذ بالوجهین.
[3] . قبلا در جلسه 268 http://yekaye.ir/al-hegr-15-47/ درباره این ماده توضیح داده شده بود که چون ناقص بود در اینجا تکمیل شد.
[4] . عبارت «فی البحر» در نسخه فعلی محیص نیست؛ ولی در نقل مرحوم مجلسی از محیص این عبارت وجود دارد (بحار الأنوار، ج‏64، ص240) و نیز در جامع الأخبار(للشعیری)، ص129 و مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار، ص284 نیز با این اضافه موجود است.
[5] . در الکافی، ج‏2، ص250 این مطلب با سندی دیگر آمده و در آن به جای «عدوهم» تعبیر «عدوه» آمده:
مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ وَلِیَّهُ فِی الدُّنْیَا غَرَضاً لِعَدُوِّه‏
[6] . این مضمون در همانجا با دو سند دیگر هم آمده است:
مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ أَبِی أَیُّوبَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَا کَانَ فِیمَا مَضَى وَ لَا فِیمَا بَقِیَ وَ لَا فِیمَا أَنْتُمْ فِیهِ مُؤْمِنٌ إِلَّا وَ لَهُ جَارٌ یُؤْذِیهِ.
عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ مُعَاوِیَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ مَا کَانَ وَ لَا یَکُونُ إِلَى أَنْ تَقُومَ السَّاعَةُ مُؤْمِنٌ إِلَّا وَ لَهُ جَارٌ یُؤْذِیهِ.



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/896/826 ) سوره يس (36) آيه 76 فَلا يَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ إِنَّا نَعْ/




ادامه جلسه 818

درخواست حذف اطلاعات

حدیث

6) مرحوم مجلسی روایتی طولانی از المومنین ع ذکر کرده که حضرت در آن روایات به بیان مطالب مختلف قرآنی و رفع ای از شبهاتی که در مورد آیات قرآن مطرح است، و اینکه قرآن کریم چگونه بسیاری از دیدگاه های مخالفان را به چالش کشیده، پرداخته اند. در فرازی از آن روایت آمده است:
و اما آیه ای که در رد دقه (= کافران منکر خداوند) است این سخن خداوند متعال است که «و هر ی را که عمری [طولانی] دهیم آفرینشِ او را درهم شکنیم؛ مگر نمی شند؟» (یس/68) پس خداوند متعال ما را به بطلان سخن دقه آگاه ساخت؛ اینکه می گویند: جهان با گردش افلاک و قرار گرفتن نطفه ها در رَحِم ها پدید می آید؛ چرا که از نظر آنان نطفه هنگامی که در رَحِم واقع شد، شکل و صورت هایی که به او شکل می دهند بر او واقع می شوند و در اثر گردش قدرت و شکل هایی که گذر شبها و روزها و خوردنی ها و آشامیدنی ها و طبیعت بر او می اندازند، متولد می شود و رشد می کند و بزرگ می شود؛ پس خداوند با این کلامش که «هر ی را که عمری [طولانی] دهیم آفرینشِ او را درهم شکنیم» مطلب را مع کرد و معنایش این است که ی که عمرش طولانی شود و سنش بالا رود به همان وضعیتی برمی گردد که در حال دسالی و طفولیت داشت، و بر او نقس در جمیع ابزارهای حیاتی اش مسلط می گردد و در جمیع حالاتش به ضعف می گراید؛ و اگر مطلب آن گونه بود که آنان می پنداشتند که برای بندگان آفریننده ای نبود که اختیار و اراده داشته باشد، لازم می آمد که آن نطفه و یا آن انسانی که بر اثر آن به دنیا آمد همواره راه تکامل و ازدیاد را بپیماید مادامی که آن شکل هایی که از نظر آنان قوام انسان بدانهاست برقرار و فلک باقی و خوردن غذا ممکن و گذر روز و شب برقرار باشد و آنگاه دیگر اینکه «هر ی را که عمری [طولانی] دهیم آفرینشِ او را رو به زوال می نهد» معنای معقولی نمی داشت.
بحار الأنوار، ج‏90، ص36
عن المومنین ع:
... وَ أَمَّا الرَّدُّ عَلَى ا َّنَادِقَةِ فَقَوْلُهُ تَعَالَى «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یَعْقِلُونَ» فَأَعْلَمَنَا تَعَالَى أَنَّ الَّذِی ذَهَبَ إِلَیْهِ ا َّنَادِقَةُ مِنْ قَوْلِهِمْ إِنَّ الْعَالَمَ یَتَوَلَّدُ بِدَوَرَانِ الْفَلَکِ وَ وُقُوعِ النُّطْفَةِ فِی الْأَرْحَامِ لِأَنَّ عِنْدَهُمْ أَنَّ النُّطْفَةَ إِذَا وَقَعَتْ تَلَقَّاهَا الْأَشْکَالُ الَّتِی تُشَاکِلُهَا فَیَتَوَلَّدُ حِینَئِذٍ بِدَوَرَانِ الْقُدْرَةِ وَ الْأَشْکَالِ الَّتِی تَتَلَقَّاهَا مُرُورَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ وَ الْأَغْذِیَةِ وَ الْأَشْرِبَةِ وَ الطَّبِیعَةِ فَتَتَرَبَّى وَ تَنْتَقِلُ وَ تَکْبُرُ فَعَکَسَ تَعَالَى قَوْلَهُمْ بِقَوْلِهِ وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ مَعْنَاهُ أَنَّ مَنْ طَالَ عُمُرُهُ وَ کَبِرَ سِنُّهُ رَجَعَ إِلَى مِثْلِ مَا کَانَ عَلَیْهِ فِی حَالِ صِغَرِهِ وَ طُفُولِیَّتِهِ فَیَسْتَوْلِی عَلَیْهِ عِنْدَ ذَلِکَ النُّقْصَانُ فِی جَمِیعِ آلَاتِهِ وَ یَضْعُفُ فِی جَمِیعِ حَالاتِهِ وَ لَوْ کَانَ الْأَمْرُ کَمَا زَعَمُوا مِنْ أَنَّهُ لَیْسَ لِلْعِبَادِ خَالِقٌ مُخْتَارٌ لَوَجَبَ أَنْ یَکُونَ تِلْکَ النَّسَمَةُ أَوْ ذَلِکَ الْإِنْسَانُ زَائِداً أَبَداً مَا دَامَتِ الْأَشْکَالُ الَّتِی ادَّعَوْا أَنَّ بِهَا کَانَ قِوَامُ ابْتِدَائِهَا قَائِمَةً وَ الْفَلَکُ ثَابِتٌ وَ الْغَدَاءُ مُمْکِنٌ وَ مُرُورُ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ مُتَّصِلٌ وَ لَمَا صَحَّ فِی الْعُقُولِ مَعْنَى قَوْلِهِ تَعَالَى «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْق‏»...[1]

تدبر


6) «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یعْقِلُونَ»
ی که عمرش طولانی می شود، رو به ش تگی و فرتوتی می نهد.
این از بهترین شواهد است که نشان می دهد که زندگی و بقای ما به دست خود ما نیست. (حدیث6)

7) «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یعْقِلُونَ»
این آیه می تواند در مقام استشهاد برای دو آیه قبل باشد.
در دو آیه قبل فرمود اگر بخواهیم می توانیم قلم محو بر چشمانشان بکشیم که دیگر نبینند؛ ویا اینکه آنان را مسخ کنیم که دیگر راه پس و پیش نداشته باشند؛ اکنون می فرماید شاهدش هم این است که آنان را بعد از اینکه به قدرت و توانایی های جوانی رس م، به سمت نقصان و ضعف می رانیم. (المیزان، ج17، ص108)

8) «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یعْقِلُونَ»
انسان وقتی رو به سالخوردگی می رود دائما توانایی هایش کمتر می شود.
این هشداری است به انسان، که فرصت بهره گیری ات در دنیا رو به اتمام است؛ آماده آ ت شو!
ثمره اخلاقی
آیا خود این هشدار یکی از بزرگترین نعمتهای الهی نیست که انسان ها را از خواب غفلت بیرون آورد؟
و آیا عجیب تر این نیست که انسان هایی که پا به سن می گذارند از خواب غفلت بیدار نمی شوند؟!
حکایت
در برخی کتب اخلاقی حدیثی از اکرم ص نقل شده که: «من بلغ الأربعین و لم یأخذ [لم یحمل] العصا فقد عصى: ی که به چهل سالگی برسد و عصا برندارد عصیان کرده است! (تحفة الملوک، ص728)
در رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم (ص33) در توضیح این حدیث آمده است:
«چه، عصا علامت سفر است و مسافر را برداشتن عصا مندوب است. و چون چهل سال تمام شد هنگام سفر است. و تأویل عصا مهیّا شدن سفر آ ت است، و جمع خود از براى رحلت (و هر که عصا بر نداشت از فکر سفر غافل است).
آیت الله سبحانی هم از قول نقل کرده اند که می فرمودند "منظور از عصا، همان عصای ظاهری نیست، بلکه منظور عمل به احتیاط کامل است". http://hawzahnews.com/detail/news/327419

9) «لَطَمَسْنا ...، لَمَسَخْناهُمْ ... نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یَعْقِلُونَ»
انسان هم باید به فکر از دست رفتن نعمت‏ها باشد. و هم به فکر ضعیف شدن آنها. (تفسیر نور، ج‏9، ص556)

10) «أَ فَلا یعْقِلُونَ»
قرآن کریم افراد را به خاطر اینکه نمی شند، توبیخ می کند. (المیزان، ج17، ص108)
ثمره دین شناسی
در - برخلاف بسیاری از مکاتبی که فقط درصدد جمع مرید هستند و از مریدانشان می خواهند فکر و عقل را تعطیل کنند و صرفاً از دستور مراد تبعیت نمایند - تعقل و شدن، نه تنها مذمت نشده، بلکه انی که نمی شند مورد مذمت قرار می گیرند.



[1] . قریب به این مضمون علی بن ابراهیم قمی در تفسیر القمی، ج‏2، ص217 آورده اما آن را به معصوم ع نسبت نداده است؛ ولی همین عبارات مرحوم قمی را مرحوم مجلسی در جای دیگری از بحار الأنوار (ج‏9، ص231) از تفسیر قمی نقل کرده و شروعش را «قال الصادق ع» قرار داده است.



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/888/ادامه جلسه 818/




816) جمعبندی آیات 48-66 سوره یس

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
816) جمع بندی آیات 48-66 سوره یس
23 ذی القعده 1439
متن آیات
وَ یَقُولُونَ مَتى‏ هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ؟
ما یَنْظُرُونَ إِلاَّ صَیْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ؛
فَلا یَسْتَطیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لا إِلى‏ أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ.
وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلى‏ رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ.
قالُوا یا وَیْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ!
إِنْ کانَتْ إِلاَّ صَیْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ جَمیعٌ لَدَیْنا مُحْضَرُونَ.
فَالْیَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ لا تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.
إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْیَوْمَ فی‏ شُغُلٍ فاکِهُونَ؛
هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی‏ ظِلالٍ عَلَى الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ؛
لَهُمْ فیها فاکِهَةٌ وَ لَهُمْ ما یَدَّعُونَ؛
سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ؛
وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ!
أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنی‏ آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ؟!
وَ أَنِ اعْبُدُونی‏ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ؟!
وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلاًّ کَثیراً أَ فَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ؟!
هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی‏ کُنْتُمْ تُوعَدُونَ!
اصْلَوْهَا الْیَوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ!
الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلى‏ أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ.
وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلى‏ أَعْیُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَأَنَّى یُبْصِرُون‏.
ترجمه آیات
و می گویند این وعده کی خواهد بود، اگر واقعا راستگو بوده اید؟!
جز فریادی واحد را چشم به راه نیستند [انتظار نکشند / مهلت داده نشوند] که آنان را فراگیرد، در حالی که با یکدیگر در حال نزاع اند!
پس دیگر نه توان سفارش ی دارند و نه به سوی اهل و عیالشان برمی گردند.
و در صور دمیده شود؛ پس بناگاه آنان از آن قبرها به سوی پروردگارشان شتاب گیرند!
گفتند: ای وای بر ما ! چه ی ما را از آرامگاه مان برانگیخت؟! این آن چیزی است که خداوند رحمان وعده داد و فرستادگان راست گفتند.
نبود جز فریادی واحد، پس بناگاه آنان همگی نزد ما احضارشدگان اند.
پس امروز هیچ هیچ مورد ظلم واقع نشود، و جزایتان ندهند جز آنچه که همواره انجام می داده اید.
براستی اصحاب بهشت آن روز سرگرم اند، خوش و خندان.
آنان و همسرانشان در سایه هایی بر اریکه ها [= تخت های مجلل] تکیه زنندگان اند.
آنان در آنجا میوه ای [عالی و مطبوع] در اختیار دارند، و برایشان مهیاست آنچه درخواست کنند.
سلام [بر آنها]؛ سخنی از پروردگاری رحیم؛
و امروز، ای مجرمان جدا شوید!
آیا به شما، ای فرزندان آدم، سفارش ن که را نپرستید، بی تردید او شما را دشمنی آشکار است؟!
و اینکه مرا بپرستید؛ این صراط مستقیم است؟!
و قطعا که از شما مردمان فراوانی را گمراه کرد؛ مگر قرار نبود بین ید؟!
این همان جهنمی است که همواره به شما وعده می دادند؛
امروز در آن آتش افروخته درآیید، به [جرمِ/ سببِ] این که کفر می ورزیدید.
امروز بر دهان هایشان مُهر نهیم و دستانشان با ما سخن گوید و پاهایشان شهادت دهد بدانچه که همواره به دست می آورند.
و اگر بخواهیم [قلم] محو کشیم بر چشمانشان، پس بر آن صراط سبقت گیرند، اما چگونه ببینند؟
حدیث
1) المومنین ع در یکی از خطبه های خود درباره قیامت چنین داد سخن دادند:
به پیشواز مرگ و سختیهای آن بروید و پیش از بار گشادنش برای پذیرایی آن آماده شوید، و تا نیامده است خود را مهیّای در آمدنش سازید؛ که پایان کار قیامت است، و این اندازه پند، دمند را کفایت است و نادان را مایه عبرت؛ و پیش از رسیدن به قیامت، می‏دانید که چه خبر است، از تنگی گورها، و سختیِ نومیدی ها، و هراسِ دیدارگاه، و در ترس و بیم به سربردن ها، و درهم ریختن استخوانها، و کر شدن گوشها، و تاریکیِ خوابگاه گور، و ترسِ وعده گاه نشور، و تیرگی مغاک، و به هم آمدن سنگ قبر بر خاک.
خدا را! خدا را! [در نظر داشته باشید] ای بندگان خدا ! که دنیا شما را با سالهای خود به پیش می‏راند؛ و شما و قیامت، بسته یک ریسمانید [و از هم جدا نمی‏مانید].
گویی قیامت با نشانه‏هایش پدیدار شده، و علامتهایش آشکار گردیده، و شما را بر صراط خود نگاهداشته؛ و گویی با ز له‏هایش بر شما مشرف گردیده و سنگینی بارش را بر دوش شما نهاده. و دنیا رشته پیوند با مردم خود گسلانده، و آنان را از دامن خود برون رانده. گویی [دنیا] روزی بود که به آ رسید، یا ماهی و به سر رسید. تازه ی آن، کهنه؛ و فربه آن، نزار؛ در موقفی سخت روی هم، و کارهایی بزرگ و درهم، و آتشی که سوزش آن سخت و توان فرساست و بانگ آن بلند و رساست؛ شعله آن رخشان است، آوازش وشان است، زبانه آن درخشان است؛ خاموشی اش بعید است، و هیزمش شعله‏ور است؛ بیم آن ترساننده، قرارگاه آن به جایی راه نبرنده، پیرامونش تار و دیگهایش گرم و به بار، و کارهایش سخت و دشوار؛
«و آنان که تقوای پروردگارشان پیشه د گروه گروه به بهشت سوق داده می‏شوند» (زمر/73) از عذاب ایمن شدند، و از عقاب رها، و از آتش دور؛ در خانه امن آسوده و آرام، و از قرار گرفتن و آسودن در آن خشنود و به کام. آنان که در دنیا کارهاشان پاک بود و دیده‏هاشان گریان و نمناک، شب آنان در دنیا، روزِ خشوع و استغفار بود؛ و روزشان، شبِ تنها ماندن و [از وابستگی به دنیا] ب . پس خداوند بهشت را بازگشتگاه آنان ساخت و پاداش ایشان را نیکو پرداخت، «که آنان در خور آن ثواب بودند و بدان سزاوار» (فتح/26)، در ملکی همیشگی و نعمتی پایدار.
نهج البلاغه، خطبه190
وَ بَادِرُوا الْمَوْتَ وَ غَمَرَاتِهِ وَ امْهَدُوا لَهُ قَبْلَ حُلُولِهِ وَ أَعِدُّوا لَهُ قَبْلَ نُزُولِهِ فَإِنَّ الْغَایَةَ الْقِیَامَةُ وَ کَفَى بِذَلِکَ وَاعِظاً لِمَنْ عَقَلَ وَ مُعْتَبَراً لِمَنْ جَهِلَ وَ قَبْلَ بُلُوغِ الْغَایَةِ مَا تَعْلَمُونَ مِنْ ضِیقِ الْأَرْمَاسِ وَ شِدَّةِ الْإِبْلَاسِ وَ هَوْلِ الْمُطَّلَعِ وَ رَوْعَاتِ الْفَزَعِ وَ اخْتِلَافِ الْأَضْلَاعِ وَ اسْتِکَاکِ الْأَسْمَاعِ وَ ظُلْمَةِ اللَّحْدِ وَ خِیفَةِ الْوَعْدِ وَ غَمِّ الضَّرِیحِ وَ رَدْمِ الصَّفِیحِ.
فَاللَّهَ اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ فَإِنَّ الدُّنْیَا مَاضِیَةٌ بِکُمْ عَلَى سَنَنٍ وَ أَنْتُمْ وَ السَّاعَةُ [السَّاعَةَ] فِی قَرَنٍ وَ کَأَنَّهَا قَدْ جَاءَتْ بِأَشْرَاطِهَا وَ أَزِفَتْ بِأَفْرَاطِهَا وَ وَقَفَتْ بِکُمْ عَلَى صِرَاطِهَا وَ کَأَنَّهَا قَدْ أَشْرَفَتْ بِزَلَازِلِهَا وَ أَنَاخَتْ بِکَلَاکِلِهَا وَ انْصَرَفَتِ الدُّنْیَا بِأَهْلِهَا وَ أَخْرَجَتْهُمْ مِنْ حِضْنِهَا فَکَانَتْ کَیَوْمَ مَضَى وَ شَهْرٍ انْقَضَى وَ صَارَ جَدِیدُهَا رَثّاً وَ سَمِینُهَا غَثّاً فِی مَوْقِفٍ ضَنْکِ الْمَقَامِ وَ أُمُورٍ مُشْتَبِهَةٍ عِظَامٍ وَ نَارٍ شَدِیدٍ کَلَبُهَا عَالٍ لَجَبُهَا سَاطِعٍ لَهَبُهَا مُتَغَیِّظٍ زَفِیرُهَا مُتَأَجِّجٍ سَعِیرُهَا بَعِیدٍ خُمُودُهَا ذَاکٍ وُقُودُهَا مَخُوفٍ‏ وَعِیدُهَا عَمٍ قَرَارُهَا مُظْلِمَةٍ أَقْطَارُهَا حَامِیَةٍ قُدُورُهَا فَظِیعَةٍ أُمُورُهَا؛
«وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً» قَدْ أُمِنَ الْعَذَابُ وَ انْقَطَعَ الْعِتَابُ وَ زُحْزِحُوا عَنِ النَّارِ وَ اطْمَأَنَّتْ بِهِمُ الدَّارُ وَ رَضُوا الْمَثْوَى وَ الْقَرَارَ الَّذِینَ کَانَتْ أَعْمَالُهُمْ فِی الدُّنْیَا زَاکِیَةً وَ أَعْیُنُهُمْ بَاکِیَةً وَ کَانَ لَیْلُهُمْ فِی دُنْیَاهُمْ نَهَاراً تَخَشُّعاً وَ اسْتِغْفَارًا وَ کَانَ نَهَارُهُمْ لَیْلًا تَوَحُّشاً وَ انْقِطَاعاً فَجَعَلَ اللَّهُ لَهُمُ الْجَنَّةَ مَآباً وَ الْجَزَاءَ ثَوَاباً وَ کانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها فِی مُلْکٍ دَائِمٍ وَ نَعِیمٍ قَائِم‏.
تدبر
1) در آیات نخستین این سوره به دو گروه در مقابل انذار ان اشاره کرد: یک اکثریتی که غافل اند و ایمان نمی آورند و عذاب و هلاکت بر آنان محقق می شود؛ و یک افرادی که از ذکر پیروی می کنند و از خدا خشیت دارند که مشمول مغفرت و اجر کریمانه خواهند شد؛ و این آیات چه بسا می خواهد گزارشی دهد از وضعیت نهاییِ آن دو گروه؛ و مطلب را از انکار عده ای نسبت به وعده قیامت شروع کرد و اینکه چگونه با آن صیحه آسمانی به یکباره همه آنان قبض روح و سپس همگان یکجا برای حسابرسی احضار می شود و عاقبت دو گروه بهشتیان و جهنمیان چه می شود.
در واقع، این آیات را در سه فراز می توان تعقیب کرد:
فراز اول: غافلگیری منکران قیامت از وقوع قیامت (48-54)؛
فراز دوم: وضعیت بی دغدغه بهشتیان و خوشی وصف ناپذیر آنان در این موقف (56-58)؛
فراز سوم: جدا شدن مجرمان و مواخذه شدید و همه جانبه آنان (59-66).

2) غافلگیری منکران قیامت از وقوع قیامت، شاید از تذکرات مهمی است که بارها در قرآن کریم مورد توجه قرار گرفته است.با یک صیحه آسمانی، در اوج مشغولیت های دنیوی بساط زندگی شان جمع می شود؛ و با نفخ صوری دیگر همگان از قبرها برانگیخته و در پیشگاه عدل الهی احضار می شوند.

3) قیامت غایت و سرنوشتی است که در انتظار همه ماست؛ که اگر آن را جدی بگیریم، به گونه ای دیگر زندگی خواهیم کرد. شاید بدین جهت است که در بحبوحه این غافلگیری منکران قیامت و مواخذه شدیدی که در انتظار آنان است، یک دفعه در 4 آیه گریزی می زند به «یاران بهشت»:
در این میان انی هم هستند که به گونه ای دیگر زندگی کرده اند؛ و از این رو، نه تنها از وقوع این صحنه غافلگیر نمی شوند؛ بلکه با وقوع این واقعه، آنان در شادمانی های خود همراه با عزیزترین ان و شریک زندگی خود - که با هم مسیر زندگی را این گونه پیمودند - غوطه ورند، بی توجه به وضعیت رنج آوری که دیگران در حین حساب ویا در عذاب بدان گرفتارند؛ هرچه می خواهند برایشان مهیاست؛ این نعمت های بهشتی برای بهشتیان صرفا سرگرمی ها و شوخی ها، سایه سارها، اریکه های سلطنتی، میوه ها و سایر درخواست هایی که دارند نیست. بلکه از همه اینها بالاتر، سلامی است که از جانب پروردگار مهربانشان بدانها ابلاغ می شود.

4) و قرآن در نهایت به جدا شدن این مجرمان از بهشتیان - که در دنیا همواره درهم بودند و تمایزشان معلوم نبود - می پردازد و به بازخواست مجرمان می پردازد:
که چرا به جای پرستش خداوند که حقیقت محض است، دل به محدودیت ها و توهمات ی دادید و از عاقبت دیگران عبرت نگرفتید و لجاجت با حقیقت [کفر] را در پیش گرفتید؟
و برای اینکه معلوم شود که آنجا عرصه ظهور حقیقت است و دیگر از زبان بازی کاری ساخته نیست، بر دهانشان مهر زده می شود و اعضا و جوارحشان به سخن گفتن و شهادت دادن علیه آنان اقدام می کنند و به خاطر یک عمر کفرورزی و تسلیم حقیقت نشدن، به آتش جهنم افکنده می شوند؛ جهنمی که بارها بدانان وعده داده شده بود و آنان انکارش می د.

5) و آیه 66 شاید جمع بندی از کل این ماجرا باشد:
ما انسان ها هستیم، و صراطی که خداوند برای ما قرار داده، و عقلی که به ما داده تا با کمک ان خویش این صراط را ببینیم، در آن قدم نهیم، سرعت گیریم، و از دیگران هم جلو بزنیم و به مقام «السابقون السابقون» برسیم.
اگر خداوند این توان دیدن راه را - که به واسطه عقل از سویی، و با یاری ان از سویی دیگر در اختیار انسان ها قرار داده - از انسان می گرفت، آیا انسان شاکی نمی شد که من چگونه راه را ببینم و در این صراط از دیگران سبقت بگیرم؟
پس چرا الان از این که این ابزارها را دارد درست از آنها استفاده نمی کند؟
چرا سرنوشت بهشتی بودن را برای خود رقم نمی زند؟



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/884/816) جمعبندي آيات 48-66 سوره يس/




812 ) سوره یس (36) آیه 63 هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی‏ کُنْتُمْ تُوعَ

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
812 ) سوره یس (36) آیه 63
هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی‏ کُنْتُمْ تُوعَدُونَ
19 ذی القعده 1439
ترجمه
این همان جهنمی است که همواره به شما وعده می دادند؛
حدیث
1) از باقر ع روایت شده است که:
همانا رسول الله ص هنگامی که به آسمان سیر داده شد، بر هیچ مخلوقی از مخلوقات خداوند عبور نکرد مگر اینکه آنچه از خنده رویی و لطف و سرور دوست داشت، از او دید، تا اینکه به مخلوقی از خلایق رسید که به ایشان توجهی نکرد و با ایشان سخنی نگفت و او را روی ترش کرده و عبوس یافت.
فرمود: جبرئیل! بر هیچ مخلوقی از خلایق عبور ن مگر اینکه خنده رویی و لطف و سروری از او دیدم؛ غیر از این! این کیست؟
جبرئیل گفت: این «مالک»، نگهبان و خزانه دار جهنم است و پروردگارش او را چنین آفریده است.
فرمود: می خواهم که از او بخواهی که جهنم را به من نشان دهد.
جبرئیل به او گفت: این حضرت محمد ص خدا ص است و از من خواسته که از تو درخواست کنم که جهنم را به او نشان دهی. پس او فرازی از جهنم را برای ایشان نمایان ساخت و ایشان آن را دیدند. و از وقتی که آن را دیدند تا زمانی که خداوند عز و جل ایشان را قبض روح کرد، دیگر خنده از چهره شان رخت بربست!
الأمالی( للصدوق)، ص600
حَدَّثَنَا أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُکَیْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ قَالَ:
إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ حَیْثُ أُسْرِیَ بِهِ إِلَى السَّمَاءِ لَمْ یَمُرَّ بِخَلْقٍ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ إِلَّا رَأَى مِنْهُ مَا یُحِبُّ مِنَ الْبِشْرِ وَ اللُّطْفِ وَ السُّرُورِ بِهِ حَتَّى مَرَّ بِخَلْقٍ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ فَلَمْ یَلْتَفِتْ إِلَیْهِ وَ لَمْ یَقُلْ لَهُ شَیْئاً فَوَجَدَهُ قَاطِباً عَابِساً.
فَقَالَ یَا جَبْرَئِیلُ مَا مَرَرْتُ بِخَلْقٍ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ إِلَّا رَأَیْتُ الْبِشْرَ وَ اللُّطْفَ وَ السُّرُورَ مِنْهُ إِلَّا هَذَا فَمَنْ هَذَا؟
قَالَ هَذَا مَالِکٌ خَازِنُ النَّارِ وَ هَکَذَا خَلَقَهُ رَبُّهُ.
قَالَ فَإِنِّی أُحِبُّ أَنْ تَطْلُبَ إِلَیْهِ أَنْ یُرِیَنِی النَّارَ.
فَقَالَ لَهُ جَبْرَئِیلُ إِنَّ هَذَا مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ قَدْ سَأَلَنِی أَنْ أَطْلُبَ إِلَیْکَ أَنْ تُرِیَهُ النَّارَ. قَالَ فَأَخْرَجَ لَهُ عُنُقاً مِنْهَا فَرَآهَا فَلَمَّا أَبْصَرَهَا لَمْ یَکُنْ ضَاحِکاً حَتَّى قَبَضَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ.[1]

2) در فرازی از دعایی که سجاد ع بعد از شب خود می خواندند آمده است:
خدایا! به تو پناه می برم از آتشی که آن را بر ی که راه عصیانت را در پیش گیرد غلیظ و شدید کرده ای؛ و هر که را که از مسیر رضایت تو منحرف شود بدان تهدید نموده ای؛
از آن آتشی که نورش ظلمت است، و سهل و آسانش دردناک، دورش نزدیک است؛
از آن آتشی که این شعله اش آن شعله را می بلعد و این سویش بر آن سو می غُرّد؛
از آن آتشی که استخوان ها را پودر می کند و به اهل خود آبی بس جوشان می چشاند؛
از آن آتشی که بر ی که نزدش گریه و زاری کند امان ندهد، و بر ی که از او تقاضای مدارا کند، رحم نکند، و بر ی که در مقابلش خشوع کند و تسلیمش شود هم اندکی تخفیف روا ندارد؛ و بر نان خویش با سوزاننده ترین چیزی که از عذاب دردناک و مواخذه شدید نزدش هست مواجه شود؛
و به تو پناه می برم از عقرب هایش که دهانشان را باز کرده اند، و از مارهایش که با نیش زهرآگینشان آسیب می زنند، و از نوشیدنی اش که امعاء و احشای نان خویش را تکه تکه می کند، و دل هایشان را برمی کَند؛ و از تو می خواهم که مرا به آنچه انسان را از آن دور می کند و آن را به عقب می راند هدایت کنی! ..
الصحیفة السجادیة، (دعاء 32)
(وَ کَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ بَعْدَ الْفَرَاغِ مِنْ صَلَاةِ اللَّیْلِ لِنَفْسِهِ فِی الِاعْتِرَافِ بِالذَّنْبِ)
اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنْ نَارٍ تَغَلَّظْتَ بِهَا عَلَى مَنْ عَصَاکَ، وَ تَوَعَّدْتَ بِهَا مَنْ صَدَفَ عَنْ رِضَاکَ، وَ مِنْ نَارٍ نُورُهَا ظُلْمَةٌ، وَ هَیِّنُهَا أَلِیمٌ، وَ بَعِیدُهَا قَرِیبٌ، وَ مِنْ نَارٍ یَأْکُلُ بَعْضَهَا بَعْضٌ، وَ یَصُولُ بَعْضُهَا عَلَى بَعْضٍ؛ وَ مِنْ نَارٍ تَذَرُ الْعِظَامَ رَمِیماً، وَ تَسقِی أَهْلَهَا حَمِیماً، وَ مِنْ نَارٍ لَا تُبْقِی عَلَى مَنْ تَضَرَّعَ إِلَیْهَا، وَ لَا تَرْحَمُ مَنِ اسْتَعْطَفَهَا، وَ لَا تَقْدِرُ عَلَى َّخْفِیفِ عَمَّنْ خَشَعَ لَهَا وَ اسْتَسْلَمَ إِلَیْهَا تَلْقَى سُکَّانَهَا بِأَحَرِّ مَا لَدَیْهَا مِنْ أَلِیمِ النَّکَالِ وَ شَدِیدِ الْوَبَالِ‏؛ وَ أَعُوذُ بِکَ مِنْ عَقَارِبِهَا الْفَاغِرَةِ أَفْوَاهُهَا، وَ حَیَّاتِهَا الصَّالِقَةِ بِأَنْیَابِهَا، وَ شَرَابِهَا الَّذِی یُقَطِّعُ أَمْعَاءَ وَ أَفْئِدَةَ سُکَّانِهَا، وَ یَنْزِعُ قُلُوبَهُمْ، وَ أَسْتَهْدِیکَ لِمَا بَاعَدَ مِنْهَا، وَ أَخَّرَ عَنْهَا.

3) روایت شده است که:
یکبار جبرئیل زمانی نزد رسول خدا ص آمد که غالبا در آن موقع نمی آمد؛ نزدیک ظهر و در حالی که رنگش پریده بود نزد رسول الله ص آمد به نحوی که رسول الله حِسّ و جِسّ او را می شنید، چیزی را تاکنون از او ندیده و نشنیده بود. رسول خدا ص فرمود: جبرئیل! چه شده که می بینمت امروز زمانی آمده ای غالبا در این موقع نمی آمدی؛ و حِسّ و جِسّی از تو می شنوم، که تاکنون نشنیده بودم؟!
گفت: محمد! من در حالی آمدم که خداوند دستور داد و دمنده های آتش [جهنم] بر آتش [جهنم] قرار گرفت [تا آن را چنانکه باید و شاید شعله ور سازد] . به همان ی که تو را به حق برانگیخت از آن زمان که آفریده شدم [یا: از آن زمان که آتش آفریده شد] من چنین چیزی نشنیده بودم!
حضرت فرمود: جبرئیل! برایم از آتش جهنم بگو و مرا از آن بترسان!
گفت: محمد! خداوند عز و جل آتش را آفرید آن هنگام که آفرید، سپس هزار سال در آن دمید تا سیاه شد، پس آن آتش سیاه و ظلمانی است، چنانکه شعله هایش نوری نمی دهد و لهیبش خاموشی نگیرد؛ اگر به اندازه سر سوزنی از آن بر اهل زمین وارد شود، همه را تا به آ می سوزاند؛ و اگر شخصی در جهنم وارد شود و سپس از آن خارج شود اهل زمین هنگامی که او را ببینند، از دیدن آنچه بر سر او آمده همگی بمیرند، و اگر حلقه ای از زنجیرهای آن که خداوند در کتابش از آن یاد کرده (الحاقه/32) بر روی همه کوههای دنیا گذاشته شود، تمام کوهها ذوب شود چنانکه به سطح زمین برسد [= سطح زمین صاف، و خالی از پستی و بلندی شود] و از [حرارت آن] هرگز کم نشود؛ اگر جامه ای از جامه های اهل جهنم بین آسمان و زمان آویزان گردد، اهل زمین از شدت بوی متعفنِ آن خواهند مرد؛
پس رسول خدا ص فرمود: جبرئیل! بس کن که دیگر تحملش را ندارم و [اگر ادامه دهی] قالب تهی خواهم کرد؛ آنگاه به زانو افتاد و شروع به گریستن کرد.
جبرئیل گفت: تو چرا می گریی در حالی که تو در پیشگاه خداوند آن جایگاهی را داری که داری؟!
فرمود: چرا نگریم در حالی که من سزاوارترین هستم به گریستن؛ چرا که می ترسم که مبادا بر آن حالی که بر آن صبح ، نمانم! [یعنی درست است که این جایگاه را دارم، اما این به لطف و عنایت خداست و اگر خدا لحظه ای عنایتش را بردارد چیزی برایم نخواهد ماند.]
پس هر دو با هم گرسیتند تا اینکه فرشته ای از آسمان آن دو را ندا داد: همانا خداوند شما دو تا را ایمن کرد از اینکه عصیانی کنید که شما را به خاطر آن عذاب کند.
الدروع الواقیة، ص272-273
قَالَ أَبُو مُحَمَّدٍ جَعْفَرُ بْنُ أَحْمَدَ الْقُمِّیُّ فِی کِتَابِ زُهْدِ النَّبِیِّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ آلِهِ، حَدَّثَنَا الشَّرِیفُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ الْعَلَوِیُّ رَحِمَهُ اللَّهُ، قَالَ:حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ الْحَسَنِ شَاذَانَ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ، حَدَّثَنَا أَبِی، حَدَّثَنَا أَبُو حَفْصٍ، حَدَّثَنَا عِصْمَةُ بْنُ الْفَضْلِ، حَدَّثَنَا یَحْیَى، عَنْ یُوسُفَ بْنِ زِیَادٍ، عَنْ عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ الْأَصْبَهَانِیِّ، عَنِ الْحَسَنِ قَالَ: جَاءَ جَبْرَئِیلُ إِلَى النَّبِیِّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ آلِهِ فِی سَاعَةٍ مَا کَانَ یَأْتِیهِ فِیهَا، فَجَاءَهُ عِنْدَ ا َّوَالِ وَ هُوَ مُتَغَیِّرُ اللَّوْنِ، وَ کَانَ النَّبِیُّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ آلِهِ یَسْمَعُ حِسَّهُ وَ جِرْسَهُ، فَلَمْ یَسْمَعْهُ یَوْمَئِذٍ، فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ: «یَا جَبْرَئِیلُ مَا لِی أَرَاکَ جِئْتَنِی فِی سَاعَةٍ مَا کُنْتَ تَجِیئُنِی فِیهَا، وَ أَرَى لَوْنَکَ مُتَغَیِّراً، وَ کُنْتُ أَسْمَعُ حِسَّکَ وَ جِرْسَکَ وَ لَمْ أَسْمَعْهُ الْیَوْمَ»؟
فَقَالَ: «إِنِّی جِئْتُ حِینَ أَمَرَ اللَّهُ بِمَنَافِخِ النَّارِ فَوُضِعَتْ‏ عَلَى‏ النَّارِ، وَ الَّذِی بَعَثَکَ بِالْحَقِّ نَبِیّاً مَا سَمِعْتُ مُنْذُ خُلِقت النَّار»
قَالَ: «یَا جَبْرَئِیلُ (أَخْبِرْنِی) عَنِ النَّارِ وَ خَوِّفْنِی بِهَا».
فَقَالَ: «إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ النَّارَ حِینَ خَلَقَهَا فَأَبْرَأَهَا فَأَوْقَدَ عَلَیْهَا أَلْفَ عَامٍ‏ حَتَّى اسْوَدَّتْ، فَهِیَ سَوْدَاءُ مُظْلِمَةٌ لَا یُضِی‏ءُ (جَمْرُهَا وَ لَا یَنْطَفِی لَهَبُهَا) . وَ الَّذِی بَعَثَکَ بِالْحَقِّ نَبِیّاً، لَوْ أَنَّ مِثْلَ خَرْقِ الْإِبْرَةِ خَرَجَ مِنْهَا عَلَى أَهْلِ الْأَرْضِ لَاحْتَرَقُوا من عَنْ‏ آخِرِهِمْ، وَ لَوْ أَنَّ رَجُلًا أُدْخِلَ جَهَنَّمَ ثُمَّ أُخْرِجَ مِنْهَا لَمَاتَ أَهْلُ الْأَرْضِ جَمِیعاً حِینَ یَنْظُرُونَ إِلَیْهِ لِمَا یَرَوْنَ بِهِ، وَ لَوْ أَنَّ ذِرَاعاً مِنَ السِّلْسِلَةِ الَّتِی ذَکَرَ اللَّهُ فِی کِتَابِهِ وُضِعَتْ عَلَى جَمِیعِ جِبَالِ الدُّنْیَا لَذَابَتْ مِنْ عِنْدِ آخِرِهَا حَتَّى تَبْلُغَ الْأَرْضَ ثُمَّ مَا اسْتَقَلَّتْ أَبَداً، وَ لَوْ أَنَّ بَعْضَ خُزَّانِ جَهَنَّمَ ِّسْعَةَ عَشَرَ نَظَرَ إِلَیْهِ أَهْلُ الْأَرْضِ لَمَاتُوا حِینَ یَنْظُرُونَ إِلَیْهِ مِنْ تَشَوُّهِ خَلْقِهِ، وَ لَوْ أَنَّ ثَوْباً مِنْ ثِیَابِ أَهْلِ جَهَنَّمَ عُلِّقَ بَیْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ لَمَاتَ أَهْلُ الْأَرْضِ مِنْ نَتْنِ رِیحِهِ».
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: «حَسْبُکَ یَا جَبْرَئِیلُ، لَا أَتَصَدَّعُ فَأَمُوتُ» وَ أَکَبَّ وَ أَطْرَقَ یَبْکِی.
فَقَالَ جَبْرَئِیلُ: «لِمَا ذَا تَبْکِی وَ أَنْتَ مِنَ اللَّهِ بِالْمَکَانِ الَّذِی أَنْتَ بِهِ؟».
قَالَ: «وَ مَا مَنَعَنِی أَلَّا أَبْکِیَ وَ أَنَا أَحَقُّ بِالْبُکَاءِ، أَخَافُ أَلَّا أَکُونَ عَلَى الْحَالِ الَّتِی أَصْبَحْتُ عَلَیْهَا».
فَلَمْ یَزَالا یَبْکِیَانِ حَتَّى نَادَاهُمَا مَلَکٌ مِنَ السَّمَاءِ: «یَا جَبْرَئِیلُ وَ یَا مُحَمَّدُ، إِنَّ اللَّهَ قَدْ آمَنَکُمَا مِنْ أَنْ تَعْصِیَا فَیُعَذِّبَکُمَا»[2]
تدبر
1) «هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی‏ کُنْتُمْ تُوعَدُونَ»
خداوند در قرآن کریم فقط وعده عذاب جهنم را نداده است؛
بلکه از اینکه این وعده در مورد عده ای محقق می شود و به آنها یادآوری می شود که «این همان جهنمی است که به شما وعده می دادند» نیز خبر داده است.
پس،
جهنم یک واقعیت قطعی الوقوع است؛ و این گونه نیست که "امکان داشته باشد که جهنمی در کار نباشد، چون عمل ن به وعید، قبیح نیست"!
نکته تخصصی کلامی
در علم کلام و در بحث از حسن و قبح عقلی، بیان می شود که «عمل ن به وعده قبیح است؛ اما عمل ن به وعید قبیح نیست.» مراد این است که اگر ی وعده پاداش نیکو بدهد و آن را انجام ندهد، کار ناشایستی کرده، و قطعا خداوند چنین نمی کند؛ و از این جهت قطعا بهشت را در پاداش نیکوکاران خواهد داد؛
اما اگر ی وعده عقاب و مجازات بدهد، اما هنگامی که موعدش شد، مجازات نکند، بلکه از حق خود بگذرد و شخص خاطی را مورد عفو قرار دهد، این کار ناشایستی نیست.
برخی بر همین اساس، نتیجه گرفته اند که درست است که خداوند وعده جهنم داده، اما چون رحمتش بسیار زیاد است، احتمال زیاد در قیامت از این وعده صرف نظر می کند و ی را به جهنم نمی بَرَد!
آیاتی مانند آیه حاضر به صراحت این دیدگاه را مردود اعلام می کند، چرا که در این آیات، دیگر بحث «وعید» نیست که بگوییم اگر به وعید عمل نکند قبیح نیست، بلکه بحث خبر دادن است: خبر دادن از انی که به جهنم می افتند و بدانان یادآوری می شود این وعده و هشداری که در دنیا بدانان داده شد.
ضمنا اینکه رحمت گسترده خداوند منافاتی با عذاب او ندارد بارها اشاره شد (از جمله در آیات 11[3] و 15[4] و 23[5] و 52[6] همین سوره)؛ و تفصیل این مطلب در جلسه 325، تدبر 1 گذشت: http://yekaye.ir/al-hajj-22-20/

2) «هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی‏ کُنْتُمْ تُوعَدُونَ»
چرا از تعبیر «کُنْتُمْ تُوعَدُونَ» استفاده کرد و صرفا نفرمود «تُوعَدُونَ»؟
الف. قبلا بیان شد که وقتی فعل کان همراه فعلی می آید دل بر استمرار و رویه بودن آن فعل می کند.
در واقع، می خواهد نشان دهد که این جهنم، مطلبی است که بارها و بارها توسط ان و دعوت کنندگان دین های الهی به آنان هشدار داده شده بود. (المیزان، ج17، ص103)
به تعبیر دیگر خداوند بر دوزخیان اتمام حجت نموده و پیوسته خطر دوزخ را به آنان ابلاغ کرده است (تفسیر نور، ج9، ص553) تا جای هیچ گونه عذر و بهانه ای نماند که مثلا ی بگوید «ما فقط یکی دوبار این را شنیدیم و فراموش کردیم» و مانند آن.
ب. ...

3) «هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی‏ کُنْتُمْ تُوعَدُونَ»
مرجع ضمیر «هذه: این» چیست؟
الف. همین جهنم؛ و کاربرد ضمیر اشاره «این» در آن موقف، نشان می دهد که جهنم در آن روز کاملا در مقابل آنان حاضر است (المیزان، ج17، ص103) و دیگر هیچ راه فراری برایشان نمانده است و امیدشان کاملا قطع می َود؛ همان که در جای دیگر فرمود «وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوها وَ لَمْ یَجِدُوا عَنْها مَصْرِفا: و مجرمان آتش (دوزخ) را مى‏بینند، پس مى‏دانند که حتما در آن وارد شدنى هستند و هیچ راه بازگشتى از آن نمى‏یابند» (کهف/53)
ب. چه بسا مرجع ضمیر، «ضل »ی باشد که در آیه قبل بیان شد؛ و مراد این باشد که حقیقت و باطنِ ضل و گمراهی ای که در دنیا بدان مبتلا شدید، همین جهنمی است که شما را بدان تهدید می د.
ج. ...


[1] . در بحار الأنوار، ج‏8، ص284، از کتاب حسین بن سعید و النوادر به نقل از ابْنُ أَبِی عُمَیْرٍ عَنِ ابْنِ بُکَیْرٍ ممثل این روایت شده است و در آن چنین تعبیر شده: «وَ قَدْ سَأَلَنِی أَنْ أَسْأَلَکَ أَنْ تُرِیَهَا إِیَّاهُ قَالَ فَکَشَفَ لَهُ طَبَقاً مِنْ أَطْبَاقِهَا قَالَ فَمَا افْتَرَّ رَسُولُ اللَّهِ ص ضَاحِکاً حَتَّى مَاتَ.»
[2] . این روایت با اندک تفاوتی در عبارات از قول صادق ع نیز از ص روایت شده است که آن نقل را در جلسه 327 ، حدیث1 ذکر کردیم: http://yekaye.ir/al-hajj-22-22/
[3] . جلسه 758، تدبر5 http://yekaye.ir/ya-seen-36-11/
[4] . جلسه 762، تدبر6 http://yekaye.ir/ya-seen-36-15/
[5] . جلسه 770، تدبر2 http://yekaye.ir/ya-seen-36-23/
[6] . جلسه 801، تدبر5 http://yekaye.ir/ya-seen-36-52/



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/880/812 ) سوره يس (36) آيه 63 هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتي‏ كُنْتُمْ تُوعَ/




803 ) سوره یس (36) آیه 54 فَالْیوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیئاً و

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
803 ) سوره یس (36) آیه 54
فَالْیوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیئاً وَ لا تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
8 ذی القعده 1439
ترجمه
پس امروز هیچ هیچ مورد ظلم واقع نشود، و جزایتان ندهند جز آنچه که همواره انجام می داده اید.
نکات ادبی
حدیث
1) سجاد دعای وداع ماه مبارک رمضان را با این جملات آغاز می د:
خدایا ! ای ی که [در ازای نعمتهایی که می دهی] انتظار پاداش نداری و بر بخشش پشیمان نمی شوی و به بنده ات برابر [= صرفاً به اندازه ای که عمل کرده] پاداش نمی دهی [بلکه پاداشت همواره بیش از تلاش اوست].
نعمت دادنت بی سابقه است و عفوت از باب تفضل است و عقوبتت عین عد است و قضا و قدرت خیر است...
الصحیفة السجادیة، دعاء 45
وَ کَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ فِی وَدَاعِ شَهْرِ رَمَضَانَ:
اللَّهُمَّ یَا مَنْ لَا یَرْغَبُ فِی الْجَزَاءِ وَ یَا مَنْ لَا یَنْدَمُ عَلَى الْعَطَاءِ وَ یَا مَنْ لَا یُکَافِئُ عَبْدَهُ عَلَى السَّوَاءِ. مِنَّتُکَ ابْتِدَاءٌ، وَ عَفْوُکَ تَفَضُّلٌ، وَ عُقُوبَتُکَ عَدْلٌ، وَ قَضَاؤُکَ خِیَرَةٌ.

2) از صادق ع روایت شده است:
هیچ بنده ای نیست مگر اینکه از جانب خداوند علیه او حجتی هست؛ یا به خاطر گناهی که انجام داده، و یا به خاطر نعمتی که در سپاسگزاری آن کوتاهی ورزیده!
الأمالی (للطوسی)، ص211
أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِی أَبُو الْحَسَنِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْوَلِیدِ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقَاسَانِیِّ، عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَصْبَهَانِیِّ، عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِیِّ، عَنْ سُفْیَانَ بْنِ عُیَیْنَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (عَلَیْهِ السَّلَامُ) یَقُولُ:
مَا مِنْ عَبْدٍ إِلَّا وَ لِلَّهِ عَلَیْهِ حُجَّةٌ، إِمَّا فِی ذَنْبٍ اقْتَرَفَهُ، وَ إِمَّا فِی نِعْمَةٍ قَصَّرَ عَنْ شُکْرِهَا.

3) ابن اُذَینه می گوید: از صادق ع پرسیدم که درباره قضا و قدر چه می فرمایید؟
فرمود: می گویم همانا خداوند تبارک و تعالی هنگامی که بندگان را در روز قیامت جمع کند، از آنان در مورد آنچه با آنان عهد کرده، سوال و بازخواست می کند ولی از آنچه بر آنان مقدر کرده سوال نمی کند.
وحید (للصدوق)، ص365
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَعْبَدٍ عَنْ دُرُسْتَ عَنِ ابْنِ أُذَیْنَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ مَا تَقُولُ فِی الْقَضَاءِ وَ الْقَدَرِ؟
قَالَ أَقُولُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى إِذَا جَمَعَ الْعِبَادَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ سَأَلَهُمْ عَمَّا عَهِدَ إِلَیْهِمْ وَ لَمْ یَسْأَلْهُمْ عَمَّا قَضَى عَلَیْهِم‏.
تدبر
1) «فَالْیوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیئاً»
اگر ظلم و بی عد ی ای هست تنها در دنیاست؛ در روز قیامت هیچ هیچ مورد ظلم واقع نشود؛
و عقوبت خدا نیز عادلانه است. (حدیث1)

2) «لا تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»
می دانیم که در قیامت اگر خداوند در قیامت فقط با عدل خود رفتار کند، هیچ نجات نمی یابد، زیرا دست کم یا گناهی کرده و یا در ادای نعمتی قصور داشته است (حدیث2) و در حقیقت جزای اغلب انسان ها را بر اساس فضل و رحمت خویش محاسبه می کند، نه بر اساس عدل و صِرف عمل خود افراد. پس چرا فرمود «جزایتان ندهند جز آنچه که همواره انجام می داده اید»؟
الف. این ناظر به عمل است و اشاره به تجسم اعمال، که در مقام محاسبه عمل، صرفا خود عمل است که مجسم می شود نه اندکی بیش یا کم؛ ولی فضل و رحمت خدا حساب دیگری دارد؛ چنانکه در آیه دیگر بین اینها تفکیک کرد و آن زیادی را به عنایت خداوند - و نه به عمل خود آنان - مربوط ساخت و فرمود «لَهُمْ ما یَشاؤُنَ فِیها وَ لَدَیْنا مَزِیدٌ» (ق/35) (المیزان، ج17، ص100)
ب. این در وصف کافران و بدکاران است و مقصود از جزا صرفا مجازات و کیفر بدی ها مد نظر است، و آنچه خدا با فضل خود برخورد می کند در مقام پاداش خوبی هاست. (مفاتیح الغیب (ف رازی)، ج‏26، ص293)
ج. چه بسا منظور از آیه «جنس عمل» باشد نه میزان آن؛ یعنی می فرماید جزای شما چیزی نیست جز آنچه انجام می دادید: اگر خوب بود، خوب؛ و اگر بد بود، بد. (المیزان، ج17، ص100)
د. ...

3) «... هُمْ جَمیعٌ لَدَینا مُحْضَرُونَ؛ فَالْیوْمَ لا تُظْلَمُ ...»
چرا این آیه را با حرف «فـ» (که نشان دهنده آن است که این مطلب مبتنی بر مطلب قبل است) به جمله قبل عطف کرد؟
الف. می خواهد نشان دهد که آن احضار برای حسابرسی است و گویی می فرماید هنگامی که جمع می شوند برای جدا شدن بر اساس عدل جمع می شوند: آنان جمع می شوند تا به ی ظلم نشود. (مفاتیح الغیب، ج‏26، ص293)
ب. ...

4) «فَالْیوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیئاً وَ لا تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»
چه ارتباط و نسبتی بین این دو جمله «امروز هیچ هیچ مورد ظلم واقع نشود» و «جزایتان ندهند جز آنچه که همواره انجام می داده اید» هست که هر دو در یک آیه آمده اند؟
الف. جمله دوم به منزله برهان بر جمله اول است: ظلم نهادن چیزی در غیر جایگاه خود است و چون جزا حقیقت و باطنِ خود عمل است، پس هیچ ظلمی ممکن نیست رخ دهد. (المیزان، ج17، ص100)
ب. جمله اول بیشتر ناظر به مومنان و برای اطمینان بخشی به آنان است؛ و جمله دوم ناظر به کافران و برای ناامید قطعی آنان است. (مفاتیح الغیب، ج‏26، ص293)
ج. ...

5) «لا تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»
چرا نفرمود «ما تعملون» و از تعبیر «ما کنتم تعملون» استفاده کرد؟
الف. شاید می خواهد نشان دهد مدار جزا بر کارهایی است که به صورت رویه در زندگی شخص درآمده است؛ اما کاری که احیانا یکبار و دوبار انجام شده و رویه شخص نبوده با اغماض و عفو خداوند مواجه می شود.
ب. ...



منبع : http://yekayehqurandarrooz.ParsiBlog.com/Posts/871/803 ) سوره يس (36) آيه 54 فَالْيوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيئاً و/